
امیر محمدی ونیار: عَثَم
در اتاقی نمور، زیر نورِ سفیدی که درد میآورد، سه جوانِ بسته شده با نوارچسب، با چشمانی باز به دیواری تازه رنگشده خیره شدهاند. بوی رنگ تند است و بوی ترس تندتر. مردی با شیشهی نوشابه در دست، پشت سرشان ایستاده. او نه بازجو ست، نه جلاد؛ تنها کسی است که میداند این شب، پایانی دارد-اما برای چه کسی؟































