داستان

از ما

قباد آذرآیین: فال

در داستان فال مثل این است که زمان متوقف مانده و فلاکت مردمان یک شهر بر مدار بسته تکرار می‌شود. خودش نیست که از سرازیری

ادامه مطلب »
از ما

مریم برزگر: هراز چاک

طرحی در پیش‌زمینه ساکنان یک منطقه محروم در شمال ایران که می‌خواهد فقر و رنج خاموش روستائیان را وارسی کند با تاکید بر گویش محلی.

ادامه مطلب »
از ما

بیژن بیجاری: تاوّل

داستان با این سطرها آغاز می شود: غروبی از غروب‌های پاییزیِ تهران، که تنهایی به قیلوله خوابی دَرم رُبوده بود، ندایی شنیدم انگار بیدار/ خواب

ادامه مطلب »
از ما

اصغر الهی: ما اینیم

۱ شب تابستانی جلیل و قَدری بود. هوا دم کرده بود. ما نشسته بودیم دو طرف مغازه کربلایی علیشاه روی سکوهای سمنتی، انگاری نیمکت. چپق

ادامه مطلب »
از ما

بهمن فرسی: خواب

شما هنوز هم خواب مى بینید؟ خوشا به سعادتتان. خواب دیدن نعمت، و حتى غنیمت بزرگى ست. خواب دنیاى ممکنات است. دنیاى شدنى هاست، غیرممکن

ادامه مطلب »