
آیا تا به حال فکر کردهاید یک جاده، یک زن سرگردان و یک باغ پرتقال، میتوانند نقشه راهی به اعماق ناخودآگاه جمعی ما باشند؟ داستان «راز جاده پشت باغ پرتقال» نوشتهٔ مهرنوش مزارعی چگونه میتواند روایتگر کهنالگوهای یونگی، سفر استعاری به ناخودآگاه و تلاش برای التیام زخمهای مادرانه باشد؟ این شماره آوا و نوا می خواهد به این پرسش پاسخ دهد.
داستان «راز جاده پشت باغ پرتقال» نوشتهٔ مهرنوش مزارعی، در نگاه اول روایت سادهای از یک زن و سفری بیمقصد به نظر میرسد؛ اما در لایههای پنهان آن، رازهایی روانشناختی عمیق نهفته است. شخصیت اصلی داستان، سارا، زنی سرگردان پشت فرمان است که به جای حرکت بهسوی مقصدی مشخص، انگار از چیزی فرار میکند. این سفر بیهدف، آینهٔ سرگشتگی درونی اوست. تا این که اتفاقی به ظاهر ساده، او را مجبور به توقف میکند و در همین نقطه است که سفر فیزیکی پایان مییابد و سفر استعاری به اعماق روان آغاز میشود. آشنایی سارا با یک پیرزن مرموز در یک دهکده و پیدا کردن قلبی پلاستیکی و شکسته، تکههای پازلی هستند که معنای حقیقیشان را باید در ناخودآگاه جمعی جستجو کرد.
آسیه نظام شهیدی، منتقد ادبی در مقالهای برای رمزگشایی از این داستان سراغ نظریههای کارل گوستاو یونگ رفته است. از نگاه یونگ، کهنالگوی «مادر» با دو چهرهٔ متضاد خود (پناهگاه و بهشت در برابر تاریکی و تبعید) نقشی کلیدی در روان سارا ایفا میکند. باغ پرتقال نماد بهشت گمشدهٔ مادرانه و پیرزن، تجسم عینی کهنالگوی مادر اعظم است؛ و قلب پلاستیکی شکسته، نشانهٔ روان پارهپارهٔ سارا. در نهایت، این داستان سفری به درون است برای خودشناسی و التیام زخمهای ناشی از کهنالگوی مادر. سارا بیآن که بداند تلاش میکند بخش گمشدهٔ وجودش را بازیابد و این پرسش را پیش روی ما میگذارد: در «جادهٔ پشت باغ پرتقال» زندگی هر کدام از ما چه رازهایی نهفته است؟








