
کتاب «ریشههای اجتماعی و اقتصادی پرینکیپیا»، متن پیراستهی سخنرانی مشهور و شورانگیز بوریس میخائیلویچ هسن است در دومین کنگرهی بینالمللی تاریخ علم و فناوری در لندن که در سال ۱۹۳۱ ارایه شده و اکنون پس از سالها، باز بنا به اهمیتی که بسترها و گفتمانهای اجتماعی و سیاسی در پیریزی و بنیاد اندیشه و علم پیدا کردهاند از سوی نشر مهری و با ترجمهی خوشخوان رضا طالبی به بازار کتاب آمده است. هسن این سخنرانی تاملبرانگیز را پیش از آنکه مثل دوستانش گرفتار پاکسازیهای استالین بشود ایراد کرد و کوشید در قالب ارایهی آن، جهان را از یک سو متوجه اهمیت خاستگاهها و بسترهای پرورشدهندهی دانشمندان و اندیشهها و کشفیات علمیشان کند و از دیگر سو نشان دهد که مشتاق است به جهان یادآور شود که به نظریهی تکامل تاریخی مارکس بیش از اینها و عمیقتر از قبل باید اندیشید ولو اینکه مارکسیست نبود؛ افزون بر اینها، مقالهی هسن را پایهگذار رویکرد برونگرا در تاریخ علم دانستهاند، رهیافتی که نشان میدهد علم نیز چون هنر و ادبیات و … محصول و برآیند زیستمان و خاستگاه تاریخی کنشگر خویش است و نه برخاسته از خلوتی منفصل از اجتماع و تاریخ؛ و از این منظر این مقاله را از اثرگذارترین تلاشهای قرن بیستم برای فهم علم به مثابهی پدیدهای تاریخی و اجتماعی دانستهاند، مقالهای که نگارنده در آن تلاش کرده است این رویکرد را در تعامل با کشفیات علمی یکی از بزرگترین دانشمندان یعنی نیوتن پیشه کند، دانشمندی که به جهت اهمیت کشفیاتش، در هالهای از نگاه قدسی پوشانده شده و در وصفش چنین گفته بودند: «طبیعت و قوانینش در شب پنهان بودند؛ خداوند گفت: نیوتن باشد! و همهجا روشن شد.» هسن اما میکوشد نشان دهد که بر مبنای روش ماتریالیسم دیالکتیک و تصویری که مارکس از فرایند تاریخی ساخته، بیش و پیش از آنکه برخاستن نیوتن نتیجهی فرمانی الهی باشد، حاصل مناسبات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی روزگاریست که در آن میزیسته و الزاماتی را به او تحمیل میکرده است.
جامعهای که دانشمند را به اندیشیدن وا میدارد
هسن با تکیه بر ماتریالیسم تاریخی، به سراغ شاهکار نیوتن، پرینکیپیا میرود و میپرسد که چه شرایطی باعث شد مسالههای معینی در فیزیک و ریاضیات مسالهی روز شوند و صورتبندی نهایی نظریهی حرکت و گرانش به این شکل رقم بخورد؟ هسن ضمن کوششی محققانه برای پاسخ دادن به این پرسش تلاش میکند تصویری اجتماعی و برونگرا از صورتبندی علم ارایه دهد؛ در این خوانش، نیوتن در مرکز روایت میماند اما نه به عنوان نابغهای منفصل از زمانه بلکه اندیشمندی که در بستر انگلستانِ در حال دگرگونیِ قرن هفدهم میاندیشد. رشد مناسبات سرمایهداری، نیازهای فنی تولید و حمل و نقل، مسائل علمی دریانوردی و نقشهبرداری، اهمیت توپخانه و مهندسی نظامی، و پیشرفت ابزارها و روشهای اندازهگیری همه و همه مولفههای این دوره از تاریخ انگلستاناند و اتفاقا تاثیری بسزا بر بینش علمی دانشمندان مینهند. هسن استدلال میکند که این نیازها و کشمکشها، هم جهت پرسشهایی را که در ذهن یک دانشمند میشکفد تعیین میکنند و هم در انتخاب روشها و اولویتهای نظری اثر میگذارند. درواقع هسن میخواهد بیش از هر چیز توجه مخاطبش را به این موضوع جلب کند که علم مدرن و به ویژه فیزیک نیوتنی، محصول نبوغ یک فرد منزوی در اتاق کارش یا افتادن اتفاقی سیب از درخت نیست، علم پاسخی مستقیم به نیازهای مادی، اقتصادی و نظامی زمانه است. و از این رهگذر «ریشههای اجتماعی و اقتصادی پرینکیپیا» برای خوانندهای جذاب است که میخواهد از دوگانهی سادهی علم خالص در برابر علم کاربردی عبور کند و نسبت پیچیدهی نظریه، فناوری و ساختارهای اجتماعی را ببیند. این متن همچنین دروازهای است به تاریخنگاری علم و بحثهای بزرگتر دربارهی رابطهی دانش با قدرت و اقتصاد، بحثهایی که هنوز هم در زمانهی ما، با مسالهی سیاست علم و فناوری، بودجهگذاری پژوهش و نقش صنعت، زنده و ضروری است از این رهگذر هسن نشان میدهد تاریخ علم را میشود مثل تاریخ اقتصاد و سیاست خواند یعنی در پیوند با ابزارها، تولید، جنگ و زندگی روزمره.
از نیوتن المپنشین تا نیوتن واقعی
نویسنده کارش را با توضیح نظریهی مارکس آغاز میکند: «جامعه به مثابهی یک کل ارگانیک وجود دارد و تکامل مییابد. برای تضمین این وجود و تکامل، جامعه باید تولید را گسترش دهد. در تولید اجتماعی، انسانها وارد روابط معینی میشوند که مستقل از ارادهی آنهاست. در هر مرحلهی معین، این روابط با سطح تکامل نیروهای مادی تولید انطباق دارند. مجموع این نیروهای مولد، ساختار اقتصادی را تشکیل میدهند؛ یعنی همان پایهی واقعی که روبناهای حقوقی و سیاسی بر آن بنا میشوند. اشکال معینی از آگاهی اجتماعی نیز با این پایه انطباق دارند. شیوهی تولید وجود مادی، فرایند اجتماعی، سیاسی و فکری زندگی جامعه را تعیین میکند. این آگاهی انسانها نیست که وجودشان را تعیین میکند، بلکه برعکس، وجود اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را شکل میدهد.» و بعدتر با اتکا به همین نظریه است که نویسنده صراحتا بر این نگره که عقیده بر جهان حکم میراند و شخصیت آفرینندهی تاریخ است، خط بطلان میکشد از این رو که مارکسیسم اساسا هرگونه ذهنیگری و فردگرایی و نابغهسالاری را رد میکند و همهچیز را به وضعیت نیروهای مادی مولد جامعه ارجاع میدهد. در ادامه هسن به دورهبندی تاریخی بر اساس نگرههای مارکسیستی میپردازد و این باور را به میان میکشد که «مارکس این دوره از تاریخ بشریت را تاریخ تکامل اشکال مالکیت خصوصی میدانست و در درون این دوران بزرگ، سه دورهی فرعی را از هم متمایز میسازد: دورهی نخست دوران فئودالیسم است. دورهی دوم با فروپاشی نظام فئودالی آغاز میشود و با ظهور و رشد سرمایهی تجاری و مانوفاکتور مشخص میگردد. دورهی سوم در تاریخ تکامل مالکیت خصوصی، دوران سلطهی سرمایهداری صنعتی است که صنعت بزرگ، کاربرد نیروهای طبیعت برای مقاصد صنعتی، ماشینیسازی و تقسیم کار را پدید میآورد. و موفقیتهای درخشان علوم طبیعی در قرون شانزدهم و هفدهم مشروط به فروپاشی اقتصاد فئودالی، رشد سرمایهی تجاری، روابط دریایی بینالمللی و صنایع سنگین و از آن جمله معدن بود.» نویسنده با اتکا به همین دادههاست که در ادامه با بررسی تحول در سه حوزهی راهها و وسایل ارتباطی، صنعت و همچنین امور نظامی در دورهی پسافئودالیسم، نشان میدهد که الزاماتِ این حیاتِ نوخاسته، چگونه به ذهن دانشمند زیسته و بالنده در این دوره خط میدهد که عمدتا به چه چیزهایی بیندیشد. او تصریح میدارد که جامعه در این عصر نوپدید خود، که از فئودالیسم و مناسبات سنتی جامعهی بسته گذر کرده و به دنبال ارتباطات فراگیر تجاریست، در حوزهی حمل و نقل با اموری از این دست روبروست: «افزایش ظرفیت بار کشتیها و سرعت آنها، بهبود ویژگیهای شناوری کشتیها، قابلیت اطمینانِ دریانوردی، کمتر تکان خوردن، پاسخدهی به فرمان و سهولت مانور که به ویژه برای کشتیهای جنگی اهمیت داشت، همچنین وسایل مناسب و قابل اطمینان برای تعیین موقعیت دریا، وسایل تعیین عرض و طول جغرافیایی، انحراف مغناطیسی، زمانبندی جزر و مد، تکمیل آبراههای داخلی و پیوند آن با دریا، ساخت کانالها و دریچهها»؛ او توضیح میدهد که حل مسایل مربوط به این الزامات روزآمد، مستلزم پیشنیازهای فیزیکی و مداخلهی علمی جدی بوده است از مسائل هیدرواستاتیک گرفته تا مکانیک آسمانی و هیدرودینامیک؛ و دقیقا از رهگذر همین پیشنیازهاست که مثلا بخشی از کوشش علمی نیوتن معطوف به نظریهی گرانش و موضوع جزر و مد میشود که اگر او در دورهی دیگری از تکامل تاریخی میزیست، و مثلا زودتر به دنیا آمده بود، نبوغش او را به این امور سوق نمیداد بلکه این ضرورتهای برخاسته از جامعهی مولد است که او را به اندیشیدن به این امور رهنمون کرده است. نویسنده در ادامه به اهمیت صنعت معدن و رونق و گسترش آن در این دوره میپردازد و تصریح میدارد که صنعت معدن نیز با رشد سرمایهداری اهمیتی روزافزون پیدا میکند به ویژه از این رهگذر که استخراج طلا و نقره بیش از دورههای سنتی و فئودالی در ارتباط با رشد گردش پولی محبوبیت و ضرورت پیدا میکند و ادارهی معدن و معدنداری نیز خود باز مستلزم دانش فیزیک و هندسه و مثلثات بوده است، از آن جمله مسائلی همچون بالاآوردن سنگ معدن از اعماق قابل توجه، روشهای تهویهی معادن، پمپاژ آب و تجهیزات آبرسانی و غیره، اموری که باز هم تلاش و مکاشفهی دانشمندان را در این قبیل حوزهها میطلبیده است. در کنار کشتیرانی و معدن، نویسنده بر این باور است که اهمیت صنعت نظامی و پیشرفت بالستیک را هم نباید از یاد برد، اموری روزآمد که پیشبردشان به عنوان ضرورتی برخاسته از جامعهی سرمایهداری در حال رشد، باز هم مطالعات جدی در حوزهی فیزیک را میطلبیده است از آن جمله مطالعهی فرایندهایی که هنگام شلیک در سلاح آتشین رخ میدهند و بهبود آنها، پایداری همراه با کمترین وزن سلاح آتشین، سازگاری با نشانهگیری مناسب و دقیق، مسیر حرکت گلوله در خلاء، مسیر حرکت گلوله در هوا، وابستگی مقاومت هوا به پرواز گلوله و غیره. هسن از همهی این مقدمات چنین نتیجهگیری میکند که در طول تاریخ علم، طرح و شاکلهی فیزیک عمدتا به وسیلهی وظایف اقتصادی و فنیای تعیین میشده است که در جامعهی بورژوایی در حال رشد به پیش رانده شده بودند. او تصریح میدارد که در این سیر تاریخی حتی لازم بوده است با اسکولاستیسیم دانشگاهی – که متوقفکنندهی تعامل پویای جامعه و علم بوده است – مقابله شود و از این رهگذر نهادهای موازی با دانشگاه شکل گرفتهاند تا علم را بر اساس نیاز و خواست روزآمد جامعه به پیش ببرند و اتفاقا نیوتن هم عضو یکی از همین نهادهای فرادانشگاهی بوده است، دانشمندی مشتاق به مسایل فنی مربوط به زمانه و روزگار و خاستگاه خودش که اگر در رسالههای علمیاش این اشتیاق را در قالب ادبیاتی انتزاعی پنهان کرده، در مدارک و اسناد تاریخی دیگری که از خود به جا نهاده بر آنها تاکیده ورزیده است و از آن جمله هسن به نامهی نیوتن به یک دانشمند جوان، فرانسیس استون اشاره میکند: «نامهی مشهور نیوتن به فرانسیس آستون، تصویری بسیار روشنتر از گسترهی علایق فنی او به دست میدهد. این نامه پس از آن که او مقام استادی خود را دریافت کرده بود، نوشته شد درست در زمانی که او در حال تکمیل نظریهی جاذبهی خود بود. دوست جوان نیوتن، آستون، قصد داشت به کشورهای گوناگون اروپا سفر کند و از نیوتن خواست تا به او راهنماییهایی بدهد دربارهی اینکه چگونه به صورت عقلانیتر از این سفر بهره ببرد و به ویژه در کشورهای قارهای به چه چیزهایی توجه کند و چه موضوعاتی را مطالعه نماید. نیوتن به طور خلاصه چنین توصیههایی ارائه داد: او باید با دقت سازوکار هدایت و روشهای ناوبری کشتیها را بررسی کند؛ تمامی استحکامات را با دقت مطالعه کند؛ اگر فرصت یافت، شیوهی ساخت آنها، توان مقاومتشان، مزایای آنها در دفاع، و به طور کلی سازمان جنگی را بشناسد. همچنین به مطالعهی ثروتهای طبیعی کشورها، به ویژه فلزات و مواد معدنی بپردازد و با روشهای تولید و تصفیهی آنها آشنا شود. باید شیوههای استخراج فلزات از سنگ معدن را بیاموزد…»

هسن با چنین کند و کاوی در هرآنچه که به منظومهی فکری و سپهر معرفتشناسی علمی نیوتن مربوط میشده است، مدعی میشود که اینها واقعیت عملکرد و موضعگیری و اندیشهورزی نیوتن بودهاند و تصریح میدارد که «تمام این واقعیتها را در برابر سنتی قرار دادهایم که در ادبیات شکل گرفته و نیوتن را همچون شخصیتی المپنشین تصویر میکند که بر فراز تمامی منافع زمینی فنی و اقتصادی زمان خود ایستاده و تنها در آسمان اندیشهی انتزاعی پرواز میکند.» او تاکید میکند که نیوتن نمیتوانست از تحولات سیاسی و اجتماعی روزگاری که در آن میزیست برکنار بماند، او بر اساس آنچه هسن بر آن تاکید دارد نمایندهی نمونهوار بورژوازی در حال رشد بود و به عنوان فرزند یک کشاورز خردهمالک با پیوندهای دانشگاهی به طبقات متوسط تعلق داشت. هسن توضیح میدهد که ویژگی ایدئولوژیک نیوتن و رویکردها و باورهای ایدهآلیستی و الهیاتی او باعث شده است عناصر ماتریالیستی نهفته در اصول او به روشنی دیده نشود و نیازمند بحث و تحلیل باشد مخصوصا اینکه نیوتن حتی در مبانی علمی خود نیز پای خداباوریاش را به میان کشیده بوده است: «اندیشهی اساسی اصول آن است که حرکت سیارات به عنوان پیامد کنش دو نیرو تبیین میشود: یکی نیرویی که به سوی خورشید جهتگیری دارد و دیگری نیروی ناشی از تکانهی اولیه. نیوتن این تکانهی اولیه را به خدا نسبت میدهد. این تقسیم کار ویژه در ادارهی جهان، میان خدا و علیت، از ویژگیهای اندیشهی فیلسوفان انگلیسی بود که در آن آموزههای دینی با اصول ماتریالیستی علیت مکانیکی درهم میآمیخت.» هسن تاکید دارد که نیوتن علنا در نامهها و یادداشتهای پراکندهاش میکوشد ضمن اصرار بر ضرورت وجود نیروی یک محرک بیرونی در فرایند حالت اجسام، بر این باور پای بفشارد که این نقش را خدا ایفا میکند اما با این همه هسن همچنان میکوشد اصول نیوتن را بر اساس نظریه ماتریالیسم تحلیل کند و از همین رو کوشش او کوششی سترگ و متفاوت است، کوششی جهت تطبیق دو انگارهی متفاوت با هم تا در یک راستا قرار بگیرند، دیدگاه ایدهآلیسمِ الهیاتی نیوتن و در برابرش انگارهی ماتریالیسم تاریخی مارکس؛ در راستای همین نگاه است که هسن حتی نقطهضعفهای کار نیوتن را هم محصول روند تاریخی تکامل نیروهای مولد میداند، همان مولفهای که در نگرش ماتریالیستی موضوع کلیدی و مهمیست: «نیوتن مسالهی بقای انرژی را ندید و آن را حل نکرد، نه به این دلیل که نبوغ او کافی نبود بلکه به این دلیل که این مساله هنوز از سوی روند تاریخی تکامل نیروهای مولد و مناسبات تولیدی طرح نشده بود. بزرگترین اندیشمندان نیز، هر اندازه که نبوغشان چشمگیر باشد، در همهی عرصهها تنها میتوانند مسائلی را صورتبندی و حل کنند که روند تاریخی تکامل نیروهای مولد و روابط تولیدی آنها را برای حل آنها آماده کرده باشد.»
تکامل تاریخ و آسیبشناسی جنبشهای اجتماعی
اما ویژگی بیبدیل رسالهی هسن افزون بر نقد و تحلیل اصول نیوتن در آن است که با ظرافتی تاریخمند این مباحث را به موضوع تاریخی مهم و بغرنج دیگری همچون مسائل مربوط به ماشینیزم و بحرانهای اجتماعی-تاریخی برخاسته از آن گره میزند و از این رهگذر دادههای مبسوط و مفیدی دربارهی پسزمینههای اجتماعی ماشینیزم و آسیبشناسی آن در تاریخ اجتماعی به دست میدهد تا مقالهای که مینویسد افزون بر واکاوی ریشههای تکاپوهای علمی یک دانشمند، بازتابی از آسیبشناسی بحرانهای اجتماعی تاریخ جهان هم باشد؛ او ضمن اشاره به مقدمات اختراع و تداول ماشینهایی که برای گرداندن چرخ سرمایهداری غولآسای نوظهور لازم بودهاند، به ریشههای چرایی مبارزهی کارگران با این تداول میپردازد، تحلیلی که میتواند مبنای روشنگرانهای برای بازنگری در چرایی تولد جنبشهای اعتراضی مشابه در سراسر تاریخ و حتی امروز باشد تا به جای آنکه صورت مسالهها پاک شوند و جنبشها عقیم بمانند، نهاد قدرت در حل چنین بحرانهایی بکوشد: «اکنون باید شرایط تاریخی واقعی و علل واقعیای را که کارگران را به شکستن ماشینها واداشت، بازسازی کنیم. مبارزهی کارگران علیه ماشین، تنها بازتابی از مبارزهی میان کارگران مزدی و سرمایهداران است. طبقهی کارگر در آن دوره، نه با خود ماشینها، بلکه با جایگاهی که نظم سرمایهداری در حال شکلگیری برای آنان در جامعهی جدید تعیین میکرد، به مقابله برخاست…» چیزی که به دلیل مدیریت ناصحیح و بیمارگونهای که داشت، فساد و شکاف میانطبقاتی را افزون و فقر و بزه را در میان کارگران فراوان کرد؛ «این بهبود ابزارهای تولید نیست که موجب فقر و رنج بیسابقهی تودهها میشود. این ماشینها نیستند که کارگر را به ابزاری کور در دست سازوکار تبدیل میکنند، بلکه این روابط اجتماعیای که از ماشینها برای استثمار استفاده میکنند است که کارگر را به زائدهای صرف بدل میسازند. راه برونرفت نه در بازگشت به شیوههای کهن تولید، بلکه در دگرگونی بنیادین کل نظام روابط اجتماعی است.»
بازتاب چنین نگرشی را فارغ از تعلقات مارکسیستی در تاریخ ادبیات داستانی اجتماعنگرانهی ایران به فراوانی میتوان بازجست تو گویی این روایتها با گرتهبرداری از واقعیت زیستهی مردمان در عصر و دورهای که ماشینیزم به عاملی برای مبارزات کارگری بدل شده بود، این تکهها از رسالهی هسن را فرایاد میآوردند. از جملهی این متون که راهگشای فهم نقطهنظرات هسن در این پاره از رسالهی او هستند، میتوان به نمایشنامهی «پیشواز» اثر مجید دانش آراسته اشاره کرد؛ قصه، روایتی از رویارویی متهورانهی کارگری یاغی به نام رضاست به بهانهی ورود ماشین به کارخانه در برابر طبقهی فرادست، روسا و رفتارهایشان. در دل این روایت به خوبی آنچه که هسن در آسیبشناسی جنبشهای کارگری علیه ماشینیزم مطرح کرده بازنمود دارد مثلا رضا معترض است که چرا قبل از مراسم استقبال از ماشین کارگران بیمه نمیشوند که خود نشان میدهد او نه به ورود ماشین بلکه به اجحافی که در حق کارگر میشود اعتراض دارد. هرچند که بعدتر نویسنده نشان میدهد که با سوءرفتار مدیران و بالادستیها دستگاه خودش به عاملی برای نادیده گرفتن حق کارگران کهنهکار و جذب کارگر بیمهارت به جای آنها تبدیل میشود: «بذار دستگاه راه بیفته، خود دستگاه اینا رو جارو میکنه، دستگاه کارگرای جوون میخواد، چه فراوون کارگرای جوون دارن تو شهر عملگی میکنن.» (دانش آراسته، 1396: 46) رضا به عنوان نمایندهی کارگران معترض به ماشین با دیالوگهایش نشان میدهد که حل مسالهی مبارزه در سرکوب کارگر یا حذف ماشین از سازوکار تولید نیست بلکه حل این بحران چنانچه هسن نیز در مقالهاش بر آن تاکید دارد، در گرو تعامل درست و سازنده با کارگران است، در چیزی که آن را با عبارت رسای سلامت روابط اجتماعی کارگر و کارفرما میتوان تبیین کرد: «اگه این دستگاه یه ساعت کار نکنه، زمین و زمان رو به هم میدوزین، براش مکانیک میارین، اما وقتی کارگر مریض میشه یادتون میره که اون یه انسانه.» (همو: 59)
مشابه همین کنشگری داستانوار در بازنمایی آسیبشناسی مثلث ارتباطی کارگر و سرمایهداری و ماشین را در داستان تاثرانگیز دیگری در ادبیات داستانی ایران یعنی در روایت «یک عکس یادگاری» قاضی ربیحاوی نیز میتوان به تماشا نشست، قصهای که روایت بازداشت کارگر جوانیست در پالایشگاه نفت به این جرم که با خودش دوربین عکاسی آورده تا از دستگاه «مراکس» بزرگی که به همت و کوشش او و دیگر کارگران ساخته شده است، عکس یادگاری بگیرد آن هم پس از آنکه فرادستان و روسایی که نقشی در ساختن ماشین بزرگ نداشتهاند آمدهاند و کارگرها را دور کرده و خودشان با ماشین عکس گرفتهاند: «آن عکس یادگاری که در آن همه سیخ ایستاده بودند و با ذوق لبخند میزدند. موسی دست در گردن مجید انداخته بود و عبد آرنج روی زانوهاش داشت. همه در یک عکس. مثل افراد یک خانواده و «مراکس» انگار خانهشان بود و با آن پز میدادند…آن روز ساختن «مراکس» تازه تمام شده بود. ما محو تماشاش مانده بودیم. یکجوری نگاهش میکردیم مثل اینکه مال خودمان بود. تا اینکه آنها از راه رسیدند. با ماشینهای دراز و گنده. آفتاب تازه بیرون زده بود و به تمام پالایشگاه گرمای مطبوعی میداد. زیر نور آن لم داده و پا روی پا انداخته بودیم – خسته – چشمهامان از شبکاری سوز داشت و استخوانهامان از رطوبت باران کوفته بود. از پشت عینک وراندازمان کردند و به پلیسهایی که همراشان بودند چیزی گفتند. چهارپنج تا پلیس گارد باشان بود… مات و مبهوب نگاه میکردیم. با اینکه قبلا زیاد از این مناظر دیده بودیم اما من ترسی همراه با نفرت توی جانم بود. آن قیافهها، ریشهای بزی و زبر. آنهایی که تا به حال ندیده بودم. پا که بر لوله میگذاشتند انگار آن را له و لورده میکردند. و من حرصم میگرفت. دائم زیرچشمی ما را نگاه میکردند. یکی از پلیسها جلو آمد و آهسته گفت: «میتونین برین.» مجید گفت: «کجا؟» پلیس گفت: «همین دور و بر یه چرخی بخورین و برگردین. اینا هم یه نگاهی میکنن و برمیگردن.» عکاس کوتاهقد و ریزنقشی، ورجهورجه میکرد و عکس میانداخت… گفتم: «خب حالا اگه ما باشیم مگه چی میشه؟» پلیس لبخندی زد و به شانهام کوفت: «حرف نزن دیگه پسر، فعلا برو»… من گفتم یه عکسم ما بگیریم. بیشتر به خاطر مراد… عکسو میخواد ببره نشون زن و بچهش بده. میگفت چند بار دخترش بهش گفته که شما میرین سر کار فقط چائی میخورین و «دوسبازی» میکنین. میخواس ببره بگه که نمیشه هم بازی کرد و هم این دستگاهها رو ساخت…بچهها دلخور شدن که عکس اون یارو رو با مراکس تو «یادداشت روز» زده بودن.»(ربیحاوی، 1358: 49 و 52) چنانچه پیداست چیزی که به خشونت این کارگر جوان به عنوان یک مبارز دامن زده است، نه وجود دستگاه که رفتار اجتماعی بحرانزده و بیمارگونه در آن مثلث تاثیرگذار تاریخی، مثلث کارگر و سرمایهداری و ماشین بوده است، موضوعی که میتواند به مخاطب در فهم آنچه که هسن در مقالهی هوشمندانهاش روایت میکند، کمک کرده باشد بدون اینکه لزوما مارکسیست باشد.
منابع:
۱۹۳۱ دانش آراسته، مجید (۱۳۹۶) پیشواز و نمایشنامهی دیگر، تهران: افراز
ربیحاوی، قاضی (۱۳۵۸) حادثه در کارگاه مرکزی، تهران: دامون








