
علیرضا بهنام: خون آواره
شاعر در این شعر هشدار میدهد که آنها که در سودای حکمرانی زمینهساز جنگ و ویرانی و بهرهکشی شدند، سرنوشتی جز تباهی ندارند.

شاعر در این شعر هشدار میدهد که آنها که در سودای حکمرانی زمینهساز جنگ و ویرانی و بهرهکشی شدند، سرنوشتی جز تباهی ندارند.

نویسنده با بهرهگیری از اسطورههای کهن و ارجاع به شعر و ادب فارسی، نشان میدهد که چگونه خشونت و نفرت، از دلِ نفی گفتوگو و تهی شدن زبان از معنا و حافظه سر برمیآورند و انسان را از «بیان آدمیت» دور میکنند. در مقابل، «کلمه» و «حرف» که در این متن نماد تفکر نقادانه، تردید و خرد گفتوگویی هستند، به مثابه تنها راه برونرفت از سیطره شرّ ابتذالیافته و عددیشدن انسان معرفی میشوند.

نویسنده با بهرهگیری از آرای مرلو-پونتی، اسپینوزا و لویناس، نشان میدهد که چگونه هادی ابراهیمی با افزودن یک نقطه به «وطن» (وتن)، آن را از قلمرو مفهوم انتزاعی بیرون میکشد و به حوزۀ تجربۀ حسی-بدنی وارد میکند. در این خوانش، «وتن» نه یک سرزمین دور، که تنِ زخمیِ جمعی است؛ تنی که در مهاجرت درد میکشد، در جنگ میسوزد، و با این همه، در «تبسم ایستادگی» پنهان میشود.

حرف اصلی شاعر در این شعر، روایت «بودن در حصار مکان و زمان» و در همان حال «تلاش برای رهایی از آن» است. شاعرنشان میدهد که رهایی اگرچه ضروری است، اما با بار سنگین گناه، دلتنگی و مسئولیت در قبال کسانی که جا میگذاریم، عجین شده است؛ گویی رهایی واقعی، بدون شکستن اسب شیشهای خاطرات و ترک کردنِ بیتوجه عزیزان، ممکن نیست.نابراین چالش اصلی در این شعر مساله دیرین انتخاب بین آزادی یا امنیت است. میشنوید با صدای شاعر:

سپانلو زمان حال، زمان غمگین و پر از رنج را نفی میکند. پشت سر از شکوه و جلال خبری نیست، پس نگاهش به آینده است؛ آیندهای روشن و درخشان برای تهران و برای خاطرههای ساکنانش. او با مرور یکپارچگی ملی و عشق عمیق به سرزمین، تعهد خودش را به زادگاهش تهران و به کشورش ایران اعلام میکند. سپانلو به ما یادآوری میکند که روزهای آفتابی در راهاند و خاطرههای ما، لبخندهای شیرین، لحظههای آزاد… در بلوار میرداماد و خیابانهای این شهر جاودانه خواهند ماند. می شنوید:

سوگنامهای برای نسلی که خود سوگنامهنویس تاریخ ایران بودند و اکنون خود به سوگ نشستهاند. مانی پارسا با خلق زنجیرهای از شاعران (دخو، بهار، عارف،

علیباباچاهی، شاعر برجسته و نظریهپرداز شعر نو ایران که شعرش را به «طنز سیاه» جنوب و «واقعیت هنری» پیوند زده بود، در ۸۳ سالگی درگذشت. او که از پیشگامان جریان «شعر پسانیمایی» و «شعر در وضعیت دیگر» بود، در واپسین سالهای حیات با مجموعه «جهان متوجه شد» به یکی از مهمترین صداهای اعتراضی شعر ایران تبدیل شد؛ اما به تأکید خودش، «شعر اعتراض» را از «شعار» جدا میکرد و فریاد را در ساحت زیباییشناسی تعریف مینمود. باباچاهی پس از یک دوره بیماری، عصر دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴ در یکی از بیمارستانهای کرج بر اثر ایست قلبی درگذشت.

این شعر، یک کالبدشکافی شاعرانه از خشونت سیستماتیک علیه زنان است که در آن شکنجه، از سطح فیزیکی به عمق زیستشناسی، روان و اسطورهی وجودیِ زنانه نفوذ کرده است. شعر از توصیف خشونت به سوی کشف منطق شاعرانهی مقاومت حرکت میکند و در پایان با عبور از این تاریکی، به تصویری از زایندگی میرسد.

مادران داغدار در دی خونین بازپسگیریِ آیینِ زندگی و شادی از چنگالِ آیینِ مرگِ تحمیلی را به ما آموختند. شاعر یادآوری میکند که آنها هرگز ستایشگرِ مرگ نبودهاند، بلکه حافظانِ حافظهٔ زندهٔ جشن و موسیقی و رقص در اعماق تاریخِ این سرزمین («هزارهی پیش از هزارهی تقویم گریهها») بودهاند. میشنوید با صدای شاعر:

نعمت میرزازاده، معروف به م. آزرم، شاعر برجسته معاصر ایرانی و یکی از چهرههای شاخص ادبیات اعتراضی ایران، در سن ۸۷ سالگی در پاریس درگذشت. این خبر را مونا میرزازاده، دختر او شامگاه یکشنبه اول فوریه ۲۰۲۶ (۱۲ بهمن ۱۴۰۴) در صفحه فیسبوک پدرش اعلام کرد.

نسیم خاکسار در این متن، امید را نه به مثابه یک احساسِ منفعل، که به عنوان نتیجهٔ منطقیِ یک تحلیل تاریخی-اجتماعی طرح میکند. خاکسار با ثبتِ مرگهای «نابهنگام»، در واقع دارد ذخیرهٔ انقلابیِ آینده را میشمارد؛ او مرگ را نه پایان، که تعلیقِ مبارزه در انتظار «سال صدفهای بیداری» میداند. این متن، بیانیهای است در باب امید به مثابه یک استراتژی مقاومت.

ایران هماکنون به یک کشتارگاه بزرگ تبدیل شده است و شاعر از تبعید، با خشم و درد و اشک، مردم را به خیزش و دادخواهی و برخاستن فرا میخواند.

مهتدی با «روز کبیسه» نه روایتی خطی از یک رخداد، که کالبدشکافی یک «حالِ دائمی» از ترس، انزوا و عادیشدن مرگ ارائه میدهد. شعر، تصویری از جامعهای است که در آن زمان از کار افتاده، خشونت به امری اداری تبدیل شده، و امید به آینده، قربانی «تقویم جراحات» شده است. این اثر، بیش از هر چیز، سندی شاعرانه از فروپاشی زبان و زمان در مواجهه با مکانیسمهای نظاممند سرکوب است.

ماندانا زندیان در این شعر بر جاودانگی روح مبارزه و تأثیر انکارناپذیر آن بر بیداری جمعی تأکید میکند، جایی که حتی خاموشیِ اجباری نیز در نهایت به موجی تبدیل میشود که ستمگران را به ورطه نابودی میکشد. با صدا و اجرای شاعر میشنوید:

سه شعر. سه لحظه تاریخی در زندگی فردی و اجتماعی ما. بیانیهای شاعرانه علیه مکانیسمهای دولتی برای «شیسازی» انسانها و حذف آنان از طریق بار کردن هویتی تحمیلی و کشندۀ امنیتی-ایدئولوژیک از مهدی گنجوی در یک بزنگاه تاریخی.

در این سه شعر، شاعر با زبانی تصویری و نمادین، وضعیت انسان معاصر در جامعۀ بحرانزده را به تصویر میکشد. او از یک سو نسبت به فلج روحی و عادت به رنج در جامعه هشدار میدهد، و از سوی دیگر امیدوار است به نیروی زندگی در دل سنتهای ساده و انسانی.

شعر م. روانشید، بازتاب جهانی واژگون و هستیشناسی شکستخوردهای است که در آن نظم طبیعی زندگی و مرگ از بین رفته است. شاعر تبعیدی، در میانه شب طولانی و درد جمعی، تنها به جابهجایی سکوتبار کلمات میان ورقها میپردازد.

نوآوری در تلفیق دانش علمی با حسانگاری شاعرانه، ایجاد استعارههای چندمعنایی از طریق پیوند مفاهیم گیاهشناسی-اندامشناسی، استفاده هدفمند از فرم برای بازتولید ریتم زیستی/تنفسی، اسطورهشناسی شخصی پیرامون باروری و نابودی از مهمترین دستاوردهای شاعر در این مجموعه است.

اشعار نادیا قاسمی تصویری قدرتمند از زندگی در آستانه فروپاشی عاطفی و اجتماعی را به دست میدهند. در دنیای شعری او نجات انسان از تباهی به عملیاتی عظیم نیاز دارد، و با اینحال امیدی کوچک همچنان در ویرانههای به جای مانده از انسانیت ما به بازسازی ادامه میدهد.

«این پرچم خمیده تسلیم»، تصویری نفسگیر از جهانِ ناقصالخلقهایست که چشم و گوش و قلبش را از دست داده؛ مرگ با آروارههای افعی بر تن کودکان میجنبد و پرچم تسلیم زیر غبار خمیده است. عقاب تاریکی ستاره میچیند، کلاغ خبررسان قارقار میکند و آژیر زنده ماندن در حبابهای خون میترکد. این غزه است؛ صدایی که لرز زندگی را در رگها جاری میکند.

این اشعار نه فقط دربارهی «رویداد مرگ» بلکه دربارهٔ پسلرزههای آن در جهان زندگان هم هستند: اینکه مرگ چگونه ماندگار میشود، چگونه در خاطرهها، اشیاء و مکانها نقش میبندد و ادامه مییابد. این اشعار را میتوانید با صدای شاعر هم بشنوید: