
علیرضا بهنام: خون آواره
شاعر در این شعر هشدار میدهد که آنها که در سودای حکمرانی زمینهساز جنگ و ویرانی و بهرهکشی شدند، سرنوشتی جز تباهی ندارند.

شاعر در این شعر هشدار میدهد که آنها که در سودای حکمرانی زمینهساز جنگ و ویرانی و بهرهکشی شدند، سرنوشتی جز تباهی ندارند.







رمان «کژمیر» مهناز عطارها، فراتر از روایت یک سوگ شخصی، کالبدشکافی نظام تولید فقدان در تاریخ معاصر ایران است. منتقد نشان میدهد که چگونه قدرت (در قالب نهادهای رسمی و غیررسمی) مرگ را از یک رویداد فردی به «تجربهای تاریخی و مکرر» تبدیل میکند و آن را در تاروپود زندگی روزمره چنان عادی میسازد که سوگ به جای طغیان، به «درونیسازی خاموش» و مقاومتی فرسایشی بدل میشود. او با تکیه بر ساختار چهلتکه و بینانسلی رمان نشان میدهد که «تاریخ در این معنا، نه گذشتهای سپریشده، که نیرویی حاضر و فعال در اکنون است و خود را با تکرار بازمیسازد».

نویسنده در این مقاله بر این باور است که با وجود پیوستگی واقعی جهان تحت سلطه سرمایهداری جهانی، شکافی ژرف میان «واقعیت عینی یگانگی» و «حس درونی تنهایی و بیمعنایی» انسانها وجود دارد. او پس از بررسی ناتوانی فلسفه، شعر و رمان در پر کردن این شکاف، به تاریخنگاری (به ویژه آثار بکرت) روی میآورد و نتیجه میگیرد که هرچند کتابهای تاریخی حس احساسیِ مستقیمی ایجاد نمیکنند، اما خواننده میتواند از خلال آنها به درکی فرازمانی و فرامکانی از بههمپیوستگی هستی دست یابد و شاید از این راه، اندکی از شدت تنهایی و واماندگی بکاهد.

داستان نشان میدهد که چگونه خشونت ساختاری، نه تنها خیابانها، بلکه ساختار خانواده، روابط مادری و حتی دیالوگهای عاشقانه را بازتعریف میکند. حتی امید به آینده نیز در این فضا معنایی تراژیک و در عین حال مقاومتآمیز مییابد. این داستان تصویری صادقانه، هنرمندانه و تأثربرانگیز از لحظهای از تاریخ معاصر و انسانهایی ارائه میدهد که در دل وحشت، همچنان به پختن غذا، تمرین ریاضی و فریاد زدن ادامه میدهند.

کشوری در این اثر، نه تنها با نگاهی نقادانه به بازخوانی تاریخ و تقدسزدایی از قهرمانان میپردازد، که جامعهای را در محاصره فشارهای اقتصادی، تعصبات کهن و ارواح سرگردان گذشته به تصویر میکشد؛ جزیرهای که خود استعارهای است بزرگ از انزوای انسان معاصر و کشتی نجاتش که همواره در آستانه غرق شدن در توفان است.

نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی» در شرایط کنونی که ایران با تهدید حمله نظامی خارجی و همزمان با تنشهای درونی میان اقوام و مذاهب مختلف روبروست، هشداردهنده است. ویسنییک به ما نشان میدهد که دشمن واقعی، “دیگری” نیست؛ نه آن همسایهای که زبانی دیگر دارد، نه آن هموطنی که مذهبی دیگر میگزیند، نه آن برادری که در قسمتی دیگر از این سرزمین پهناور زندگی میکند.

در رمان «تسلای آسمانِ شب» اثر جواد کاراحسن، اصفهانِ قرن یازدهم سلجوقی نه تنها صحنهای از شکوفایی فرهنگی و دانش عمر خیام است، بلکه آینهای هشداردهنده از چگونگی فروپاشی تدریجی نظم، اعتماد و انسانیت در برابر ترس، تعصب و بنیادگرایی ــ همان سازوکارهایی که نویسنده از دل تجربه جنگ بوسنی، هزار سال بعد، در جوامع امروز بازمیشناسد و بدون شعار، به شکنندگی فرهنگ در برابر تاریکی هشدار میدهد.

مقاله به بررسی یکی از بنیادیترین تقابلها در نظریهٔ روایت، یعنی نظرگاه/پرسپکتیو درونی در مقابل نظرگاه/پرسپکتیو بیرونی میپردازد. نویسنده استدلال میکند که انتخاب میان این دو نوع نظرگاه، امری صرفاً فنی نیست، بلکه عمیقاً با جهانبینی و مؤلفههای ایدئولوژیک نویسنده و اثر گره خورده است. مقاله سپس با تمرکز بر بازنمایی جهان درونی شخصیتها، نشان میدهد که چگونه رمان مدرن در پی ایجاد توهم بیواسطگی و دسترسی مستقیم به ذهن شخصیتهاست. در نهایت، اشتانتسل با تحلیل نمونههایی از آثار دیکنز، فیلدینگ، دی.اچ. لارنس، مارگارت درابل به بررسی کارکرد هدایت همدلی خواننده از طریق توزیع نابرابرِ بینش درونی میان شخصیتها میپردازد.

این مقاله با تحلیل کتاب «شکنجه سفید» نوشته نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل صلح ۲۰۲۳)، به بررسی سازوکارهای سرکوب سیستماتیک و جنسیتزده جمهوری اسلامی علیه زنان کنشگر میپردازد. پژوهش نشان میدهد که شکنجه در زندانهای ایران تنها محدود به آزار جسمی نیست، بلکه از طریق معماری سرکوبگر (مانند دیوارهای سفید و سلولهای انفرادی)، محرومیت حسی، بایکوت اطلاعاتی، غفلت عمدی پزشکی، و سوءاستفاده از روابط خانوادگی و باورهای دینی، بهطور برنامهریزیشده برای خرد کردن روحیه و هویت زندانیان زن به کار میرود.

بهرام بیضایی، یکی از تأثیرگذارترین چهرههای سینمای نوین و تئاتر ایران، در روز تولد ۸۷ سالگی خود – پنجم دی ۱۴۰۴ – در آمریکا درگذشت. دوسیه بانگ درباره این ایرانی ترین هنرمند ایران را میخوانید:

در قرن بیستم، نویسندگان آمریکایی مانند هنری جیمز، ارنست همینگوی و تونی موریسون با نوآوریهای فرمی و محتوایی، داستان کوتاه را به عنوان یک فرم ادبی مستقل و غنی تثبیت و آن را به ابزاری برای بیان تجربیات فرهنگی و هویتی تبدیل کردند. جلوه هایی از این تلاش در بانگ.

نشریه ادبی بانگ از اردیبهشتماه با اختصاص دوسیهای به «ادبیات مهاجرت»، نهتنها به معرفی آثار این حوزه میپردازد، بلکه با کاوش در مفهوم این ژانر، آن را از ادبیات تبعید و دیاسپورا متمایز میکند. این مقاله با نگاهی به نظریههای هومی بابا، پل ریکور و ادوارد سعید، نقش روایتهای مهاجرت را در بازسازی هویت، مقاومت زبانی و چالش با ساختارهای قدرت جهانی بررسی میکند و دعوتی است برای تأمل عمیقتر در این حوزه پویا.









رمان «کژمیر» مهناز عطارها، فراتر از روایت یک سوگ شخصی، کالبدشکافی نظام تولید فقدان در تاریخ معاصر ایران است. منتقد نشان میدهد که چگونه قدرت (در قالب نهادهای رسمی و غیررسمی) مرگ را از یک رویداد فردی به «تجربهای تاریخی و مکرر» تبدیل میکند و آن را در تاروپود زندگی روزمره چنان عادی میسازد که سوگ به جای طغیان، به «درونیسازی خاموش» و مقاومتی فرسایشی بدل میشود. او با تکیه بر ساختار چهلتکه و بینانسلی رمان نشان میدهد که «تاریخ در این معنا، نه گذشتهای سپریشده، که نیرویی حاضر و فعال در اکنون است و خود را با تکرار بازمیسازد».

مقاله امیز احمدی آریان یک نمونه درخشان از «خاطرهنویسیِ چندلایه» است. نویسنده با مهارت، سه دهه از تاریخ ایران را در سه روایتِ بههمپیوسته (باران اول/آتش اول/آتش دوم) روایت میکند و سرانجام، در ساختار یک سمفونی به باران دوم میرسد که تمام این حلقهها را به هم متصل میکند با این قصد که نشان دهد چگونه تاریخ ایران هر بار با چهرهای تازه، اما با همان جوهر سیاه، تکرار میشود.

مهتدی با «روز کبیسه» نه روایتی خطی از یک رخداد، که کالبدشکافی یک «حالِ دائمی» از ترس، انزوا و عادیشدن مرگ ارائه میدهد. شعر، تصویری از جامعهای است که در آن زمان از کار افتاده، خشونت به امری اداری تبدیل شده، و امید به آینده، قربانی «تقویم جراحات» شده است. این اثر، بیش از هر چیز، سندی شاعرانه از فروپاشی زبان و زمان در مواجهه با مکانیسمهای نظاممند سرکوب است.

این مقاله، با خوانشی خلاق و نو، در پی واکاوی لایههای پنهان و آشکار «رنگ آتش نیمروزی» نوشته شهریار مندنی پور است: از استعارههای جنگ در دل طبیعت بکر، تا نبردی فلسفی میان سنت و مدرنیته، و از اسطورههای کهن شکار تا تعلیقی که تا آخرین سطر، ذهن را میکاود. «رنگ آتش نیمروزی» فقط یک داستان کوتاه نیست؛ آیینهای است شکسته از تاریخ ما، که هر تکهاش تصویری دردناک و در عین حال باشکوه را بازمیتاباند.

نوآوری در تلفیق دانش علمی با حسانگاری شاعرانه، ایجاد استعارههای چندمعنایی از طریق پیوند مفاهیم گیاهشناسی-اندامشناسی، استفاده هدفمند از فرم برای بازتولید ریتم زیستی/تنفسی، اسطورهشناسی شخصی پیرامون باروری و نابودی از مهمترین دستاوردهای شاعر در این مجموعه است.

رمان «مرگ نور» طاهر بن جلون، روایتی است از هجده سال مرگ تدریجی در زندان مخفی تازمامارت؛ جایی که تاریکی مطلق، شکنجهی جسمی و روانی، و فراموشی اجباری، زندانیان سیاسی را به مرز جنون میرساند. اما همین سیاهچال، برای «سلیم» – قهرمان اثر – به فرصتی برای خودکاوی عمیق، مقاومت معنوی، داستانگویی نجاتبخش، و در نهایت، استعلای انسانی تبدیل میشود. بن جلون با الهام از خاطرات واقعی احمد مرزوکی، نه تنها جنایات رژیم حسن دوم را افشا میکند، بلکه نشان میدهد چگونه نوشتن و آگاهی، حتی در گور زنده، میتواند پیروزی بر سرکوب باشد.
«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربهها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.