
انوش صالحی: به وقتِ پنج عصر
گمگشتیها در این داستان نه تنها یک غیبت فیزیکی، بلکه نمادی از گسست، عدم ارتباط و جستجوی معنا و هویت در دنیایی است که شخصیتهای داستان در آن احساس بیگانگی و سردرگمی میکنند.

گمگشتیها در این داستان نه تنها یک غیبت فیزیکی، بلکه نمادی از گسست، عدم ارتباط و جستجوی معنا و هویت در دنیایی است که شخصیتهای داستان در آن احساس بیگانگی و سردرگمی میکنند.

این اثر نه تنها یک تراژدی شخصی را روایت میکند، بلکه تصویری گویا از وضعیت مهاجرت، جستجوی هویت، تنهایی شهری و تقابل سنت و مدرنیته ارائه میدهد. قدرت اصلی داستان در ترسیم بیپناهی و شکنندگی انسان در برابر گرداب زندگی، و همچنین در زبان تصویری است. ایگنور به شکلی هنرمندانه در مرز بین تجربه و تخیل حرکت میکند و از هر دو عنصر تغذیه میکند تا حقیقتی فراتر از هر دو را بیافریند.

داستان «تئاتر» در سالن تماشاخانهای به نام هاوارد اتفاق میافتد. در آنجا زندگی سیاهپوستان با رقصهای پرجنبوجوش و موسیقی جاز به درون دیوارهای تئاتر نفوذ میکند. این فضا پر از انرژی و شور است و نویسنده با توصیفات دقیق، خواننده را به قلب این محیط پرتلاطم میبرد. شخصیتهای اصلی، جان و دوریس، درگیر رابطهای پیچیده و پرتنشاند که بازتابدهندهی مسائل عمیقتری مانند عشق، هویت و نژاد است.

شما در سراسر دوران پاک و پرثمرمعلمیتان، نمونه بودید. این را تنها من به عنوان کسی که افتخارشاگردی شما را در سالهای دور، داشته است، نمیگویم، گمان نمیکنم در این مورد، کسی با نظر من کوچک ترین مخالفتی داشته باشد. حضورشاگردان پرشمارکلاسهای درس شما در بهترین دانشگاهها و مراکز علمی این جا و غرب، گواه این گفتهی من است.

نقطهی روز در نگاه اول حکایت نامرادی زنی است در بیوفایی معشوق. معشوق/ همسر؛ مردی بوده که زندگی زن در او تعریف میشده است. از اندرون اندوه و ملال راوی، نویسنده ما را به اندرونی دیگری میبرد در خانوادهای دیگر با روابط غریب و دختر نوجوانی عاصی، پدری تازه درگذشته و مادری که گوش به غرولندهای دخترک نوجوانش بسته است تا خود را و او را و زندگی را سرپا نگه دارد همانطور که وقتی پدرش زنده بوده نیز همین کار را میکرده.

اسپانک، شخصیت اصلی داستان، مردی بیپروا و جسور است که بدون ترس از هیچچیز، به خواستههایش میرسد. او با تصاحب لنا، همسر جو، و سپس کشتن جو در یک درگیری، قدرت و تسلط خود را به نمایش میگذارد. جو، در مقابل، نماد ضعف و ترس است، اما حتی در مرگ نیز حضور خود را از طریق افسانهها و باورهای مردمان حفظ میکند. این تقابل بین قدرت و ضعف، جسارت و ترس، یکی از محورهای اصلی داستان است.

یک صبح نسبتا سرد پاییزی، کنج تخت لم داده بودم که دخترم هراسان پرید توی اتاق و آنقدر بابا بابا کرد و بازوانم را کشید تا چرت من پاره شد و وحشت را در صورت زیبایش دیدم. سارا وقتی هیجانزده میشود زبانش میگیرد.

داستان “میخواهم بدانم چرا” اثر شروود اندرسن، از منظر اول شخص و از زبان یک نوجوان بیان میشود. این نوجوان، که نامش در داستان ذکر نشده، عشق عمیقی به اسبهای مسابقه دارد و این عشق به عنوان محور اصلی داستان، هم روایت و هم شخصیتپردازی را شکل میدهد. راوی با زبانی ساده و صمیمی، تجربهی خود از سفر به مسابقات اسبدوانی در ساراتوگا را بازگو میکند. این روایت، علاوه بر توصیف جزئیات مسابقات و اسبها، به کشف ناگهانی راوی از واقعیتهای تلخ زندگی بزرگسالان میپردازد.

هنوز مشتِ گره کردۀ ما به آسمان نرفته بود، هنوز شعارمان را نداده بودیم که تیرباران شروع شد. ازآسمان با هلیکوپتر روی سقف خانۀ مردم یا از روی زمین تیرباران میشدیم. مردم مثل نخلهای تبر خورده به زمین افتادند.

این داستان در گرهگاه دو موضوع «عشق و تنهایی» و «مرگ و زندگی» با روایتی نمادین و سرشار از عناصر فولکلور و اساطیری، به زندگی شخصیتی به نام حاتو میپردازد که درگیر مسائل عاطفی، اجتماعی و فلسفی است. داستان در فضای رئالیسم جادویی اتفاق میافتد و مرز بین واقعیت و خیال را محو میکند.

این داستان به چالشهای زنان در مواجهه با انتظارات اجتماعی و شخصی میپردازد. سارا، شخصیت اصلی، با تصمیم دشوار بارداری برای خواهرش، مسئولیتهای خانوادگی و فشارهای درونی خود را مدیریت میکند. او تلاش میکند تا بین احساس وظیفه، عشق به خانواده و نیاز به احترام به خود تعادل برقرار کند. داستان همچنین نشان میدهد که زنان چگونه در موقعیتهای پیچیده، با حفظ آرامش و قدرت درونی، به دنبال تحقق اهداف بزرگتر هستند، حتی اگر این به معنای تحمل رنج و نادیده گرفته شدن احساساتشان باشد.

چرا میترسیدند همه؟ وقتی سوران پاشنههاش را از زمین میکَند و دستهاش را چفت چهارچوبم میکرد تا منِ آویزان به گردنش را جلو روشان بگیرد، جوری جا میخوردند که انگار وحشت است که نشانشان داده میشود، نه تصویر خودشان.

شخصیت اصلی، فردی منزوی و پریشانحال، درگیر با گناهان گذشته است. فضای داستان، که در محیطهای بسته و تاریک مانند اتاق خواب و آشپزخانه جریان دارد، بازتابی از وضعیت ذهنی اوست: احساس خفگی، تنگنا و سردرگمی.

بویی که در خانه پیچیده بود، بوی موش یا گربهی مرده نبود. به بوی جسد هیچ حیوان مردهای شباهت نداشت. سهراب در و پنجره اتاق را بسته بود. پشت در اتاق را با کت قهوهای خوب درز گرفته بود. اما تعفن سمج لاشهی بابا مراد از کت و در و دیوار میگذشت و تمام خانه را پرمیکرد.

داستان تلاش زنی است از طبقات پایین اجتماع که برای رهایی از سلطه خانوادهی و زورگوییهای مکرر پدر ترک خان و مان کرده تا روی پای خود بایستد. استقلال اقتصادی گرچه در ابتدای راه برای او راهی به رهایی بوده است ولی بهمرور در جامعهای که زن را زیبا و دلبر میخواهد، دوباره راه رهایی خود را در سلطهپذیری مردانه میداند.

رودخانه خروشان و پرآبی بود و از کنار روستا میگذشت. کوله پشتیام را روی زمین گذاشتم. بعد دست و صورتم را توی آب شستم. آب سرد بود و مثل تیغ صورتم را میخراشید. دم بهار بود اما هنوز برف در حاشیه دیوارها و حصارها، به چشم میخورد. شکوفههای هلو و گیلاس تازه ترکیده بودند. آفتاب گرمی روی سر درختها، چمنزارها و ساحل سنگلاخی رودخانه میتابید. تفنگ، روی دوشم بود. صدایی از پشت سرم بلند شد.

سالها تلاش کرده بود صاحب فرزندی شود، اما این تلاشها بینتیجه ماند و ازدواجش هم به شکست انجامید. البته شاید عبارت «به شکست انجامید» بیان درستی نباشد، زیرا او با اشتیاقی سوزان و — همانطور که برخی ناظران (از جمله شوهرش) اشاره کردهاند، با بیخردی تمام آرزوی داشتن فرزند را در سر میپروراند.

من و خواهرم برهنه توی آبنما ایستادهایم و سعی میکنیم تا حد امکان درست حرکت کنیم، اما اشارههای کارگردان بتدریج غیرقابل فهم میشوند، چون صدای ریزش شدید فوارۀ آب گوش را کر میکند.

رمان “در چنگ” اثر شهرام رحیمیان، داستان یوسف آینه، مترجمی است که پس از شکست در ترجمهی فاوست گوته، وارد جهانی پر از خیال، جادو، و پرسشهای اخلاقی میشود. کلاغ وهومنه، ماجراهای دادستان، و شخصیتهایی مانند پاکو و یدالله، نمادهایی از مفاهیم عمیقی مانند عدالت، مسئولیتپذیری، و تنهایی انسان هستند. در نهایت، رمان با تاکید بر عشق به عنوان مأمنی آرامشبخش، خواننده را به تفکر دربارهی پرسشهای بیپاسخ زندگی و نیاز به پیوندهای انسانی دعوت میکند.

روایتی از روابط اداری در یک بانک بر مبنای یک مورد آزار و اذیت جنسی. این روایت از طریق مجموعهای از گزارشهای مختلف پرسنلی، تصویری چند لایه از رویداد، واکنشهای مختلف افراد در سطوح مختلف سازمانی و تلاش برای سرپوش گذاشتن بر ماجرا را ارائه میدهد.

کِی از شب بود که زُمختی مهربان دست پدر تِکانت میداد “بلند شو رامی دیرمان میشود”پِلکت سنگین است و دلت بر کیفِ خوابِ گرگومیش سحرگاهی، صدای مادر هم هست “حالا امروزهم تنها برو، باهم قطارها برو، خونمان بشه این نان، به شاخ آهو بسته شه، تا کی چشممان سفید راه شود که امروز کی تیر میخورد؟