
توماس مان: «مرگ» به ترجمه رضا نجفی
اگر انسان زمان مرگ خود را قطعی بداند، این یقین چه بر سر زندگی و رابطهاش با نزدیکان میآورد؟ «مرگ»، داستان کوتاه توماس مان با ترجمهٔ رضا نجفی، در قالب یادداشتهای روزانهٔ مردی روایت میشود که دوازدهم اکتبر را موعد مرگ خود میداند. در خانهای دورافتاده کنار دریا، انتظار این روز با محبت دخترش، آسونسیون، درهم میآمیزد. داستان از خلال شمارش زمان، آشفتگی ذهن راوی و مواجههٔ او با فقدان، مرز میان پیشآگاهی، وسواس و احساس گناه را به پرسش میکشد.































