بازمانده دو جهان: سرگشتگی «پروانه» در داستانی از شهرنوش پارسی‌پور، با اجرای سارا بریار بر اساس متنی از حسین نوش‌آذر

داستان «در خود نشستن» از شهرنوش پارسی‌پور، یک داستان نمونه است. بسیاری از مضامین این داستان در آثار شهرنوش پارسی‌پور تکرار شده‌اند. «در خود نشستن» با ترسیم سفر زنی به نام «پروانه» که میان دو جهانِ ازهم‌گسسته سرگردان است، چهره‌ای تراژیک از «تبعید» یک زن را به تصویر می‌کشد؛ تبعیدی که نه فقط در جابه‌جایی جغرافیایی، که در لایه‌های سیاسی، جنسی و عاطفی شخصیت او ریشه دوانده است. اکنون، با اجرای سارا بریار و بر اساس متنی از حسین نوش‌آذر، در برنامه «آوا و نوا» به کندوکاو این سرگشتگی وجودی می‌پردازیم؛ پروانه، میان ایرانِ سرکوبگر و آمریکای بی‌تعلق، نه قهرمان است و نه قربانی صرف، بلکه بازمانده‌ای از مدرنیته‌ای شکست‌خورده که تنهایی را به حصرِ شرم ترجیح می‌دهد.

متن پادکست:

سلام به شما شنوندگان عزیز بانگ‌نوا. شهرنوش پارسی‌پور، نویسنده سرشناس درگذشت. یکی از مهم‌ترین داستان‌های او که کمتر هم شناخته و خوانده شده داستان در خود نشستن است.  پروانه، زنی ایرانی که سال‌ها پیش بعد از انقلاب و تجربه‌ی زندان، از ایران فاصله گرفته و به آمریکا رفته. حالا با مرگ ناگهانی همسرش، حبیب، با تابوت او در هواپیما به سمت ایران پرواز می‌کند.

این داستان فقط یک سفر برای تشییع جنازه نیست. سفری است در عمق ذهن و تنهایی یک زن که میان دو جهان گیر کرده.  داستان از نظر زمانی، خطی اما شکسته است. مثل جریان سیال ذهن. زمانِ حالِ داستان، در طول پرواز هواپیماست. پروانه مست و غمگین، ویسکی می‌خورد و به انبار هواپیما فکر می‌کند که برود کنار تابوت حبیب بخوابد.

اما هر جرعه ویسکی، دریچه‌ای به گذشته باز می‌کند: انقلاب، زندان، شرم از خودارضایی، تنهایی در آمریکا، عشق کوتاه به حبیب و مرگ او. راوی سوم شخص است، اما فقط درون ذهن پروانه می‌ماند. انگار ما داریم صدای ذهن او را می‌شنویم. اضطراب او، تنفر از خودش، نیاز عاطفی‌اش را بی‌واسطه حس می‌کنیم.

لحن داستان تلخ و روان‌شناختی است، اما نمادها هم آرام آرام کار می‌کنند: تابوت، هواپیما، یخ، ویسکی… همه حس معلق بودن بین زندگی و مرگ را تقویت می‌کنند.

در ظاهر، پیرنگ داستان ساده است: زنی می‌رود که همسرش را در ایران دفن کند. اما در باطن، داستان سفر سرخوردگی پروانه است. سرخوردگی از میهن، از بدن، از عشق و حتی از ایمان.

پروانه پر از تناقض است. به خدا اعتقاد دارد اما نماز نمی‌خواند. از خودارضایی متنفر است اما به آن پناه می‌برد. خانواده را آرمان می‌داند اما در تنهایی مطلق در آمریکا زندگی می‌کند. این تناقض‌ها او را به شخصیتی تراژیک تبدیل کرده‌اند: زنی که بین خواستن تعلق و نیاز به رهایی گیر کرده.

فضا هم دو قطبی است: ایرانِ بسته، سرکوبگر، پر از زندان، کمیته و بازرسی پاسداران. در مقابل، آمریکاِ باز، بی‌قید، اما سرد و تنها. نقطه اوج داستان نه مرگ حبیب، بلکه تصمیم نهایی پروانه است. او بعد از خاکسپاری و مواجهه دوباره با فضای سرکوب، انتخاب می‌کند به آمریکا برگردد. مرگ در آزادی را به زندگی در حصر و شرم ترجیح می‌دهد. این پایان، داستان را از یک درام عاشقانه به نقد وجودگرایانه و اجتماعی تبدیل می‌کند. پروانه نه قهرمان است، نه قربانی ساده. او بازمانده‌ای است از مدرنیته‌ی شکست‌خورده ایرانی.

 تبعید در این داستان فقط جابه‌جایی جغرافیایی نیست. یک وضعیت وجودی است. پروانه بین دو نظام گفتمانی ناسازگار معلق مانده: ایران پس از انقلاب و آمریکای لیبرال.

تبعید او سه لایه دارد:

اول، تبعید سیاسی. او در جوانی آرمان‌خواه بود، به چپ‌ها  نزدیک شد، اما با این تکلیف که پوستر شان کانری را پاره کند و بعد در زندان  به‌خاطر نماز خالصانه‌اش، از سیستم طرد شد.

دوم، تبعید جنسی و بدنی. بدن زن در ایران عرصه کنترل است. حجاب اجباری، بازرسی گمرک، تذکر پوشش، حتی بازداشت به‌خاطر نشستن در کافه با مرد. خودارضایی برای او نه فقط عمل خصوصی، بلکه ننگ اجتماعی است که او را به مرز جنون می‌برد.

سوم، تبعید عاطفی و هویتی. حتی وقتی به آمریکا می‌رسد و با حبیب ازدواج می‌کند، مرگ او همه چیز را دوباره به هم می‌ریزد.

در آمریکا آزادی هست، اما تنهایی هم هست. آزادی منفی (نبود مانع) هست، اما آزادی مثبت (تعلق و معنا) کم است. پروانه تنهایی را می‌پذیرد، ماشین می‌خرد، کار می‌کند، تلویزیون نگاه می‌کند، اما هیچ‌کدام به او هویت نمی‌دهد. فقط بقا را ممکن می‌کند.

دیدار با نسترن، دوستش که با شوهر آمریکایی ثروتمند زندگی می‌کند، شکاف طبقاتی میان مهاجران را نشان می‌دهد. پروانه حتی در جمع مهاجران هم در حاشیه‌ است.

پروانه هر دو نظام را نقد می‌کند. ایران را به‌خاطر تحمیل معنا و ایدئولوژی، آمریکا را به‌خاطر بی‌معنایی و تنهایی. او مثل «روشنفکر آواره» ادوارد سعید، از بیرون به هر دو نگاه می‌کند.

این دقیقاً تصویر دیاسپورای ایرانی است: همیشه در جایی که نیستی وطن داری، و در جایی که هستی غریبه‌ای. پروانه قهرمان نمی‌شود. فقط یاد می‌گیرد با «نبودن در هیچ‌جا» کنار بیاید و به زندگی معلقش ادامه دهد.

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی