
داستان کوتاه «دمپاییهای راحل» نوشتهی حسین نوشآذر (+)، که در ۱۸ شهریور در نشریهی ادبی بانگ منتشر شده است، روایتی است بر مرز میان داستان و فراگمنت؛ متنی که بهجای بازنمایی یک فاجعه، غیاب آن را روایت میکند. راوی، دیواری نیمهویران است که از دل آوار، از عروسیای میگوید که بهناگاه از صدا افتاد، و از زنی به نام راحل که تنها نشانیاش، جفتی دمپایی بیصاحب است. نوشآذر با توقف زمان بر ساعت ۹:۳۰، با شخصیتبخشی به اشیا و با آفرینش ابهاماتی عامدانه، خواننده را به مشارکت در آفرینش معنا فرا میخواند. این داستان، با ساختار قوسی عاطفی، از ویرانهای میگوید که هنوز ایستاده است – و هنوز صداهایی در آن هست. شیرین عزیزی مقدم در مجموعه «یک نشریه، یک داستان» این متن را بررسی کرده است. میخوانید:
این روزها تمام ملت ایران عزادارند؛ اما مدتی است جنوبیها، پیدرپی، صاحبعزایند.
داستان «دمپاییهای راحل» نوشتهی حسین نوشآذر، داستان کوتاه تأثیرگذاری است که در ۱۸ شهریور در نشریه ادبی بانگ منتشر شدهاست.
نویسنده با صراحت و سادگی؛ اما با ساختاری منسجم و نشانهگذاریشده، روایت را بازگومیکند.
این داستان یک روایت متعارف نیست و در مرز داستان و فراگمنت حرکتمیکند. گونهی ادبی «فراگمنت» (Fragment) را در زبان فارسی معمولاً بهعنوان «پارهنوشت»، «تکهنوشت»، «پارهنگاشت» یا «قطعه» ترجمهکردهاند. این اصطلاح به متونی کوتاه، ناتمام یا گسسته اشارهدارد که بهصورت عمدی یا غیرعمدی ساختار منسجم و کامل یک اثر ادبی سنتی را ندارند و اغلب تأملات، ایدهها یا تصاویر پراکنده را منتقلمیکنند.
ازآنجایی که نوشآذر قصد روایت تنها یک فاجعه، و فقط همان فاجعه را داشته، و زمان در داستان متوقف شدهاست؛ از کنش داستانی یا شخصیتپردازیهایِ معمول در آن نشانهای نیست.
روایت فراز و فرود و شخصیتپردازی متعارف در مفهوم کلاسیک را ندارد؛ بلکه لحظهنگاری یک فاجعه است.
اما سویِ دیگر داستان که به فراگمنت پهلو میزند:
فراگمنت اغلب حولِ محور آنچه نیست ساخته میشود، نه آنچه هست:
راحل نیست، و از او تنها جفتی دمپایی بهجا ماندهاست. از مهمانان، تنها صدایی؛ از سقف، دهانههایی سیاه؛ و از زمان تنها یک ساعت مشخص[۹:۳۰] در داستان دیدهمیشود.
نویسنده با آفرینش ابهاماتی عامدانه، خواننده را در آفرینش داستان مشارکت میدهد و بهتکمیل معنا وامیدارد.
داستان پاسخ روشنی به این پرسشهای بنیادین نمیدهد:
-چه اتفاقی افتاد؟ (بمباران؟ زلزله؟ انفجار؟)
-چه کسی حمله کرد؟ (دشمن؟ طبیعت؟ تصادف؟)
-راحل زنده است یا مرده؟
داستان نوشآذر شبکهی نُمادین منسجم و قوسِ عاطفی مشخصی دارد: توصیف ویرانه، خاطرهی عروسی و گفتوگو با همسر راحل، از این جملهاند.
دیوار بهعنوان راوی، خودآگاه است و میداند که ویران شدهاست. این خودآگاهی، داستان را از قطعهای ناتمام به روایتِ ناتمامی تبدیلمیکند.
داستان از سه بخش تشکیل شدهاست:
۱. مونولوگ دیوار (توصیف ویرانه و شب)
۲. بازگوییِ خاطرات عروسی و سازها
۳. گفتوگو با مرد بازمانده
بخش سوم نسبت به دو بخش اول کوتاهتر بهنظرمیرسد؛ شاید به این دلیل که تأکید نویسنده بر غیاب انسان است؛ همانگونه که شاملو سرود:
هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیاست،
که حضورِ انسان
آبادانیاست!
داستان از زندگان خالی، و جولانگاه مرگ است:
«مهمانان ناگهان غایب شدند.
ساعت، نهونیمِ شب را نشانمیداد…»
همهچیز پیش از این اتفاق افتادهاست:
«تبردار واقعه»، خانهای چراغانی و شاد را به «کومهای در مفصل خاک و پوک» تبدیل کردهاست و «بادی که بر لجّهی تاریک میگذرد، بر ایوان بیرونق و سرد» آن «جاروب میکشد.»*
دیوار تنها راوی و توصیفگر است. به یاد میآورَد، و در پایان پاسخمیدهد.
آمدن همسر راحل نیز تحولی در طول داستان ایجادنمیکند: سکونی عامدانه از سوی نویسنده آفریدهمیشود که با مضمون «توقف زمانی» همخوان است.
■اساس این داستان بر شخصیتبخشی به اشیا، و بر پدیدهی جانداراِنگاری در ادبیات، استوار است. دیوار و سازها، در این داستان سخنگویند؛ و در بخشهای پایانیِ داستان، دیوار، همسر راحل، تنها بازماندهی انسانِ این داستان را که بهدنبال راحل میگردد، مورد خطاب قرارمیدهد.
راوی یک دیوار است؛ نه یک درخت یا پرنده یا موجودی جاندار. دیواری از سنگ صامت. نوشآذر هوشمندانه در ماتمِ غمی بزرگ، سنگ را بهصدا درمیآورَد.
سخنگوییِ دیوار را میتوان نشانهای برای مفاهیمی مشخص دانست و به اَشکال مختلف آن را تفسیرکرد؛ و متناسب با سلیقهی فردی، به آن معنا بخشید و آن را نشانهی چیزی دانست: سنگ و در اینجا، دیوار سنگی، میتواند نشانهای از سکون، سکوت، بیحرکتی، انفعال، بیتفاوتی یا مفاهیمی از این دست باشد. دیوار سنگیِ این داستان، سکوت را میشکند و سخن میگوید.
«مهمانان ناگهان غایب شدند.
ساعت، نه و نیم شب را نشان میداد…»
این داستان غمبار را با هم مرور کنیم:
■نام داستان “دمپاییهای راحل” است. معنایِ “راحل” رفتنی است، نامی که در خود مفهومِ فقدان و غیاب را دارد؛ اما از این رفتن ناگزیر، نشانهای برجا مانده است: دمپاییهایی بیصاحب.
■داستان روایت یک شب است و از زبان دیواری نیمهویران که میگوید:
“هنوز ایستادهام”
بازگو میشود. سقفی در کار نیست:
«آنجا که در و پنجره بود، حالا فقط دهانههایی سیاه است.»

“دهانههای سیاه” ترکیب غریبی است که خواننده را از زمین برمیدارد و به “شب” و به “آسمان” و سیاهچالههایش متصلمیکند.
گوش کن!
وزش ظلمت را میشنوی؟
[فروغ]
مخاطب، تاریکی را در قامتِ سیاهچالهها به چَشم میبیند:
«تیرچه بلوک و بتن و قیر مثل پارچهای که سوخته و تا شده باشد، به درون خم شده و دیوارهای گچی اتاقها» را نمایان کردهاست.
داستان با شب نیز آغاز میشود:
هست شب یک شب دمکرده و خاک،
رنگ رخ باخته است
[نیما]
«آسمان بالای سرم در شبی از هزاران هزار شب کوهستک ابری و بیستاره است؛ هوا شرجی است.»
دیوار احساس میکند سنگینی آوار، همانند بختکی روی سینهاش افتادهاست:
«من بههمین شکلی که هستم، ویرانهای؛ سنگینی آسمان را رویِ بقایایم حسمیکنم.»
دیوار میگویدکه اینجا عروسی برپا بودهاست:
«صدای پا میآمد. همهمه. پایکوبی و دستافشانی»
«بعد ناگهان نوری آسمان را درید.
بعد سکوت.
عروسیای که دیگر عروسی نیست.»
«نوری که آسمان را درید و بعد حل شد در تاریکی شب. فکر کرد کار تمام است. کار تمام نبود.
عروسی در من تمام نشد؛ از من جداشد.»
«بوق و سورنا و کیسهی نیانبان لای بلوکهای سیمانی دفن شده بودند.»
سازها و آلات طرب و شادی، از صدا افتادهاند،
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن، کوچه به کوچه
[شاملو]
پس سازها، با استفاده از پدیدهی شخصیتبخشی و جانداراِنگاری به فغان درمیآیند.
«نیانبان منتظر بود.
سورنا کنار یک آجر شکسته دراز کشیده بود و به آهنگ بعدی فکرمیکرد.
آهنگ بعدیای در کار نبود.
تقصیر سورنا نبود.
سازها را جا گذاشتهبودند.
همانطور که آدم کتش را روی صندلی مجلس عروسی جا میگذارد که برود برقصد.»
■ساعت مرگ/ توقف زمان / سکون
در ادبیات، ساعتهای مشهوری را میشناسیم که خبر از توقف زمانی و مرگ میدهند. ساعت خانم هاویشام، یکی از آنهاست.
خانم هاویشام، در «آرزوهای بزرگ» اثرِ چارلز دیکنز، در روز ازدواجش، به خیانت معشوق پیمیبرَد. او آمادهی مراسم ازدواج است. لباس عروسی پوشیده و خانه را تزئین کردهاست؛ اما، داماد نمیآید. او ساعتهای خانه را روی بیست دقیقه به ۹ متوقف میکند و تا پایان عمر، در لباس عروسی میماند.
«ساعت مچیاش را دیدم که ساعت بیست دقیقه به نٔه را نشان میداد. ساعت دیواری هم دقیقاً بیست دقیقه به نٔه بود…»
[آرزوهای بزرگ]
همو که فروغ در همذاتپنداریِ با او سرود:
«این کیست؟این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامههای عروسی پوسیدهاست؟»
و در شعر «بر او ببخشایید» باز هم در همذاتپنداری با او سرود:
بر او ببخشایید!
بر او که از درون متلاشیاست؛
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد،
و گیسوان بیهدهاش
نومیدوار از نفوذ نَفَسهای عشق میلرزد!
این توقف زمانی حکایت از مرگ روحِ خانم هاویشام دارد. او به مردهای متحرک تبدیل میشود.
فروغ خود نیز این مرگ روحی را تجربه کردهاست. برای او زمان بر روی ساعت ۴ متوقف شدهاست.
از ابتدای منظومهی «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» تا پایانِ آن، ساعت هنوز عدد ۴ را نشانمیدهد و حرکتنمیکند:
زمان گذشت…
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت…
چهار بار نواخت !
امروز روز اول دیماه است !
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم :
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاک _ خاک پذیرنده _
اشارتی است به آرامش!
[فروغ]
نوشآذر تصویر ساعت دیگری را به این مجموعه میافزاید: «ساعت کوهستک در بندر سیریک».
او خانهای ویران را بهتصویر میکشد که ساعتی از آن خانه بهجایمانده و روی ۹:۳۰ قفل شدهاست:
«یک ساعتِ دیواری از جا کنده شده و روی زمین افتاده؛ اما عقربههایش هنوز نهونیم را نشان میدهند.
سه روز است که نهونیمِ شب است و هیچکس نمیآید عقربهها را تکان بدهد.»
■در بخشهای پایانی، دیوار، نهتنها راوی؛ بلکه، شاهد نیز هم هست. او در عینِ نیمهویرانی، مانند یک کوه میایستد و میخواهد مانند کوه، بازتابدهندهی صدای رفتگان باشد:
«هستم. دیوارم.
صدای تو در من باقی میماند.
راحل!»
از منظری دیگر، دیوارِ نیمهویران میتواند استعارهای از تکتکِ ما در ایندوران دشوار باشد. ما که حیران و بیخود بهجستوجویِ “راحلها” و “سپهر باباها” گشتهایم و درهمشکستهایم؛ اما خوشباورانه میپنداریم:
«هنوز ایستادهایم!…
هنوز صداهایی در من [ما] هست!…»
و از تمام اینها، تنها خاطرهی تصویر مردی سرگشته در ذهن خواننده میمانَد که،
«میان آوار، با دیدن دمپاییهای راحل، او را صدا میزند.»
و
«دیواری که هنوز بوی گلاب و صدای نیانبان را بهخاطر دارد.»
*تعابیر درون گیومه، همگی از شاملوست.








