خانه‌ای که می‌سوزد: «تعلق دردناک به خاک ایران یا پذیرش ناخانگی؟» گفت‌وگو با رعنا سلیمانی و مهدی گنجوی

تعلق دردناک به آب و خاک در برابر ناخانگی

خانم رعنا سلیمانی در تیر ۱۴۰۵ رمان تازه‌ای منتشر کرده: خانه‌ای که می‌سوزد. ناشر این رمان، نشر آسماناست در کانادا

داستان پیرامون خانوادهٔ بهرام و اقدس شکل می‌گیرد که پس از سال‌ها زندگی پرتنش در تهران، در آستانه مهاجرت به تورنتو هستند؛ اما در آخرین لحظه در فرودگاه، بهرام تصمیم می‌گیرد سوار هواپیما نشود و در ایران بماند. این انتخاب ناگهانی، در سایه سنگین فاجعه سقوط هواپیمای اوکراینی و ترومای جمعی آن، سرآغاز فروپاشی عاطفی، باز شدن زخم‌های قدیمی خانواده و رویارویی دردناک شخصیت‌ها با معنای خانه، تعلق و رهایی می‌شود.

مفهوم «ناخانگی» که در دوران جوانی من در دیاسپورای ایرانی مطرح بود، روایتی از رهایی و سیالیت است: عدم تعلق قطعی به هیچ مکان یا ریشه‌ای خاص، و امکان ترک کردن و اقامت گزیدن در هر نقطه‌ای از جهان بدون درد جدایی عمیق. از منظر روایی، این مفهوم معمولاً به ساختارهایی منجر می‌شود که شخصیت‌ها در حال حرکت دائمی‌اند، هویت‌شان سیال و چندپاره است و «خانه» بیشتر یک ایده موقتی یا حتی توهمی است تا یک گره عاطفی و وجودی.

اما فضای کلی رمان «خانه‌ای که می‌سوزد» با این مفهوم فاصلهٔ معناداری دارد و حتی می‌توان گفت در تقابل با آن قرار می‌گیرد. در این رمان، خانه نه فضایی خنثی و قابل ترک آسان، بلکه عرصه‌ای سوزان و پرتنش است؛ جایی که دلبستگی به ریشه‌ها، زخم‌های گذشته، فرسودگی روابط و جستجوی آزادی هم‌زمان حضور دارند. تصمیم بهرام در واپسین دم عمر برای نرفتن به کانادا، دقیقاً نقطهٔ مقابل «ناخانگی» است: او نمی‌تواند (یا نمی‌خواهد) به‌سادگی بگذارد و برود. خانه برای او و خانواده‌اش بار عاطفی و هویتی سنگینی دارد که ترک کردنش به معنای انکار بخشی از وجودشان است.

فاجعه هواپیمای اوکراینی این تقابل را به اوج می‌رساند. سقوط هواپیما نه فقط یک حادثه، بلکه ترومایی جمعی است که نشان می‌دهد حتی کسانی که تصمیم به رفتن گرفته‌اند، در میانهٔ راه می‌توانند به شکلی فاجعه‌بار از دست بروند. این رویداد، «ناخانگی» را از یک انتخاب آزادانه و رهایی‌بخش به چیزی شکننده و خونین تبدیل می‌کند. پس از نظر روایی، رمان بیش از آنکه داستان «عدم تعلق» باشد، داستان «تعلقِ دردناک» است. پرسش اصلی آن («خانه، در نهایت، کجاست؟») نه پاسخی از جنس رهایی و بی‌جایی، بلکه پرسشی است که خواننده را در میانهٔ کشمکش میان ماندن و رفتن، گذشته و حال، عشق و رنج، و سایه سنگین یک فاجعه تاریخی نگه می‌دارد.

چندصدایی به‌مثابه ضرورت روایی

 رمان بر اساس تکنیک چندصدایی و روایت چرخشی بین شخصیت‌ها شکل گرفته است. سلیمانی با استفاده از این فرم هم تنش‌های درونی خانواده و هم سایه سنگین ترومای جمعیِ سقوط هواپیمای اوکراینی را هم‌زمان روایت می‌کند. او می‌گوید:

تکنیک چندصدایی برای من صرفاً یک انتخاب فرمی نبود، بلکه یک ضرورت روایی بود. وقتی هواپیمایی با ۱۷۶ سرنشین در آسمان ایران با شلیکی که مستقیم سپاه پاسداران شلیک می‌کند سقوط می‌کند و تمام سرنشین‌هایش جان می‌بازند، این حادثه به اندازه‌ای عمیق و این فاجعه به قدری تلخ و سیاه بود که واقعاً من از عهده‌اش برنمی‌آمدم. در واقع اصلاً در توانم هم نبود؛ از لحاظ روحی و روانی و همه چیز از آن فاجعه و بازماندگان بچه‌های پرواز دور مانده بودم.

او در ادامه می‌افزاید در رویارویی با این فاجعه بود که داستان در ذهن او شکل گرفت:

داستان همان تنها کاری بود که توانستم بکنم: حول محور یک خانواده کوچک ساختمش. همان‌طور که می‌دانیم خانواده یک مینیاتور از جامعه است. همان سازوکارهای انکار، سرکوب، سکوت و تلاش برای بقا که در سطح جامعه وجود دارد، در روابط خانوادگی هم بازتولید می‌شود. به خاطر همین فکر می‌کنم روایت چرخشی میان این شخصیت‌ها شاید این امکان را فراهم کند. بهرام برای من نمونه‌ای از شکاف میان هویت ایدئولوژیک و رفتار روزمره است.

بهرام ظاهراً روشنفکر و لائیک است، اما در خانه دیکتاتوری مالی و عاطفی دارد. او سرد است، منفعل، و از طریق سکوتِ تحقیرآمیز و بی‌اعتناییِ پیوسته، قدرتِ خود را بر اقدس اعمال می‌کند. لاابالی‌گریِ فکریِ او در برابر باورهای دینیِ همسرش، که در گفت‌وگوهای شبانه با رحیم به اوج می‌رسد، نه از سرِ روشنگریِ برابر، بلکه از موضعی برتر و تحکیم‌آمیز بیان می‌شود. در واقع، او در عرصهٔ عمومی، مدعیِ عقلانیت و رهایی است، اما در خانه، با انکارِ عاطفیِ همسر و فاصله‌گیریِ فیزیکیِ طولانی‌مدت از او دیکتاتوریِ خاموشی را برقرار می‌کند. سلیمانی می‌گوید:

بهرام در عرصه عمومی یک مرد روشنفکر است، سکولار است، منتقد اقتدار است. اما در فضای خصوصی همان الگوهای سلطه و مدیریت عاطفی رابطه‌اش را بازتولید می‌کند. البته نه از طریق خشونت آشکار، بلکه از مسیرهای دیگری که نهادینه شده‌اند. ببینید این تناقض نشان می‌دهد که استبداد فقط صرفاً یک ساختار سیاسی نیست، بلکه می‌تواند به عمیق‌ترین لایه‌های زندگی یک آدم نفوذ کند.

  بازتولید سلطه در برابر «دیگری»

در حالی که خانواده‌ی بهرام درگیرِ کشمکشِ «ماندن یا رفتن» از ایران هستند، رحیم به عنوان یک مهاجرِ افغانستانی، نمادِ دیگری از رابطه با این سرزمین است: او کسی است که برای ماندن در ایران (حتی به قیمت تحقیر و تبعیض) می‌جنگد، در حالی که ایرانی‌ها برای رفتن از آن جان‌به‌لب می‌شوند.  در فصلی که بهرام و رحیم دربارهٔ قرآن و ایمان گفت‌وگو می‌کنند، بهرام از موضعِ روشنفکریِ سکولار، باورهایِ رحیم را به چالش می‌کشد. اما این گفت‌وگو، بیش از آنکه یک مناظرهٔ عقیدتی باشد، تقابلِ دو جهان‌بینیِ درهم‌تنیده با قدرت است: یک مهاجرِ افغانستانیِ معتقد که ایمانش پناهگاهِ او در غربت است، و یک ایرانیِ روشنفکرِ لاابالی که با همان لحنِ تحکیم‌آمیزی که با همسرش رفتار می‌کند، به پناهگاهِ معنویِ او نیز حمله می‌کند. آیا این صحنه، بازتولیدِ همان خشونتِ نمادینی نیست که بهرام در خانه علیه اقدس به کار می‌برد؟ یعنی او حتی در مواجهه با «دیگریِ قومی» (رحیم)، همان الگویِ سلطه‌گریِ عقلانیِ خود را تکرار می‌کند و از این منظر، «روشنفکریِ» او فقط یک نقابِ دیگر برای تعمیقِ شکافِ قدرت است؟ رعنا سلیمانی می‌گوید:

رحیم یکی دیگر از شخصیت‌های داستان است که اهل کشور افغانستان است و در ایران زندگی می‌کند و او هم با مشکلات مهاجرت و مشکلات کشور میزبان مواجه شده.  دقیقاً من به این نکته، به تحمیل فکر می‌کنم. من فکر می‌کنم که شخصیت رحیم می‌توانست بعد از صحبت‌های بهرام تغییر پیدا کند. اما فکر می‌کنم که این خودش همین‌طور است. وقتی در فرآیند نوشتن بودم دیدم که نه، این همانی است که هست. یعنی نمی‌تواند کسی ایده، عقیده، حتی بی‌دینی یا مذهب را به یکی تحمیل کند.  

ناخانگی نئولیبرال در برابر تعلق وجودی

 مفهوم «ناخانگی» که در دوره‌ای در بخشی از دیاسپورای ایرانی مطرح بود، بیشتر محصول فضای گلوبالیستی و نئولیبرال دهه‌های اخیر است تا واکنشی مستقیم به ناسیونالیسم. در آن فضا، «شهروند جهانی» بودن و امکان ترکِ بی‌دردسرِ هر جا و اقامت در هر نقطه، نوعی آرمانِ سیالیت و انعطاف‌پذیری بود که با منطق بازار جهانی و تحرک نیروی کار هم‌خوانی داشت. خانه در این نگاه بیشتر یک انتخاب موقت است تا یک گره هویتیِ سنگین.

ناسیونالیسم اما دقیقاً نقطهٔ مقابل این سیالیت است: تعلقِ الزام‌آور به سرزمین، زبان، حافظهٔ جمعی و ریشه‌ها. بنابراین «ناخانگی» را می‌توان نوعی مقاومت یا فاصله‌گیری از ناسیونالیسمِ سنتی دانست، نه ادامهٔ آن.

حالا اگر به فضای رمان «خانه‌ای که می‌سوزد» نگاه کنیم، اثر بیشتر در میانهٔ این دو قطب حرکت می‌کند تا در جانب یکی از آن‌ها. رمان نه ستایشگرِ ناسیونالیسمِ رمانتیک است و نه تأییدکنندهٔ «ناخانگیِ» بی‌دردسرِ نئولیبرال. بهرام   نمی‌تواند به‌سادگی «بگذارد و برود»؛ خانه برای او و خانواده‌اش هنوز بار عاطفی، زخم‌خورده و وجودی سنگینی دارد. این نگاه، هم از ناسیونالیسمِ ساده‌انگار فاصله می‌گیرد و هم از آن آرمانِ شهروند جهانی که گسست از ریشه را بی‌هزینه تصویر می‌کند.

رمان «خانه‌ای که می‌سوزد» در مقایسه با اثر قبلی نویسنده، «سندروم اولیس»، از ترومای فردی مهاجرت به سمت ترومای جمعی و آوار تاریخی حرکت می‌کند. مهدی گنجوی پژوهشگر و مدیر انتشارات اسمانا و ناشر این کتاب توضیح می‌دهد که تا وقتی وطن بدیهی به نظر می‌رسید، راحت‌تر می‌شد از مفاهیمی مثل شهروند جهانی بودن، ناخانگی یا سیالیت هویت صحبت کرد. اما وقتی خطر جنگ، فروپاشی، مهاجرت اجباری یا حتی امکان از دست رفتن خود سرزمین پیش می‌آید، ناگهان درمی‌یابیم که خانه صرفاً یک انتخاب سبک زندگی نیست، بلکه بخشی از ساختار وجودی ماست.

گنجوی پیشنهاد می‌کند دو تصور از خانه را از هم متمایز کنیم:

یک تصور، خانه را به ناسیونالیسم تقلیل می‌دهد؛ گویی خانه یعنی مرز، دولت و هویت بسته. تصور دیگری هم که در دهه‌های اخیر با گسترش گلوبالیسم و نئولیبرالیسم رواج یافت، خانه را کاملاً قابل جایگزینی نشان می‌دهد؛ انگار انسان می‌تواند بدون هزینه از یک نقطه جهان به نقطه دیگر برود و هر جایی را خانه بنامد. هر دو اما به گمانم تصورهای ناقصی هستند.

در ادامه، گنجوی با ارجاع به ادبیات پسااستعماری، به انگوبی و تی‌انگو، نویسنده کنیایی و از چهره‌های مهم این نظریه، اشاره می‌کند که پس از ویرانی روستایش توسط استعمار، به این نتیجه رسید خانه فقط یک مکان نیست، بلکه فضایی برای تعلق و مبارزه است:

ممکن است خانه فیزیکی را از دست بدهیم، اما مسئولیت ما نسبت به آن از بین نمی‌رود. از حرف دیگر هومی بابا، یک نظریه‌پرداز هندی از تبار متفکران پسااستعماری، یک خوانش می‌کند از رمان معروف رابیندرانات تاگور «خانه و جهان» و به یک معنا یادآوری می‌کند که نقد ناسیونالیسم به معنای نفی تعلق نیست. مسئله این نیست که خانه را انکار کنیم، بلکه این است که خانه را از ایدئولوژی‌های تردکننده و مطلق‌گرایی‌اش رها کنیم و آن را به دست ایدئولوژی‌ها فرو نکاهیم.

گنجوی تأکید می‌کند که امروز ایرانیان بیش از هر زمان دیگری این تنش را زندگی می‌کنند: میلیون‌ها نفر در تبعید اختیاری یا اجباری‌اند، بسیاری نمی‌دانند امکان بازگشت دارند یا نه، و دیگران در داخل و خارج با اضطراب پابرجا ماندن خانه‌ای که می‌شناسند مواجه‌اند. در چنین وضعیتی، وطن دیگر فقط مفهومی سیاسی نیست، بلکه مسئله‌ای اخلاقی، عاطفی و اگزیستانسیال شده است. او می‌گوید:

اگر امروز دوباره داریم درباره خانه حرف می‌زنیم، این به این معنی نیست که حالا مثلاً ناسیونالیست‌تر شده‌ایم. شاید برعکس، به این دلیل که فهمیدیم تجربه جهانی یا نوعی جهان‌وطنی واقعی هم بدون تجربه خانه و بدون مسئولیت نسبت به جایی که ما را ساخته، معنی چندانی ندارد. خانه و جهان به تعبیر دقیق‌تر در تقابل با یکدیگر نیستند و نوعی از جهان‌وطنی وقتی معنی پیدا می‌کند که از دل تجربه واقعی خانه، فقدان خانه و مسئولیتی که نسبت به خانه‌داری‌مان عبور کرده باشد، نه از دل فراموش کردن آن.

در پایان، گنجوی رمان «خانه‌ای که می‌سوزد» اثر رعنا سلیمانی را دعوتی دوباره برای اندیشیدن به مسئله خانه و رفتن می‌داند؛ آن هم در لحظه مضطرب و فوریِ اکنون.

منبع: رادیو زمانه(+)

تهیه کتاب در آمازون (+) و در لولو (+)

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی