
شکافی ژرف بین واقعیت هستی و احساس فردی ما از آن شکل گرفته است. در جهان واقعی زیست بر مبنای ضرورتهای هستیمندی، با دنیایی بهمپیوسته روبرو هستیم. اقتصادی جهانی و فرهنگی متأثر از گرایشهای جهانی رشته ارتباطی قوی بین انسانها برقرار کرده است. سرمایهداری جهانی است و شبکهای از ارتباطات چند جانبه زندگی همه را بیکدیگر متصل میسازد. ولی حس یا احساسی از آن همه ارتباط و پیوند نزد انسانها شکل نگرفته است. در جهان گسترده و پیچیدهی کنونی، انسانها بیشتر خود را تنها و وامانده احساس میکنند. در این پسزمینه، زندگی بی معنا جلوه میکند. توان تأثیرگذاری فرد بر هستی خود اندک است. او نه میتواند از چیزی سردرآورد و نه امکان آن را دارد که چیزی را در گسترهی جهان تغییر دهد. منزوی و وامانده، فرد مجبور است دل به حوزهی خُرد زندگی خویش و امکانات آن بسپرد.
تلاشهایی در سپهرهای گوناگون بازاندیشی هستی در جریان است تا حسی از بهمپیوستگی و یگانگی را بدست آورد. از میانهی دوران مدرن، آنگاه که حس انزوا و واماندگی آزار دهنده شد، این تلاش در جریان بوده است. من در این نوشته نگاهی به این تلاشها خواهم داشت. تمرکز را بر تاریخ(نگاری) مینهم. بیشتر به آن خاطر که تاریخنگار برجستهی آمریکایی سون بکرت کتاب جدیدی دربارهی فرایند پیدایش و فراگیری جهانی سرمایهداری منتشر ساخته است. با اینحال خواهم کوشید نگاهی به تلاشهای فلسفه، شعر و ادبیات داستانی در این زمینه نیز داشته باشم. من نمیدانم این تلاشها تا به چه حد موفقیتآمیز بودهاند. شکاف بین واقعیت یگانگی و حس تنهایی (و واماندگی) برجاست. مانند هر انسان دیگری در جهان که شعر، رمان یا تاریخ میخواند میخواهم احساس کنم و آنرا به مادیت نوشتار درآورم که تلاش موفقیتآمیز بوده است. هر کتاب شعر، رمان، فلسفه و تاریخی افقی از بهمپیوستگی را به رویمان میگشاید. ولی میدانم و احساس میکنم که حس انزوا و واماندگی به این سادگی از وجودمان رخت بر نمیبندد.
یگانگی و تنهایی، هر دو بسان واقعیت
دنیا بیش از پیش یگانه شده است. فرایند جهانی شدن تمامی اجزاء جهان را، کران تا به کران، بیکدیگر وصل کرده است. سرنوشت انسانها به یکدیگر و بطور کلیتر به آنچه که در جهان میگذرد گره خورده است. نه تنها زندگی مردم در روستایی در برزیل یا هند پس از چند گاه از آنچه در نیویورک، هانگژو یا لاگوس[۱] میگذرد متأثر میشود بلکه هر تحول مهمی در سبک زندگی مردم آن روستاها نیز پس از چندی اثر خود را بر زندگی مردم در نیویورک، هانگژو و لاگوس بر جای خواهد گذاشت. عامل اصلی جهانی شدن سرمایهداری است، غولی که اکنون برای چند سده بر زندگی ما حکمفرما شده است. سرمایهداری بازاری جهانی را آفریده است، زمینهی حرکت نیروی کار و خیل مهاجر را از این سوی جهان به آن سوی جهان فراهم آورده است و شکلگیری فرهنگی جهانی را ممکن ساخته است. اکنون کالاهای شرکتهایی همچون سامسونگ و اَپِل در همهی جهان شناخته شدهاند و استفاده کننده دارند؛ کوکاکولا و زیمنس در بسیاری از کشورهای جهان واحد تولیدی یا خدماتی با تعداد کارکنان معینی هستند؛ کمتر کسی در گوشه و کنار جهان چیزی از موسیقی پاپ و رپ یا فیلمهای والت دیزنی نشنیده است؛ و گرایشهایی همچون مصرفگرایی و درگیری با رسانههای اجتماعی همه گیر شدهاند.
تاریخنگار آمریکایی سون بکرت با دو کتاب خود دربارهی سرمایهداری جهانی، یکی دربارهی پنبه (و پارچهی نخی) و دیگری پیدایش و تکوین سرمایهداری، به یاری ما آمده تا فرایند اقتصادی جهانی شدن را بهتر بفهمیم.[۲] هر دو کتاب او پر از جزئیات هستند؛ دور دراز مدت تاریخ را در بر میگیرند و جنبههای متفاوت فرایند چیرگی سرمایهداری بر جهان را روایت میکنند. بکرت به جاهایی سر میکشد که در دورهی خود کانون سرزندگی سرمایهداری بودهاند. او بر آن است که سرمایهداری هر چند همواره جزیرهای عمل کرده است و اینجا یا آنجا، جایی معین، را کانون اصلی کارکرد خود قرار داده اما همیشه پارههای جهان و زندگی را بیکدیگر وصل کرده است. او نشان میدهد چگونه سرمایهداری در دیرندی نهصد ساله، شیوهی تولیدِ ضرورتهای زندگی و سبک زیست مردم را دگرگون ساخته است. آگاه به درهم تنیدگی سرنوشتها را در فرایند گسترش سرمایهداری، بکرت هم موفقیت سرمایهداری را در گسترش تجارت و تولید را میبیند، هم بدبختی انسانهایی که در یک قاره به بردگی گرفته میشدند تا در قارهای دیگر در کشتزار کار کنند و هم درد و رنج کارگرانی که در معدن و کارخانه از شرایط سخت کار در حد مرگ صدمه میدیدند.
با اینهمه، در دنیای کنونی، بین فرد و جهان پیوندی وجود ندارد. فرد با جهان بیگانه است. جهانْ همچون دیوار نفوذناپذیری پیشاروی او ایستاده است. تحولات آن همچون طوفان هستند و هر آن میتوانند زندگی او را دستخوش فراز و نشیب سازند. فرد بجز با چند تن پیرامون خویش با کمتر کسی رابطهای دارد. بدون تردید، جهان یکپارچه در فرمانروایی سرمایه قرار دارد، سرمایهای که منطق و پویایی خاص خود را دارد و پارههای جهان و انسانها را بیکدیگر مرتبط میسازد. ولی پویایی و ضربآهنگ آن هیچ ربطی به ارادهی فردی کسی ندارد. فرد از همه سوی زیر فشار است. باید کار کند و خود را با شرایط متحول زیست اجتماعی سازگار سازد تا از عهدهی زندگی برآید. دانش و مهارتهای او همواره در حال کهنه شدن هستند. برای ماندگاری در نقطهای، او باید بدود. روابط خانوادگی و دوستیاش نیز بیش از پیش شکننده شدهاند و او مدام باید با دلهرهی در هم شکسته شدن روابطش و رانده شدن بسوی تنهایی محض کلنجار رود. ایستاده پیشاروی جهان، او تنها و وامانده است. عنصری یا عاملی که به زندگی او معنا دهد و او را به پدیدهای ترافرازنده نسبت به روزمرگی پر از فشار و استلزام وصل کند وجود ندارد. پیشتر دین و این اواخر برای برخی ایدئولوژیهای سترگی همچون لیبرالیسم و کمونیسم اینکار را میکردند ولی اکنون سکولاریسم و منطق بازار از یکسو و شکست ایدئولوژیها در مواجهه با پیچیدگیهای جامعهی مدرن به اعتبار آندو ضرباتی جدی وارد آوردهاند. فرد اکنون مجبور است تنها، سردرگم و بی هدف زندگی روزمره را در بستری از لذتهای موقعیتی برخاسته از مصرف و تنآسایی پیش ببرد.[۳]
کتابهای بکرت به ما میفهمانند که زندگی و هستی ما، اینکه که هستیم و چگونه زندگی میکنیم، گره خورده به تاریخی به دیرند قرنها است. ما دیروز یا چند سال پیش اینجا در این جهان پیدایمان نشده است. جایی که هستیم، هر کجا که باشد، گوشهای متروک نیست. هر کاری که میکنیم و هر وجه هستیمندیمان در پیوند با زندگی خیل دیگر آدمیان قرار دارد. از گذشته نیز میتوان آموخت که بخودی خود هستیمندی و زیست هر یک از ما تأثیر خود را بر آیندگان بجای خواهد گذاشت. ما همانقدر در حال زندگی میکنیم که در گذشته و آینده. این نکات در بارهی کتابهای بکرت را من بیشتر توضیح خواهم داد ولی پیش از آن لازم است به دیگر بررسیها و راهکارهایی که در اینمورد ارائه شده نگاهی داشته باشیم تا اهمیت رهیافت بکرت و محدودیتهای آن روشنتر به چشم آید.
یگانگی در اندیشهی فلسفی
انسان جهانمند و افق بین است. وجودش به ضرورت به بودِ جهان گره خورده است. پر از نیاز و میل است و برای برآوردن آنها باید بیوقفه بکوشد. در جنب و جوش و حرکت، او همواره نگاه به افق زمانی و مکانی پیشاروی خود دارد. پیوند با اجزاء جهان را میجوید و معنایی برای زندگی میخواهد. او، آنگونه که هایدگر و مرلوپونتی بما میگویند، در جهان بسر میبرد.[۴] هستیمندی او جهانی است، زیستش گره خورده به تمامی اجزاء جهان پیرامونش. با طبیعت حتی اگر شده آسفالت خیابانهای شهری و آب و هوای زیستگاهش مدام در کناکنش (interaction) قرار دارد. پروژههایش و تَنَش/بدنش هماره از آنها تأثیر میگیرند و بر آنها تأثیر مینهند. با دیگر انسانها و شرایط زیست آنها مدام، بویژه در دنیای جهانی شدهی کنونی، در رابطه است. از آنها فرا میگیرد، متأثر و همچنین مجبور به تمکین به نگرش، خواست و دیدگاه آنها میشود و خود، بسا گاه بدون آنکه بداند، بر زندگی دیگران – هر چند شاید محدود و جزئی – اثر مینهد. معنای زندگی و در ورای آن هستی نیز در همین چارچوب موضوعیت پیدا میکند. جزئیات مشخص هستند. نسیم بهاری سرزندگی و آغازی دوباره در زندگی و چرخهی هستی را تداعی میکند. معنای کلی نیز در بستر پیشبرد پروژهها و موقعیت تن در جهان مطرح میشود. موفقیت و شکست از یکسو و درد و لذت از سوی دیگر به زندگی و به تمامیت هستی معنای معینی میبخشند. در موفقیت و بگاه لذت حسی از تسلط بر هستی و در شکست و بگاه درد حسی از بیزاری از هستیمندی و همچنین همبستگی با ذرات و عناصر حاشیهای هستی رخ مینماید.
در پرتو بررسی انگارهی هستیمندی در جهان، دیگر نمیتوان پنداشت که اکنون هستی بیمعنا شده است و انسان خود را تنها در جهان مییابد. چون انسان همواره در جهان بسر میبرد و به هزاران رشته وصل به اجزاء آن است تنهایی موردی ندارد. معنا نیز در زندگی پر از فراز و نشیب او با تمام پروژههایی که در زندگی دنبال میکند تنیده است. زندگی و در آن راستا هستی را باز یا بسته، روشن یا تیره، بهمپیوسته یا از هم گسسته، بنا به درکی که از موقعیت خود در جهان دارد، میبیند. با اینهمه، معنا ثابت نیست پی در پی تغییر میکند و این خود این استنباط را دامن میزند که ما نه با خود معنا بلکه با حسی از آن روبرو هستیم، حسی که مدام بسته به شرایط دگرگون میشود. همبودگی با جهان نیز نفی یکسرهی تنهایی نیست زیرا همواره میتوان خود را دور افتاده از جهان و اجزاء آن یافت. جهان کنونی هر چند بهمپیوسته است ولی گسترهی وسیعی از انسانها و تحولات را در بر میگیرد. با بخشی کوچک از آنها میتوان رابطه داشت ولی همزمان توان فرد انسان در ایجاد یک رابطهی ژرف و معنامند با آنها با توجه به گستردگی و پیچیدگی جهان بسیار محدود است. شاید کمی بیشتر از پیش، ولی در مقایسه با وسعتی که جهان امروز یافته بسیار ناچیز. وانگهی اجزاء جهان از انسانها گرفته تا نهادها و طبیعت بیجان آن، اکنون همه ارادهی خاص خود را دارند و دیگر تن به هر رابطهای نمیدهند. حتی اکنون طبیعت بیجان در ساختار اقتصادی جهان، سرمایهداری، ادغام شده و در کناکنش با انسانها اراده یا دست کم منطق خاص خود را دارد.
شعر
یک نمود بارز آگاهی به وضعیت شکل گرفته و تلاش در جهت برگذشتن از آنرا، به باور چارلز تیلور، در شعر مدرن داریم. شعر مدرن از موج رمانتیسیسم به بعد، به گفتهی تیلور، آگاه به تنهایی انسان و بی معنایی هستی بوده و تلاش کرده در کالبد شعر امکان تجربهی یگانگی و معنا را فراهم آورد. تیلور بر آن است که در شعرهای بودلر و تی اس الیوت ما با جهانی از هم گسسته و زندگیای معنا از دست داده روبرو هستیم، هر چند در شعرهای آنها میتوان با بارقههایی از «ارتباطات کیهانی» آشنا شد. در مقایسه، در شعرهای ریلکه (و شاعرانی مانند سهراب سپهری و احمد شاملو) ما بیشتر با ارتباط با جهان مواجه میشویم. تیلور توضیح میدهد که ریلکه کار خود و هر انسانی راتشخیص معنای چیزها، جهان و کیهان میدانست، این به اعتقاد تیلور یعنی اینکه ریلکه میخواست گسست بین ما و فهم جهان پیرامون را از میان بردارد.[۵]
تیلور ارتباط کیهانی را نه آگاهی محض از جهان پیرامون که آگاهیِ در آمیخته با شادی، معنا و شوق دانسته و بر آن است که انسانها همواره، هر چند به شکلهای گوناگون در پی آن بودهاند. ارتباط کیهانی به زندگی گستردگی و معنا میبخشد. رازوارگی شعر نیز ژرفایی به تجربهی انسان از آن ارتباط میدهد. به تیلور انتقاد شده است که به ژرفای شعر راه پیدا نمیکند و در تأویل شعر با بازگویی متن آن اکتفا میکند و در نتیجه انگارهی ارتباط کیهانیِ خود را بخوبی توضیح نمیدهد.[۶] مشکل اما در مورد شعر بزرگتر از این است و شاید به همین خاطر تیلور نمیتواند کار توضیح ارتباط کیهانی را بشکلی شایسته به انجام برساند. شعر ناتوان از بازنمایی (یا بهتر است بگوییم بازگویی) تجربهی زیستهی انسانها است. شعر اقدامی زبانی است. بیش از آنکه بازپرداخت تجربههایی معین به زبان باشد تجربهای در گسترهی زبان است. معنا و ارتباط کیهانی را در آن سپهر میجوید. بدون تردید انسان در زبان جهان را حس میکند و میفهمد. تجربهی هستی همیشه تجربهی زبانی هستی است. اما شعر تجربهی زبانی است که از کناکش با جهان کناره گرفته و درگیر خود شده است. بصورت اقدام زبانی شعر قابلیت ارتباط با خیل انسانها در گسترهی زندگی روزمرهشان را ندارد. در دوران کنونی و زندگی پر از ازدحام و پیچیدهی مدرن، شعر دیگر رسانهای نیست که در ارتباط با تودههای مردم باشد. فقط نخبگانی چند (آگاه به و شیفتهی زبان) از آن امکان برخوردارند که در کنار دیگر درگیریهای خود با آن درگیر شوند و آنرا رسانهی بیان و درک احساسات و تجربههای خود سازند.
رمان
نشانههای زیادی حکایت از آن دارند که رمان و بطور کلیتر ادبیات داستانی بهتر از عهدهی ایجاد ارتباط با جهان بر میآید. رمان ارتباطی مستقیم با خواننده برقرار ساخته، خواننده را با خود به میان زندگی و تجربههای دیگران میبرد. فقط رمان میتواند تجربهها و زندگی شخصیتهای شگرفی همچون ایوان کارامازوف، کوزت (در بینوایان)، خانم دالاوی و سرهنگ آورلیانو بوئندیا (در صد سال تنهایی) را به جهانیان بشناساند. ریچارد رورتی در ارتباط با مقولهی گسترش دایرهی همدلی با دیگری و هر چه جهانشمولتر شدن مفهوم انسان یا حتی موجود حساسی به درد و رنج به این نکته پرداخته است.[۷] در دیدگاه او، ادبیات بهتر از فلسفه و اندیشهی تجریدیِ استدلالی میتواند انسان را متوجه درد و رنج دیگری سازد. ادبیات در وجه انضمامی و توصیفی خود از عهدهی اینکار بر میآید. بعبارت دیگر رمان بویژه در کارهای نویسندگانی همچون داستایفسکی، دیکنز، اشتاینبک و هان کانگ رسانهی بازنمایی تجربهی زیست یک انسان یا مجموعهای از انسانهای معین، در وجود فردی خود و در سپهر زندگی روزمره، برای دیگر انسانها است. رمان بنا به تعریف لوکاچ حماسهی دوران مدرن است ولی چون یگانگیِ جهان و در نتیجه یگانگی شخص و جهان در دوران مدرن از بین رفته رمان مجبور است متمرکز بر زندگینامه (بیوگرافی) یا برداشت درونی از فردیت باشد.[۸] جز این، هیچ سرنوشت یکپارچهای نزد کسی در جهان وجود ندارد تا حماسهی آنرا بتوان نگاشت. ولی درست همین مسئله جذابیت رمان را رقم میزند. رمان نقبی به درون زندگی انسانها میزند. خواننده آنرا میخواند تا هم با ژرفترین لایههای وجودی دیگران آشنا شود و هم در زندگی کسانی همچون خود پهناوری و ژرفایی را بیابد که خود، گرفتار در درگیریهای زندگی روزمره، تجربه نمیکند. در این تلاقی دیگری و خود، خواننده در میانهی جهان قرار میگیرد.
رمان ولی محدودیتهای خود را دارد. جهانی خیالی و نه واقعیت زندگی را باز مینماید. از وضعیت، شخصیتها و رخدادهای خیالی یاد میکند. در بازپرداخت خیال، جنبه روایی و زبانی بازپرداخت اهمیت پیدا میکنند. رمان در نهایت بصورت پدیدهای زیبا و دلفریب در اختیار خواننده قرار میگیرد. خواننده برای لذت آنرا میخواند و در پیامد لذت سنخی از نشئگی و خماری را تجربه میکند. رمان میتواند واقعگرایی را برگزیند و وفادار به واقعیت زندگی با تمام روزمرگی آن بماند ولی در این زمینه مخاطرهی آن وجود دارد که به روزنامهنگاری فرو کاسته شود و دیگر نتواند اجزاء گوناگون واقعیت را در پرداختی نو و متفاوت با امر در دسترس در اختیار خواننده قرار دهد. واقعیتْ چیزی نو را بیان نمیکند چون درست همان چیزی است که هر انسانی همیشه با آن درگیر است و آشنا با آن. مبتذل و خسته کننده. رمان باید به تخیل روی آورد و این از توان آن در قرار دادن خواننده در میانهی جهان واقعی زیست میکاهد.
تاریخ
تاریخنگاری اینجا موضوعیت پیدا میکند. تاریخْ زندگی و فرایندهای واقعی رخداده را تبیین میکند. آنچه را باز میگوید و بازمینماید که ردی در جهان زیست مردم از خود بجای گذاشته است. دور از افسانه، خیال و تفکر انتزاعی متمرکز بر رخدادها و وضعیتهای محک بازنمود خورده است. تاریخ ولی خشک و زمخت نیست. واقعیت محضِ تکه پارهی خستهکنندهای را بازگویی نمیکند. آنگونه که در دوران جدید، اندیشمندانی همانند هایدن وایت و پل ریکور بر آن تأکید ورزیدهاند روایی است. آنها توضیح میدهند که تاریخ و داستان هر دو به تخیل اتکا دارند، تخیل پیرنگ (plot). پیرنگ، در بستر یک روایت، انسجامی به مجموعهی رخدادها و نوشته میبخشد. رخدادها بر اساس آن در یک راستا، در راستای امر اصلی نوشته، شکلگیری انقلاب، شکست یا پیروزی در جنگ یا رخداد تحولی معین ردیف میشوند. پیرنگ کار توضیح بروز پدیده را بعهده میگیرد. از مجموعهای از کنونها، اکنون این رخداد و اکنون آن رخداد، یک کلیت زمانی معین بر میسازد.[۹] تاریخ را اساساً نمیتوان بدون ابتدا و انتها و رشتهی پیوند (یک رخداد یا تحول به رخدادها و تحولات دیگر) نگاشت و این تاریخانگار است که آنها را بر اساس درک و باورهای خویش انتخاب میکند.
سون بکرت آغاز شگفتی برانگیزی را برای پدیدههای مورد بررسی خود برگزیده است. تاریخ پنبه را – به شکل روایی و نه رخدادی آن، چرا که پنبه برای چند هزار سال با ما بوده است – یکجا از منچستر میانهی قرن نوزدهم و جایی دیگر از مکزیک سیصد سال پیش از آن آغاز میکند. پیدایش سرمایهداری را او به عدنِ وسط قرن دوازدهم میلادی، بسان مرکزی برای تجارت بین مصر و هند بر میگرداند. او تاریخی جهانی را مینویسد و برای همین از تاریخنگاری متداولی که غرب (ونیز و جنوا یا آمستردام و انگلستان) را نقطهی آغاز پیدایش سرمایهداری میپندارد فاصله میگیرد. نقطهی پایان برای او دوران کنونی است با نگاه به آیندهای که اکنون نوید آنرا میدهد. عامل پیشران یا گسترش سرمایهداری به اعتقاد او در آغاز بیشتر داد و ستد بود و سپس تولید صنعتی و انبوه کالا. و این همه در جستجوی سود. کشت پنبه و تولید پارچه امروز در جای جای جهان پی گرفته میشود. از مصر و آمریکای مرکزی تا کامبوج و بنگلادش. مردم جهان برای پوشش و احساس نرمی آن بر تن به آن نیاز دارند و سرمایهداری در پی سود نیاز را برآورده کرده و گسترش میدهد.
بکرت نشان میدهد که سرمایهداری همچون جانوری وحشی در پی شکار سود به گوشه گوشهی جهان سر میکشد و هر گوشهی حضورش را به نقطهی وصل دیگر اجزاء جهان تبدیل میکند. از عدن و قاهرهی جهان اسلام به سورات هند می رود. مدتی در انتهای قرن شانزدهم، شهر پتوسی، جایی در بولیوی کنونی، مرکز کاوش نقره در قارهای تازه کشف شده از سوی سرمایهداری میشود. اقتصاد شهر رونق میگیرد. جمعیت، فرصتهای سرمایهگذاری و ثروت صاحبان سرمایهی برای مدتی بشکلی چشمگیر رشد میکند، البته به بهای درد و رنج هر چه بیشتر معدنچیان. یک چهارم کارگرانی که به عمق معدن میرفتند هرگز زنده باز نمیگشتند. با پیشرفت علم و فناوری مشخص شد که جیوه عنصری مناسب برای جدا ساختن نقره از سنگ و خاک است و جیوه زهر خالص بود. کارگران را مسموم میکرد و میکشت. ولی پتوسی نقرهای را به جهان صادر میکرد که به گسترش مناسبات پولی و حرکت آزادتر سرمایه یاری میرساند.
یک ایستگاه، یا اگر از جنبهی روایتی بخواهیم آنرا بازگوییم، رخداد بزرگ در پیشروی سرمایه داری (و کشت پنبه) بهرهگیری از نیروی کار بردگان بود. بردهداری پیشتر نیز در جهان کهنه وجود داشت اما با «کشف» قارهی آمریکا و زمینهای بکر آن بطور وسیع در دستور کار سرمایه قرار گرفت. برده از آفریقا همچون یک کالا بارگیری میشد تا در مزارع پنبه، شکر و تنباکو باربادوس، جامائیکا و مارتینیک کار کند. صنعتی شدن تولید نیاز به کار و در نتیجه وجود برده را نه کاهش که افزایش داد. توان کار انسانهایی که در شرایطی طبیعی زندگی پرورش یافته بودند بس برتر و ارزانتر از توان کار کارگران (آزادِ استخدامی) مراکز کشت و صنعت بود.
فقط کارگران و بومیهای آفریقا نبودند که هزینهی پیشروی سرمایه و گردش چرخ بازرگانی و تولید را با عرق و خون خود میپرداختند. زیست مادی-آفرینشی دیگران نیز باید نابود میشد. صنعت پارچه هند تا قرن هجدهم پیشرفتهتر و قدرتمند تر از صنعت پارچه اروپا بود. اما تولید انبوه صنعتی و دست یاری استعمار در وضع تعرفهْ صنعت پارچهی هند را به نابودی کشاند. سرزمینهای دیگر بویژه در وضعیت بکر خویش همواره برای سرمایهداری وسوسه ایجاد میکرد. استعمار از همان آغاز شکوفایی سرمایهداری در اروپا در دستور کار قرار گرفت تا کشتزار، معدن و نیروی مصرفکنندهی جدید در کارکرد آفرینش سود ادغام شود. جایی در جهان نمیبایست مصون از گردش چرخ سرمایه میماند.
سرمایهداری و کشت پنبه و تولید پارچه فقط ساختار و رخداد نیست، دربرگیرنده عنصر انسانی نیز هست. ارادهی سرمایه در وجود شخصیتهایی معین مادیت پیدا میکند. شخصیتها ولی بیش از آنکه فرد باشند مقام هستند: بازرگان، صنعتگر، کارگر و برده. کسانی در پی سود، بلند پرواز، در حرکت از این سوی جهان به آنسوی جهان؛ کسانی در پی تأمین معیشت، مشغول بکار در خانه یا کارخانه؛ کسانی به اسارت گرفته شده، با غل و زنجیر برده شده به جایی دیگر تا در حد مرگ کار کند و به ازای کار هیچ دریافت نکند جز خورد و خوراکی برای یک زندگی کوتاه.
گردش چرخ سرمایه، آنگونه که مارکس نشان داده، بیش از هر چیز وابسته به عنصر انسانی کارگر است که با نیروی کار خود ارزش اضافه و در نهایت سود را میآفریند. در کتاب بکرت بیشتر از شخصیتهای بورژوا سخن بمیان میآید تا از کارگران. این البته به آن خاطر است که بکرت فرایند جهانی شدن سرمایهداری را شرح میدهد. در فرایند جهانی شدن این بورژواها هستند که (به خواست) کالا و سرمایه را از این سوی جهان به آن سوی جهان میبرند و همراه با آن خود نیز جابجا میشوند. کارگران و بردگان به ضرورت یا به زور مزرعه یا خانه و کاشانه خود را ترک میکنند و چرخ سرمایه را میگردانند. این محدودیت بزرگ کار بکرت است. توجه او بیشتر معطوف به حرکت سرمایه است تا حرکت نیروی کار. او بیشتر پویایی سرمایه را میبیند تا پویایی نیروی کار.
برای بدست آوردن درکی از پویایی عنصر انسانی، هر چند در عرصهای دیگر، میتوان به اثر دیگری در زمینهی تاریخنگاری اشاره کرد. پنجاه پیش تاریخدان ایتالیایی کارلو گینزبرگ با انتشار کتاب پنیر و کرمها هیاهویی در جهان برانگیخت.[۱۰] کتاب دربارهی آسیابانی در سده شانزدهم ایتالیا بنام منوچیو است که در دادگاه انکیزیسیون به اتهام ارتداد محاکمه شده و سرانجام سوزانده میشود. منوچیو دربارهی آفرینش جهان بر آن بود که در آغاز هرج و مرج حاکم بود و زمین، هوا، آب و آتش در ترکیب با یکدیگر جرمی را میساختند درست همانگونه که پنیر از شیر ساخته میشود. در پنیر کرم پدیدار میآید، که همانا فرشتگان بودند. خداوند به اعتقاد منوچیو یکی از این فرشتگان بود.
گینزبرگ باورهای منوچیو را باورهای عامیانهی دهقانیِ متأثر از پندارهای دینی پیشا مسیحیت ارزیابی میکند. منوچیو بطور نمونه دین را برتر از اخلاق دانسته، بدترین گناه را نه ارتداد که آزردن همسایه میدید. با اینحال گینزبرگ معتقد است که افکار منوچیو متأثر از کتابهایی بودند که خوانده بود و این به لطف صنعت چاپ و رفرماسیون/پروتستانتیسم با تأکیدش بر خوانش فردی کتب مقدس ممکن شده بود. شکل دیگری از پیوند چند عامل را اینجا نزد گینزبرگ مییابیم. البته نه پیوندی جهانی بلکه پیوندی موضعی بین رویکرد شخصی، باورهای دینی و فناوری. گینزبرگ نشان میدهد که کنجکاوی و شوق منوچیو در توضیح پیدایش جهان امری شخصی و تصادفی نبود. آسیابانی با باورهای عامیانهی دینی میتوانست نظریههای فاخر و بالا بلند درباره موضوعی مجرد داشته باشد چون تحولی دینی، رفرماسیون، و پیشرفت فناوری هم امکان دسترسی به کتابهای دینی و ادبی و هم امکان دلیری در آزاداندیشی را فراهم آورده بودند.
کار گینزبرگ دو نکته را مشخص میسازد و اهمیت آنها را گوشزد میکند. یکی آنکه پیوند فقط آنچیزی نیست که بگونهای ساختاری رقم میخورد و انسانها را وارد شبکهای از ارتباطات میکند. انسانها خود نیز آنرا میجویند. میخواهند جایی در جهان و گسترهی هستی داشته باشند. باور دینی یک نمونهی چنین تلاشی است ولی میتوان اندیشید که تلاش در زمینهی احساس تعلق به یک خانواده، قوم یا ملت نیز همان کار را انجام میدهد. دوم آنکه معنا ضرورت هستیمندی است. انسان نمیتواند بدون آن زندگی را با سختیها و فراز و نشیباش دوام آورد. برای منوچیو معنا در توضیح چگونگی پیدایش هستی به اتکای برداشتی معین از کتابهای مقدس تبلور مییافت. کتابهای بکرت معنایی را به کار و کوشش صدها سالهی انسانها در شکل دادن به سرمایهداری جهانی نسبت میدهد. خود افراد درگیر آنرا احساس نمیکردند. نمیدانستند که در راستای شکلدهی به ساختار جهانی در حال کار و کوشش هستند، نمیدانستند که این امر را در تداوم کار و کوشش بسیاری از پیشینیان خود انجام میدهند. ولی با خواندن کار بکرت هر یک از ما میتواند این درک را بدست آورد که به تاریخ و جغرافیای اقتصادی گستردهای وصل است و هر ذرهای از تلاشش زندگی دیگران را در گسترهای جهانی متأثر میسازد.
کلام پایانی: کتاب و باز کتاب
تردیدی نیست که پیوند با جهان را نمیتوان بسادگی احساس کرد. سرمایهداری با پویایی خود در کار ساختن جهانی هر چه بهمپیوستهتر است ولی این بسختی در حس احساسی انسانها پژواک مییابد. در دوران معاصر، بیشتر حسی از تنهایی و درماندگی است که وجود انسانها را در بر گرفته است. معنا را نیز به دشواری میتوان در زندگی و هستی یافت چون هر دو به مهار نیروهایی ورای اراده فردی شخص، از سرمایهداری گرفته تا دولت اداری مدرن، در آمدهاند. خواندن کار بکرت سپهر جدیدی از کوشندگی و سرزندگی در اختیار ما نمیگذارند تا با مراجعه به آن بهمپیوستگی و معنا را تجربه کنیم. چنین سپهری اصلا وجود ندارد. زندگی اجتماعی چنان بگونهای ساختاری سازمانیافته است که جایی برای زیست در سپهری آزاد از انقیاد وجود ندارد. دیگر نمیتوان همچون منوچیو، به توان تخیل عامیانه و به اتکای دسترسی به عرصهی جدیدی از دانش، انگارهای از بهمپیوستگی جهان آفرید. علم شکل نظامی از پژوهش سازمانیافتهی دانشگاهی و انتشار نتایج آنرا یافته است. دستاوردهای آن چنان پی در پی پیرایش/تغییر میکنند که جز متخصصین هر حوزه کمتر کسی میتواند پا به پای ضربآهنگ آن پیش رود و اشراف به نظریهها داشته باشد.
دو تاریخ بکرت حسی احساسی را نزد خواننده برنمیانگیزند. آنها رمان یا شعر نیستند تا حسی از همدلی با دیگران یا ارتباطی کیهانی را دامن زنند. بیشتر فرایندها را توضیح میدهند تا وضعیت انسانها را. آنچه از آنها میتوان بدست آورد درکی از بهمپیوستگی فرا زمانی و فرامکانی است. از دو کتاب او میتوان فرا گرفت که تاریخی چند صد و گاه چند هزار ساله هستیمندی هر یک از ما را به پیشینیان خود وصل میکند و جهان در تمامی گستردگی کنونیِ خود سپهر زیست ماست. اینرا بکرت خود نمیگوید. او تاریخنگار است نه اندیشمندی متمرکز بر متافیزیک هستیمندی و معنا. خواننده خود باید به درک نهفته در کتابها برسد. از این منظر کتابهای بکرت همانند کتابهای رمان و شعر هستند. رمان داستانی از زندگی انسانهایی با تجربههای متفاوت را بازمیگوید و شعر تجربهای در زبان. خواننده به درکی از پیام نهفته در آنها میرسد. نویسنده رمان را برای بازنمایی وجود حساس به درد و رنج دیگران نمینویسد، داستانی را با پیرنگ و شخصیتها و رخدادهای معینی مینگارد. شاعر نیز برای اثبات ارتباط کیهانی شعر نمیسراید، تجربهی خود را از زیست در جهان به بیانی تغزلی باز میگوید. ولی هم رمان و هم شعر دروازههای جهانی دیگر را به روی خواننده میگشایند. خواننده آنها را همچون حضور در جهانی با گستردگیای بس فزونتر از گسترهی زیست خود میفهمد و از آنها متأثر میشود. درست همین نکته را میتوان دربارهی کتابهای بکرت گفت.
پرسش اما تا حد زیادی برجاست. آیا خواندن کتاب و فهم بُعدی از آن میتواند تأثیری ژرف بر خواننده بگذارد و او را به درکی نو از هستیمندی و جایگاه خود در جهان برساند؟ چگونه میتوان باور کرد که خواندن کتاب از توان ساختار زندگی روزمره و ضربآهنگ آن برخوردار است و میتواند آنرا خنثی سازد و پس رانَد؟. ولی این درست چیزی است که در جهان بارها اتفاق افتاده و هنوز اتفاق میافتد. دین باوری، درست همانگونه که در مورد منوچیو دیدیم، بطور عمده کتاب محور است. مؤمنین، بویژه خواص آنها، بنیادهای باور دینی را از کتابهای دینی میآموزند و سپس به آنها در چارچوب زندگی روزمره عمل میکنند. صد البته دین همانگونه که دورکیم بر آن پای فشرده بیش از هر چیز مجموعهای از مراسم آئینی است و جذابیت آن به همین مراسم و به وجدی است که از مشارکت در آنها میتوان بدست آورد. ولی نباید اینرا نادیده گرفت که باوری که بنیاد مراسم دینی را در معبد رقم میزند از راه کتاب وارد ذهن انسانها میشود و در رویکرد و کنشهای آن بازتاب مییابد. از اینرو میتوان پنداشت که کتابهای بکرت را باید خواند، از آنها آموخت و بر آن اساس به نگرشی متفاوت به جهان و هستی دست یافت. تا شاید حس تنهایی و واماندگی رنگ ببازد و جهان معنا پیدا کند.
پانویس:
[۱] لاگوس جای عجیبی در جهان است. شهری پر از هرج و مرج، فقر و شکاف طبقاتی، اما آکنده از جذابیتهای اقتصادی و فرهنگی. جمعیت آن به شدت رو به افزایش است و برخی پیشبینیها حکایت از آن دارند که در آتیهی نزدیک بزرگترین شهر جهان خواهد شد. لاگوس بیش از هر چیز به فساد و باندهای جناییاش مشهور است ولی این شهر مرکز فرهنگ و هنر پویایی است و خاستگاه یکی از مشهورترین نویسندگان جهان کنون: چیماماندا انگزی آدیچی. نگاه کنید به این مقاله (+)
[۲] Sven Beckert (2014), Empire of Cotton: A New History of Global Capitalism, Penguin.
—————— (۲۰۲۵), Capitalism: A Global History, Allen Lane.
[۳] این تصویری است که کتابهای مدرنیته سیال و زندگی مصرفی زیگمونت باومن و کتاب شتاب اجتماعی هارتموت رزا از مدرنیتهی متأخر ارائه میدهند.
[۴] این نکته را هایدگر در کتاب هستی و زمان و مرلو-پونتی در کتاب پدیدارشناسی ادراک توضیح میدهند. کوین آهو نیز در کتاب خود نظریههای آنها را بخوبی شرح میدهد.
Kevin Aho (2nd edition, 2020), Existentialism, Polity.
[۵] Chalrles Taylor (2024), Cosmic Connections: Poetry in the Age of Disenchantment, Harvard University Press.
[۶] نگاه کنید بطور نمونه به این مقاله در بررسی کتاب کلیولند:
Joseph Albernaz (July 28, 2025), Every Night I Tell Myself I Am the Cosmos: Charles Taylor’s “Cosmic Connections: Poetry in the Age of Disenchantment”, Cleveland Review of Books.
[۷] در کتاب:
Richard Rorty (1989), Contingency, Irony, and Solidarity, Cambridge University Press.
[۸] Georg Lukács (1971), The Theory of the Novel, The MIT Press.
[۹] نگاه کنید به مقالههای گوناگون این کتاب و بیش از همه مقدمهی آن:
Philosophy of History after Hayden White, Edited with an introduction by Robert Doarn (2013), Bloomsbury.
[۱۰] کارلو گینزبرگ (۱۴۰۲)، پنیر و کرمها(ترجمهی ابوذر فتاحیزاده)، نشر نو.
از همین نویسنده:
- محمدرفیع محمودیان: (جهان موازی) در ادبیات
- محمدرفیع محمودیان- اعلام فاجعه: مسخ کافکا، ترجمهی هدایت
- محمد رفیع محمودیان: ادبیات داستانی روز ژاپن- تصادم حضور در جهان و هستیمندی
- محمدرفیع محمودیان: «رنجاندوه زیست در جهان مدرن» – دربارهی نویسندگی جولین بارنز
- محمدرفیع محمودیان: جادوی زبان: وَ، یکی وَ
- محمد رفیع محمودیان: تجربهگرایی در ارواح سرگردان سسیل پین
- محمدرفیع محمودیان: هستی نیستیمندِ پول و روایت
- محمدرفیع محمودیان: نظریهی عمومی افسون – در معرفی رمان نظریهی عمومی فراموشی
- محمدرفیع محمودیان: «مضمون و صورت»: ستیز احساس و بیان در آثار هان کانگ
- محمدرفیع محمودیان – نقطه (.): معنا و پندار
- محمدرفیع محمودیان: «ولگردی در جهان» – در تأویل سگ ولگرد صادق هدایت
- محمدرفیع محمودیان: بازیگوشی در زبان – کاربرد نقطهویرگول (؛)
- محمدرفیع محمودیان: «فهم فهمناپذیری»، تمثیلهای کافکا
- محمدرفیع محمودیان: در میانهی ازدحام – خانم دالاوی در صد سالگی
- محمدرفیع محمودیان: عشق داغ، عشق سرد؛ در ادبیات کلاسیک و نزد زویا پیرزاد و هیرومی کاواکامی
- محمدرفیع محمودیان: «فروپاشی نوید»، شعر اخوان ثالث
- محمدرفیع محمودیان: ادبیات داستانی، تخیل مادی تمنا در نوشتار








