
آمیختگیِ «تاریخِ خونینِ یک سرزمین» با «جغرافیایِ تنِ معشوق» به شعرِ «بازیِ رود»، عمقی چندلایه داده است. استعارهی اصلی – رود و تصویرِ شکسته- در تمامِ بندها جاری است و در پایان، با پیوندخوردنِ تمنایِ جمعیِ «آزادی» به صمیمیتِ یک «دوستت دارم»، به اوجِ عاطفی و زبانیِ خود میرسد.
هیچ تندنویسی
به تندیِ رود نمینویسد
تا به یاد بیآورد
در کدام پیچِ رودخانه
از تو جا ماندم
که جهان
همیشه یک قدم از من جلوتر است
و من
روی آخرین ردِ پایِ تو
روزهای آمدنت را میشمرم…
این آبها به کجا میبرند مرا
که تصویرم با هر سنگ
که عابری به رود پرتاب میکند
میشکند
میشکنم
و نبودنت
هزاربار
دورِ من میچرخد…
عابرِ ناشناس
کودکی است چهارساله
با خندهیی
که هنوز تاریخ را جدی نگرفته؟
یا مردی کهنسال
بازمانده از حملهی اعراب
با دستهایی
که هنوز بویِ خونِ خدا میدهد؟
یا پیرزنی فالگوش
که از سایهی ماندهی مغول
برای آینده کف میبیند؟
چهقدر تاریخ از رویِ من گذشته است!
اسکندر از دلِ همین آب گذشت
سُمِ اسبهای فاتح
موجها را میکوفت
نامها عوض میشدند
پرچمها بالا میرفتند
بیرقها فرومیافتادند
و تاریخ بیرحمانه میتاخت
با عابرانِ ناشناسِ سیاهپوش
که در بهمنِ بیسالِ بیجنگی
تصویرم را
هزاروسیصدوپنجاهوهفت بار شکستند.
این تراژدیِ وطن است در من
که در تمامِ این قرنها
فقط تو را نگاه کردهام.
آه، اگر عابرِ بعدی سنگم نزند
میخواهم تا آخرِ دنیا
نگاهت کنم
و تو هیچوقت ندانی
یکی هزار سال است
از این آب میگذرد
هربار با تصویری شکسته
از یک تاریخ
و باز
از دلِ ویرانیها
تنها تو را میبیند.
مثلِ حالا
که تصویرم
بیعابر و سنگ
کامل است
با ماهِ نو
خیره به تو.
تا کجای این هزارهها
باید عابرانِ ناشناس سنگم بزنند؟
بگذار تاریخ از دستهای تو آغاز شود
مثلِ آن کودکِ چهارساله
که با زمان بازی میکند
اینبار
تو سنگم بزن!
با سنگِ اول
بازی شروع میشود
سنگ میافتد
روی تصویرِ هزارسالگیام
من میشکنم
و حلقهها
تاریخِ رفته بر سرزمینمان را
دوره میکنند!
با سنگِ بعدی
انگار تصویرِ قبلی آن نبود
که میخواستی
دوباره سنگم بزن!
در فاصلهی دو سنگ
اندازهی پژواکِ «آزادی» در مامِ میهن
مجالم بده
تا بارِ دیگر «یکی» شوم
برای تنها-گفتنِ یک جمله:
«دوستت دارم…»
تهران. جمهوری. 21 و 22 بهمن 1404








