شعر رسول عظیمی
صدا محسن عظیمی
برایم از جنگ نگو
گیسوانت را پریشان کن
پریشانتر
شبیه فکرهای آشفتهام
از هیچ مرزی حرف نزن
دعوتم کن به سلامی دوباره
فکر کن سربازی بلاتکلیفم
یک روز مانده به پایان خدمت
شهید شده
برایم از جنگ نگو
هنوز فکر میکنم موشکی وارد تختخوابمان میشود
به آشپزخانه میرود
از بطری تو آب میخورد
و وعدههای غذایمان را شریک میشود
نه
اصلا نمیترسم
فقط مدام شمارههای مختلف را میگیرم
خوبی؟
سالمی؟
.
انگار ترسیدهای
چقدر زیبا میشوی موقع شنیدن انفجار
این لباس زیباست بر تنت
نه وقت این حرفها نیست…
.
به زندگی دعوتم کن
یک قدم زدن معمولی
اصلا بیرون را بی خیال
همین خانهی کوچک استیجاری
جان میدهد برای زندگی
نزدیک شوی
نزدیکتر
صدای موشکها قطع شود
و پناه ببریم به تنها داراییمان
به بوسه…








