نسیم خلیلی: «روایت تاریخ؛ ملموس و عاطفی و داستان‌وار» – نگاهی به داستان «به کودک روی بام» ژیلا الم

«به کودک روی بام»، داستانی به قلم خوش‌خوانِ ژیلا الم، که از سوی نشر وزین مهری منتشرشده، رمانی جذاب و تاثیرگذار و تاریخ‌مند است که از خلال روایتی داستانی، به بخشی از فراز و فرود تاریخ معاصر ایران می‌پردازد و به سال‌های بحران‌زده‌ی دهه‌ی شصت خورشیدی به ویژه در کردستان ایران نزدیک می‌شود تا بازتابِ چالش‌ها و تنش‌های سیاسی را بر بافت زندگی اجتماعی مردم و سرنوشت و روحیات یک نسل، در برابر دیدگان مخاطب تاریخ‌دوستِ خود ترسیم کند؛ از این رهگذر باید گفت که این کتاب نه فقط قصه‌ی چند شخصیت و یک خانواده، بلکه تلاشی است برای بازخوانی زخمی تاریخی که رد آن شاید که هم‌چنان در حافظه‌ی جمعی مردمان این سرزمین باقی مانده باشد. البته که آنچه رمان را خواندنی می‌کند، تنها موضوع تاریخی‌اش نیست، بلکه شیوه‌ای است که نویسنده با آن تاریخ را به تجربه‌ای انسانی، ملموس و عاطفی و داستان‌وار بدل می‌کند؛ به گونه‌ای که خواننده نه با گزارشی خشک از یک دوره‌ی تاریخی و تنگناهای مردمانش در مواجهه با چالش‌ها، بلکه با زیستنِ دردآشنا و ملموس و به خوبی بر داستان نشسته‌ی ترس، امید، فقدان و تاب‌آوری روبه‌رو می‌شود.

وقتی شب‌ها به جای بالش، اسلحه زیر سرت باشه

در مرکز این روایت، زندگی خانواده‌ای کردتبار در سال‌های پرالتهاب کردستان قرار دارد؛ خانواده‌ای که در متن کشاکش‌های سیاسی و اجتماعی، در هم‌زیستی و تعامل با کومله و دموکرات و سپاه، در سایه‌ی نسبت‌های پیچیده‌ی شیعه و سنی، حاشیه و مرکز، کرد و فارس، و درگیر با دشواری‌های درونی زندگی خانوادگی، روزگار می‌گذارند. در جا به جای روایت پژواک تنش‌های سیاسی و بحران‌ها و تاثیرش بر زندگی شاد و آرام خانواده با روایتی ملموس و خوش‌آهنگ و آشنا و عمیق به چشم می‌خورد تا مخاطب به روشنی زندگی ساده‌ی مردمان را در پیوند با این تنش‌های سیاسی درک کند، زندگی ساده‌ای منفک از بده‌بستان‌ها و بلواها و خشونت‌ها، که در مداری از تاب‌آوری و شادی و امید جاری‌ست: «صدایی از بیرون می‌آید؛ تند، پیوسته. مثل تیک‌تاک ساعتی که عجله دارد. هرچند دقیقه یک‌بار صدای بلندی هم ناگهانی می‌پیچد. هیچ‌کس تکان نمی‌خورد. می‌پرسم: «دایه صدای چیه؟» همه‌جا تاریک است و همه توی رختخواب دراز کشیده‌ایم. -تیراندازی. آرام می‌گویم: «مثل خاک‌انداز؟» می‌خندد. صدایش را بالاتر می‌برد: «آره تیراندازی مثل خاک‌انداز.» مامو ریبوار خنده‌ای بلند سرمی‌دهد: «آره شارو گیان دارن خاک می‌ندازن توی سر مردم.» ئاسو می‌پرسد: «مامو فرق کومله و دمکرات چیه؟» رویا می‌گوید: «کومله‌ها نمی‌گن به خدا ولی دمکرات می‌گه به خدا.» همه از جواب رویا می‌خندند. من هم می‌خندم. مامو آرام‌تر می‌گوید: «فرقشو وقتی می‌فهمی که شب‌ها به جای بالش، اسلحه زیر سرت باشه.» -تو دمکراتی؟ مادر نهیب می‌زند: «بخواب بچه» و شروع می‌کند به چرخاندن دکمه‌ی رادیوی جیبی‌اش. پدر می‌گوید: «درگیریه دختر باباش. نترس.» می‌خزم زیر لحاف ضخیم. پدر قصه‌اش را از سر می‌گیرد. صدای آرام و مطمئنش فضای سرد و تاریک اتاق را گرم می‌کند: «روزی بود، روزی نبود. گنجشکه…»… در رادیو مردی می‌گوید: «برادران پیشمرگه… خلق…» مادر موج را عوض می‌کند… زنی آرام می‌گوید: «راااه شب…» پشت پنجره برف روی همه‌چیز را می‌پوشاند. صدای درگیری و بوی دود، دور می‌شود.»

چنان‌چه پیداست توصیفات نویسنده از هم‌جواری خانواده‌ی ساده و شاد کرد با درگیری‌های سیاسی منطقه‌ای چنان زنده و تپنده و زیباست که تو گویی صداها و نواها را هم می‌توان فرسنگ‌ها دورتر از تاریخ وقوع‌شان شنید و اندوه و رنج و اضطراب آدم‌های روایت را لمس کرد، پرهیز و گریزشان از پیوستن به بلواها را هم و در عین حال بیم و امیدی که گاهی شاید در پسِ ذهنشان به همین بلواها برای بهبود زندگی‌شان بسته‌اند. زندگی ساده‌ی مردمانی دور نگه داشته شده از مرکز و کرّ و فرش تا در حاشیه بمانند و برای مبارزه با این «در حاشیه زیستن»، برخیزند و تن به خشونت بسپارند.

بر فراز این جهان پرتلاطم، جهان پر فراز و نشیب این خانواده‌ی کوچک که نمادی از هزاران خانواده‌ی ستم‌دیده‌ی دیگرند در بخشی از تاریخ ایران، پدری آزاداندیش ایستاده است؛ مردی مومن و متقی که هم اهل مسجد است و هم از سر انسانیت به فرزندان خانواده‌های دوست و آشنا که به جبر زمانه به گروه‌های مبارز کرد پیوسته‌اند، یاری و مدد می‌رساند تا نجاتشان بدهد ولو اینکه چنین کوششی مخاطرات و ناملایماتی نیز با خود به همراه بیاورد: «مهمان‌ها وارد خانه می‌شوند؛ نامنظم، سنگین. چهره‌ها نیمه‌روشن، نیمه‌خاموش. پیرمردی جلوتر راه می‌رود. لبخندش زودتر از خودش وارد می‌شود. شانه‌هایش فروافتاده…«حاجی جان دستم به دامانت، سراحی، دخترم رو نجات بده.» زن پقی می‌زند زیر گریه. گریه شانه‌هایش را می‌لرزاند. مادر چشمش را روی صورت مهمان‌ها می‌چرخاند: «سراحی مگه چش شده؟» مرد گوشه‌ی چشم خیسش را پاک می‌کند: «دوماهه ازش بی‌خبرم، دادا، تازه بهمون خبر دادن که رفته بیرون.(در محاوره برای پیوستن به احزاب از اصطلاح ده‌ره‌و‌چون به معنای بیرون رفتن استفاده می‌شد.)کاغذ مچاله‌شده‌ای را به سمت پدر دراز می‌کند: «اینم تلفنش… دادا گیان تورو خدا کاری برامون بکنید. دخترم حیفه. دخترم تحصیل‌کرده است…آحاجی، سراحی شما رو خیلی دوست داره. از شما حرف‌شنوی داره…» و دوباره می‌زند زیر گریه. پدر به پیشانی‌اش دست می‌کشد. نگاهش لحظه‌ای از صورت مرد می‌گذرد و جایی دور می‌ایستد. لبخند می‌زند: «غمت نباشه خواهر خوبم. بسپارش به من…»… مادر به پدر نگاه می‌کند: «تو دردسر نیفتی حاجی.» پدر قاه‌قاه می‌خندد: «بچه شدی؟ مگه بار اولمه؟»

بعدتر داستان چنان پیش می‌رود که همین منش اخلاقی و انسانی، خانواده را در معرض خطر و بعدها تروماهای جمعی قرار می‌دهد با این همه اما اشاره به امید و تاب‌آوری، وزن غالب روایت است؛ نویسنده به زیبایی و با ادبیاتی شورانگیز نشان می‌دهد که تا وقتی پدر زنده است از پسِ این مخاطرات، صدای موسیقی شاد، رقص کردی، امید و شور زندگی نیز شعله‌ای‌ست همیشه فروزان در مدار کوچک خانه چنان‌که در میان صدای تیراندازی، صدای قصه گفتن می‌آید، قصه‌هایی خوب و انسانی و مهربان که مدارا و شرافت را یادآوری می‌کنند.  

این‌جا خونه‌ی ما و سرزمین اجدادی ماست

به هر حال افزون بر تاریخ‌گرایی روایت، یکی از وجوه برجسته‌ی «به کودک روی بام» را می‌توان در رویکرد جامعه‌شناسانه‌ی آن به مساله‌ی اقلیت‌بودگی دید؛ جایی که رمان، زندگی یک خانواده‌ی کردتبار را در متن مناسبات پیچیده‌‌ی تاریخی و اجتماعی بازمی‌خواند. در این جهان روایی، خانواده‌ی محوری روایت، نه فقط از حیث قومی، بلکه از منظر مذهبی و نسبتش با ساختار رسمی قدرت نیز در موقعیتی حاشیه‌ای قرار می‌گیرد: دوگانه‌های شیعه-سنی و حکومتی-غیرحکومتی، در کنار شکاف مرکز و پیرامون، وضعیتی می‌سازند که نتیجه‌اش نوعی تنهایی ساختاری و تک‌افتادگی اجتماعی است. این تک‌افتادگی البته در رمان فقط به معنای محرومیت و انزوا نیست، بلکه در لایه‌ای دیگر، به منش و نوعی استغنای درونی نیز بدل می‌شود که بازنمود اصلی آن را چنان‌چه پیش از این نیز نشان داده شد، در وجود و رفتار پدر می‌توان بازجست؛ انگار خانواده، درست در دل همین دورماندگی، شیوه‌ای مستقل برای حفظ شان و هویت خود پیدا می‌کند: «رویا ناگهان سرش را به دوطرف می‌گرداند، مدادرنگی را زمین می‌گذارد و برمی‌گردد سمت پدر: «آغه امروز معلم دینی توی نمازخونه به دستای شیلان خط‌کش زد و گفت: سنی کثیف! دست نگیر و مهر بذار یا نیا نمازخونه.» رنگ از رخ شیلان می‌پرد. چشمانش دودو می‌زنند. نگاهش می‌افتد پایین. شهاب سرش را از روی کتاب برمی‌دارد. پوست طلایی رنگ صورتش سرخ می‌شود. پدر ابروهایش را در هم می‌کشد، عینک را از روی چشم برمی‌دارد، به شیلان نگاه می‌کند: «بابه گیان؟ معلم دینی‌تون اسمش چیه؟» شیلان تنها می‌گوید: «نه! نه.» صدایش خش دارد. رویا با هیجان ادامه می‌دهد: «شیلان هم بهش گفت؛ کثیف کسیه که میاد سر سفره‌ی ما نون و نمک می‌شکنه.»… مامو ریبوار دست‌هایش را به هم می‌زند. خنده سر می‌دهد: «ماله‌که‌می! دختر شجاع خونه! عجب جواب دندان‌شکنی بهش دادی ماموگیان.» شیلان با دهان باز به او نگاه می‌کند. پدر چشم‌هایش را ریز می‌کند. رنگ چشم‌هایش مثل دو پیاله خورشید است. لحظه‌ای سکوت می‌کند و لب‌هایش را به هم می‌فشرد: «این معلم دینی‌تون زن آقای مهاجر نیست؟ که یه شب آزاد دعوتش کرد اینجا؟» شیلان سرش را پایین می‌اندازد: «بله، همونه.» -ای بارک‌الله به شیردختر بابا! پاشو بیا یه بوس به آغه بده… از این‌ها نترس بابه گیان. این‌جا خونه‌ی ما و سرزمین هفت‌پشت اجداد ما بوده.»

اما رمان در همین‌جا متوقف نمی‌ماند و اثر این موقعیت را در ساحت نسل‌ها نیز پی می‌گیرد. اگر در نسل والدین، این انزوا بیشتر با صبوری، سکوت و نوعی سازگاری آمیخته با کرامت و شجاعتی آرام و حق‌خواهانه همراه است، در فرزندان به مرور زمان و با بروز تنش‌های بیشتر، گاه صورتی دیگر به خود می‌گیرد و به سرکشی، نافرمانی و طغیان می‌رسد. به این معنا، «به کودک روی بام» فقط داستان رنج حاشیه‌نشینی نیست بلکه روایت دگرگونی واکنش‌ها به آن نیز هست: از تحمل و تاب‌آوری تا اعتراض و طغیان. همین ظرافت است که به رمان امکان می‌دهد تجربه‌ی اقلیت‌بودگی را نه به عنوان یک امر ثابت، بلکه به مثابه‌ی وضعیتی زنده، پیچیده و نسل‌مند به تصویر بکشد، تداوم بازتاب یک رنج و طغیان سیاسی بر روح و روان یک نسل در طولِ بریده‌ای از تاریخ.

جهان روایی الم و یونسی

اما ژیلا الم در این رویکرد به تاریخ‌نگاری تنها نیست درواقع او را در این تاکید بر اقلیت‌بودگی و زیست حاشیه‌ای در صورت‌بندی روایت داستانی، می‌توان هم‌خانواده‌ی بخشی از جهان روایی نویسندگانی همچون ابراهیم یونسی دانست؛ آن‌جا که روایت، صرفا به بازگویی سرگذشت فردی قانع نیست و از خلال تجربه‌ی زیسته، سازوکارهای فاصله و فرودستی را آسیب‌شناسی می‌کند. یونسی در «مادرم دوبار گریست»، شکاف‌های کرد-فارس و حاشیه-مرکز را چنان برجسته می‌کند که هویت قومی، پیوسته در نسبت با نگاه مسلط و مناسبات قدرت تعریف می‌شود و زخم نابرابری به سطح زندگی روزمره می‌آید؛ یونسی این رویکرد را در دیگر داستان‌هایش و از آن جمله در «گورستان غریبان» نیز پی گرفته است؛ در «گورستان غریبان» بیش از هرچیز دوگانه‌ی مبارز-حکومتی به یک مرزبندی اجتماعی و اخلاقی بدل می‌شود که سرنوشت شخصیت‌ها را رقم می‌زند. رمان ژیلا الم نیز با همین حساسیت، اما در مختصات خود، دوگانه‌ی شیعه-سنی و حکومتی-غیرحکومتی را، در بخشی از گفتمان سیاسی تاریخ ایران، نه به مثابه‌ی برچسب، بلکه به شکل تجربه‌ای ملموس از تک‌افتادگی و تنهایی و هم‌زمان نوعی استغنا و اتکای به خویش، روایت می‌کند. روایتی که در دل خود قصه‌گوی دردمندی‌های آدم‌هایی می‌شود که در یک جغرافیا و فراتر از آن در یک خانواده و طایفه زندگی می‌کنند و مبارزات سیاسی و ایدئولوژی آن‌ها را به تدریج از هم دور می‌کند، چنان دور که در برابر یکدیگر اسلحه‌شان را نیز از غلاف به درآورند و در برابر یکدیگر بایستند.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی