قاضی ربیحاوی: «نخستین بوسه های بی بی» – اجرا: سیما پولیت| یک تاکینگ‌هد

در میانه جنگ و کوچ اجباری، بی‌بی ماندن در خانه و مردن بر تشک خود را به گریختن ترجیح می‌دهد. اما پشت پنجره‌ای پوشیده از خاک، خرابه‌های اکنون کنار می‌روند و انبار زیتون، عشق و جوانی ازدست‌رفته دوباره جان می‌گیرند. «نخستین بوسه های بی بی»، نوشته قاضی ربیحاوی، روایتی شاعرانه از جنگ، تنهایی و حافظه‌ای است که در برابر ویرانی تسلیم نمی‌شود. این اثر را با اجرای سیما پولیت در «بانگ» می‌بینید.

قاضی ربیحاوی: «نخستین بوسه های بی بی» – اجرا: سیما پولیت
ضبط: محمد حیدری
اجرا سیما پولیت
تدوین عبد

بی‌بی می‌خندید. گفت: خیال می‌کنید از صدای بمب می‌ترسم؟ من از وقتی دختری جوان بودم، نمی‌ترسیدم. می‌گفتم رعدوبرقِ خداست. دخترها می‌خندیدند. صدای بمب همیشه بود، مخصوصاً توی پاییز، فصل برداشت، مثل حالا.
حلیمه، عروس بی‌بی، که از مقابل او رد می‌شد، گفت: اما حالا با همیشه فرق دارد؛ خیلی فرق دارد.
بی‌بی گفت:چون حالا خدا فرمان رعدوبرق را سپرده به ابلیس.
در میان صدای جیغ زن‌ها و بچه‌ها، فریاد مردها و بوق ماشین‌ها خندید.
صدای چه کسی بود؟ از کجا نالید؟
ـ ابلیس!
حلیمه روبه‌روی بی‌بی نشست و گفت: من که بدون تو نمی‌توانم بروم، اما بردن تو روی گاری، توی راهی که معلوم نیست چند روز طول بکشد…
بی‌بی گفت: نه، نمی‌خواهم روی گاری، لای جمعیت بمیرم. همین‌جا خوش‌ترم؛ روی تشک خودم، توی تنهایی.
حلیمه گفت:تو نمی‌میری. ما زود برمی‌گردیم. برایت غذای کافی گذاشته‌ام آن گوشه: نان و ماست و خرما. دیگر نرو کنار پنجره؛ خطرناک است. بیرون چیزی نیست که تماشا کنی، غیر از خرابی.
بی‌بی گفت:انبار زیتون را تماشا می‌کردم.
حلیمه پرسید: انبار زیتون؟ کجا؟
بی‌بی گفت: بیرون، ته کوچه‌ی بن‌بست.
حلیمه تند رفت، از پنجره به دو طرف نگاه کرد و برگشت. گفت:صدای انفجار پنجره‌های منزل عمران را از جا کنده. رنگ دیوارهای اتاق دخترشان سبز است.
بی‌بی گفت: ها، سبز است.
حلیمه گفت: ما دیگر باید برویم. نکند باز به سرت بزند از خانه بروی بیرون و گم بشوی.
بی‌بی گفت: نه، خیال نبود.
و خندید.
مراد، پسر بی‌بی، وارد اتاق شد و رو به حلیمه گفت: عجله کن؛ گاری منتظر است. بچه‌ها ترسیده‌اند.
حلیمه به‌طرف در دوید. مراد آمد، جلوی بی‌بی زانو زد، دست‌های او را گرفت و چند بار بوسید. گفت: زنده بمان تا ما برگردیم.
بی‌بی گفت: وقتی دنیا آرام شد.
آن‌ها از اتاق رفتند بیرون و بی‌بی تنها شد. تنها ماند. ماند. صدای باد لای شاخه‌ها. چه مدتی طول کشید تا تیغی از آفتاب، از شکستگی سقف اتاق، روی تشک او بتابد؟ بی‌بی به پنجره نگاه می‌کرد. بعد کنار پنجره بود. از پشت یک لته، قسمتی از خیابان دیده می‌شد: الاغی که به‌زحمت گاری‌ای را می‌کشید که جمعیتی بر آن نشسته بودند؛ سایه‌هایی که در نور صبح، لابه‌لای ماشین‌ها، سرگردان می‌دویدند. پشت لته‌ی دیگر پنجره، قشر نازکی از خاک بود و از لای خاک، کوچه‌ی بن‌بست پیدا بود و اتاقی سبز که پنجره‌اش از جا کنده شده بود. درِ اتاق سبز باز شد. آفتاب خزید داخل و روی کومه‌ی دانه‌های زیتون، وسط اتاق، لمید. پسر آمد، زنبیل پُر را از روی شانه‌اش برداشت و روی کومه خالی کرد. دانه‌ها از بالا به پایین غلتیدند. بعد دختر آمد: جوانیِ بی‌بی بود. زنبیل روی شانه‌اش را روی کومه خالی کرد. پسر او را بغل کرد. دختر ترسیده به اطراف نگاه کرد. پسر او را روی کومه انداخت، مشتی دانه‌ی سبز زیر پیراهنش ریخت و لب‌هایش را بوسید. دختر دست‌هایش را دور گردن او انداخت، چیزی گفت و خندید. پسر برگشت، دختر را بیشتر به خود فشرد و بوسید و از بالای کومه غلتاند. هر دو به پشت کومه غلتیدند.
بی‌بی می‌خندید.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی