
قاضی ربیحاوی: آخرین فریاد | یک تاکینگهد
در تازهترین اثر مینیمالیستی قاضی ربیحاوی با عنوان «آخرین فریاد»، مردی جوان در قالب یک تاکینگهد، از درون کیسهٔ سیاه پلاستیکی آخرین پیام خود را فریاد میزند؛ وصیتنامه او عاشقانه، خشونتبار و سیاسی است.

در تازهترین اثر مینیمالیستی قاضی ربیحاوی با عنوان «آخرین فریاد»، مردی جوان در قالب یک تاکینگهد، از درون کیسهٔ سیاه پلاستیکی آخرین پیام خود را فریاد میزند؛ وصیتنامه او عاشقانه، خشونتبار و سیاسی است.

دافنه، مهدخت و یونگهه، سه زن از سه جهان ادبی متفاوت، هنگامی به جهان گیاهی پناه میبرند که بدن زنانهشان به عرصهی سلطه، خشونت یا مالکیت دیگری تبدیل میشود؛ درختشدن برای آنان هم پناهگاه است و هم بنبست، زیرا اگرچه با ترک بدن انسانیشان از نظام سلطه میگریزند، اما بهای این رهایی، ناپدیدشدن از همان جهانی است که حق زیستن را از آنان دریغ کرده است.

محبوبه موسوی – در این میزگرد، با حضور فریبا حاجدایی، احمد خلفانی، مریم رئیسدانا و خورشید رشاد، به واکاوی آثار شهرنوش پارسیپور، یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان زن ادبیات معاصر ایران، میپردازیم. جایگاه شخصیتهای زن مستقل در رمانهایی چون «طوبا و معنای شب» و «زنان بدون مردان» تا نسبت او با فمینیسم، تقدیرگرایی، خلق شخصیتهای مرد، رگههای عرفانی و رئالیسم جادویی، تأثیر تبعید و مهاجرت بر جهان داستانیاش و در نهایت میراث اجتماعی و ادبی او برای نسل امروز را بررسی میکنیم.

نویسنده در این جستار که به زبان انگلیسی در نشریه معتبر The New York review of books منتشر شده و اکنون در بانگ با اجازه او به فارسی منتشر میشود میگوید که جنگ کنونی فقط یک درگیری نظامی نیست، بلکه بازتولید الگوی تاریخی استثمار دوگانه (داخلی و خارجی) است که جنوب ایران همواره قربانی آن بوده است. امیر احمدی آریان با پیوند زدن بمبارانهای فعلی به میراث استعماری و فولکلور بومی، نشان میدهد که جنوب همچنان صحنهی نبرد دیوهای آشنا (حکومت مرکزی) و ناآشنا (آمریکا) است و مردم آن، تنها کسانی هستند که بهای واقعی این کشمکشها را با پوست و استخوان خود میپردازند.

در این دو شعر، شاعر با جسارت اعلام میکند که هر انسان واقعی با تمام زخمها، فقر، تنهایی و زیباییهای ناکاملش، زیباتر و ارزشمندتر از هر تصویر ایدئال و رمانتیک از «ایران» یا «عشق» است؛ بنابراین غزلیات هزارساله عاشقانه کافی است و باید جای خود را به مواجهه مستقیم با واقعیتهای تلخ زندگی، سیاست و انسان معاصر بدهد.

در رمان «طوبا و معنای شب» شهرنوش پارسیپور، شخصیت طوبا تجلی بارز نظریهی کهنالگوهای یونگ است؛ زنی که «روان مردانه» (آنیموس) در او هم به صورت گرایشهای عرفانی-مذهبی مثبت ظاهر میشود و هم به شکل واپسگرایی، توهمات شبهعرفانی و جدایی از واقعیت اجتماعی. از «گداعلیشاه» به عنوان مرشد ناکامل تا «شاهزاده گیل» و «لیلا» به مثابه سایههای ناخودآگاه، این اثر دعوتی است به کاوش در عمق ذهنیت سنتی و تضادهای درونی زن ایرانی در بستر تحولات تاریخی معاصر.

سخن آخر را اول بخوانیم: مجموعه قصهی کوچه شامپیونه را میتوان در یک مرثیه خواند: خانهام را اشغال کردند. میتوان در یک بشارت خواند: پنجرهای هست. که در قاب پنجره خانه است.

«نه به اعدام»؛ ویکتور هوگو در سپتامبر ۱۸۴۸، در مجلس مؤسسان فرانسه فریاد زد: «چوبه دار را سرنگون کنید.» او مجازات اعدام را «نشانه ابدی بربریت» خواند و تأکید کرد حق زندگی و مرگ تنها از آن خداست. این متن، ترجمه سخنرانی تاریخی هوگوست که در آن بدون قید و شرط به لغو حکم اعدام رأی داد.

از میان سکوت سنگین زندان برمه، مردی محکوم را به سوی چوبه دار میبردند. در میانه راه، او برای اجتناب از یک گودال کوچک آب، کمی کنار کشید. همین حرکت ساده، ناگهان تمام وحشت اعدام را برای اورول آشکار کرد: چگونه میتوان انسانی را که هنوز کاملاً زنده است، سالم است و حتی به جزئیات زندگی توجه دارد، به دار آویخت و سپس به زندگی روزمره بازگشت؟ یک اعتراض ادبی به اعدام.

حسین نوشآذر در نوولت «۵۶ درجه» با بهرهگیری از الگوی سفر قهرمانانهی جوزف کمبل، روایتی میآفریند که در آن «هما» – زنی زبانشناس و باردار – در جستجوی آرمانشهری به نام «آشتیان» از برکلی به ایرانِ صدوسیسالآینده سفر میکند. او در این سیر آفاقی و انفسی با کهنالگوهای اسطورهای روبهرو میشود، اما در برابرِ دو ویرانشهر «اسپادانا» و «آشتیان» قرار میگیرد: نخستین، دیستوپیایی به فرمانروایی «حکیم آگوستین» – استعارهای از حاکمیت بیمار و خودشیفته – و دومین، جامعهای با پیشرفتهترین فنآوریها اما گرفتار در ایدئولوژی باستانگرایانهای که فردیت را در نامهای تکراری «کوروش» و «داریوش» و «آناهید» ذوب کرده است. این مقاله با رویکرد «بوطیقایی نو» و با تکیه بر آرای کمبل، نشان میدهد که چگونه نویسنده، اسطوره را هم چونان ساختاری برای بازنمایی «امید» به کار میگیرد و هم چونان آیینهای برای نقد «تباهیِ» ریشهدار در تاریخ معاصر ایران.

این داستان، سندی از روزهای نخست جنگ ایران و عراق است، اما در همان حال، روایتی است از «همان جنگی که امروز هم ادامه دارد». نسیم خاکسار با زبانی ساده و گزارشی، بدون هیچ شعار یا اغراقی، تصویری از «مردم عادی» میکشد که تنها داراییشان «کولر برقی» است، و بزرگترین غمشان «له شدن کولرها زیر آوار». اما درست همین «سادگی»، داستان را به متنی ماندگار تبدیل میکند: چون نشان میدهد که جنگ، اول از همه «زندگی روزمره» را نابود میکند، نه فقط ساختمانها را.

«قبر کرمهای شبتاب» روایتی است از فروپاشی تدریجی انسانیت در زیر چکمههای جنگ، اما نه از طریق صحنههای نبرد، که از دریچه چشم کودکی که مجبور میشود گام به گام «انسان بودن» را از دست بدهد. سیتا در این داستان، نه قهرمان است، نه ضدقهرمان؛ او «بازماندهای» است که جنگ، او را از خانواده، از خانه، از غذا، از حرمت، و در نهایت از خواهرش جدا میکند. نوساکا آکییوکی با نثری دقیق و بیعاطفه (که یادآور بهترین نمونههای ادبیات ضدجنگ جهان است) نشان میدهد که بزرگترین فاجعه جنگ، نه مرگ، که «مرگ تدریجی معنا»ست.

رمان «کژمیر» مهناز عطارها، فراتر از روایت یک سوگ شخصی، کالبدشکافی نظام تولید فقدان در تاریخ معاصر ایران است. منتقد نشان میدهد که چگونه قدرت (در قالب نهادهای رسمی و غیررسمی) مرگ را از یک رویداد فردی به «تجربهای تاریخی و مکرر» تبدیل میکند و آن را در تاروپود زندگی روزمره چنان عادی میسازد که سوگ به جای طغیان، به «درونیسازی خاموش» و مقاومتی فرسایشی بدل میشود. او با تکیه بر ساختار چهلتکه و بینانسلی رمان نشان میدهد که «تاریخ در این معنا، نه گذشتهای سپریشده، که نیرویی حاضر و فعال در اکنون است و خود را با تکرار بازمیسازد».

مقاله امیز احمدی آریان یک نمونه درخشان از «خاطرهنویسیِ چندلایه» است. نویسنده با مهارت، سه دهه از تاریخ ایران را در سه روایتِ بههمپیوسته (باران اول/آتش اول/آتش دوم) روایت میکند و سرانجام، در ساختار یک سمفونی به باران دوم میرسد که تمام این حلقهها را به هم متصل میکند با این قصد که نشان دهد چگونه تاریخ ایران هر بار با چهرهای تازه، اما با همان جوهر سیاه، تکرار میشود.

مهتدی با «روز کبیسه» نه روایتی خطی از یک رخداد، که کالبدشکافی یک «حالِ دائمی» از ترس، انزوا و عادیشدن مرگ ارائه میدهد. شعر، تصویری از جامعهای است که در آن زمان از کار افتاده، خشونت به امری اداری تبدیل شده، و امید به آینده، قربانی «تقویم جراحات» شده است. این اثر، بیش از هر چیز، سندی شاعرانه از فروپاشی زبان و زمان در مواجهه با مکانیسمهای نظاممند سرکوب است.

این مقاله، با خوانشی خلاق و نو، در پی واکاوی لایههای پنهان و آشکار «رنگ آتش نیمروزی» نوشته شهریار مندنی پور است: از استعارههای جنگ در دل طبیعت بکر، تا نبردی فلسفی میان سنت و مدرنیته، و از اسطورههای کهن شکار تا تعلیقی که تا آخرین سطر، ذهن را میکاود. «رنگ آتش نیمروزی» فقط یک داستان کوتاه نیست؛ آیینهای است شکسته از تاریخ ما، که هر تکهاش تصویری دردناک و در عین حال باشکوه را بازمیتاباند.

نوآوری در تلفیق دانش علمی با حسانگاری شاعرانه، ایجاد استعارههای چندمعنایی از طریق پیوند مفاهیم گیاهشناسی-اندامشناسی، استفاده هدفمند از فرم برای بازتولید ریتم زیستی/تنفسی، اسطورهشناسی شخصی پیرامون باروری و نابودی از مهمترین دستاوردهای شاعر در این مجموعه است.

رمان «مرگ نور» طاهر بن جلون، روایتی است از هجده سال مرگ تدریجی در زندان مخفی تازمامارت؛ جایی که تاریکی مطلق، شکنجهی جسمی و روانی، و فراموشی اجباری، زندانیان سیاسی را به مرز جنون میرساند. اما همین سیاهچال، برای «سلیم» – قهرمان اثر – به فرصتی برای خودکاوی عمیق، مقاومت معنوی، داستانگویی نجاتبخش، و در نهایت، استعلای انسانی تبدیل میشود. بن جلون با الهام از خاطرات واقعی احمد مرزوکی، نه تنها جنایات رژیم حسن دوم را افشا میکند، بلکه نشان میدهد چگونه نوشتن و آگاهی، حتی در گور زنده، میتواند پیروزی بر سرکوب باشد.

«کبوترخان هزار توی مسموم» نوشته س.ر.مجتهدی، فراداستانی است که در تقاطع ادبیات، روانکاوی و تاریخ ایستاده است. این اثر، ماجرای راویای را روایت میکند که با خرید نسخهای مرموز از کتاب «موسی و یکتاپرستی» فروید، درگیر شبکهای از رازها میشود که او را به سمت کشف حقیقتی باستانی و خطرناک دربارهٔ اخناتون، خلیفهٔ فاطمی «الحاکم بامرالله» و هزارتوهای یک کبوترخانهٔ متروک سوق میدهد. روایتی رویامانند که در آن، جستجو برای معنا به بهایی گزاف تمام میشود: نابینایی.

این مقاله با تکیه بر نظریههای روایتشناسی ژنت و بارت و نیز روانکاوی فروید و لاکان، نشان میدهد که چگونه علیزاده با ساختارشکنی روایی و آفرینش زبانی حسی-جسمانی، مرزهای واقعیت، رؤیا و ناخودآگاه را در هم مینوردد. در این خوانش، بیماری استعارهای از انحطاط روح و مرگ میل است، بیمارستان صحنه تقابل واقعیت و ناخودآگاه ، و خود متن به «نوشتار رنج» بدل میگردد، چنانکه بدن بیمار به زبان متن تبدیل شده و هر زخم، نشانی از کوشش سوژه برای نوشتن خود در آستانه نابودی است.

آیا احمد اخوت، «بورخس اصفهانی» است؟ این ادعایی است که برخی با استناد به فرم روایی مشابه و حجم انبوه ارجاعات تاریخی مطرح میکنند. اما نگارنده در تحلیلی تطبیقی، با واکاوی داستانهای این دو نویسنده، به نتایجی متضاد میرسد و نشان میدهد که تاریخ در دستان بورخس، ابزاری برای خلق شگفتی و زیباییشناسی ناب است، در حالی که اخوت از آن برای واکاوی واقعیتهای اجتماعی و طرح پرسشهای انتقادی بهره میبرد. این نوشتار، مرزهای این دو نگاه کاملاً متمایز را ترسیم میکند.