
اگر نقاش حرفهای بودم، نمیمردم. آن هم من که حتی توان کشیدن یک بادکنک را ندارم. لابد فکر میکنید قصهام هم داستان یک راوی مرده تکراری از قبر برآمدهست، اما اینطور نیست. با این حال درست وقتی قلبم ایستاد و همان لحظه همه جایم یک جا با هم مرد، دقیقا همان لحظه فکر کردم کاش نقاش بودم. یک لحظه بعد از مردن. پیشانیام چروک شده بود. عرقش را پاک کردم و عینک شش ضلعی قاب ارغوانیام را دوباره به چشم زدم. چند نفر ایستاده بودند و گیلاسهای باریک شامپاین در دستشان میچرخید. زنم گوشهی موهایش را با یک ارکیدهی صورتی آراسته بود، گردنبند سیاهی بر گردن داشت و دستیارش با دستهگلی بزرگ همراهیاش میکرد. نور روی تابلوهای دیوار میتابید. من کمی متاسف بودم که انقدر احمقانه مردهام. زنم گفت خوشحالم که آمدی و من با اینکه زندگی خوبی داشتم، ناراحت از دست دادنش نبودم. البته در آن لحظه کیفیت زندگی من مهم نبود. تنها چیزی که برایم اهمیت داشت این بود که کاش نقاش بودم. نه هر نقاشی. یک نقاش معروف، که منتقدان بافت نقاشیاش را میکاوند تا بفهمند چطور نور و سایه روشن را با ضرب قلم مو و بافت رنگها ساخته است. از آنها که هر روز بیدار میشوند و میگویند من اگر نقاشی نکشم میمیرم. از آنها که زن و بچهشان را ول میکنند که نقاشی بکشند. نقاش بودن برای همین خوب است. که صبح به صبح بیدار شوی و کاری را بکنی که دوست داری، بیآنکه به کسی فکر کنی.
زنم کنار استخر مجموعه لم داده و دارد آفتاب میگیرد. من بومم را هوا کردهام، همه حواسم به دستانم است و دارم با ترکیب سفید و زرد و کمی اخرایی و آبی نیلگون، انعکاس نور استخر روی تنش را نقاشی میکنم. میخواهم خیال راحتش را هم بکشم. دستان رها، موهای خرمایی باز، عینک آفتابی و مایوی راه راهش را. کشیدن یک بعدازظهر تابستانی راحت است. کشیدن خیال راحت در همان بعدازظهر اما نه. چطور میشود تصویر کسی را کشید که هیچوقت هیچ چیز ناراحتش نمیکند و نگران هیچ چیز نیست؟ صدای شنای یک نفر در استخر میآید. دختری آمده که ورزش کند. این را از شنا کردنش فهمیدم. او حولهاش را انداخته نیانداخته روی صندلی، آرام پریده توی استخر تا ته آن میرود و برمیگردد و دوباره از نو. با ریتمیمنظم و کم صدا. رنگ مایوی بنفشش زیر چینهای آب پخش شده. هر بار که نزدیک میشود میگویم این دفعه دیگر خسته میشود اما او دوباره برمیگردد. من دارم خطهای کنار ران پای زنم را که بعد از تولد بچهها پررنگتر شده میکشم. زرد و سفید را ترکیب میکنم، اما قلم مو میرود روی بنفش چین خورده و نزدیک به دیواره یا دورتر فرود میآید. دختر رو به من شنا میکند یا پشت به من؟ طرح دستان محوش را زیر آب میکشم. منتظر میمانم تا برگردد. موهای خیسش به عقب رفته و سر و کمی از پستانهایش از آب بیرونند و با چشمان روشن به من خیره شده. به دستانم نگاه میکنم. دستانی که توان خلق چیزی را ندارند. بوم نقاشیام سفید مانده است.
چند روزیست که وارد یک تابلوی نقاشی شدهام. از همان صبحی که زنم تصمیم گرفت نقش مرا به عنوان مهمترین محصول کارنامه هنریاش نقاشی کند. او طرحم را کمرنگ کشیده و دارد هر روز یک جایم را رنگ میکند و با چشمان سبزش میخندد. من هم میخواهم بخندم، نمیشود. نمیخواهم یک نقاشی غمگین باشم، یا اصلا معلوم شود که از تابلوی نقاشی شدن دلخورم. اما میدانم لبهایم را که با سیاه و زرد و سبز خط خطی میکند، باریک و دلخورند. زنم چهار قلم مو در دست دارد و مدام رنگم میکند. حتی نمیخواهم بدانم چه طرحی از من کشیده است. او یک نقاش تازه کار نیست. حرفهایست. شک ندارم یک جای گنگی از روانم را پیدا کرده و دارد آن را میکشد. جایی که خودم از آن بیخبرم. دیگر صبحها از ترس بیدار نمیشوم. میخوابم. اگر در خانه باشم، همهی روز را میخوابم.
اگر نقاش حرفهای بودم نمیمردم. محال بود یک نقاش حرفهای آن ساعت روز آنجا باشد. یک نقاش حرفهای آن ساعت روز، در تلاش است پالت رنگهایش را رقیقتر کند یا حمله و استحکام خطهایش را بسنجد، ایدههای رئالیستی را به رمانتیسم و پست مدرنیسم گره بزند و از دلش دغدغههای ذهنی انسان امروزی را به تصویر بکشد. نه اینکه عینک شش ضلعی ارغوانی رنگ بزند و شلوار سفید گشاد بپوشد تا به همه بگوید آدم ساده بیماجرایی که در قاب میبینید، من نیستم.
هنوز کلاسم تمام نشده که صدای خنده دانشجوهایم بلند میشود. پشت پنجرهٔ کلاس، کسی دستهایش را در هوا تکان میدهد تا ببینمش. در دستانش تابلوی نقاشی و پیکرهای سیاه با سینههای برجسته دارد و سلامش مثل صحنهای از یک نمایش عروسکیست. خودش است. تذکرهالاولیا را میبندم و با لبخند به دانشجوها میگویم این فصل برای امتحان مهم است و از کلاس خارج میشوم. زنم مانتوی بنفش پوشیده و شال راهراه دارد. تابلوی نقاشی و مجسمه را نشانم میدهد. فیگورهای سیاه زنی هستند بدون صورت، با بازوها و رانهای اغراق شده. میگوید کارهای هنری ماتیساند و هر دوتا را از ولیعصر با هم خریده هفتادهزار تومان. میخندم و میگویم با هفتاد تومن به تو بهمن محصص هم نمیدهند چه برسد به ماتیس. او پیکره را در ساکش جا میدهد و با بدجنسی میگوید این زرنگبازیها برای گاودارهاست نه هنرمندان. فقط در صورتی این کار متعلق به ماتیس نیست که بتوانی ثابت کنی که نیست.
زنم با یک مجسمه تقلبی خوشحال است و من هنوز برایش یک گاوچرانم.
بچهها را به کلاس نقاشی بردهام. خانم شارلوت گفته رنگ و قلم مو و بوم لازم نیست و در شهریه ساعتی، هزینه این ابزار را حساب کرده. موسیقی آرام و ناآشنایی در فضاست که دخترم با شنیدنش ذوق زده میشود. خانم شارلوت همان ابتدا به بچهها میگوید امروز قرار است توپ آینهای دیسکو را نقاشی کنند. بچهها هورا میکشند. از شارلوت میپرسم آیا حضور من لازم است؟ با خنده میگوید تنها در صورتی که یک سوییفتی باشی. بچه ها دارند با آهنگ زمزمه می کنند:
I want you to know
I’m a mirrorball
I can change everything about me to fit in
از نگاه ناواضحم میفهمد که هیچ چیز نمیدانم. دخترم میگوید پدرم سوییفتی نیست و ترانه توپ آینهای را نشنیده. شارلوت از چاله شرمندگی و گیجی درم میآورد و با لحنی روانشناسانه میگوید که از علاقهی بچهها به موسیقی روز، برای آموزش آنها استفاده میکند. به پلت رنگها اشاره میکنم و میپرسم مگر توپ دیسکو نقرهای نیست؟ شارلوت میگوید ما آن را رنگارنگ میکشیم. به نقاشی رنگارنگ زنم فکر میکنم. او لابد حالا پرتره من را که تمام کرده، چشمانش برق زده و دارد یک نفس در استخر شنا میکند. در نقاشیاش چه رنگی شدهام؟ من که همیشه توپ آینهای دیسکو هستم.
تذکرهالاولیا را در کشوی میزم گذاشتهام و در مرکز خاورمیانه دانشگاه، هر هفته یک مینیاتور از کلکسیون زنم را به کلاس میبرم و شعرهای حاشیه آن را برای دانشجوهایم میخوانم. تقریبا هیچ کس هیچ چیز نمیفهمد. هر روز یک گزارش منفی از من در دفتر دانشکده ثبت میشود که ما تلفظ انگلیسی این استاد را نمیفهمیم، زبان فارسی مان هم الکن است و عملا کلاس بیفایده دنبال میشود. به تعداد مینیاتورها اضافه و از حجم کلمات کم میکنم. نقاشیهای شمس و مولانا را که نشانشان میدهم و برایشان که توضیح میدهم شمس چطور آفتاب مولانا بود و مولانا چطور خود را در پرتو او می دید، کمیآرام میگیرند. نمیدانم اضافه وزن جدیدم نفسم را بریده یا این کلاس لعنتی.. غبغبم آویزان شده.. در اینجا هم زیادی شدهام. انگار واقعا پناهی نیست. برای اولین بار حس میکنم کاش با وجود نفرت از پرورش و بهداشت دام و هرچیز مربوط به گاو و گوساله، تحصیل در دامپزشکی را رها نکرده و ادبیات نخوانده بودم. شاید بومم در دنیای گاوچرانها انقدر سفید نبود.
به مرکز خرید آمدهام. پیامی دریافت میکنم. زنم گزارش تصویری آخرین نمایشگاهش را برایم فرستاده. مثل همیشه از همه کارهایش به من خبر میدهد. تقریبا همه روز میدانم کجاست. قرارهای کاری و غیرکاریاش را برایم ارسال میکند و روزانه چند بار از او پیغام و ایمیل و عکس دریافت میکنم.
«نمایشگاه اسلو در ماه اکتبر رزرو شد.»
«سخنرانی در موزه آثار معاصر تایید شد.»
«بلیط سفر به برزیل را که قرار است در آن به دعوت فدراسیون هنرهای معاصر برزیل، آثار کمتر شناخته شده تارسیا دو آمارال را بررسی کنم، خریداری شد.»
« عصر، قرار با ویلیام.»
«گزارش تصویری از نمایشگاه ماه پیش آپلود شد.»
اوایل جواب می دادم. گاهی خوشحال میشدم یا تحسینش میکردم یا سوال میپرسیدم.
«چه عالی. با ویلیام قرارداد جدید بستهای؟»
«سفر برزیل را تنها می روی؟»
«نمایشگاه اسلو عالیست. شاید من هم با تو بیایم.»

اما از او پاسخی نمیآمد. فقط چند دقیقه بعد خبر بعدی را میفرستاد. مثل یک خبرنامه، پیامهایش فقط اطلاعرسانی بود و انتظار پاسخی از مخاطب نداشت. عکسها را ورق میزنم. همه چیز زیباست. نقاشیها، نور سالن، زنان موفرفری با گوشوارههای دستساز رنگی، مردان لنینپوش با عینکهای غیرعادی. مرد درشت هیکلی را میبینم که با پیراهن سفید گشاد، دامن شلواری کوتاه پوشیده و چکمههای قطور به پا دارد. جوری در جمع ایستاده که گویی میداند همه نگاهها به اوست. شاید واقعا هم هست که در عکس هم پیدایش کردهام. زنم لبخند مطمئنی دارد و کنار نقاشیهایش ایستاده. من چرا همیشه تیشرت راه راه یا پیراهن چهارخانه میپوشم؟ این را در پیامی از زنم میپرسم. یک ایموجی خنده میفرستد. برایش مهم نیست که لباسهایم تکراری و عینکم همان بیضی همیشگی بیرمق است. نمیدانم در نقاشیاش چه خواهم پوشید؟ به مغازه عینک فروشی میروم و بیدرنگ عینک شش ضلعی قاب ارغوانی را سفارش میدهم.
با فاصله از او، روی صندلی دورتر از استیج نشستهام. زنم مهمان ویژه این حراجی است و من یک تماشاچی ساده. مجری با اشاره به یک بسته کهنه قلممو میگوید «این قلمموهای آنتیک متعلق به ادوارد مانه ست و دختر برهنه در نقاشی المپیا با این قلم موها کشیده شده.» زنم دستش را جلوی دهانش گذاشته و با تلفن حرف میزند. مجری اضافه میکند «مانه با استفاده از تکنیک خیس در خیس، برای اولین بار در هنر مدرن برهنگی زن را از الهگی سنتی دور و به تن فروشی نزدیک کرده.» چند دقیقه بعد زنم چند هزار دلار برای قلمموها پیشنهاد میدهد و مجری با لبخند رضایت چکش «فروخته شد» را روی میز میکوبد. قلمموها و ابزار نقاشی که تمام میشوند، سراغ وسایل خانه مانه و چند نقاش دیگر میروند.. مجسمههای یادگاری، ساعت، دفترچه یادداشت، کارت پستالهای امضاشده.. زنم همه را میخرد. به پایان شب نزدیک میشویم که مجری با صدای رسا میگوید انتظارها به پایان رسید و وقت آن شده که سورپرایز امشب را با هم بینیم.. پرده را کنار میزند و اسلحه را به حضار نشان میدهد. با افتخار میگوید.. اسلحه ونگوک.. موجی از هیجان از روی جمعیت میگذرد. مجری ادامه میدهد «یک کشاورز آن را در زمینهای اطراف شهر اور سور اواز کشف کرده. شهری که ونگوگ روزهای آخر عمرش را در آن گذرانده. ماشه تفنگ کماکان از قفل خارج شده که نشان میدهد سلاح بلافاصله پس از آنکه گلولهای از آن شلیک شده رها و یا گم شده است. محل کشف آن هم با آدرسی که دکتر ونگوک داده همخوانی دارد. یعنی این دقیقا همان اسلحه است.» در پایان برای تاکید اضافه میکند «این مشهورترین و شاید مهمترین سلاح تاریخ هنر است.» چکش رو میز فرود میآید و در دستم کاغذ پیام تبریک ظاهر میشود. شب وقتی زنم اسلحه را روی میز ناهارخوری میبیند، بیآنکه چیزی بگوید از خانه خارج میشود. احتمالا معترض است که چرا نیمی از پول فروش آپارتمان تهران را که قرار بود برای خرید خانه در نیویورک استفاده کنیم، برای آن اسلحه دادهام.. زنم به خانه ویلیام میرود.. با وسایلی که امروز برای او خریده است و آخرین کارش؛ نقاشی پرتره من.
زنم میگوید حالا که آمدهایم شمال و کنار دریا هستیم، نباید به چیزی فکر کنم. میگوید اصلا آنقدرها هم مهم نیست. میدانم واقعا برای او مهم نیست، چون حتی حوصله ندارد قانعم کند که مهم نیست و با تی شرت بنفش به سمت آب میدود. من در ساحل خزر نشستهام و تماشایش میکنم. باد میآید. لبه کلاهم را پایین میکشم و فکر میکنم او چطور سردش نیست. انگار او در دنیا صاحبخانه است و من سرگردان یک چاردیواری. تنها اندکی از رهایی و آرامش او برایم کافی ست. بچههایم با چند کاغذ خط خطی شده به سمتم میآیند. هردو مثل مادرشان عاشق نقاشی کشیدناند و هر دو سفر شمال را نقاشی کردهاند. ماشین یک خانواده در تونلی سیاه. به کاغذها نگاه میکنم که یکی سربرگ دانشگاه دارد. پسرم در نامه انفصال خدمتم از دانشگاه، نقاشی کشیده است. پیام در چند خط کوتاه نوشته شده و نیمی از کاغذ، سفید مانده بود. پسرم در آن ماشین کج و معوجی کشیده، با سرنشینان آدمکی. مادرش را رنگارنگ کشیده و لبه کلاه من مثل شاخ گاو بیرون زده. آیا می شود با یک اثر هنری مهم، با ثبت خلاقانه لحظات تلخ آنها را به ابدیت پیوند زد و از رنجشان گریخت؟ آیا زنم به این خاطر از رنج زندگی رهاست که همیشه در حال شکوفاییست و گویی دارد مهمترین محصول عمرش را خلق میکند؟ او را میبینم که از آب بیرون میآید. با موهای خیس و چشمان سبز، بوی دریا میدهد. با دیدن نقاشی میخندد و میگوید بخاطر این حکم، باید از ایران برویم.
عینک شش ضلعی قاب ارغوانیام را به چشم زدم، لباس سفید گشادی پوشیدم و به گالری ویلیام رفتم. میخواستم از در پشتی وارد شوم اما بسته بود و باید از در اصلی داخل می شدم، از در مشتریهای غریبه. در آستانه در، دستیار زنم با اینکه من را میشناخت، فرم ثبت ورودیها را پیش رویم گذاشت. ویلیام کنار نقاشی درِ سبز رنگ با یک کوبه چوبی بزرگ ایستاده بود و به تحسین مشتریها لبخند میزد. مشتریهایی که نه چیزی از در قدیمی میدانستند نه چیزی از کوبه. خود ویلیام هم احتمالا بیشتر از سفری که با زنم به ایران داشت، چیزی از این تیر و تختهها نمیدانست. هنوز نامم را ننوشته بودم که ویلیام با روی باز نزدیکم شد. برایم شامپاین آورده بود .با سر زنم را نشان داد. زنم کنار تابلوی من ایستاده بود. به موهایش ارکیدهای صورتی چسبانده بود، گردنبند سیاهی داشت و پانچوی بنفشش از روی شانههای لختش افتاده بود. وقتی مرا دید شامپاینش را بالا برد و به تابلو اشاره کرد. تابلوی من که هفتهها منتظرش بودم. تابلوی بزرگی که همیشه روی آن را پوشانده بود. تابلوی من که آن را بزرگترین پروژه سالهای اخیرش میدانست. به سختی رو برگرداندم سمت تابلو. تابلوی من نقاشی گاوی بود با چشمان سرخ و غبغب افتاده که با پیشانی چروک، روی یک پا خم شده و میلنگد. دست کشیدم روی پیشانی ام که چروکش را بپوشانم. بی اختیار عینکم را در آوردم. نمیدانستم چرا این ساعت روز آنجا هستم. نمیدانستم دنبال چه میگردم؟ چرا بیکار و بی فکر، دست و پا زنان گرفتار کلاس و زن و بچه و زندگی شده ام .چرا صبح به صبح سرم به کار مهمی گرم نیست. چرا حتی نمیتوانم یکی از این مشتری ها باشم. ویلیام با روی باز گفت چقدر جذاب و متفاوت شدی. عینکم را از چشمم برداشتم. اسلحه را بالا آوردم. زیر لب گفتم این مهم ترین اسلحه تاریخ هنر است و یک تیر خالی کردم توی قلبش. مشتریها جیغ زدند. زنم با موی خرمایی از پشت بسته شده و شانه های برهنه، با چشمهای سبزش به من خیره شده بود. دستیارش با دست گل بزرگی کنارش ایستاده بود. مستقیم قلبش را نشانه گرفتم. به پهلو روی زمین افتاد و خون تا پای کفشم رسید. بی تفاوت نگاهم میکرد. فکر کردم حتی این قتل هم احمقانه است. کاش نقاش حرفهای بودم و اینجا جایم بود. اسلحه را روی شقیقهام گذاشتم. قلبم ایستاد و همهجایم با هم مرد.
زنم نقاشیام را نشانم میدهد و میگوید فروخته شده، گرانتر از بقیه تابلوها.. عرق از پیشانیام پاک میکنم و به برچسب قرمز کنار نقاشیاش لبخند میزنم. زنم میگوید خوشحالم که آمدی. ویلیام شامپاین به دست کنارم ایستاده است. انگشتم ماشه تفنگ زنگ زده و شکستهای را که پنجاه سال زیر خاک مدفون بوده، نوازش میکند.