شب خونین کوهستک در بندر سیریک: عروسی که ناگهان به پایان رسید. حالا خانهای ویران به جای مانده، ساعتی که روی ۹:۳۰ قفل شده، و مردی که میان آوار، با دیدن دمپاییهای راحل، او را صدا میزند. این داستان از زبانِ خودِ دیوار روایت میشود؛ دیواری که هنوز بوی گلاب و صدای نیانبان را به خاطر دارد.
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.