
پرده هنوز بسته است که صدای قاری میآید، همراه با صدای بازی و خندهی کودکان. پرده باز میشود. صدای قاری در صدای کودکان ضعیفتر و قطع میشود. در جلوی سِن، سمت راست، نیمکتی قرار دارد که روی آن سه مرد، یک مرد جوان، یک مرد میانسال و یک پیرمرد، نشستهاند. هر سه رو به تماشاچیان نگاه میکنند. در سمتِ چپ، روی زمین جسمی زیر یک چادر بزرگِ گلدار زنانه پوشیده شده است. پشت سر اینها، دیواری خراب قرار دارد که روی آن فیلمی نشان داده میشود که چند بچه در پارکی باهم توپبازی میکنند. روی دیوار چند تابلو آویخته که روی یکی نوشته شده: “ورود ممنوع!” روی دو تابلوی دیگر نوشته شده: “نوشیدن ممنوع” (زیر این تابلو چند بطری شکسته ی مشروب دیده میشود)، “فکر کردن ممنوع” (زیر این تابلو چند کتاب پاره دیده میشود).
مرد اول: ورشکستگی
مرد دوم: فراموشی
مرد سوم: نادانی
این جملهها چند بار تکرار میشوند که جسم زیر چادرِ سمتِ چپ تکان میخورد و زنی آرام سرش را بیرون میآورد، نگاهی به پیرامون میاندازد و میگوید: ویرانی (دوباره سرش را زیر چادر فرو میبرد).
چادر دوباره تکان میخورد و زن دوم سرش را بیرون میآورد و میگوید: بیماری (دوباره سرش را زیر چادر فرو میبرد).
چادر دوباره تکان میخورد و زن سوم سرش را بیرون میآورد و میگوید: حیرانی (دوباره سرش را زیر چادر فرو میبرد).
سه مرد سرهایشان به سمت چادر یله میدهند و ناگهان بلند میشوند و دور زنها میچرخند و واژههای نامفهومی را زمزمه میکنند، در حالی که سرهایشان را به راست و چپ میچرخانند. زنها آرام و با تردید سرها را از چادر بیرون میآورند و بلند میشوند و همراه مردها (یکی در میان) رقصوار حرکت میکنند و دور نیمکتها میچرخند:
زن اول: همه جا تاریک
مرد اول: تنها درختی درخشان
زن دوم: که کودکی آن را میشاشد.
مرد دوم: سایهی دیوار
زن سوم: سایهی کودک
مرد سوم: سایهی مرد
زن اول: زنی که سایه ندارد.
مرد اول: شمشیری آخته بر تیرِ چراغ
زن دوم: تفنگی پُر بر گنبد
مرد دوم: کتابی پاره بر آسفالت خیابان.
زن سوم: مردی با لبخند
مرد سوم: در دست راستش، دلار
زن اول: دست چپش یورو
مرد اول: بر تُخمش، ریال
زن اول: در همسایگی ِ همهی سایهها
از اتاق ِ من و تو آفتاب میبلعند
برای رؤیا گور میکنند
و پُر میکنند از شن
نامی را که بوی نان تازه میدهد
مرد اول: از غم قامتی میسازند
برای کوتولههای فهم
زن دوم: از ترس
جامهیی میبافند
برای پوشاندنِ زخم
مرد دوم: با دستهای خونآشنا
حرکتِ هوا را
یک ساعت به تأخیر میاندازند
زن سوم: زمین را
یک ثانیه پشت تاریکی هُل میدهند
مرد سوم: در واژهیی که از درخت بالا برود
یا سراغِ تابستان را از پستان بگیرد
قیچی میکارند
زن اول: به سوی اسبهایی که خیال می کنند بال دارند
شلیک میکنند
مرد اول: بر برهنگی ِ تنی که تن ِ برهنه را میجوید
تاریکی میپاشند
زن دوم: از همهی صداها
تنها صدای “خیابان” به کابوسشان راه مییابد.
صدای هیاهو و صدای آژیر شنیده میشود. مردها با شتاب سرجای خود روی نیمکت مینشینند. زنها روی زمین میافتند و چادر را دوباره روی خودشان میاندازند. پرده بسته میشود.
ناتمام








