نسیم خلیلی: «درس‌آموزی به جای نوستالژی‌زدگی» – کتاب «چهره‌ای از شاه؛ زندگانی، ویژگی‌های اخلاقی و کشورداری محمدرضا پهلوی»

در تب و تاب‌های تاریخ‌ساز و تکان‌دهنده‌، وقتی جامعه ملتهب است و بحران‌های سیاسی به رنجوری اجتماعی و رکود فرهنگی و هیجانات عاصیانه‌ برای بازجست راه رهایی منجر می‌شود، بازگشت به تاریخ از منظر نقد و بازنگری و تحلیل، بازگشت به تاریخ برای بازجست پاسخ این پرسش که چرا به این‌جا رسیده‌ایم و چه کنیم که تاریخ تکرار نشود، کوشش بایسته و جسورانه‌ و دشواری‌ست که به راه رفتن روی طنابی آویخته میان دو کوه سترگ می‌ماند و زیر پا پرتگاهی سهمگین؛ دکتر هوشنگ عامری با نوشتن کتاب «چهره‌ای از شاه»، که هم دربرگیرنده‌ی داده‌هایی درباره‌ی شخصیت یکی از چهره‌های مهم تاریخ معاصر ایران است و هم تاریخ مبسوط پهلوی دوم به طور کلی، به همین مهم دست یازیده است. پرداختن به این کتاب و بازنمایی نکات و داده‌هایش نیز از این منظر بایسته است که مدت‌هاست که ما ایرانیان، بنا به جبر زمانه و در واکنشی طبیعی و درک‌شدنی به رخدادها، تنگناها و تروماهای جمعی‌مان، تاریخ را نه آموزه‌ای برای ساختن فردایی بهتر که در شکل و شمایل مطبوع نوستالژیکش بیشتر بازنمایی کرده‌ایم، اینکه گذشته خوب بود و کاش به آن گذشته بازگردیم درحالی‌که انسان رو به جلوست و آینده را نه با نوستالژی که با آگاهی خواهد ساخت؛ با همه‌ی این تفاسیر، پرداختن به این قبیل کتاب‌ها نه نادیده گرفتن ویژگی‌های خوب و درخشان گذشته، که کوشش برای نوستالژی‌زدایی صرف از تاریخ و تبدیل آن به کارگاهی آموزنده برای فهم چراها و آسیب‌شناسی کژرفتاری‌های سیاسی و تاثیرات ناگزیرش بر اجتماع است؛ باشد که از این رهگذر بیشتر شکوه گذشته تجدید شود و نه تلخ‌کامی‌ها و بن‌بست‌هایش.

هوشنگ عامری کتابش را در سه بخش تدوین کرده است؛ بخش اول «درنگی در آشفتگی‌های سرشت محمدرضاشاه» نام دارد که مفصل‌تر و تامل‌برانگیزتر از بقیه‌ی بخش‌های کتاب است و عمدتا شخصیت محمدرضا پهلوی را به نقد و چالش روان‌شناسانه کشیده است. بخش‌ دوم با عنوان «تحولات دوران سلطنت محمدرضاشاه» دربرگیرنده‌ی دولت‌های دوران آغاز و دولت‌های دموکراتیک زودگذر و رابطه با آمریکا و مساله‌ی نفت و دولت‌های پس از کودتای بیست و هشتم مرداد ۱۳۳۲ است تا دولت شاپور بختیار در سال ۱۳۵۷ و مواجهه با انقلاب اسلامی، بخش سوم نیز «برخی از مسائلی که محمدرضاشاه با آنها روبه‌رو شد» نام دارد که دربرگیرنده‌ی مساله‌ی کاپیتولاسیون و اصلاحات ارضی و مساله‌ی بحرین به عنوان مهم‌ترین نقاط شکننده‌ی پیکره‌ی سیاسی حکومت پهلوی دوم است.

تبلور نگاه روان‌تاریخی عامری در تحلیل چهره‌ی شاه

با این مقدمات، در اولین نگاه به رویکرد و ادبیات تاریخ‌نگارانه‌ی هوشنگ عامری در کتاب «چهره‌ای از شاه»، نکته‌ی تامل‌برانگیزی که به چشم می‌خورد آن است که عامری بیش و پیش از هر رهیافتی، کوشیده است تا ناکامی‌ها و رویکردهای محمدرضا پهلوی را بر اساس نگره‌های روان‌تاریخی آسیب‌شناسی کند؛ رویکردی که افزون بر توصیف واقعیت‌ها می‌کوشد به پرسش‌های عمیق‌تری پاسخ دهد مثلا این پرسش مهم که چه تروماها یا گره‌های روانی در کودکی و جوانی یک رهبر وجود داشته که تصمیمات کلان سیاسی او را شکل داده است؟ از این رهگذر برخی از مشکلات واکاوی شده حتی در همین کتاب هم بیش و پیش از هر چیز از سوی نویسنده و با تمسک به همین نگاه روان‌تاریخی، ناظر بر اضطراب‌های وجودی او بازتعریف شده است، ناظر بر ساختار شخصیتی‌اش، رنج‌های ناگفته و دگردیسی‌شده‌ی درونی‌اش؛ با چنین نگرشی شایسته آن است که بپذیریم که گاه در تحلیل و آسیب‌شناسی بسیاری از چراهای تاریخی باید این را به یاد آورد که تجربه‌های زیسته ممکن است انسان‌های قدرتمند را هم تبدیل به انسان‌هایی آسیب‌دیده و پراشتباه کند و از این منظر رفتارها و عملکرد و تصمیمات آنها را هم باید که با توسل به چنین واقعیتی به تحلیل نشست. درواقع باید با این حقیقت هم‌داستان باشیم که انسان فراخ‌تر از آن است که نگاهش به تاریخ و آدم‌های تاثیرگذار تاریخی، در حصار یک بعد و یک رویکرد محتوم در جا بزند مخصوصا وقتی سال‌ها از یک رویداد و یک حکومت گذشته و زمان کمک بزرگی به فهم لایه‌های پنهان کنش‌های تاریخی کرده است. انسان را باید در کالبد انسانی‌اش تحلیل کرد و کالبد انسانی مستلزم خطا و اشتباه و کژرفتاری‌ست و فایده‌ی تاریخ دقیقا در همین نکته مستتر است که وقتی از بالا به عملکردهای گذشتگان می‌نگری شاید بتوانی با بازاندیشی و تمسک به مشاوران آزموده‌تر از خودرایی برخاسته از شخصیت محدود انسانی بگذری و در نتیجه راه بهتری به آینده بگشایی. در عین حال باید به این نکته هم اشاره کرد که عامری ضمن اینکه خودش دغدغه دارد که با عقلانیت و اعتدال به تحلیل شخصیت‌ها و رویکردهایشان – و در این کتاب مشخصا شخصیت و رویکرد محمدرضا پهلوی – بپردازد، شخص محمدرضا پهلوی را نیز به دلیل اینکه پدرش، رضاشاه، را تا سرحد بتی پرستیدنی، به ویژه در کتاب «ماموریت برای وطنم» تمجید می‌کند، به چالش می‌کشد و معتقد است چنین رویکردی عدم اعتماد به نفس محمدرضا و زیستنش در زیر سایه‌ی جبروت پدر را می‌رساند چیزی که عامری معتقد است به تدریج به شکل‌گیری رابطه‌ای سرشار از رشک و رقابت میان او و پدرش انجامید و بازتابش را بر رفتارهای محمدرضا در تعامل با دیگران، جامعه و مردم نیز برجای گذاشت و در این درحالی‌ست که عامری اساسا موضعی ضد پهلوی ندارد، او خود اشاره می‌کند که از کارگزاران دیپلماسی پهلوی دوم بوده و به جهت پیشینه‌ی خانوادگی و دغدغه‌های ناسیونالیستی عمیقی که دارد، ضمن اینکه در کتابش، خلقیات و رویکردهای محمدرضا پهلوی را به چالش نقد می‌کشاند، به کرات عملکرد رضاشاه پهلوی را در کوشش برای آبادانی و تجدد در ایران و در امتداد مشروطیت ایستادنش می‌ستاید. در این میان البته که باید اشاره کرد که هوشنگ عامری فرزند میرزا جواد خان عامری معروف به معین‌الممالک است که سال‌ها در حکومت پهلوی‌ها مسوولیت‌های سنگینی همچون وزارت کشور و دادگستری و غیره داشته و بسیار به رضاشاه نزدیک بوده، نماینده‌ی کنشگر مردم سمنان و دامغان بوده در مجلس و پیش از این نیز هوشنگ عامری کوشش کرده است خاطرات او تحت عنوان «از رضاشاه تا محمدرضا پهلوی» را به زیور طبع بیاراید. پروفسور سید حسن امین در تقریظی که بر این کتاب نوشته است تصریح می‌دارد که: «نویسنده‌ی دانشمند این کتاب، یکی از صالح‌ترین کسان در نشستن به داوری در حق محمدرضاشاه پهلوی است. پیشینه‌ی خانوادگی، خاستگاه اجتماعی، تحصیلات و تجارب حرفه‌ای، مطالعات منظم و روشمند – و البته منش منصفانه‌ی او – به این استاد حق می‌دهد که با صداقت و عدالت بر کرسی داوری در حق پادشاهی بنشیند که با تصمیمات نادرست خود، اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران را چنان با خود دشمن کرد که مجبور شد همچون هلندی سرگردان وطن مالوف خود را، که داعیه‌ی «ماموریت» برای آن داشت، ترک کند و به بیرون از مرزهای این خاک پاک پناهنده شود.» درواقع امین هم در این گفتار تلویحا می‌خواهد بگوید که با تغییر ساده‌ای در سلوک و رفتار محمدرضاشاه می‌شد که ثبات در این کشور به قربانگاه نرود و حاکمیتی که می‌توانست با خردورزی در درازمدت آبادانی و رفاه برای مردمانش بیاورد، سرنگون نمی‌شد.

پرسش و اندرز

سرنگونی حکومت پهلوی در حالی‌که با سازوکارهای فراوان می‌خواست نظم و امید را در آینده‌ی ایران برویاند، اتفاق توفنده‌ای در تاریخ معاصر ایران بود که عامری اصلا کتابش را با پرسش درباره‌ی چرایی رخ دادنش شروع کرده است: «چگونه و چرا رژیمی که به ظاهر سخت پابرجا می‌نمود، آن طور آسان از هم پاشید؟ و امواج انقلاب مردم آن را مانند کاخ از شن ساخته‌ای روبید و از میان برداشت؟» پرسشی شایسته و بایسته که شاید هر حکومت مقتدری که پایه‌هایش را در برابر اعتراض و اندوه مردمانش لرزان می‌بیند، باید که از خود بپرسد و از این رهگذر می‌توان گفت این پرسش که کتاب دکتر عامری بر پاشنه‌ی آن اِستاده است، نه پرسشی فقط ناظر بر یک بریده‌ی تاریخی و یک ساختار سیاسی، که پرسشی ناظر بر جامعه‌شناسی و روانشناسی اجتماعی هم هست آن هم در هر دوره‌ای و هر زمانی که انسان در سرزمین خویش با دغدغه‌ی سازندگی و امید به تحول روبروست. در نخستین پاسخ به این پرسش نویسنده با تحلیل روانشناسی اجتماعی بر این باور است که بی‌اعتنایی به مردم پاشنه‌ی آشیل حکومت پهلوی و هر حکومت متزلزل دیگری بوده و خواهد بود. نکته‌ی زیبنده در روایت او پس از اذعان تلویحی به چنین داده‌ای آن است که کتابش را همچون اندرزنامه‌ای اِستاده بر بنیان‌های سیاستنامه‌ای کهن، با اشعار متناسب با محتوا نیز آراسته است تا مخاطب را بیشتر تکان داده باشد و مثلا در پسِ همین پاسخ ساده، شعری از سعدی ضمیمه کرده است بدین شرح: «برو پاس درویش محتاج دار / که شاه از رعیت بود تاجدار / رعیت چو بیخ‌اند و سلطان درخت / درخت‌ای پسر باشد از بیخ سخت» بعدتر وقتی از سرسپردگی محمدرضا پهلوی به دول خارجه نیز به عنوان پاشنه‌ی آشیل حکمرانی‌اش و طغیان توده‌ها و دغدغه‌ی ملی‌گرایان یاد می‌کند، ضمن اشاره به اینکه همان دول او را در نهایت رها کردند و ماوا ندادند، باز هم ارجاع می‌دهد به شعری این بار از عرفی شیرازی: «در هر حال، شاه پیروی از خواسته‌های دول آمریکا و بریتانیا را ضامن حفظ خود و بقای سلطنتش تصور می‌کرد؛ در صورتی که همان‌طور که دیدیم آن دول برایش «آبگینه حصار»‌ی بیش نبودند. او می‌بایست روشی بر خلاف آنچه اتخاذ کرد، پیش می‌گرفت و حمایت مردم ایران را ضامن بقایش می‌ساخت. ز منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد / من ابلهانه گریزم به آبگینه حصار» و بعدتر ارجاعاتی هست به شعرهای متناسب دیگری مثلا از نظامی گنجوی و این از خشکی و تلخی محتوای کتاب عامری کاسته و هنر و درایت نویسنده را در تبیین آنچه می‌خواهد بگوید بازتابانیده است.
اما در این میان نویسنده تلاش می‌کند در همین صفحات آغازین کتابش بر آن مشکل بزرگی انگشت بگذارد که باعث شده است پژوهش درباره‌ی آسیب‌شناسی و چرایی سقوط حکومت پهلوی از همیشه دشوارتر شود و راه برون‌رفت از این مشکل را نیز در بی‌طرفی تاریخ‌نگارانه دانسته است: «بسیاری از رجال دوران شاهنشاهی، در نوشته‌ها و گفته‌های خود، به عذر اینکه در حکومت بعدی، نارسایی‌های بیشتری وجود داشته یا دارد، از کنار ناروایی‌های دوران محمدرضا شاه به آسانی می‌گذرند. این کار، به نظر من، قصور یا بی‌مسوولیتی در حق نسل جوانی است که در آن دوران زندگی نمی‌کرده و اینک محق است که بداند و از چند و چون آنچه می‌گذشته مطلع شود.» و با این همه روشن است که مخاطب آگاه باید به این کتاب صرفا به عنوان یکی از منابع و مآخذ مربوط به تاریخ پهلوی که تلاش نویسنده‌اش بر بی‌طرفی از یک سو و نگاه انتقادی از دیگر سو استوار است، نگاه کند و نه کتابی تمام و کمال که مجبور است همه‌ی تحلیل‌ها یا حتی داده‌هایش را بپذیرد.

از شاه تا حدی دموکراتیک‌منش خیابان شاهرضا تا ژاندارم منطقه

نویسنده کتابش را با اشاره به محبوبیت محمدرضا در سال‌های آغازین حکمرانی‌اش آغاز می‌کند و از او با این تعبیر که تا حدی دموکرات‌منش بوده است حرف می‌زند، ویژگی برازنده‌ای که باعث شده است نگارنده در جوانی خود، نگاهی نسبتا پذیرا درباره‌ی محمدرضا پهلوی داشته باشد یعنی همان روزهایی که در راه مدرسه شاه را در کنار ملکه ثریا پشت رل ماشینش می‌دیده که از خیابان شاهرضا عبور می‌کرده است. اما این نگاه نسبتا تمجیدکننده، دولتی مستعجل است از این رو که نویسنده در ادامه تصریح می‌دارد که وقتی تحت تاثیر موج سیاست‌زدگی دهه‌ی ۳۰ برای تحصیل در علوم سیاسی از ایران رفت امید داشت که زمانی که بازمی‌گردد با جامعه‌ای دموکراتیک‌تر از قبل مواجه شود که چنین نبوده است و این همان سقوط جایگاه دمکراتیک شاه است در نگاه جوان ایده‌آل‌گرا؛ عامری ادامه می‌دهد که مواجهه با چنین موضوعی باعث شده است که به جای فعالیت پرشور سیاسی، صرفا به امور دیپلماتیک بپردازد و دقیقا غرق در همین امور بوده که با مشاهده‌ی برخی واقعیت‌هایی که از نزدیک می‌دیده، نگاهی منتقدانه نسبت به شاه پیدا کرده است: «طی هفده سال و نیم خدمت در وزارت امور خارجه، مشاهده‌ی این‌که شاه، با نادیده گرفتن قانون اساسی، در همه‌ی امور دخالت می‌کرد و به نظر می‌رسید که طرح سیاست خارجی را عموما خود می‌ریزد، و حتی مجلس و وزیر امور خارجه، هیچ کدام سهمی در تعیین و تدوین آن ندارند، سخت ناخرسندم می‌کرد؛ اما هنوز می‌پنداشتم که شاه، دست‌کم در حد فهم خود از مسائل بین‌المللی، سیاست خارجی کشور را اداره‌ می‌کند و در آن راستا حفظ منافع ملی را از نظر دور نمی‌دارد؛ ولی سیاست و سلوک شاه در مساله‌ی بحرین و نیز شماری از امور کم‌اهمیت‌تر، اما پوشیده و پنهان، رفته‌رفته توهم مرا زدود.» برای فهم درستی و نادرستی آنچه که عامری در این زمینه می‌نویسد، پرسه‌ای در برخی منابع تاریخ مردم نیز کفایت می‌کند و از آن جمله ادبیات داستانی معطوف به رویدادهای پهلوی دوم که بر بستر حیات اجتماعی مردمان کوی و برزن نیز لاجرم تاثیر می‌نهاده است؛ به عنوان نمونه‌ای ملموس در این زمینه، سیاست مداخله‌ی حکومت در جنگ ظفار را می‌توان نام برد که از قرار معلوم و بر اساس بازتابش در این قبیل منابع، جوی ملتهب در بطن جامعه‌ی دانشجویی، فعالین سیاسی و توده‌های مردمی که به این بلواها می‌نگریسته‌اند، آفریده بوده است؛ از این رهگذر به نظر می‌رسد هم‌سو با آنچه عامری در کتابش بر آن تاکید دارد، جنگ ظفار و حواشی‌ آن را یکی از نمادهایی می‌توان برشمرد که شکاف دولت-ملت را بیشتر کرد و به برساختن لایه‌ی جدیدی از فرودستان سیاسی اعم از دانشجویان و مخالفان سرکوب‌شده انجامید و در ادامه باعث شد حکومتی که می‌توانست با اصلاحات به حیات خودش ادامه بدهد ناگهان با سیلی از مخالفت و نومیدی روبرو شود و به سراشیبی ناگزیر سقوط درافتد، سقوطی که اگر اتفاق نمی‌افتاد مسیر سرنوشت یک ملت به سمت و سویی شاید بهتر از امروز کشیده می‌شد؛ و اما حکایت جنگ ظفار در منابع تاریخی بدین شرح است که جنگ از سوی کمونیست‌های مخالف سلطنت سلطان وقت عمان، قابوس بن سعید، و در شرق این کشور شکل گرفته بود و در نهایت هم به شکست انجامید از این رو که افزون بر ارتش سلطنتی عمان، از کشورهای دیگر نیز نیروهایی برای مبارزه با یاغیان کمونیست اعزام شده بوده‌اند، از ایران و اردن و بریتانیا؛ اما در این میان ظاهرا توده‌های مردم با تصمیم شاه مبنی بر حمایت از سلطان عمان و درگیر شدن در این جنگ موافقتی نداشته‌اند هرچند که دستگاه حکومت و شخص شاه بر اساس نص متون تاریخی مربوط به این رویداد، برای این مداخله ادله‌ای روشن و منطقی آورده بوده‌اند؛ در هر حال چیزی که محرز است آن‌که یا درباره‌ی این ادله آن شفاف‌سازی بایسته و کافی برای مردم صورت نگرفته بوده و یا اینکه اساسا تصمیمات سیاسی فارغ از نظرداشت جامعه گرفته می‌شده است، چیزی که عامری در کتابش آن را پاشنه‌ی آشیل رویکردهای محمدرضا پهلوی می‌داند، رویکردی که باعث می‌شود جوانان روایت احمد محمود در رمان «مدار صفر درجه»، تصمیم ایران برای مداخله در جنگ ظفار را نه تصمیمی استراتژیک برای کنترل تنگه‌ی هرمز و منافع امنیتی درازمدت ایران، که اعزام نیروی جوان معترض و مبارز در نبردی نابرابر و ستمگرانه تلقی کنند: «تو که نمی‌دونی سر پل سفید ئی جوونا چه خرمحشری بپا کرده بودن! یه پارچه‌ی سی گزی جلوشان بود که نوشته بودن: «ما را به کشتارگاه ظفار نفرستین!»… برا همین ظفار تو تهران صد تا دانشجو بیشتر تیر خورده – پلیس حمله کرده به دانشگاه، رئیس دانشگاه استعفا کرده» (محمود، ۱۳۸۱، ج۱: ۲۸۹ و ۲۹۰) برای این‌که باور داشته باشیم این بازتاب‌ها در رمان احمد محمود زاییده‌ی خیال نبوده‌اند بد نیست اشاره کنم به اسنادی از کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی که در جلد پنجم آن و در بخش مربوط به مداخلات نظامی در خلیج فارس، با رویکردی رادیکال جنگ ظفار را ویتنام شاه لقب داده‌اند و شرکت نظامیان گسیل شده از سوی ایران را کوششی برای حفظ منافع شرکت‌های نفتی بریتانیا دانسته‌اند و از اینکه فرزندان دهقانان و کارگران ایرانی در کوه‌های عمان قربانی می‌شوند، ابراز اندوه کرده‌اند. (نک: جنبش دانشجویی ایران، افشین متین، نشر شیرازه) و نکته‌ی جالب آن است که در برخی منابع ادعا شده است که شاه اعزام نیرو به ظفار را تا یک سال از مردم ایران پنهان کرده و وقتی روزنامه‌ی تایمز لندن خبر را افشا می‌کند حکومت نیز مجبور به اعتراف بدان می‌گردد و همین پنهان‌کاری شاه و اطرافیانش باعث شده است که ادبیات و جنبش‌های زیرزمینی به تنها مرجع حقیقت برای مردم تبدیل شوند، چیزی که حکومت‌ها را بیش از پیش متزلزل می‌کند. پرسشی که به ذهن تاریخ‌پژوه عمیق‌اندیش و بی‌طرف خطور می‌کند آن است که آیا همین سیاست‌های مداخله‌جویانه در ادوار بعدی نیز ادامه پیدا نکرد بدون این‌که نیم‌نگاهی به تاریخ افکنده شود؟

از تروما تا تقدس

اما بازگردیم به کتاب هوشنگ عامری و تحلیل او را از چرایی تصمیمات شاه در دیپلماسی خارجی بخوانیم، تحلیل‌هایی که نشان می‌دهد عامری علیرغم آن‌که در جایگاه یک کارگزار منتقد به کارنامه‌ی محمدرضا پهلوی می‌نگرد، از اهمیت تحلیل روان‌شناختی او نیز غافل نیست و به ویژه از اهمیت موضوعی همچون تروما در مسیر زندگی هر انسانی و از آن جمله سوژه‌ی کتاب او، محمدرضا پهلوی، که به چشم خود دیده بوده است که در شهریور ۱۳۲۰ چگونه «دولت‌های بزرگ توانستند پدر واقعا مقتدر او را از اریکه‌ی قدرت به زیر کشند و روانه‌ی تبعید سازند»؛ عامری در کتابش بر این نکته تصریح می‌دارد که این موضوع باعث شد که «رعب و وحشت از آنان در دلش جای» بگیرد و همین رعب و وحشت پنهان و ناخودآگاه زمینه‌ای ایجاد کرده است تا او رویکردهای خاصی را پیشه کند که خود پاشنه‌ی آشیل‌ حاکمیت‌اش بشوند؛ درواقع عامری می‌خواهد با چنین تحلیلی بگوید که شهریور ۱۳۲۰ برای محمدرضا پهلوی فقط یک جابه‌جایی قدرت نبود، بلکه فروپاشی نماد قدرت مطلق پدر در برابر اراده‌ی بیگانگان بود و همین تروما باعث شد او در تمام سال‌های بعد، برای بقا، بیش از تکیه بر پایگاه مردمی به دنبال جلب رضایت همان قدرت‌های بزرگ باشد تا سرنوشتی مشابه پدرش پیدا نکند؛ چنین رویکردی در کتاب، مهر تاییدی بر مدعای سطرهای آغازین همین یادداشت است آن‌جا که تاکید شد عامری در کتابش رفتارهای محمدرضا پهلوی را نه با حب و بغض، و نه برای محاکمه‌ی یک خاطی، که بر اساس رویکرد همدلانه‌ی روان‌تاریخی تحلیل می‌کند؛ در فصل‌های بعدی نویسنده به صراحت تاکید می‌کند که درست است که او می‌خواهد در این کتاب شخصیت محمدرضا را تحلیل کند اما پیش از ورود به بحث باید دانست که شخصیت هر فرد برساخته‌ای از چند عامل است: صفات ارثی، زمان و محیط. و این اشاره از آن روست که نویسنده یادآوری کرده باشد که در تحلیل رفتارهای رهبران بزرگ جهان باید کودکی و شخصیت و زندگی‌شان، رنج‌ها، تنهایی‌ها و تروماهایشان را نیز مد نظر داشت؛ بعدتر عامری با عنایت به همین پیش‌فرض‌ها و با اتکا به داده‌ها و نثر کتاب مهم «ماموریت برای وطنم» محمدرضا پهلوی، بر این باور است که او فاقد اعتماد به نفس کافی بوده و وجود سایه‌ی پدری مقتدر و زندگی متشج او و مادرش باعث شده است وی در سال‌های بعد با تمسک به گفتمان‌های فرازمینی و قدسیانه، هم به خود اعتماد به نفس پیدا کند و هم نشان دهد که عملکرد او باید بر اساس رسالت الهی‌اش تفسیر شود تا بدین‌ترتیب هاله‌ای تدافعی در برابر هرگونه انتقاد تند و تیزی بر گرد خویش آفریده باشد، عامری چنین خط مشی‌ای را نقطه‌ضعف محمدرضا در تعاملش با توده‌های مردمی می‌داند که تحت تاثیر جو زمانه می‌کوشیدند خود را از یوغ ظل‌اللهی سلاطین رها کنند و از انفعال چنین گفتمان‌هایی آزاد بشوند: «محمدرضاشاه ظاهرا در سفری به شهر قم، برای مردم آن شهر نطق کرده و خطاب به آنان گفته بود: «من از همه‌ی شماها بیشتر مسلمان هستم. زیرا یک بار در خواب دیدم هنگامی که از گذرگاهی عبور می‌کردم، از روی قاطر به زمین افتادم ولی ناگهان دستی از دنیای نامرئی و غیب کمر مرا گرفت و مرا از زمین بلند نمود و زندگی مرا نجات داد. او حضرت عباس بود که مرا نجات داد.» عامری چنین رویکردی را عوام‌فریبی شاه می‌داند که از شخصیت متزلزل و نیازمند به توجه‌اش برخاسته است، او بعدتر این باور تامل‌برانگیز را نیز به میان می‌کشد که اگر در شخصیت محمدرضا ملایمتی هم بود – که بود – «و می‌توانست او را در نظر مردم عزیز کند، زیر انبوه پر زرق و برق اسباب و ادوات سلطنت شاهنشاهی وی مدفون شده بود. تعداد مدال‌ها، لباس‌ها، نشان‌ها، منجوق‌ها و سایر یراق‌های اقتدار شاه به قدری زیاد بود که فقط تیزهوش‌ترین افراد می‌توانستند دریابند که شاه غیر از عظمت‌طلبی و تحقیر، خصوصیات دیگری نیز دارد.»

محمدرضا و مصدق

اما موضوع دیگری که باعث شده است هوشنگ عامری در کتابش محمدرضا پهلوی را مورد انتقاد قرار دهد، چیزی‌ست که او آن را وابستگی مفرط او به برخی از نزدیکانش می‌داند، وی ضمن اشاره به چنین موضوعی می‌نویسد که «این پیوندها چنان نزدیک و تنگاتنگ بود که نوعی کیفیت جفت‌های روانی پیدا کرده بود و شاه به دلیل خصوصیات خودپسندانه‌اش عمیقا به آن افراد وابسته بود… اولین آنها خواهر همزادش اشرف بود که نه تنها در دوران کودکی، بلکه به ویژه وقتی رضاشاه به تبعید رفت و همه‌ی اعضای خانواده‌اش به جز اشرف را با خود برد، شاه بیش از هر کس به آن خواهر متکی شد.» بازتاب این اتکا را به ویژه در موضوع ملی کردن نفت و تعامل دربار با محمد مصدق می‌توان بازیافت و مخصوصا تلاش اشرف برای اینکه محمد مصدق حتما محاکمه‌ شود، موضوعی که اشرف خود در خاطراتش بر آن صحه می‌گذارد هرچند در ادبیات او محاکمه‌ی مصدق خواست صریح برادرش قید شده اما در زیر پوست آن می‌توان میل عمیق اشرف را به این کار که به مداخله‌ی احتمالی‌اش منجر شده است، مشاهده کرد: «اگر جرم مصدق صرفا توطئه‌ی قتل و ترور بود، فکر می‌کنم برادرم او را می‌بخشید و فقط تبعیدش می‌کرد. اما از آن‌جا که این جرم، اقدام برای سرنگونی حکومت قانونی ایران بود، خواستار محاکمه‌ی او شد. و معرکه‌ی این محاکمه هم بسیار تماشایی بوده توسط خود متهم که پیژامه و رب‌دوشامبری پوشیده بود، گرم می‌شد، و پنج ساعت سخنرانی او، و جابه‌جا غش کردن‌هایش، اعتصاب غذایش، و ناسزاگویی‌هایش به قاضی، وکیل مدافع، دادستان و شخص شاه این نمایش را تکمیل می‌کرد.» (اشرف پهلوی. ۲۰۲) و این در حالی‌ست که به شهادت تاریخ محمد مصدق از محبوبیت بالایی نزد مردم برخوردار بوده و این موضوع چیزی نیست که فقط کسانی بر آن صحه گذاشته باشند که به مصدق علاقه و ارادت حزبی و مرامی داشته‌اند بلکه در آثار غربی‌ها نیز بازتاب پیدا کرده است از آن جمله کریستوفر دوبلگ کتابی نوشته درباره محمد مصدق تحت عنوان تراژدی تنهایی و آن را با این روایت کوتاه شروع کرده است: «اوایل دهه‌ی سی شمسی که مصدق نخست‌وزیر بود و از همه‌ی دنیا برای دیدنش می‌رفتند، روستایی سپیدمویی به نام ایوب خودش را در حضور این بزرگ‌مرد یافت. مصدق روی تخت خواب فلزی معروفش دراز کشیده بود؛ به خاطر گرما تخت را به ایوان آورده بودند. ایوب معذب و دستپاچه بود تا این که ناگهان نخست‌وزیر با دست‌های غریب قوی‌اش او را به سمت خودش کشید و بغل کرد. ایوب تا پیش از آن هیچ وقت مصدق را ندیده بود. چشم‌هایش پر از اشک شد و احساسات، قدرت حرف زدن را ازش گرفت. ایران جایی نبود که نخست‌وزیرش دهاتی‌ها را بغل کند.» (دوبلگ، ۱۳۹۴: ۹) دیگر نویسندگان و ناظران خارجی نیز به این محبوبیت در سال‌های بعد و در میان طبقات متوسط رو به بالای جامعه هم اشاره کرده‌اند و یرواند آبراهامیان از آن جمله بخشی از چنین روایت‌هایی را در کتابش بازتاب داده و می‌نویسد: «دیپلمات ارشدی از امریکا خاطرنشان می‌کند که هنگامی که در تهران نزد خانواده‌ی اشرافی ثروتمندی زبان فارسی می‌آموخت، از یکی از اعضای آن خانواده پرسیده بود که محبوب‌ترین ایرانی کیست و شگفت‌زده شد وقتی آن شخص بدون هیچ تردیدی گفت «مصدق» اما او در پاسخ گفت که این موضوع مربوط به سالها پیش بوده است. او با خشم و طعنه گفته بود: «آری، اما شما آمریکایی‌ها او را از ما گرفتید.» او در شگفت بود که وقتی چنین خانم برخورداری این‌گونه می‌اندیشید، سایر مردم کشور چگونه فکر می‌کنند.» (آبراهامیان. کودتا. ۲۱۷) نویسنده در بخش‌های تاریخمند‌تر کتاب داده‌هایی می‌آورد تا بگوید که این محبوبیت حتی تا بدان‌جا رسیده بوده است که از نگاه شاه بیم آن می‌رفته است که شاید دول بزرگ بخواهند با جناح معتدلی از ملیون ایران کنار بیایند و او را دور بزنند.

روشن است ایستادن در برابر چنین شخصیتی و تلاش برای محاکمه و تبعیدش در درازمدت محبوبیت محمدرضا را کم کرده بود درحالی که او خود شاید چندان به چنین رویکردی تمایل نداشته است هرچند که عامری در کتابش، به تفصیل به چیزی که آن را نفرت محمدرضاشاه از مصدق می‌داند می‌پردازد و بر این باور است که محمدرضا دوست داشت به اندازه‌ی مصدق در میان مردم محبوب شود این موضوع البته چیزی نیست که فقط عامری در کتابش گفته باشد؛ محققانی که به عنوان ناظرانی بیرونی به رویدادهای پس از ملی کردن نفت پرداخته‌اند، با نگاهی تحلیلی‌تر به موضع شاه در برابر کوشش مصدق و تمایل اجتماع نگریسته‌اند و ضمن اشاره به این‌که در نگاه عامه‌ی مردم موضوع بغرنج ملی کردن نفت را جمعی سه نفره باید حل و فصلش می‌کردند، این سه ضلع را دولت به نمایندگی دکتر مصدق، سلطنت به نمایندگی شاه و مراجع روحانی به نمایندگی آیت‌الله کاشانی می‌خوانند و قبل از هر چیز به تزلزل شاه در همکاری با این کوشش جمعی ملی به دلیل آزردگی‌اش از محبوبیت نخست‌وزیر سالخورده اشاره می‌کنند و از آن جمله خوب است که باز به گفتاری از دوبلگ که پیش از این هم به او پرداخته شد، نقبی زده شود: «طی این مدت محمدرضاشاه با قدرت و اختیاراتی فراتر از حد قانونی‌اش سر کرده بود، زن جوانی گرفته بود که امید می‌رفت برایش وارث و جانشینی به دنیا بیاورد، و مسیری برای پیشرفت طراحی کرده بود که ایران را هم‌تراز غرب می‌کرد و نگه می‌داشت. حالا اما می‌دید جا و جایگاهش را نخست‌وزیری سالخورده گرفته که محبوبیتش دارد به شدت از او بیشتر می‌شود و اصرار هم دارد که او باید استعفا بدهد و حکومت نکند. شاه احساس می‌کرد تنهاست و کسی دوستش ندارد… مصدق داشت برنامه‌ای برای سلطنت پیاده می‌کرد که مدت‌های مدید سودایش را داشت: تبدیل کردن سلطنت به مقامی بی‌ارتباط با سیاست (و در این میان) شاه آرزو داشت دوستش داشته باشند اما صرافت طبع و طنز مصدق را نداشت؛ با زیردست‌هایش خشک و سرد برخورد می‌کرد و از درباری‌ها انتطار داشت تشریفات را بی‌کم و کاست اجرا کنند.» (دوبلگ، ۱۳۹۴: ۱۸۹ و ۱۹۰) به نظر می‌رسد عامری چنین رویکردی را نتیجه‌ی آن می‌داند که شاه در روزهایی نزدیک به سال‌های آغازین دهه‌ی سی و شکوفایی نهضت ملی کردن صنعت نفت، در دانشگاه مورد سوء‌قصد قرار گرفت و در اثر وحشت و رعبِ برخاسته از این حادثه، کوشید با فراخواندن نمایندگان مجلس آنها را مجاب کند که اختیارات شاه را بیشتر کنند: «شاه در حالی که روب‌دوشامبر به تن داشت و روی تخت‌خواب تکیه داده بود و یک سلاح کمری هم روی میز کوچک کنار تخت‌خواب وی دیده می‌شد، دعوت‌شدگان را پذیرفت. او با چهره‌ای عبوس شروع به سخن کرد و در مورد بی‌نظمی وضع کشور و آشوب‌طلبی بعضی از احزاب سیاسی و نیز غرض‌ورزی و کارشکنی برخی از نمایندگان مجلس و تحریکات خارجی‌ها مطالبی بیان نمود. شاه سپس نمایندگان حاضر در جلسه را مخاطب قرار داد و گفت: «شما نمایندگان مجلس دولت‌ها را می‌آورید و می‌برید و نمی‌گذارید هیچ دولتی دوام بیاورد و کار مثبتی انجام دهد. مجلس مسوول بیشتر نابسامانی‌های کشور است ولی گلوله‌اش را به من می‌زنند چون مردم ایران شاه را می‌شناسند و شاه را مسوول می‌دانند. با این وضع نمی‌توان آرامش کشور را تضمین کرد. برای جلوگیری از ناامنی و برقراری آرامش باید اختیاراتی به من داده شود و به این منظور باید مجلس موسسان تشکیل گردد و در چند ماده‌ی قانون اساسی تجدید نظر شود.» عامری در ادامه و در فصول بعد، وقتی به زمامداری سپهبد رزم‌آرا می‌پردازد تصریح می‌دارد که «شاه که از جاه‌طلبی، لیاقت و کاردانی رزم‌آرا بیمناک بود، ابتدا رغبت زیادی به نخست‌وزیری نداشت. ولی وقتی دکتر مصدق روز به روز بر وجهه‌ی خود می‌افزود و با برانگیختن مردم علیه استعمارگران و استثمارکنندگان خود را به مردم نزدیک‌تر می‌کرد، رزم‌آرا، شاید به کمک اشرف پهلوی، توانست به شاه بقبولاند که او تنها کسی است که می‌تواند با مصدق پنجه درافکند و در مقابل قدرت و وجهه‌ی روزافزون او پایداری کند.» درواقع نویسنده با نقل چنین داده‌هایی باز هم می‌خواهد بر همان وابستگی مخرب محمدرضا از یک سو و تصمیمات شتابزده‌ی او از سوی دیگر در یک سیر تاریخی اشاره کرده باشد؛ وی در ادامه تصریح می‌دارد که بعدها شاه تلاش کرده است افراد معتدل‌تری همچون میرزا جواد خان عامری را که منتقد دلسوز عملکردهای دکتر مصدق بود در برابر او قرار دهد و همین موضوع باعث شده بود جوادخان عامری که می‌توانست در جایگاه یک نماینده به مملکت خود خدمت کند، ناچار به استعفا شود: «عامری که اولا به اصل ملی کردن صنعت نفت پایبند بود و ثانیا با دکتر مصدق سابقه‌ی طولانی دوستی داشت و ثالثا دکتر مصدق را – علی‌رغم اختلاف‌نظرهایی که از نظر تاکتیکی با هم داشتند – آدمی به تمامی معنی وطن‌پرست و صادق می‌دانست، به هیچ وجه مایل به تغییر روش خود نبود و به هیچ رو نمی‌خواست در مقابل دکتر مصدق بایستد و یا احیانا سدی در راه ملی کردن صنعت نفت ایجاد کند.»

از حزب مردم تا مردم انقلابی

در هر حال در ادامه‌ی همه‌ی آن مباحث پیش‌گفته، عامری بر این باور است که کوشش محمدرضا برای اینکه دو حزب ملیون و مردم را پایه‌گذاری کند نتیجه‌ی همین کوشش برای ایستادن در جایگاه محبوبیت مصدق به عنوان یک ملی‌گرا بوده است. او در ادامه به نقد این احزاب و نقش تشریفاتی‌شان نیز می‌پردازد تا این درس را با منقاش از تاریخ بیرون کشیده باشد که انسداد در آزادی فعالیت احزاب نیز چگونه در درازمدت تیشه به ریشه‌ی هر حکومتی در جهان مدرن می‌زند: «حزب مردم، حزب اقلیت، که می‌بایست از حزب اکثریت و کابینه انتقاد کند، مجاز نبود از مرز تعارف فراتر رود و به معارضه روی آورد. مضحک‌تر از همه اینکه دبیر یا رهبر حزب اقلیت ناگزیر بود در این شعبده به صحنه‌سازی بپردازد و در لوای انتقاد از دولت، به تمجید و ستاش از شخص شاه و رهبری داهیانه‌ی او کمر بندد.» در این میان البته عامری عملکرد مصدق را هم در تعامل با محمدرضا پهلوی نقد می‌کند و بر این باور است که هرچند محمدرضا او را محاکمه کرد و بعد هم دستور تالیف کتاب «ماموریت برای وطنم» را داد تا در آن هم‌چنان از مصدق بدگویی کند، اما مصدق هم در خاطرات و تالماتی که در پاسخ به آن کتاب نوشته عمدتا عجز و لابه کرده و «استواری شخصیتی را که از او انتظار می‌رفت نشان» نداده است و این همان اماها و اگرهای تاریخی‌ست که می‌توانست آینده‌ی دیگری برای ایران بسازد چنانچه بعدتر عامری دقیق‌تر و عمیق‌تر به نقد مصدق هم پرداخته است تا نشان بدهد که مشکلات تنها از نادرستی عملکرد شاه نبوده و آدم‌هایی مثل دکتر محمد مصدق هم با پیشه کردن مشی و سلوکی سنجیده‌تر می‌توانسته‌اند از به سراشیبی سقوط درافتادن حکومت پهلوی و در دام حوادث تاریخی صعب افکنده شدن این سرزمین در مقاطع بعدی جلوگیری کنند: «دکتر مصدق نه تنها همکاران شایسته، مناسب و روشن‌بینی برای خود برنگزید، بلکه اسیر احساسات شد و ضمنا برای حفظ وجاهت ملی حاضر شده بود مشکلات مملکت را حل نشده باقی بگذارد، ولی انگ سازش یا کوتاه آمدن به ایشان نخورد. آنچه مزید بر علت شد یک‌دندگی و تردید در تصمیم‌گیری بود. برای یک دولت‌مرد یا رهبر، آفتی بدتر از این نیست که در تصمیم‌گیری تردید به خود راه دهد و هنگامی که باید بنابر مصالح کشور اتخاذ تصمیم کند، شک و دودلی بر وی چیره شود و نتواند راه صحیح را برگزیند. وقتی پای مصالح کشور در میان است، باید از هر صاحب‌نظری، از هر فرقه یا مرام عقیدتی که باشد، نظر خواست و به تصمیم صحیح در حفظ منافع ملی دست یافت. دکتر مصدق از طرفی به خاطر نگرانی از این که مبادا انعقاد قراردادی تازه حقوق کامل ایران را ملحوظ ندارد و از طرف دیگر از بیم آن‌که به توافق رسیدن با دول بیگانه ممکن بود به وجهه‌ی ایشان آسیب رساند، نتوانست از فرصت طلایی که به وجود آمده بود استفاده کند. بدین‌سان، نهضتی که به رهبری ایشان به یک پیروزی عظیم دست یافته بود، در نهایت با یک شکست بزرگ – که عواقب بسیار ناخوشایندی برای کشور داشت – پایان گرفت.» شکستی که تا سال‌ها افسوس و افسردگی آفرید و بعدتر اهداف و آمال نهضت ملی را به سمت و سویی دیگر برد.

اصلاحاتی که جاده‌صاف‌کن انقلاب شد

در ادامه عامری همچنان به نقد عملکردهای محمدرضا پهلوی می‌پردازد و مخصوصا موضوع ساواک و اصلاحات ارضی را دو اشتباه بزرگ او برمی‌شمارد که باعث شد خیزش واکنشی فرودستان و منتقدانی که تحت سیطره‌ی چنین سازوکارهایی قدبرافراشته بودند شتاب بیشتر و شکلی انقلابی‌تر به خود بگیرد؛ او از این دو سازوکار تحت عنوان تحفه‌ی تسلط آمریکاییان بر صحنه‌ی سیاسی ایران یاد می‌کند و می‌نویسد: «دو تحفه‌ی دیگر تسلط آمریکاییان بر صحنه‌ی سیاسی ایران، ایجاد ساواک و تحمیل برنامه‌ی اصلاحات ارضی به کشور ما بود که هر کدام به نحوی شیرازه‌ی نهادهای اجتماعی و سیاسی ایران را از هم پاشاند و پی‌آمدهای زیانباری به وجود آورد. ساواک خفقان کم‌نظیری ایجاد کرد و اساس حکومت دموکراتیک را که رفته‌رفته در ایران قوام می‌گرفت به کلی از میان برد. اصلاحات ارضی فرمایشی و بدون مطالعه‌ی آمریکاییان نیز که با هدف مبارزه با کمونیسم پیگیری می‌شد، با ایجاد تزتزل در یک نهاد کهن جامعه‌ی ما، نفوذهای محلی و حتی معنوی زعمای قوم را از میان برداشت؛ ضوابط قدیمی جامعه را بی‌اعتبار کرد؛ نفوذ شاه را در اقصی نقاط کشور گسترش داد و تسلط او را بر تمامی اجزای جامعه، و به ویژه بر ارتش، بی‌چون و چرا و خودسرانه ساخت… از طرف دیگر در پی این اصلاحات ارضی فرمایشی، صدها هزار برزگر از کشتزارهای خود رانده شدند. روستاییان آواره ناگزیر به شهرهای بزرگ هجوم بردند و کمابیش همگی در محله‌های فقیرنشین یا حصیرآبادهای شهرها سکنا گزیدند… جوانان فقیر متعلق به خانواده‌های سنتی روستایی در کنار دختران و پسران دنیاگشته‌ی طبقه‌ی متوسط شهرنشین به زندگی پرداختند. این روستازادگان جوان که تشیع و دغدغه‌ی عدالت – یکی از دو وجه تمایز تشیع از تسنن – بنیاد فکری‌شان بود، در جامعه‌ای آکنده از بی‌عدالتی خواستار برقراری عدالت و برخورد با جور و ستم و بی‌عدالتی گردیدند.» که خود زمینه‌ساز تندبادهای انقلاب شد؛ عامری اما بر این باور است که محمدرضا پهلوی حتی در مواجهه با خشم و طغیان جامعه و روزهای پیشاانقلاب نیز باز هم حاضر نشده نرمش مناسبی از خود نشان دهد و در نتیجه مجبور به ترک قدرت شده است؛ او با حسرت و تاسف و بی‌طرفی نسبی ادامه می‌دهد که: «پس از انقلاب عمق عقب‌‌ماندگی ما، به ویژه از چشم‌انداز سیاسی، آشکارتر گردید. شاید مهم‌ترین علت آن، استبدادزدگی دیرین و تاریخی کشور ما باشد که هیچ‌گاه مجال سر بلند کردن را به جامعه‌ی ما نداده است. یکی از عوامل این عقب‌ماندگی، ناچیز بودن تجربه‌ی حزبی ما است.» و این دقیقا همان رهیافت‌های پیش‌برنده‌ی کتاب است که در تحلیل یک شخص و یک مقطع تاریخی درجا نمی‌زند بلکه از آن فراتر می‌رود و موضوع و بستری بزرگ‌تر را واکاوی و تحلیل می‌کند، به جامعه‌شناسی نقب می‌زند و مسائل امروز را هم آسیب‌شناسی می‌کند تا انسانِ اسیر در هجمه‌ها و بن‌بست‌ها، بگو مگوها و باید و نبایدها بداند که پیش از این راهی رفته شده است و اگر به شکست انجامیده باید تلاش کرد از همان مسیر تکراری نرفت؛ عامری بر این باور است که رهاوردهای مشروطیت تا جنبش ملی شدن نفت ادامه پیدا کرده و بعد خشکیده است و این آن ضربه‌ی مهلک بر پیکره‌ی تاریخمند ایران بوده است و چه بسا اگر محمدرضا پهلوی می‌پذیرفت که در این برهه از زمان نمی‌توان هم سلطنت کرد و هم حکومت، این راه پویا باز می‌ماند و به بن‌بست‌های بعدی و آشفتگی امروز هم نمی‌خورد.

منابع:

چهره‌هایی در یک آینه (خاطرات اشرف پهلوی)، ترجمه هرمز عبداللهی، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم، تهران: ۱۳۸۰
تراژدی تنهایی (زندگی‌نامه سیاسی محمد مصدق)، کریستوفر دوبلگ، ترجمه بهرنگ رجبی، نشر چشمه، چاپ اول. تهران: ۱۳۹۵
مدار صفر درجه، احمد محمود، انتشارات معین، چاپ پنجم، تهران: ۱۳۸۱
ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، ترجمه احمد گل‌محمدی، محمدابراهیم فتاحی، نشر نی، چاپ ششم، تهران: ۱۳۸۰

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی