نگین ساسان فر: «آقای سلیم و فروپاشی ذهن» – کاوشی در ناخودآگاه روایت و زیبایی‌شناسی رنج در جهان غزاله علیزاده


چکیده

داستان «آقای سلیم» از غزاله علیزاده یکی از درخشان‌ترین نمونه‌های روایت‌پردازی مدرن در ادبیات فارسی است که در آن مرزهای زمان، واقعیت و رویا در هم فرو می‌ریزند. این داستان نه تنها سرگذشت یک بدن بیمار، بلکه تاریخچه‌ی ذهنی سوژه‌ای است که در مواجهه با فروپاشی درونی و زوال جسم، به نوشتارِ ناخودآگاه بدل می‌شود. روایت از زبان اول شخص بیمار (آقای سلیم) بیان می‌شود، اما آنچه نقل می‌شود نه یک رویداد عینی، بلکه جریان بی‌وقفه‌ی ذهن، حافظه و کابوس است. در این مقاله، با اتکا بر نظریه‌های روایت‌شناسی ژنت و بارت و نیز روان‌کاوی فروید و لاکان، نشان داده می‌شود که چگونه غزاله علیزاده از ساختار رواییِ گسسته، زبان استعاری و نمادهای تکرارشونده برای بازنماییِ ذهن در حال فروپاشی بهره می‌گیرد. بیماری در این داستان استعاره‌ای از انحطاط روح و مرگِ تدریجی میل است؛ و بیمارستان، صحنه‌ی نهایی تقابلِ میان واقعیت بیرونی و ناخودآگاهِ درهم‌ریخته‌ی راوی. تحلیل حاضر می‌کوشد نشان دهد که «آقای سلیم» تنها داستانِ یک رنج نیست، بلکه متنی درباره‌ی نوشتارِ رنج است؛ متنی که در آن، بدنِ بیمار به زبانِ متن تبدیل می‌شود، و هر زخم، نشانه‌ای است از کوشش سوژه برای نوشتنِ خود در آستانه‌ی نابودی.

مقدمه: جهان روایی غزاله علیزاده و زوال به مثابه‌ی زیبایی

جهان داستانی غزاله علیزاده جهانی است میان نور و سایه، میان زیبایی و تباهی، میان مرگ و تمنای زیستن. او از معدود نویسندگان زن در ادبیات معاصر ایران است که توانسته است امر روانی، فلسفی و زیبایی‌شناختی را در سطح زبان به یکدیگر گره بزند. در آثار او، بیماری، خواب، خاطره و عشق همگی تجلی‌های یک تجربه‌ی واحدند: تجربه‌ی «بودن در آستانه»، جایی میان حضور و غیاب، میان آگاهی و ناخودآگاه.
در این میان، داستان کوتاه «آقای سلیم» (از مجموعه‌ی سفر ناگذشتنی) نه فقط روایتی از یک بیمار، بلکه تجربه‌ای از فروپاشی ذهن و زبان است. در آغاز داستان، راوی می‌گوید:

«یا کرام الکاتبین خودت رحم کن ملحفه را کنار می‌زند تمام پشتم سرخ است. سطح آن از دمل‌های بزرگ فاسد پوشیده شده با دهن باز مثل آتشفشان

این جمله، چون انفجار آغازین یک تراژدی مدرن است؛ انفجاری از جسم، از درد، از انزوا. از همین ابتدا، بدن و زبان به هم می‌پیوندند: «دمل‌های فاسد» نه‌فقط نشانه‌ی بیماری جسمی، بلکه استعاره‌ای از فساد درونی، از پوسیدگی معناست. راوی از همان نخستین جمله، میان دعا («یا کرام الکاتبین») و توصیفِ فاجعه در نوسان است، و این دوگانگی، بنیاد روایت را شکل می‌دهد.

علیزاده در «آقای سلیم» همان کاری را می‌کند که جویس در اولیس و فاکنر در خشم و هیاهو انجام دادند: نفوذ به ذهنی که دیگر مرزهای زمان و واقعیت را نمی‌شناسد. اما تفاوت او در این است که این ذهن بیمار، نه ذهن روشنفکری آواره در شهر مدرن، بلکه ذهن انسانی است به‌کلی منزوی، گرفتار در بستری بیمارستانی، جایی که زندگی و مرگ به یکدیگر دوخته شده‌اند.

ساختار روایی و زمان‌مندی ذهنی؛ از روایت بیرونی تا نوشتار درونی

بر پایه‌ی تحلیل ژرار ژنت، هر روایت از سه بُعد بنیادین شکل می‌گیرد: زمان روایت، سطح روایت و صدای روایت. در داستان «آقای سلیم»، این سه بُعد نه تنها از نظم معمول خود می‌گریزند، بلکه در هم فرو می‌روند؛ چنان‌که گویی ذهن راوی خود میدان نبردی‌ست میان زمان، زبان و هذیان. زمان دیگر خطی نیست، بلکه به گونه‌ای «اکنونِ ممتد» درمی‌آید؛ اکنونی کشیده، بیمار و آکنده از انقطاع. راوی در بستر بیمارستان افتاده است، اما ذهنش پیوسته میان گذشته و حال، میان رؤیا و واقعیت در نوسان است. زمان در این‌جا نه در مسیر طبیعی خود حرکت می‌کند و نه به نقطه‌ای بازگشت‌پذیر بازمی‌گردد، بلکه مدام در خود می‌چرخد و در لحظه‌ای ازلی و بی‌مرکز گرفتار می‌شود. این گسست در پیوستگی زمانی، آن‌گونه که ژنت از آن با عنوان ناسازگاری زمانی روایت یاد می‌کند، سبب می‌شود خواننده احساس کند در دل ذهنی گرفتار شده که از سامان خطی اندیشه تهی گشته است.

در صحنه‌ای از داستان، هنگامی که راوی از سوزش الکل بر پای زخمی‌اش سخن می‌گوید و ناگهان به یاد باغ‌های هلو در کودکی می‌افتد، مرز میان دو زمان در هم فرو می‌ریزد. این جهش ناگهانی از واقعیت سرد بیمارستان به خاطره‌ی گرم و شیرین باغ، نه تداعی آزاد است و نه مرور گذشته، بلکه نشانه‌ی فروپاشی دستگاه حافظه در ذهن راوی‌ست؛ ذهنی که دیگر نمی‌تواند میان گذشته و حال تمایز بگذارد. در چنین وضعی، زمان دیگر ظرف روایت نیست؛ خود به جوهر روایت تبدیل می‌شود. داستان از بیرون‌گویی به درون‌نویسی میل می‌کند، یعنی از بازنمایی جهان به بازنویسی ذهن.

رولان بارت در نوشته‌ی معروف خود درباره‌ی لذت متن، می‌گوید نوشتار جایی است که میل از معنا پیشی می‌گیرد؛ جایی که واژه‌ها نه برای بیان، بلکه برای سوختن به کار می‌روند. در «آقای سلیم»، همین اصل حاکم است: ساختار روایت خود به میدان تعلیق معنا بدل می‌شود. هیچ روایت قطعی‌ای وجود ندارد؛ هر تصویر با تصویر دیگر در می‌لغزد و درهم می‌شکند. جمله‌ها کوتاه، شکسته و گاه بی‌ارتباط‌اند؛ همچون تکه‌های ذهنیِ کسی که در میانه‌ی مرگ و هذیان دست‌وپا می‌زند. در این‌جا راوی دیگر در پی تعریف کردنِ ماجرا نیست، بلکه در جست‌وجوی نجات خویش از سیلابِ زبان است.

غزاله علیزاده در این ساختار، زبان را از نقش بیانی‌اش جدا می‌کند. واژه‌ها در «آقای سلیم» دیگر حامل معنا نیستند؛ خود بدل به واقعیت می‌شوند، به نشانه‌هایی از حس، از درد، از بو و صدا. در یکی از فرازهای داستان می‌خوانیم:

«سقف سرجاست. لکه‌های متورم سیاه از شکاف‌های آن به زمین می‌چکد. سوسک‌ها راه می‌روند. صدای ناله از اتاق دوازده می‌آید.»

در این چند سطر، زبان به خالص‌ترین شکلِ خود بدل می‌شود: زبان به‌مثابه‌ی حس، نه اندیشه. واژه‌ها در کنار هم قرار گرفته‌اند، بی‌آن‌که تصویر واحدی بسازند؛ بلکه جهانی گسیخته را فرا می‌خوانند، جهانی که در آن ذهن و تن هر دو در حال فروپاشی‌اند. این‌گونه، روایت از آن‌چه بارت «نوشتارِ خواندنی» می‌نامید ـ یعنی متنی که معنا را آشکار می‌کند ـ به «نوشتارِ نویسنده‌وار» بدل می‌شود؛ متنی که خواننده ناچار است آن را بازسازی کند، زیرا معنا در آن هرگز پایدار نیست.

در نتیجه، ساختار روایی «آقای سلیم» بیش از آن‌که روایتی از یک بیمار باشد، خود روایتِ بیماریِ زبان است: زبانی که در بستر ذهنی تب‌زده می‌لرزد، از معنا تهی می‌شود و تنها در صدای خویش می‌سوزد. این داستان در سطحی ژرف، تجربه‌ی فروپاشی خودآگاهی را در قالب فروپاشی زبان بازنمایی می‌کند؛ جایی که روایت دیگر بیرونی نیست، بلکه درونی‌ترین ناله‌ی ذهنی‌ست که در مرز میان گفتن و نگفتن جان می‌دهد.

فروپاشی ذهن و میل: خوانشی روان‌کاوانه بر پایه‌ی فروید و لاکان

در مرکز داستان «آقای سلیم»، آن‌چه مخاطب را درگیر می‌کند نه روایتِ بیماری است و نه حتی توصیفِ جسمِ در حال زوالِ مردی بیمار؛ بلکه خودِ فرآیند زوال به‌مثابه‌ی تجربه‌ای روانی و زبانی است. غزاله علیزاده در این داستان، نه صرفاً رنج جسم، بلکه تراژدی ذهن را می‌نویسد: ذهنی که دیگر نمی‌تواند خود را سامان دهد، نمی‌تواند میان درون و بیرون، میان خاطره و واقعیت، میان میل و مرگ تمایز بگذارد. از این‌رو، هر سطر از این متن را می‌توان چونان تصویری از فروپاشی «من» دانست، «منی» که از پیوستگی روانی خود تهی شده و در مرز میان هذیان و رؤیا سرگردان است.

بر اساس نظریه‌ی فروید، فروپاشی روانی زمانی آغاز می‌شود که «اصل واقعیت» دیگر نتواند بر «اصل لذت» چیره شود. در چنین وضعی، ذهن به واپس‌روی می‌افتد، به سوی لایه‌های کهن‌ترِ روان، جایی که رؤیا، خیال و خاطره درهم می‌آمیزند و مرز میان واقعیت و توهم از میان می‌رود. در «آقای سلیم»، این فرآیند به‌دقت رخ می‌دهد. راوی در آغازِ داستان، هنوز در وضعیت آگاهی نیم‌بند است؛ از درد، از ملحفه، از صدای ناله‌ی اتاق مجاور سخن می‌گوید، اما هرچه پیش‌تر می‌رویم، آگاهی او فرو می‌پاشد و جای خود را به تصاویر بریده، جمله‌های نامنسجم و هذیان‌های تکرارشونده می‌دهد. این همان فرآیند بازگشت ناخودآگاه است؛ ناخودآگاهی که دیگر در پسِ ذهن پنهان نیست، بلکه تمام صحنه‌ی روایت را در تصرف خود گرفته است.

اگر فروید ناخودآگاه را عرصه‌ی سرکوب‌شده‌ها می‌داند، لاکان آن را ساختاری زبانی معرفی می‌کند؛ جایی که ناخودآگاه، نه مجموعه‌ای از تمایلات پنهان، بلکه خودِ زبانِ سوژه است. در «آقای سلیم»، زبان راوی دقیقاً به همین معنا عمل می‌کند: زبان دیگر ابزار بازنمایی نیست، بلکه خود بیماری است. واژه‌ها از معنا جدا می‌شوند، به آوا و تصویر بدل می‌گردند، و همان‌گونه که بدنِ راوی پر از دمل و زخم است، زبان او نیز زخم‌دار می‌شود. وقتی می‌گوید: «سقف سرجاست، لکه‌های متورم سیاه از شکاف‌های آن به زمین می‌چکد»، ما نه تصویری واقعی، بلکه انعکاس ذهنیِ تنِ بیمار را می‌خوانیم. سقفِ بیمارستان در حقیقت همان پوست بدنِ راوی است؛ دمل‌ها و شکاف‌ها از سقف به زمین می‌چکند، یعنی از ذهن به تن فرو می‌ریزند. این پیوندِ استعاریِ تن و زبان، نشانه‌ی کامل آن است که راوی دیگر تمایزی میان بدن و گفتار نمی‌شناسد؛ گفتار، جسم شده است و جسم، گفتار.

در چارچوب نظری لاکان، میل همواره به‌سوی چیزی جهت دارد که دست‌نیافتنی است؛ به‌سوی «دیگریِ بزرگ»، به‌سوی تمامیتی که سوژه در پیِ بازگشت به آن است اما هرگز بدان نمی‌رسد. در ذهن آقای سلیم، این دیگری، همان «سمیه» است: دختری که در خاطراتش همچون تجسمِ جوانی، طهارت و زندگی حضور دارد. اما سمیه، نه انسانی واقعی، بلکه چهره‌ای خیالی است که تنها در سطح ناخودآگاه راوی معنا دارد؛ او تصویری است از آن‌چه لاکان «ابژه‌ی میل» می‌نامد: چیزی که میل را زنده نگاه می‌دارد، اما همواره در غیاب است. هنگامی که راوی می‌گوید «سمیه غروب کرده بود»، این غروب، نه فقط مرگِ یک عشق، بلکه پایانِ امکان میل است. میل راوی در لحظه‌ی غروب سمیه خاموش می‌شود و به میلِ مرگ بدل می‌گردد.

میل به مرگ ـ یا به تعبیر فروید، «تاناتوس» ـ در سرتاسر داستان در جریان است. بیماری جسمی او، استعاره‌ای از میل ناخودآگاه به فروپاشی است. او می‌خواهد رها شود، اما نه به سوی زندگی، بلکه به سوی سکون، به سوی بازگشت به خاک. این میل، در زبان نیز خود را می‌نمایاند: زبان او خشک و بی‌رمق است، پر از جمله‌های ناقص، همچون نفس‌های بریده. جملات او می‌کوشند معنا بیافرینند، اما هر بار پیش از تکمیل شدن، قطع می‌شوند؛ درست مانند بدنی که هر بار می‌خواهد برخیزد اما از درد فرو می‌افتد.

در نظریه‌ی لاکان، سوژه همواره در «گسست» میان خود و دیگری شکل می‌گیرد. در «آقای سلیم»، این گسست به نهایت خود رسیده است؛ راوی نه خود را می‌شناسد و نه دیگری را. خدیجه، صامتی و حتی سمیه، همگی چهره‌هایی درون ذهن اویند، بازتاب‌هایی از خویشتنِ از‌هم‌پاشیده. آن‌گاه که با پیرزن یزدی روبه‌رو می‌شود و او از خنده می‌گوید «گوشاتون، گوشاتون توی آینه نگاه کنین»، این صحنه را می‌توان به منزله‌ی مواجهه‌ی سوژه با «تصویر خود» دانست؛ آینه‌ای که در آن، نه بازشناسی بلکه انزجار حاصل می‌شود. راوی خود را در آینه نمی‌شناسد، و این نشناختن، او را به ورطه‌ی ازخودبیگانگی مطلق می‌افکند.

اما شاید مهم‌ترین نمود فروپاشی ذهن در داستان، از میان رفتنِ پیوند میان زبان و معناست. اگر در زبان سالم، واژه‌ها واسطه‌ای‌اند میان اندیشه و جهان، در زبان آقای سلیم، واژه‌ها دیگر واسطه نیستند؛ خود به واقعیت تبدیل شده‌اند. آن‌چه می‌گوید، خودِ جهان اوست. از این‌رو، روایت به زبانِ ناخودآگاه بدل می‌شود؛ به زبانی که با منطق رؤیا کار می‌کند، نه با منطق عقل. ترکیب‌های نامعمول و تصاویر فراواقعی چون «دیوار گوشتی نفس می‌کشد»، «چیزی زیر پوستم می‌لولد» یا «از پرِ پنجه‌هایت یونجه‌زار سبز می‌شود»، همه بیانگر همین منطق رؤیایی‌اند: در این‌جا ذهن دیگر بازنماینده‌ی جهان نیست، بلکه خود، جهانی تازه می‌سازد که قوانینش از روانِ بیمار سرچشمه می‌گیرد.

این ویژگی، داستان را به قلمرو ادبیات ناخودآگاه می‌برد؛ جایی که نوشتن، نوعی «بازآفرینی روانی» است. همان‌گونه که فروید معتقد بود رؤیاها آرزوهای تحقق‌نیافته‌اند که در پوشش نمادها ظاهر می‌شوند، در «آقای سلیم» نیز روایت همچون رؤیایی عمل می‌کند که راوی در آن واپسین تمنای خود را بازمی‌نویسد: تمنای بازگشت به لحظه‌ای پیش از بیماری، پیش از زوال. اما این رؤیا نیز، چونان هر رؤیای دیگر، نمی‌تواند تحقق یابد؛ زیرا خود محصول فقدان است. از همین رو، پایان داستان ـ با تصویر درخت‌های غان که بریده شده‌اند ـ چیزی جز تحققِ نهایی همین فقدان نیست؛ پایانِ میل، پایانِ زبان، پایانِ هستی.

در نگاه لاکان، سوژه زمانی به حقیقتِ خود آگاه می‌شود که به «خلا»ی درون خویش بنگرد؛ به آن شکاف بنیادی که او را از خویشتن جدا می‌کند. غزاله علیزاده در «آقای سلیم» دقیقاً همین لحظه را به تصویر می‌کشد: لحظه‌ای که راوی با خلا‌ی درون خود روبه‌رو می‌شود و می‌فهمد دیگر چیزی برای گفتن ندارد. از این‌جاست که زبان از کار می‌افتد و به ناله بدل می‌شود. آن ناله‌ی تکرارشونده از اتاق دوازده، شاید در واقع صدای خودِ راوی است؛ پژواکی از ناخودآگاهِ او که از ورای دیوارهای ذهن به گوش می‌رسد.

بنابراین، فروپاشی در این داستان نه فقط فروپاشی بدن، بلکه فروپاشی نظام بازنمایی است. غزاله علیزاده با مهارتی کم‌نظیر، مرگ را از سطح موضوع به سطح فرم ارتقا می‌دهد: مرگ در زبان اتفاق می‌افتد، در شکستِ روایت، در گسستِ جمله‌ها، در سکوت میان واژه‌ها. این مرگِ زبانی، در حقیقت لحظه‌ی زایشِ ادبیات است؛ جایی که نوشتار، به جای بازگویی زندگی، خود بدل به تجربه‌ای از مرگ می‌شود.

زبان، بدن و رؤیا؛ بازتاب ناخودآگاه در ساختار تصویری داستان

در جهان داستان «آقای سلیم»، زبان از کارکرد معمول خود ـ یعنی بازنمایی امر بیرونی ـ فاصله می‌گیرد و به پیکری زنده و بیمار تبدیل می‌شود؛ بدنی که خود سخن می‌گوید، می‌لرزد، و در هر واژه‌اش زخم یا تَب می‌تراود. غزاله علیزاده در این داستان، زبان را به تن نزدیک می‌کند و از آن، نوعی جسم نوشتاری می‌سازد؛ زبانی که درد را نه توصیف، بلکه تجربه می‌کند. هر جمله، چون ضربانِ نبضی نامنظم، از دل سکوت بیرون می‌جهد و بلافاصله فرو‌می‌نشیند، گویی که خود نوشتار دچار تنگی نفس شده است.

در چنین وضعیتی، بدن نه موضوع روایت، بلکه بستر آن است. بیمارستان، با سقف‌های نم‌زده و دیوارهای سفید و بوی الکل، تنها صحنه‌ی فیزیکی نیست؛ استعاره‌ای از کالبد راوی است. لکه‌های سیاهِ سقف، همان عفونت‌های درونی‌اند که ذهن را پوشانده‌اند؛ صدای ناله از اتاق دوازده، پژواکِ ناخودآگاه است که از ژرفای درون او می‌آید؛ و سوسک‌هایی که از شکاف‌ها بیرون می‌خزند، بازتابِ اندیشه‌هایی‌اند که راوی نمی‌تواند سرکوبشان کند. بدین‌ترتیب، مرز میان درون و بیرون از میان می‌رود: جهان، درونِ ذهن راوی است و ذهن، خود بدل به جهانی فاسد و متلاشی شده است.

این هم‌پوشانیِ بدن و زبان را می‌توان از دیدگاه روان‌کاوی به‌منزله‌ی بازگشتِ امر واپس‌رانده دانست. به تعبیر فروید، آن‌چه سرکوب می‌شود، همواره راهی برای بازگشت می‌یابد؛ اما نه در قالب معنا، بلکه در قالب نشانه. در «آقای سلیم»، امر واپس‌رانده ـ یعنی رنج و میل سرکوب‌شده ـ از خلال واژه‌ها به سطح می‌آید، ولی نه در قالب جمله‌ای روشن، بلکه در شکل لرزش، لکنت و شکست. به همین دلیل، روایت پر از گسست‌های ناگهانی است؛ گویی هر جمله در لحظه‌ی تولد، از درون خفه می‌شود.

زبان در این‌جا به گفتار رؤیا نزدیک می‌شود. همان‌گونه که رؤیا در منطق آگاهی نمی‌گنجد، نوشتار «آقای سلیم» نیز تابع منطقی دیگر است: منطقی که در آن، تداعی آزاد جای گزاره‌ی نحوی را می‌گیرد و تصویر جای معنا را. راوی در یک لحظه از «ملحفه‌ی خیس» به «باغ هلو» می‌پرد، بی‌هیچ پیوند علّی. این پرش‌ها را نمی‌توان ناهماهنگی روایی دانست؛ بلکه باید آن‌ها را ساختار رؤیایی زبان به شمار آورد، زبانی که در آن، زمان و مکان تابع پیوستگی‌های روانی‌اند، نه ترتیب بیرونی.

از همین‌رو، زبان در این داستان حالتی تصویری می‌یابد؛ هر واژه به‌جای آن‌که حامل معنا باشد، به نشانه‌ی حسی بدل می‌شود. واژه‌ها می‌بویند، می‌چکند، می‌جنبند، و از این طریق، به بدن نزدیک می‌شوند. جمله‌هایی چون «سقف می‌چکد»، «پوستم می‌سوزد»، یا «چیزی زیر گوشت صدا می‌دهد» همگی نمونه‌هایی از هم‌پوشانی زبان و بدن‌اند. این زبان نه انتزاعی است و نه شاعرانه در معنای کلاسیک، بلکه زبانی حسی و جسمانی است؛ زبانی که از خودِ درد ساخته شده است.

از منظر لاکان، این دگردیسی زبان را می‌توان نتیجه‌ی فروپاشی «نظام نمادین» دانست؛ یعنی همان شبکه‌ی معناهایی که سوژه را در جهان اجتماعی جای می‌دهد. آقای سلیم، در بیمارستان و در بستر بیماری، از این نظم نمادین جدا افتاده است. او دیگر در زبانِ مشترک سخن نمی‌گوید، بلکه در زبانی شخصی، متشظی و مالیخولیایی غوطه‌ور است. در چنین زبانی، کلمات مانند بقایای جسدی‌اند که زندگی خود را از دست داده‌اند، اما هنوز بو و اثرِ مرگ را در خود دارند. نوشتار، در این معنا، گورستانِ واژه‌هاست؛ و نویسنده، آن‌که از دل مرگ سخن می‌گوید.

اما غزاله علیزاده در میان این همه تاریکی، نوعی زیبایی‌شناسی خاص از رنج می‌آفریند. او رنج را نه به عنوان سوژه‌ی اخلاقی یا تراژدی شخصی، بلکه به مثابه‌ی جوهرِ ادبیات می‌بیند. در جهان «آقای سلیم»، زیبایی از دل زوال برمی‌خیزد. وقتی راوی از «درخت‌های غانِ بریده‌شده» سخن می‌گوید، ما نه فقط ویرانی طبیعت، بلکه نوعی سکونِ شاعرانه را حس می‌کنیم؛ لحظه‌ای که زندگی در آستانه‌ی خاموشی به روشنی می‌رسد. این همان نقطه‌ای است که نوشتار به ادبیات بدل می‌شود: وقتی زبان دیگر نمی‌خواهد چیزی بگوید، بلکه صرفاً می‌خواهد «بودن» خود را تجربه کند.

به تعبیر بارت، در چنین متنی، لذت از فهمیدن نمی‌آید، بلکه از «نخواندنی بودن» می‌آید؛ از مواجهه با متنی که مقاومت می‌کند، می‌گریزد، و معنا را به تعویق می‌اندازد. خواننده در برابر متنِ علیزاده، همچون روان‌کاو در برابر بیمار، ناگزیر است سکوت‌های او را تفسیر کند، شکست‌ها را معنا بخشد، و از میان ناهماهنگی‌ها، طرحی از ناخودآگاه بسازد. در این معنا، «آقای سلیم» نه فقط داستانی درباره‌ی بیماری، بلکه خودِ بیماریِ زبان است؛ نوشتاری که میان گفتن و خاموشی، میان تن و واژه، در نوسان است.

در پایان، باید گفت که غزاله علیزاده با «آقای سلیم» مرز میان روایت و روان، میان نوشتن و زیستن را از میان برمی‌دارد. در این متن، زبان می‌میرد تا دوباره زاده شود؛ راوی فرو‌می‌پاشد تا حقیقتِ پنهانِ ناخودآگاه خود را بنمایاند؛ و خواننده، در فرآیند خواندن، خود به بخشی از این فروپاشی بدل می‌شود. شاید راز ماندگاری این داستان در همین باشد: که رنج در آن نه موضوع، بلکه شیوه‌ی بودنِ نوشتار است.

فروپاشی و بازآفرینی در جهان «آقای سلیم»

داستان «آقای سلیم» نوشته غزاله علیزاده، نمونه‌ای کم‌نظیر از ترکیب روایت روان‌کاوانه، نوشتار تصویری و جریان ذهن است که فراتر از روایت کلاسیک به عمق روان و زبان می‌نگرد. این اثر، نه صرفاً داستانی درباره‌ی بیماری و زوال جسم، بلکه نقشه‌ای از فروپاشی روان و زبان است؛ سفری که خواننده را درون ذهنی گرفتار، میان واقعیت و رؤیا، میان گذشته و حال، و میان میل و مرگ قرار می‌دهد.

همان‌گونه که پیش‌تر نشان داده شد، ساختار روایی داستان به شدت سیال و غیرخطی است. زمان، نه گذشته و نه حال، بلکه «اکنون ممتد» است؛ جایی که خاطره‌ها، رؤیاها و کابوس‌ها در هم می‌آمیزند و ذهنِ راوی در تلاش است تا معنا را بازیابد اما هر بار ناکام می‌ماند. این سیالیت زمانی، بازتابی از فقدان مرکز و نظم در ذهن راوی است و همان چیزی است که نظریه‌ی ژرار ژنت به عنوان گسست در پیوستگی زمانی مطرح می‌کند. پرش‌های ناگهانی میان صحنه‌های بیمارستان و خاطرات باغ‌های هلو، یا میان دمل‌های فاسد و سیم‌های خاردار، نشان می‌دهد ذهن آقای سلیم دیگر قادر به تمایز بین جهان بیرونی و جهان درونی نیست و خواننده در مواجهه با روایت، خود به گونه‌ای شریک این آشوب می‌شود.

از منظر روان‌کاوی، فروپاشی ذهن و بدن راوی به‌طور همزمان رخ می‌دهد. فروید نشان می‌دهد که بازگشت امر سرکوب‌شده در قالب رؤیا و نشانه، نمود آشکار ناخودآگاه است و لاکان نیز تأکید می‌کند که ناخودآگاه ساختاری زبانی دارد. در «آقای سلیم»، زبان دقیقاً چنین عملکردی دارد: واژه‌ها، جمله‌ها و تصاویر نه برای بازنمایی جهان، بلکه برای تجسم رنج، میل و فروپاشی ذهن به کار می‌روند. این زبان، زبانِ درد است؛ زبانی که در آن دمل‌ها، لکه‌ها، سقف و ناله‌ها همگی نشانه‌های حسی‌اند و نه حاملان معنا. بدین‌ترتیب، نوشتار علیزاده مرز میان زبان و بدن را از میان می‌برد و آن‌چه را روایت می‌کند، در واقع بدن و ذهنی است که در هم شکسته و زبانش بیمار شده است.

نمادگرایی داستان، این فروپاشی را در سطح تصویری و زیباشناسانه بازتاب می‌دهد. سمیه، باغ‌های هلو، سیم‌های خاردار، دیوارهای گوشتی و درختان غان بریده‌شده، همه به مثابه نشانه‌هایی عمل می‌کنند که میل، خاطره و مرگ را همزمان منتقل می‌سازند. سمیه، نماد میل و جوانی از دست رفته است؛ سیم‌های خاردار، نماد محدودیت و رنج؛ و درختان بریده، نماد نابودی کامل و پایان زندگی. این ترکیب، تصویر نهایی از جهان فروپاشیده‌ای را ارائه می‌دهد که نه تنها جسم را در بر گرفته، بلکه زبان و ذهن را نیز به تسخیر خود درآورده است.

در سطح زیباشناسانه، علیزاده توانسته است از دل زوال و بیماری، زیبایی خلق کند. زبان بیمار، جملات شکسته و تصاویر فراواقعی، همه جلوه‌ای از زیبایی تراژیک هستند؛ زیبایی‌ای که در تجربه‌ی خواننده زنده می‌شود و او را به درون جهان ذهنی و روانی شخصیت اصلی می‌کشاند. خواننده، همچون روان‌کاوی که با بیمار روبه‌روست، ناگزیر است میان هذیان و خاطره، میان تصویر و واقعیت، میان معنا و فقدان معنا حرکت کند و از دل آشوب، تجربه‌ای تازه از ادبیات را دریافت کند.

به طور کلی، داستان «آقای سلیم» نه تنها نمونه‌ای از تکنیک جریان ذهن و روایت غیرخطی است، بلکه اثری است که در آن روان، زبان و تصویر همزمان فرو می‌پاشند و بازآفرینی می‌شوند. آغاز داستان با تصویر دردناک و جسمیِ بیماری، خواننده را در مرکز بحران جسمی و روانی قرار می‌دهد و پایان آن با تصاویر مبهم و رویاگونه، فروپاشی کامل ذهن و زبان را نشان می‌دهد. این پایان، بی‌بازگشت و ویرانگر است، اما همزمان امکان تجربه‌ای ژرف از زبان، روان و رؤیا را فراهم می‌آورد؛ تجربه‌ای که در آن، متن نه بازنمایی جهان، بلکه جهانِ متن است.

غزاله علیزاده با این اثر، مرزهای روایت کلاسیک را درمی‌نوردد و داستان کوتاه را به عرصه‌ای برای کاوش روان، زبان و تصویر تبدیل می‌کند. «آقای سلیم» نمونه‌ای بارز از ادبیات مدرن ایرانی است که همزمان با رعایت زیبایی‌شناسی هنری، به عمق روان و ناخودآگاه سوژه نفوذ می‌کند و خواننده را در تجربه‌ای بی‌واسطه از زوال، میل، و فروپاشی غوطه‌ور می‌سازد. در نهایت، این داستان اثری است که نه تنها روایت می‌کند، بلکه زندگی، مرگ، رنج و زیبایی را هم‌زمان می‌نویسد و به همین دلیل، تجربه‌ی خواندن آن، تجربه‌ای همدلانه، اندیشمندانه و تکان‌دهنده است؛ تجربه‌ای که تا مدت‌ها در ذهن خواننده می‌ماند و او را به بازاندیشی در خود، زبان و روان وا می‌دارد.

سخن پایانی: تجربه فروپاشی و بازتاب روان در متن «آقای سلیم»

داستان «آقای سلیم» نوشته غزاله علیزاده، نه تنها روایت یک بیماری جسمی، بلکه بازنمایی فروپاشی روانی، زبانی و تصویری است که خواننده را در عمق ذهن و ناخودآگاه شخصیت اصلی غوطه‌ور می‌کند. همان‌طور که در تحلیل پیشین نشان داده شد، داستان با تصویری تکان‌دهنده آغاز می‌شود: «تمام پشتم سرخ است. سطح آن از دمل‌های بزرگ فاسد پوشیده شده با دهن باز مثل آتشفشان» (علیزاده، ص. ۱). این جمله، نه صرفاً توصیف یک بیماری، بلکه آینه‌ای است از زوال جسمی و روانی راوی و نشانه‌ای از فروپاشی درونی که در ادامه داستان، در تمامی وجوه روایت گسترش می‌یابد. بیماری آقای سلیم به مثابه استعاره‌ای از تنهایی، انزوا و فروپاشی روان است که در همزمانی با فروپاشی زبان و تصویر، تجربه‌ای فراواقعی و وحشت‌آمیز از جهان ذهنی او ارائه می‌دهد.

ساختار روایی داستان، نمونه‌ای برجسته از جریان ذهن و نوشتار درونی است که زمان و مکان در آن دیگر محدود به نظم بیرونی نیستند. زمان، به تعبیر ژرار ژنت، به شکل «اکنون ممتد» درمی‌آید؛ پرش‌های ناگهانی میان خاطرات باغ‌های هلو و صحنه‌های بیمارستان، نمونه‌ای بارز از گسست پیوستگی زمانی هستند. هنگامی که راوی از صحنه‌ی مالیدن پایش با الکل به یاد خاطرات گذشته می‌افتد، فاصله میان واقعیت و خیال محو می‌شود و ذهن او دیگر قادر به تمایز میان گذشته و حال نیست (ص. ۱۵-۱۶). این وضعیت، همان چیزی است که رولان بارت در تحلیل لذت متن بر آن تأکید می‌کند؛ جایی که معنا تعلیق می‌شود و خواننده در فرآیند بازسازی متن، خود به شریک آشوب روانی می‌گردد.

زبان و تصویر در این داستان، از هم جدایی‌ناپذیرند. واژه‌ها نه برای بازنمایی واقعیت، بلکه برای تجسم درد، میل و فروپاشی ذهن به کار گرفته شده‌اند. مثال‌هایی چون «سقف سرجاست. لکه‌های متورم سیاه از شکاف‌های آن به زمین می‌چکد. سوسک‌ها راه می‌روند. صدای ناله از اتاق دوازده می‌آید» (ص. ۴)، نشان‌دهنده‌ی آن است که واژه‌ها به نشانه‌های حسی بدل شده‌اند و خواننده را در تجربه‌ای مستقیم از فروپاشی ذهنی و جسمی غوطه‌ور می‌سازند. زبان در اینجا به بدن نزدیک می‌شود و نوشتار علیزاده، مرز میان زبان و بدن را از میان می‌برد؛ جایی که واژه‌ها می‌سوزند، می‌لولند و می‌چکند، همان‌گونه که پوست راوی زخم و التهاب را تجربه می‌کند.

از منظر روان‌کاوی، این هم‌پوشانی بدن، ذهن و زبان، نمود بازگشت امر واپس‌رانده است. فروید نشان می‌دهد که آنچه سرکوب می‌شود، همواره به شکل نشانه و درونی‌سازی بازمی‌گردد؛ لاکان نیز تأکید می‌کند که ناخودآگاه ساختاری زبانی دارد. در «آقای سلیم»، امر واپس‌رانده ـ درد، تنهایی و میل سرکوب‌شده ـ از طریق واژه‌ها و تصاویر به سطح می‌آید، اما نه در قالب جمله‌ای روشن، بلکه به صورت هذیان‌ها و نشانه‌های پراکنده. پرش‌های ناگهانی میان واقعیت و خاطره، همانند سخن گفتن ناخودآگاه به زبان رؤیا است، جایی که معنا تابع تداعی‌های آزاد و پیوندهای روانی است، نه منطق خطی و علت و معلولی.

نمادگرایی داستان، در تقابل با فروپاشی زمان و زبان، امکان بازآفرینی زیبایی را فراهم می‌آورد. سمیه و باغ‌های هلو، نماد جوانی و زندگی از دست رفته‌اند؛ سیم‌های خاردار، نماد محدودیت و رنج‌اند؛ و درختان غان بریده‌شده، نماد نابودی کامل. این نمادها، با تصاویر فراواقعی و گاه وحشتناک متن، تجربه‌ای تراژیک و هم‌زمان زیباشناسانه از فروپاشی و بازتاب روانی ارائه می‌دهند. به گونه‌ای که خواننده نه تنها شاهد رنج راوی است، بلکه در فرآیند خوانش، خود در تجربه‌ی فروپاشی ذهنی و زیباشناختی شریک می‌شود.

در پایان، می‌توان گفت که غزاله علیزاده با «آقای سلیم»، مرزهای روایت کلاسیک را درنوردیده و داستان کوتاه را به عرصه‌ای برای کاوش روان، زبان و تصویر بدل کرده است. آغاز داستان با تصویری وحشت‌آور از بیماری جسم و پایان آن با تصاویر رویاگونه و مبهم، نشان‌دهنده‌ی فروپاشی کامل ذهن و زبان است، اما همزمان امکان تجربه‌ای بی‌واسطه از زبان، روان و رؤیا را فراهم می‌آورد. این متن، نه تنها روایت می‌کند، بلکه زندگی، مرگ، رنج و زیبایی را هم‌زمان می‌نویسد؛ تجربه‌ای که خواننده را به بازاندیشی در خود، زبان و روان فرا می‌خواند و تا مدت‌ها در ذهن او باقی می‌ماند.

در واقع، «آقای سلیم» نمایشی از زوال و بازآفرینی است؛ فروپاشی‌ای که از دل آن، امکان تجربه‌ای تازه و ژرف از ادبیات، روان و زبان پدید می‌آید. این داستان، تجربه‌ای عمیق و بی‌واسطه از جهان ذهنی و روانی انسان ارائه می‌دهد، و به همین دلیل، در ادبیات مدرن فارسی، اثری بی‌همتا و درخور مطالعه و تأمل است.

منابع ماخذ:

لذت متن- رولان بارت-ترجمه ی پیام یزدانجو
گفتمان روایت – ژرار ژنت – ترجمه ی معصومه زواریان
سفر ناگذشتنی – غزاله علیزاده
مبانی روانکاوی فروید- لکان

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی