
علی عبادی: خط فسفری
داستان جسورانه و شاعرانهای که مرز میان زندگی/مرگ، خاطره/هذیان را محو میکند و در روایت لحظهی مرگ از منظرِ ذهنِ در حال فروریختن کاملاً موفق عمل کرده است. میشنوید با صدای نویسنده.

داستان جسورانه و شاعرانهای که مرز میان زندگی/مرگ، خاطره/هذیان را محو میکند و در روایت لحظهی مرگ از منظرِ ذهنِ در حال فروریختن کاملاً موفق عمل کرده است. میشنوید با صدای نویسنده.

در مرز باریک بیداری و خواب، یک الاغ ساده سر برمیآورد و ناگهان تمام جهانِ مهاجر را به هم میریزد. شایان افشار در این داستان کوتاه، با ظرافت، الاغِ «نظرکرده» را به نمادی از حافظهی جمعی، هویتِ آویزان و ابسوردِ زندگیِ دوفرهنگی بدل میکند؛ چنانکه یک سواریِ ساده در فریوی لسآنجلس به تمثیلی از مقاومتِ خاموش، شرمِ فرهنگی و دلتنگیِ بیپایان تبدیل میشود.

رمان «مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست» نوشتهی مهدی گنجوی با روایتهای چندگانه و فضاسازی نوآر، زندگی حاشیهنشینان تهران بهعنوان «امالقراء» اسلامی را در شبکهای از گناه، انتقام و حسرت به تصویر میکشد. این اثر، با بهرهگیری از چندصدایی باختینی و کاوش نابرابریهای شهری، پایتخت را بهعنوان فضایی خصومتآمیز نشان میدهد که شخصیتها را در چرخهای از خشونت و انزوا گرفتار میکند. پادکست حسین نوشآذر در معرفی این رمان را میشنوید:

داستان کوتاه «اتفاقی در پل اوول کریک» اثر آمبروز بیرس، نویسنده نامدار آمریکایی، روایت تلخ و واقعگرایانهای از آیین نظامی اعدام است؛ جایی که «پیتون فارکوهر»، کشاورز و غیرنظامی جنوبی، تنها به دلیل خرابکاری در پل راهآهن، بدون دادرسی عادلانه در آستانه اعدام قرار میگیرد. بیرس با نگاهی موشکافانه به آخرین لحظات زندگی محکوم، پوچی و وحشت مرگهای قانونیشده در جنگ را به تصویر میکشد. این اثر که یکی از مشهورترین داستانهای ضدجنگ ادبیات جهان است، بیانیهای ماندگار بر «نه به اعدام» و نقدی بر خشونتی است که در پس نظم و تشریفات نظامی پنهان میشود.

نسیم خاکسار با چنان جزئیات سرد و بالینی ماجرا را روایت میکند که خواننده نه همدردی میکند و نه بهتزده میشود. او میفهمد که ساختاری در حال شکلگیریست. ساختار مبتنی بر مرگ. خاکسار هم در اینجا مانند اورول در «یک حلقآویز» از عادیسازی مرگ سخن میگوید.

داستان رضا باقری، در نگاه اول، عاشقانهای است از جنس «سوگِ ماندگار»: پسری شانزدهساله عاشق دختری میشود، او را به زور به دیگری میدهند، دختر

پس از بیستوهفت سال، یک داستان کوتاه کافی بود تا قبر آرش دوباره باز شود. شیدا برکات با خواندن کلماتی که فقط او و آرش میدانستند، ناگهان دریافت زخمهایی که فکر میکرد بسته شدهاند، هنوز خونریزی میکنند. حالا میان یک مردهی واقعی و یک زندهی مرموز، میان خاطره و شکنجه، فقط یک نقطه مانده: نقطهی آغاز دوبارهی یک کابوس.

از میان سکوت سنگین زندان برمه، مردی محکوم را به سوی چوبه دار میبردند. در میانه راه، او برای اجتناب از یک گودال کوچک آب، کمی کنار کشید. همین حرکت ساده، ناگهان تمام وحشت اعدام را برای اورول آشکار کرد: چگونه میتوان انسانی را که هنوز کاملاً زنده است، سالم است و حتی به جزئیات زندگی توجه دارد، به دار آویخت و سپس به زندگی روزمره بازگشت؟ یک اعتراض ادبی به اعدام.

پسری که آرزوی «خواهر کوچکتر» دارد، خواهر بزرگتر را جای او مینشاند. اما در لایهای عمیقتر، قصهای از جابهجایی نقشها و سوگِ را روایت میکند. داستانی خواندنی در این روزهای پر از شعار و خبر و قطعی اینترنت- شاید مغتنمتر از همیشه.

نویسنده با زبانی ساده و لحنی صمیمی (حتی وقتی بمب نمیبارد) نشان میدهد که «صلح منفی» دقیقاً چه شکلی است: شکلی که در آن «بوی تنباکوی برازجونی» گم میشود میان صدای «وُرهی جنگنده» و «تقوتق لاکپشت»؛ و «بابا» باز هم از «بوشهر» میگوید و نمیداند «بازگشت» چقدر غیرممکن است. این داستان، روایتِ «اینجا و اکنون» است؛ درست همان «این روزهای ما» که جنگ در آن، «تمام» نشده، فقط «نفس» کشیده – و نفس کشیدن آن، یعنی باز هم زنده ماندن ما در ترسی که دیگر حتی «قرص» هم نمیتواند از سرمان دور کند.

سبد جادویی» از مهمترین داستان های مالامود نه تنها داستانی دربارهی عشق و ازدواج است، بلکه روایتی است دربارهی جستوجوی هویت، رنج و امید.

در این داستان، نویسنده با بهرهگیری از جزئیات حسیِ تکاندهنده، روایتِ غیرخطی، گفتوگوهای فشرده، نمادپردازی و زاویۀ دید محدود به شخصیتی که خود درگیر حس گناه است، از سانحهای ساده در کارگاه فراتر میرود و تصویری هنری از بیارزششمردن جان کارگران در نظام نابرابر کار خلق میکند؛ جایی که مدیر به راحتی میگوید «هزار اتفاق میافته برای کارگر» و قربانی در غربت و شرم، با بدنی از هم پاشیده تنها میماند.

حسام با بهرهگیری از قالب نمایشنامه نشان میدهد که چگونه جنگهای ارائهشده به نام آزادی و دموکراسی، بهتدریج به «باتلاق» تبدیل میشوند. باتلاق نه برای اجرا، که برای خوانش نوشته شده است؛ و شاید همین فاصلهی میان صحنه و صفحه، خود بخشی از معنای اثر باشد: روایتی از جنگ که هرگز تمام نمیشود، چون همیشه در حال «بازخوانی» است.

این نوشته را نباید صرفاً به عنوان یک «متن شخصی» یا «یادداشت روزانه» خواند. این یک سندِ زنده از «ادبیات اقلیتها در جنگ» است – روایتی از زنی معلول که در تهران زیر بمباران، با وابستگی به دستگاه تنفسی، با امیدی کهنه به «آزادی»، و با پرسشی که هیچوقت بیپاسخ نمیماند: «اگر بمیرم، مرا هم مثل جانهای بیجان کهریزک، “جاوید نام” خطاب میکنند؟»

در خواب مادر، «همه چراغها خاموش بودند جز یکی»؛ و این «یکی» – در روزهای آتشبس دوهفتهای، در میان خانههای ترکخورده و والکر و تسبیح سبز و فلاسک چای – تمام چیزی است که مردم برای «ماندن» نیاز دارند: نه پیروزی، نه وعده بهشت، نه شعار «مرگ بر این یا آن».

از منظر اخلاق جنگ و صلح، موضع راوی از نظر اخلاقی قابل دفاع نیست. درد او اما قابل درک است. ناامیدی از وضعیتی که نه جنگ را میتوان برد و نه صلح را تحمل کرد، یکی از تراژیکترین موقعیتهای اخلاقی در تاریخ معاصر ایران است. پارهای از یک نوشته از ایران:

روایتی چندصدایی، سورئال و تأثربرانگیز از وضعیت انسانهایی که در پیِ «اتفاقات شهر» دچار فروپاشیِ ذهنی و وجودی شدهاند. آنچه این داستان را متمایز میکند، ثبتِ دقیق و شاعرانهٔ «حال» آدمهاست. نویسنده با خلق کاراکترهایی که مرز میانِ واقعیت و خیال، بیداری و خواب، بودن و نبودن در آنها محو شده، تصویری چندلایه از یک جامعهٔ زخمخورده ارائه میدهد.

تضاد میان میل فردی برای زیستن در زیبایی، آرامش و خلاقیت با هجوم طاقتفرسای واقعیتِ بیرونیِ خشونتبار، سرکوب، اخبارِ متناقض و فروپاشیهای جمعی. نویسنده نشان میدهد که حتی در خلوتترین لحظاتِ حضور در طبیعت، ذهن از چنگال تاریخِ سیاسی و اجتماعیِ آکنده از رنج و تناقض رها نمیشود.

این متنی است که در ۱۳۷۳ نوشته شده، در ۱۳۸۲ تقدیر شده، و در ۱۴۰۵– در روزهایی که باز هم مدارس و زیرساختهای ایران بمباران میشوند و باز هم دختران زیر آوار میروند – باید بازخوانی شود. «رفتگان و ماندگان» نشان میدهد که ادبیات ضدجنگ، هرگز تاریخ مصرف ندارد. چون جنگ، همیشه دارد تکرار میشود.

این داستان، سندی از روزهای نخست جنگ ایران و عراق است، اما در همان حال، روایتی است از «همان جنگی که امروز هم ادامه دارد». نسیم خاکسار با زبانی ساده و گزارشی، بدون هیچ شعار یا اغراقی، تصویری از «مردم عادی» میکشد که تنها داراییشان «کولر برقی» است، و بزرگترین غمشان «له شدن کولرها زیر آوار». اما درست همین «سادگی»، داستان را به متنی ماندگار تبدیل میکند: چون نشان میدهد که جنگ، اول از همه «زندگی روزمره» را نابود میکند، نه فقط ساختمانها را.

«قبر کرمهای شبتاب» روایتی است از فروپاشی تدریجی انسانیت در زیر چکمههای جنگ، اما نه از طریق صحنههای نبرد، که از دریچه چشم کودکی که مجبور میشود گام به گام «انسان بودن» را از دست بدهد. سیتا در این داستان، نه قهرمان است، نه ضدقهرمان؛ او «بازماندهای» است که جنگ، او را از خانواده، از خانه، از غذا، از حرمت، و در نهایت از خواهرش جدا میکند. نوساکا آکییوکی با نثری دقیق و بیعاطفه (که یادآور بهترین نمونههای ادبیات ضدجنگ جهان است) نشان میدهد که بزرگترین فاجعه جنگ، نه مرگ، که «مرگ تدریجی معنا»ست.