ساندرا سیسنروس: «جویبار زنی که فریاد می‌زند» به ترجمه میترا داوودی

ساندرا سیسنروس، نویسنده، شاعر و فعال فرهنگی مکزیکی-آمریکایی، یکی از چهره‌های برجسته ادبیات معاصر آمریکای لاتین و ادبیات فمینیستی به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۵۴ در شیکاگو به دنیا آمد و در خانواده‌ای پرجمعیت و مهاجر بزرگ شد. تجربیات او از زندگی در محله‌های فقیرنشین و هویت دوگانه‌اش به عنوان یک زن مکزیکی-آمریکایی، تأثیر عمیقی بر آثارش گذاشت. سیسنروس در داستان‌ها و اشعارش با به مسائلی مانند هویت، جنسیت، طبقه اجتماعی و فرهنگ می‌پردازد.
معروف‌ترین اثر سیسنروس، رمان «خانه در خیابان مینگو» (The House on Mango Street)، است که در سال ۱۹۸۴ منتشر شد. این کتاب، که به سبک داستان‌های کوتاه به هم پیوسته نوشته شده، زندگی یک دختر نوجوان مکزیکی-آمریکایی به نام اسپرانسا را روایت می‌کند. اسپرانسا با رویاها و آرزوهایش برای فرار از فقر و محدودیت‌های جامعه‌اش، به نمادی از مقاومت و امید تبدیل می‌شود. این کتاب به دلیل زبان ساده و در عین حال شاعرانه‌اش، به یکی از آثار کلاسیک ادبیات آمریکای لاتین تبدیل شده و در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس می‌شود.
سیسنروس در مجموعه داستان‌های کوتاه «جویبار زنی که فریاد می‌زند و داستان‌های دیگر» (Woman Hollering Creek and Other Stories)، که در سال ۱۹۹۱ منتشر شد، به زندگی زنان مکزیکی-آمریکایی و چالش‌های آن‌ها در مواجهه با سنت‌ها، مهاجرت و نابرابری‌های جنسیتی می‌پردازد. داستان‌های این مجموعه، با ترکیبی از واقعیت و خیال، تصویری روشن از زندگی زنان در مرز دو فرهنگ ارائه می‌دهند.
ساندرا سیسنروس علاوه بر داستان‌نویسی، شاعری توانا نیز هست. مجموعه‌های شعر او، مانند «بد بویز» (Bad Boys)، «راه‌های شیطانی من» (My Wicked, Wicked Ways)، و «زن هرزه» (Loose Woman)، با زبانی صریح و احساسی، تجربیات شخصی و اجتماعی او را بازتاب می‌دهند.
سیسنروس در طول زندگی حرفه‌ای خود، جوایز متعددی از جمله جایزه کتاب آمریکا (American Book Award) و بورسیه مک‌آرتور (MacArthur Fellowship) را دریافت کرده است. او نه تنها به عنوان یک نویسنده، بلکه به عنوان یک فعال فرهنگی و مدافع حقوق زنان و مهاجران نیز شناخته می‌شود. آثار او، با تمرکز بر صدای زنان و افراد حاشیه‌نشین، به گسترش ادبیات چندفرهنگی و افزایش آگاهی درباره مسائل اجتماعی کمک کرده‌اند.
ساندرا سیسنروس امروزه در سن آنتونیو، تگزاس، زندگی می‌کند و به نوشتن و فعالیت‌های فرهنگی ادامه می‌دهد. او با نثری زیبا و تأثیرگذار، خوانندگان را به دنیای‌هایی می‌برد که در آن‌ها هویت، عشق، و مقاومت در مرکز توجه قرار دارند.

روزی که دون سِرافین به خوان پدرو مارتینِز سانچِز اجازه داد که کلئوفیلاس انریکتا دِلئون هرناندِز را به عنوان عروس خود بردارد و از آستانه خانه پدرش عبور دهد، از چندین مایل جاده خاکی و چندین مایل جاده آسفالت‌شده، از مرزی عبور کنند و به شهری در آن سوی مرز برسند،‌ همان‌جا بود که پدرش پیش‌بینی کرد صبحی خواهد آمد که دخترش دستش را روی چشمانش می‌گیرد، به سمت جنوب نگاه می‌کند و آرزو می‌کند به روزهایی بازگردد که پر از کارهای بی‌پایان بود با شش برادر بی‌عرضه و غرغرهای یک پیرمرد.

پدرش در هیاهوی خداحافظی گفته بود: من پدر تو هستم و هرگز تو را رها نخواهم کرد. وقتی او را در آغوش گرفت و سپس رهایش کرد، این را گفته بود، نه؟ در آن لحظه، کلئوفیلاس سرگرم پیدا کردن چِلا، ندیمه عروسش بود…

کلئوفیلاس تا مدت‌ها حرف‌هایی را پدرش موقع خداحافظی گفته بود به یاد نمی‌آورد. حالا که خودش مادر شده بود، وقتی که او و خوان پدریتو کنار جویبار می‌نشستند و به این فکر می‌کردند که چطور وقتی مردی و زنی همدیگر را دوست دارند، گاهی آن عشق خراب می‌شود، آن حرف‌ها را به یاد می‌آورد. گفته بود: «من پدر تو هستم، هرگز تو را رها نخواهم کرد.» عشق پدر و مادر به فرزند، یا عشق فرزند به پدر و مادر، چیز دیگری است.

 کلئوفیلاس شب‌ها وقتی خوان پدرو به خانه نمی‌آمد، به این چیزها فکر می‌کرد. در سمت خودش روی تخت دراز می‌کشید و به صدای غرش جاده‌ی بین‌ایالتی گوش می‌داد، صدای پارس سگی در دوردست، و صدای خشا‌خش درختان پکان که مثل صدای دامن‌های سفت زنان قدیمی، ش-ش-ش، ش-ش-ش-‌کنان به گوش می‌رسید و او را آرام می‌کرد تا به خواب برود.

در شهری که او بزرگ شده بود، جز همراهی عمه‌ها و مادرخوانده‌ها به خانه‌ی این و آن برای بازی ورق کار زیادی برای انجام دادن نبود. گاهی هم پیاده‌روی به سینما تا فیلم هفته را دوباره ببینند، با لکه‌هایی روی صفحه و یک مو که به طرز آزاردهنده‌ای روی پرده می‌لرزید. یا به مرکز شهر بروند تا میلک‌شیک سفارش دهند که بعد فردای آن روز به صورت جوشی روی کمرشان ظاهر شود. یا به خانه دوست‌دخترشان بروند تا آخرین قسمت تله‌نوِلا[1] را تماشا کنند و سعی کنند طرز آرایش و شانه کردن موهای زنان در این سریال‌ها را تقلید کنند.

اما چیزی که کلئوفیلاس منتظرش بود، شور و اشتیاق بود. آن را نجوا کرده و برای آن آه کشیده و خندیده بود. از زمانی که به اندازه‌ی کافی بزرگ شده بود تا به ویترین‌های لباس عروسی و پروانه‌ها و توری تکیه دهد، منتظر شور و اشتیاق بود. نه از آن نوعی که روی جلد مجله‌های «آلارما!»[2] می‌بینید، که در آن عاشق با چنگال خون‌آلودی که برای حفظ آبرویش از آن استفاده کرده، عکس گرفته است. بلکه شور و اشتیاق در خالص‌ترین و شفاف‌ترین شکلش. از آن نوع که کتاب‌ها و آهنگ‌ها و تله‌نوِلاها توصیف می‌کنند، وقتی کسی سرانجام عشق بزرگ زندگی‌اش را پیدا می‌کند و هر کاری که می‌تواند، به هر قیمتی هم که باشد برای وصال او انجام می‌دهد.

عنوان تله‌نوِلای محبوب فعلی او «تو یا هیچ‌کس» بود. لوسیا مندز زیبا که باید با تمام سختی‌های عاطفی کنار بیاید، جدایی و خیانت، و عشق، همیشه عشق که مهم‌ترین چیز است. و آیا لوسیا مندز را در تبلیغات آسپرین بایر دیده‌اید؟ آیا او موهایش را رنگ می‌کند؟ کلئوفیلاس می‌خواهد به داروخانه برود و یک محلول رنگ مو بخرد؛ دوستش چلا موهای کلئوفیلاس را رنگ می‌کند. چندان سخت نیست.

 شما قسمت دیشب را ندیدید که لوسیا اعتراف کرد او را بیشتر از هر کس دیگری در زندگی‌اش دوست دارد. در زندگی‌اش! و او آهنگ «تو یا هیچ‌کس» را در ابتدا و انتهای برنامه می‌خواند. «تو یا هیچ‌کس». باید زندگی‌ات را این‌گونه سامان بدهی، این‌طور فکر نمی‌کنی؟ تو یا هیچ‌کس. چون رنج کشیدن برای عشق خوب است. درد هم یک جورهایی، در نهایت شیرین است.

سگوئین[3]. او از طنین این کلمه خوشش آمده بود. دور و دوست‌داشتنی. برخلاف مونکلووا. کواهیلا که زشت بود.[4]

سگوئین، تگزاس. حلقه‌ای نقره‌ای و زیبا. صدای به هم خوردن سکه‌ها. او می‌توانست لباس‌هایی مثل زنان در تلویزیون بپوشد، مثل لوسیا مندز. و خانه‌ای دوست‌داشتنی داشته باشد، و آیا چلا حسودی نمی‌کرد؟

و بله، آنها تمام راه را تا لارِدو رانندگی خواهند کرد تا لباس عروسی‌اش را تهیه کنند. این چیزی است که فعلا در حد حرف مطرح شده. خوان پدرو می‌خواهد فوراً ازدواج کند، بدون نامزدی طولانی، چون نمی‌تواند زیاد از کار مرخصی بگیرد. او در سگوئین موقعیت بسیار مهمی دارد، با… یک کارخانه آبجوسازی، فکر کنم. یا لاستیک‌سازی؟ بله، او باید برگردد. پس آنها در بهار ازدواج خواهند کرد، وقتی که به پدرو  مرخصی بدهند، و سپس با وانت جدیدش – آن را دیده‌اید؟- به خانه‌ی جدیدشان در سگوئین خواهند رفت. خب البته تازه‌ساز نیست، اما آنها خانه را دوباره رنگ خواهند زد. می‌دانید، نو‌عروس‌. رنگ جدید و مبلمان جدید. چرا که نه؟ او از پسش برمی‌آید. و بعداً شاید یک یا دو اتاق برای بچه‌ها اضافه کنند. خداوند به آنها فرزندان زیادی عطا کند.

خب، خواهید دید، کلئوفیلاس همیشه با چرخ خیاطی‌اش خیلی خوب بوده. کمی صدای ررر، وری، ررر که از چرخ بلند می شود و بعدش هم صدای زاس! معجزه. او همیشه خیلی باهوش بوده، آن دختر. بی‌چاره که حتی مادر نداشت که به او توصیه‌های لازم برای شب زفاف را کند. خب، خدا به او کمک کند. با پدری که سری مثل الاغ دارد، و آن شش برادر دست و پا چلفتی. خب، چه فکر می‌کنید! بله، من به عروسی می‌روم. البته! لباسی که می‌خواهم بپوشم فقط نیاز به کمی تغییر دارد تا به روز شود. ببینید، دیشب یک مدل جدید دیدم که فکر کردم به من می‌آید. آیا قسمت دیشب «ثروتمندان هم گریه می‌کنند» را دیدید؟ خب، آیا متوجه لباسی که مادر پوشیده بود شدید؟

لا گریتونا.[5] چه اسم خنده‌داری برای چنین جویبار زیبایی. اما این چیزی بود که به جویباری که پشت خانه جریان داشت می‌گفتند. هرچند کسی نمی‌توانست بگوید زن از خشم فریاد زده یا از درد. مردم محلی فقط می‌دانستند جویباری که در راه سن آنتونیو از آن عبور می‌کنند، و سپس در راه بازگشت، به نام «زن فریادزن» نامیده می‌شود، اسمی که هیچ‌کس از این اطراف آن را زیر سوال نمی‌برد، چه برسد به اینکه آن را بفهمد. خب، از زمان سرخ‌پوستان، کی می‌داند، مردم شهر شانه بالا می‌انداختند، چون برای زندگی‌شان مهم نبود که این جویبار کوچک چگونه به این اسم عجیب و غریب نامیده شده است.

ترینی، مسئول رختشویی ؟  هر وقت که به کلئوفیلاس بقچه می‌داد یا به خاطر چیزی سرش فریاد می‌زد با همان زبان خشن همیشگی‌اش می‌پرسید: «چرا می‌خواهی بدانی؟ اول به خاطر اینکه بیش از حد صابون در ماشین‌ها می‌ریخت. بعد، به خاطر نشستن روی ماشین لباس‌شویی. و بعدتر، بعد از به دنیا آمدن خوان پدریتو، به خاطر اینکه نمی‌فهمید در این کشور نمی‌توانی بگذاری بچه‌ات بدون پوشک و با کون برهنه بیرون راه برود، این خوب نبود، می‌فهمی؟ خب.

کلئوفیلاس چطور می‌توانست به زنی مثل او توضیح دهد که چرا اسم «زن فریادزن» او را مجذوب خود کرده بود. خب، صحبت کردن با ترینی فایده‌ای نداشت.

از طرف دیگر، زن‌های همسایه بودند، یکی در هر طرف. در خانه‌ای که آنها در نزدیکی جویبار اجاره کرده بودند، دو زن همسایه زندگی می‌کردند: زن سولِداد در سمت چپ و زن دولورِس در سمت راست. سولِداد دوست داشت خود را بیوه بنامد، هرچند چگونگی بیوه شدنش یک راز بود. شوهرش یا مرده بود، یا با زنِ هرزه‌ای از یخ‌فروشی فرار کرده بود، یا فقط یک بعدازظهر برای خرید سیگار رفته بود و هرگز برنگشته بود. سخت بود بگوییم کدام یک، چون سولِداد، به طور کلی، از او حرفی نمی‌زد.

در خانه‌ی دیگر، خانم دولورِس زندگی می‌کرد، مهربان و بسیار دوست‌داشتنی، اما خانه‌اش بوی عود و شمع‌هایی می‌داد که به طور مداوم روی محراب‌ها می‌سوختند تا یاد دو پسری را زنده نگه دارند که در جنگ آخر مرده بودند و یک شوهر که اندکی پس از آن از غصه دق کرده بود. خانم دولورِس وقت خود را بین یادبود این مردان و باغش تقسیم می‌کرد، باغی که به خاطر آفتاب‌گردان‌های بلندش معروف بود، آنقدر بلند که باید با دسته‌ی جارو و تخته‌های قدیمی نگه‌داری می‌شدند؛ گل‌های تاج‌خروس قرمز و خونین که رنگی شبیه به خون قاعدگی داشتند؛ و به ویژه گل‌های رز که بوی غم‌انگیزشان کلئوفیلاس را به یاد مردگان می‌انداخت. هر یکشنبه، خانم دولورِس زیباترین این گل‌ها را می‌چید و روی سه سنگ قبر ساده در گورستان سگوئین می‌چید.

همسایه‌ها، سولِداد و دولورِس، شاید زمانی نام جویبار را قبل از اینکه انگلیسی شود می‌دانستند، اما حالا نمی‌دانستند. آنها بیش از حد مشغول یادآوری مردانی بودند که به دلایل مختلف رفته بودند و هرگز برنمی‌گشتند.

درد یا خشم؟ کلئوفیلاس وقتی برای اولین بار به عنوان یک تازه‌عروس از روی پل رد شد و خوان پدرو  جویبار را نشانش داد، از خودش پرسید. خوان پدرو  گفته بود: «لا گریتونا»،  و کلئوفیلاس خندیده بود. اسم خنده‌داری بود برای جویباری اینقدر زیبا و پر از «خوشبختی ابدی».

اولین بار آنقدر یکه خورده بود که فریاد نزده یا از خود دفاع نکرده بود. همیشه گفته بود اگر مردی، هر مردی، به او ضربه بزند، مقابله به مثل خواهد کرد.

اما وقتی آن لحظه رسید، و او یک بار، و بعد دوباره، و دوباره به او سیلی زد، تا لبش شکافت و خونی به رنگ ارکیده جاری شد، مقابله نکرد، به گریه نیفتاد، فرار نکرد، همان‌طور که وقتی چنین صحنه‌هایی را در تله‌نوِلاها می‌دید، تصور می‌کرد اگر کتکش بزنند، ممکن است چنین واکنشی نشان بدهد.

در خانه‌ی خودش، والدینش هرگز دست روی یکدیگر یا فرزندانشان بلند نکرده بودند. هرچند اعتراف می‌کرد که شاید به عنوان تنها دختر خانواده کمی لوس بار آمده بود، «لا کونسِنتیدا»، شاهزاده‌ی خانه، و با این حال چیزهایی بود که هرگز تحمل نمی‌کرد. هرگز.

در عوض، وقتی برای اولین بار اتفاق افتاد، وقتی آنها به تازگی زن و شوهر شده بودند، آنقدر یکه خورده بود که بی‌حرکت و بی‌حرف مانده بود. کاری نکرد جز اینکه دستش را به سمت گرمای روی دهانش برد و به خون روی دستش خیره شد، گویی حتی آن موقع هم نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده.

نمی‌توانست به چیزی فکر کند. چیزی هم نگفت. فقط موهای فر و تیره‌ی مردی را نوازش کرد که مانند یک کودک گریه می‌کرد، اشک‌های پشیمانی و شرم، این بار و هر بار.

مردان در دکان یخ‌فروشی. در سال اول ازدواجش که هنوز تازه‌عروس بود و دعوت می‌شد و همراه شوهرش می‌رفت، کنار صحبت‌های آنها ساکت می‌نشست، منتظر می‌ماند و یک آبجو می‌خورد تا گرم شود، یک دستمال کاغذی را به شکل گره درمی‌آورد، بعد یکی دیگر را به شکل بادبزن، یکی را به شکل گل رز، سر تکان می‌داد، لبخند می‌زد، خمیازه می‌کشید، مودبانه می‌خندید، در لحظات مناسب می‌خندید، به آستین شوهرش تکیه می‌داد، آرنجش را می‌گرفت، و در نهایت خوب یاد گرفته بود که پیش‌بینی کند صحبت‌ها به کجا خواهد کشید، از آنچه که می‌توانست بفهمد، نتیجه می‌گرفت که هر کدام از مردها هر شب سعی می‌کند حقیقتی را پیدا کند که مانند سکه‌ی طلایی در کف دریا خوابیده است.

آنها می‌خواهند آنچه را که به خودشان می‌گویند برای یکدیگر بیان کنند. اما چیزی که مانند بادکنک هلیوم به سقف مغز برخورد می‌کند، هرگز راهی برای بیرون آمدن پیدا نمی‌کند. حباب می‌زند و بالا می‌آید، در گلو غرغر می‌کند، روی سطح زبان می‌غلطد، و از میان لب‌ها به شکل آروغ بیرون می‌زند.

اگر خوش‌شانس باشند، در پایان یک شب طولانی اشک‌هایی جاری می‌شود. در هر لحظه، مشت‌ها سعی می‌کنند حرف بزنند. آنها سگ‌هایی هستند که دنبال دم خود می‌دوند قبل از اینکه بخوابند، سعی می‌کنند راهی، مسیری، راه فراری پیدا کنند، و در نهایت – آرامش بگیرند.

گاهی صبح‌ها قبل از اینکه چشمانش را باز کند، یا بعد از اینکه عشق‌بازی را تمام می‌کنند، یا گاهی وقتی او فقط روبرویش پشت میز نشسته و تکه‌های غذا را در دهان می‌گذارد و می‌جود، کلئوفیلاس با خودش فکر می‌کند، این مردی است که تمام عمرم منتظرش بودم.

نه اینکه مرد بدی باشد. او باید به خودش یادآوری کند که چرا او را دوست دارد، وقتی پوشک بچه را عوض می‌کند، یا وقتی کف حمام را تی می‌کشد، یا سعی می‌کند پرده‌هایی برای درهایی که در ندارند بدوزد، یا لباس‌ها را سفید کند. یا کمی تعجب کند وقتی او به یخچال لگد می‌زند و می‌گوید از این خانه‌ی مزخرف متنفر است و می‌رود جایی که مزاحم گریه‌های بچه و سوالات مشکوک او و درخواست‌هایش برای تعمیر این و آن نشود، چون اگر ذره‌ای عقل داشت می‌فهمید که او قبل از خروسخوان بیدار شده تا لقمه نانی درآورد و غذایی برای شکم او و سقفی بالای سرشان فراهم کند و فردا صبح دوباره باید زود بیدار شود، پس چرا نمی‌توانی فقط مرا به حال خود بگذاری، زن؟

او خیلی قدبلند نیست، نه، و شبیه مردان تله‌نوِلاها هم نیست. صورتش هنوز از آکنه جای زخم دارد. و از همه‌ی آبجوهایی که می‌نوشد کمی شکم آورده. خب، او همیشه تنومند بوده.

این مردی که می‌گوزد و آروغ می‌زند و خروپف می‌کند، اما در همان حال می‌خندد و می‌بوسد و او را در آغوش می‌گیرد. این شوهر که هر صبح ریش‌هایش را در روشویی پیدا می‌کند و کفش‌هایش را هر شب می‌بایست در هوای آزاد بگذارد، این شوهری که در انظار عمومی ناخن‌هایش را می‌گیرد، با صدای بلند می‌خندد، مثل یک گاریچی ناسزا می‌گوید و اصرار دارد که هر وعده‌ی شام در یک بشقاب تمیز سرو شود، درست مثل خانه‌ی مادرش، به محض اینکه به خانه می‌رسد، چه سر وقت و چه مواقعی که دیر کرده، و اصلاً هیچ علاقه‌ای به موسیقی یا تله‌نوِلاها یا رمانتیک‌بازی یا گل‌های رز یا ماهی که مثل مروارید بر فراز جویبار شناور است ندارد، یا حتی اگر از پنجره‌ی اتاق خواب نور ماه به درون بتابد، می‌گوید پرده‌ها را بکش و دوباره بخواب، این مرد، این پدر، این رقیب، این نگهبان، این ارباب، این استاد، این شوهر تا ابد.

تردید. نازک به اندازه‌ی یک مو. یک فنجان شسته‌شده که برعکس روی قفسه گذاشته شده بود. رژ لب، پودر بدن و برس موهایش که در حمام به شکلی متفاوت چیده شده بودند.

نه. این‌ها خیالبافی بود. خانه همان‌طور بود که همیشه بود. هیچ چیز.

بازگشت به خانه از بیمارستان با پسر تازه متولد شده‌شان، همراه شوهرش. چیزی آرام‌بخش در پیدا کردن دمپایی‌ها زیر تخت، لباس خانه‌ی رنگ‌و‌رو‌رفته‌ای که روی قلاب حمام گذاشته بود. بالشش. تختشان. بازگشت شیرین به خانه. شیرین مثل بوی پودر صورت در هوا، یاسمن، نوشیدنی چسبناک.

اثر انگشت لکه‌دار روی در. سیگار خردشده در لیوان. چین‌و‌چروکی در مغز که به یک خط تبدیل می‌شود.

گاهی به خانه پدرش فکر می‌کند. اما چطور می‌تواند به آنجا برگردد؟ چه سرافکندگی‌ای. همسایه‌ها چه خواهند گفت؟ برگشتن به خانه با یک بچه به بغل و یکی دیگر در راه. شوهرت کجاست؟

شهر شایعه‌پردازان. شهر غبار و ناامیدی که او آن را با شهر شایعه‌پردازان عوض کرده است. شهر غبار، ناامیدی. خانه‌ها شاید کمی دورتر از هم هستند، اما به خاطر آن حریم خصوصی بیشتری وجود ندارد. هیچ میدان سرسبزی در وسط شهر وجود ندارد، اما نجواها به وضوح شنیده می‌شود. هیچ روی پله‌های کلیسا، یکشنبه‌ها پچ‌پچی در کار نیست، اینجا پچ‌پچ‌ها از غروب در دکان یخ‌فروشی شروع می‌شود.

این شهر با غرور احمقانه‌اش برای یک گردوی برنزی به اندازه‌ی یک کالسکه‌ی بچه در مقابل شهرداری. مغازه‌ی تعمیر تلویزیون، داروخانه، ابزارفروشی، خشک‌شویی، کایروپراکتیک، فروشگاه مشروبات الکلی، وثیقه‌ها، مغازه‌ی خالی، و هیچ، هیچ، هیچ چیز جالبی. هیچ جایی که بتوان حداقل پیاده رفت. چون شهرها اینجا طوری ساخته شده‌اند که باید به شوهرها وابسته باشی. یا در خانه بمانی. یا رانندگی کنی. اگر به اندازه‌ی کافی پول داری که ماشین خودت را داشته باشی، اجازه داری رانندگی کنی.

هیچ جایی برای رفتن وجود ندارد. مگر اینکه همسایه‌ها را حساب کنی. سولِداد در یک طرف، دولورِس در طرف دیگر. یا جویبار.

بعد از تاریکی هوا آنجا نرو، دخترم. نزدیک خانه بمان. برای سلامتی خوب نیست. بدشانسی. هوای بد. تو و بچه مریض خواهید شد. اگر در تاریکی پرسه بزنی، ترس به دلت می‌افتد، و بعد خواهی دید که چقدر حق با ما بود.

جویبار گاهی تابستان‌ها در حد یک گودال گلی‌ست، هرچند حالا در بهار، به خاطر باران‌ها، بزرگ و سرزنده است، با صدای نقره‌فام مخصوص به خودش، که سراسر روز و سراسر شب تو را می‌خواند. آیا این لا لورونا است، زن گریان؟ لا لورونا، که بچه‌های خودش را در آب غرق کرد. شاید لا لورونا کسی است که جویبار به نام او نامیده شده است، او فکر می‌کند، و تمام داستان‌هایی که در کودکی یاد گرفته بود را به یاد می‌آورد.

لا لورونا که او را صدا می‌زند. او مطمئن است. کلئوفیلاس پتوی دونالد داک بچه را روی چمن می‌گذارد. گوش می‌دهد. آسمان روز که به شب تبدیل می‌شود. بچه که چمن‌ها را  مشت می‌کند و می‌خندد. لا لورونا. آیا چیزی به آرامی این جویبار، زنی را در تاریکی زیر درختان بکشاند.

چیزی که بهش نیاز دارد… و حرکتی کرد چنانکه گویی می‌خواهد باسن زنی را به سمت کشاله‌ی رانش بکشد. گفت ماکسیمیلیانو، احمق بدبوی آن طرف خیابان، و مردان خندیدند، اما کلئوفیلاس فقط غر زد، «گروسرا»[6]، و به شستن ظرف‌ها ادامه داد.

کلئوفیلاس می‌دانست که او این را گفت نه به خاطر اینکه حقیقت داشت، بلکه بیشتر به خاطر اینکه نیاز داشت با یک زن بخوابد، به جای اینکه هر شب در  دکان یخ‌فروشی میخوارگی کند و تنها به خانه برگردد.

ماکسیمیلیانو که شایعه بود در بحث بر سر دکان یخ‌فروشی همسرش را که با یک تی به سمتش حمله کرده بود کشته بود. گفته بود: «مجبور شدم شلیک کنم، او مسلح بود.»

خنده‌های آنها بیرون پنجره‌ی آشپزخانه. شوهرش، دوستانش. مانولو، بتو، افراین، ال پریکو. ماکسیمیلیانو.

آیا کلئوفیلاس همان‌طور که شوهرش همیشه می‌گفت باز هم داشت اغراق می‌کرد؟ به نظر می‌رسید روزنامه‌ها پر از چنین داستان‌هایی بودند. جنازه‌ی این زن که در کنار جاده‌ی بین‌ایالتی پیدا شد. این یکی که از ماشین در حال حرکت پرتش کرده بودند بیرون. جسد این یکی، این یکی که بیهوش بود، این یکی که سیاه و کبود شده بود. شوهر سابقش، شوهرش، معشوقش، پدرش، برادرش، عمویش، دوستش، همکارش. همیشه. اخبار هولناک مشابه در صفحات روزنامه‌ها. او یک لیوان را برای لحظه‌ای زیر آب کف‌آلود فروبرد و لرزید.

 یک کتاب پر کرده بود. کتاب او بود. از آن طرف اتاق. یک جای داغ روی گونه. او می‌توانست ببخشدش. اما چیزی که بیشتر آزارش می‌داد این بود که آن کتاب مال او بود، یک داستان عاشقانه از کورین تلادو، چیزی که حالا بیشتر از همه دوست داشت، حالا که در ایالات متحده زندگی می‌کرد، بدون تلویزیون، بدون تله‌نوِلاها.

مگر گاهی وقتی شوهرش دور بود و او می‌توانست سریال‌ ببیند، چند قسمتی که در خانه‌ی همسایه‌ی سولِداد دیده بود، چون دولورِس به این چیزها علاقه‌ای نداشت، هرچند سولِداد به اندازه‌ی کافی مهربان بود که تعریف کند در فلان قسمت از «ماریا دِ نادیه» چه اتفاقی افتاده بود، دختر فقیر آرژانتینی که بدشانسی آورده بود و عاشق پسر زیبای خانواده‌ی آروچا شده بود، همان خانواده‌ای که برایشان کار می‌کرد، زیر سقفشان می‌خوابید و کف‌های خانه‌شان را جارو می‌کرد، در حالی که در همان خانه، با جاروهای گردوغبار و تمیزکننده‌های کف به عنوان شاهد، خوان کارلوس آروچا، مردی با فک‌ مربع‌شکل، کلمات عاشقانه‌اش را بیان کرده بود: «دوستت دارم، ماریا، به من گوش کن، عزیزم»، اما این او بود که مجبور بود بگوید:  «نه، نه، ما از یک طبقه نیستیم»، و به او یادآوری کند که شایسته نیست که او عاشقش شود و در حال قلبش داشت می‌شکست. می‌توانی تصور کنی؟

کلئوفیلاس فکر می‌کرد زندگی‌اش باید مثل یک تله‌نوِلا باشد، فقط حالا قسمت‌ها غم‌انگیزتر و غم‌انگیزتر می‌شدند. و هیچ تبلیغاتی هم بین آن‌ها برای ایجاد تنوع و خنده وجود نداشت. و هیچ پایان خوشی نیز در چشم‌انداز نبود. وقتی با بچه کنار جویبار پشت خانه نشسته بود، به این چیزها فکر می‌کرد. کلئوفیلاس دِ…؟ اما به نوعی باید اسمش را به تاپازیو، یا یسنیا، کریستال، آدریانا، استفانیا، آندریا تغییر می‌داد، چیزی شاعرانه‌تر از کلئوفیلاس. همه‌چیز برای زنانی با اسم‌های جواهرمانند اتفاق می‌افتاد. اما برای یک کلئوفیلاس چه اتفاقی می‌افتاد؟ هیچ. فقط یک ترک روی صورت.

 دکتر گفته بود باید برود آنجا که مطمئن شود جنین سالم است، تا وقتی به دنیا می‌آید مشکلی پیش نیاید، و روی کارت نوبت نوشته بود سه‌شنبه‌ی آینده. آیا او لطفاً می‌تواند لطفاً او را ببرد؟ و همین.

نه، او به آن ماجرا اشاره‌ای نخواهد کرد. قول می‌دهد. اگر دکتر بپرسد، می‌تواند بگوید از پله‌های جلویی افتاده یا وقتی در حیاط پشتی بود لیز خورده، لیز خورده، می‌تواند این را به او بگوید. او باید سه‌شنبه‌ی آینده برگردد، خوان پدرو، لطفاً، برای بچه‌ی توی شکم. برای نورسیده‌ای که هنوز به دنیا نیامده.

او می‌توانست به پدرش نامه بنویسد و شاید درخواست پول کند، فقط قرض، برای هزینه‌های پزشکی جنین. خب اگر او ترجیح می‌دهد که این کار را نکند، بسیار خوب، این کار را نخواهد کرد. لطفاً دیگر نه. لطفاً نه. او می‌داند که پس‌انداز کردن پول با همه‌ی صورتحساب‌های و ماهانه‌ای که باید بپردازند سخت است، اما چطور می‌خواهند از بدهی‌های وام ماشین خلاص شوند؟ و بعد از اجاره و غذا و برق و گاز و آب و چه‌ و چه، خب، تقریباً چیزی باقی نمی‌ماند. اما لطفاً، حداقل برای ویزیت دکتر. چیز دیگری نخواهد خواست. مجبور است. چرا اینقدر مضطرب است؟ چون.

چون او می‌خواهد مطمئن شود که این بار بچه برعکس نچرخیده تا او را از وسط نصف کند. بله. سه‌شنبه‌ی آینده ساعت پنج و نیم. من خوان پدریتو را آماده می‌کنم. اما این‌ها تنها کفش‌هایی هستند که دارد. آن‌ها را واکس می‌زنم، و ما آماده خواهیم بود. به محض اینکه از سر کار برگردی. ما تو را شرمنده نخواهیم کرد.

فلیسه؟ من هستم، گراسیلا.

نه، نمی‌توانم بلندتر صحبت کنم. سر کار هستم.

ببین، من یک جورایی به لطف تو نیاز دارم. یک بیمار اینجا هست، یک خانم که مشکلی دارد.

خب، یک دقیقه صبر کن. آیا به من گوش می‌دهی یا نه؟

من نمی‌توانم خیلی بلند صحبت کنم چون شوهرش در اتاق بغلی است.

خب، گوش می‌دهی؟

من می‌خواستم این سونوگرافی را روی او انجام دهم – او باردار است، درست است؟ و او ناگهان شروع به گریه کرد. ای خدا، فلیسه! این خانم بیچاره همه جای بدنش سیاه و کبود است. شوخی نمی‌کنم.

شوهرش. چه کسی دیگر؟ یکی دیگر از آن عروس‌هایی که از آن سوی مرز آمده‌اند. و خانواده‌اش همه در مکزیک هستند.

لعنت. فکر می‌کنی به او کمک خواهند کرد؟ بی‌خیال. این خانم حتی انگلیسی هم بلد نیست. به او اجازه داده نشده که به خانه زنگ بزند یا نامه بنویسد یا هیچ‌چیز. به همین خاطر است که به تو زنگ می‌زنم.

او نیاز به یک سواری دارد.

نه به مکزیک، احمق. فقط به گریه‌هاوند. در سن آنتونیو.

نه، فقط یک سواری. او پول دارد. تنها کاری که باید بکنی این است که او را در سن آنتونیو پیاده کنی در راه برگشت. بیا، فلیسه. لطفاً؟ اگر ما به او کمک نکنیم، چه کسی کمک خواهد کرد؟ خودم می‌راندمش، اما او باید قبل از اینکه شوهرش از سر کار برگردد، سوار آن اتوبوس شود. چی می‌گی؟[7]

نمی‌دانم. صبر کن.

فردا حتی.

خب، اگر فردا برایت خوب نیست.

قرار است، فلیسه. پنج‌شنبه. در کش‌ان‌کری[8] نزدیک ۱-۱۰. ظهر. او آماده خواهد بود.

اوه، و اسمش کلئوفیلاس است.

نمی‌دانم. یکی از آن قدیس‌های مکزیکی، فکر کنم. یک شهید یا چیزی شبیه به آن.

کلئوفیلاس. C-L-E-O-F-I-L-A-S. کل. ئو. فی. لاس. یادداشت کن. ممنون، فلیسه. وقتی بچه‌اش به دنیا آمد، باید اسم ما را روی او بگذارد، درست است؟ آره، خوب فهمیدی. گاهی یک سریال آبکی. چه زندگی‌ای، رفیق. خداحافظ.

تمام صبح آن لرزش از روی ‌ترس، تردید. هر لحظه ممکن بود خوان پدرو در درگاه ظاهر شود. در خیابان. در کش‌ان‌کری. مثل رویاهایی که می‌دید. به این چیزها باید فکر می‌کرد، بله، تا اینکه زن با وانت از راه رسید. بعد دیگر زمانی برای فکر کردن به چیزی جز وانت که به سمت سن آنتونیو می‌رفت نبود. چمدان‌هایت را بگذار عقب و سوار شو.

اما وقتی از جویبار رد شدند، راننده دهانش را باز کرد و فریادی به بلندی صدای ترومپت یا آواز یک گروه ماریاچی[9] سرداد چنان که نه تنها کلئوفیلاس، بلکه خوان پدریتو را هم به وحشت انداخت.

خب، ببین چقدر بامزه است. من شما دو تا را ترساندم، درست است؟ ببخشید. باید به شما هشدار می‌دادم. هر بار که از این پل رد می‌شوم، این کار را می‌کنم. به خاطر اسمم، می‌دانی. زنی که فریاد می‌زند. خب، من فریاد می‌زنم. او این را به اسپانیایی درآمیخته با انگلیسی گفت و خندید. فلیسه گفت: «آیا تا به حال توجه کرده‌ای که هیچ چیز این اطراف به نام یک زن نام‌گذاری نشده است؟ واقعاً. مگر اینکه او باکره باشد. فکر کنم فقط اگر باکره باشی معروف می‌شوی.» دوباره خندید. گفت: «به همین خاطر است که من اسم آن جویبار را دوست دارم. آدم را وسوسه می‌کند که مثل تارزان فریاد بزند، درست است؟»

همه‌چیزِ این زن، این فلیسه، کلئوفیلاس را شگفت‌زده کرده بود. این واقعیت که او یک وانت می‌راند، یک وانت، توجه کن. وقتی کلئوفیلاس پرسید که آیا وانت مال شوهرش است، گفت شوهر ندارد. وانت مال خودش بود. خودش آن را انتخاب کرده بود. خودش پول اقساطش را می‌داد.

«قبلاً یک پونتیاک سان‌برد داشتم. اما آن ماشین‌ها برای زنان مسن است. ماشین‌های زنانه. این اما یک ماشین واقعی است.»

کلئوفیلاس با خودش گفت: اینها چه حرف‌هایی بود که از دهان یک زن بیرون می‌آمد؟ اما از طرف دیگر، فلیسه شبیه هیچ زنی نبود که او تا به حال ملاقات کرده بود. بعدها برای پدر و برادرانش تعریف می‌کرد: «می‌توانی تصور کنی، وقتی از جویبار رد شدیم، او ناگهان مثل یک دیوانه شروع به فریاد زدن کرد. درست همین‌طور. چه کسی فکرش را می‌کرد؟»

چه کسی فکرش را می‌کرد؟ درد یا خشم، شاید، اما نه یک فریاد مثل فریادی که فلیسه تازه سر داده بود. فلیسه گفته بود «آدم را وسوسه می‌کند که مثل تارزان فریاد بزنی»، بعد فلیسه دوباره شروع به خندیدن کرد، اما این خنده‌ی فلیسه نبود. این خنده از گلوی خودش بیرون می‌آمد، مانند جویباری از خنده که بی‌وقفه جاری می‌شد.

منبع ترجمه (+)

گزینش، ویرایش، مقدمه و موخره: حسین نوش آذر

پانویس:

[1] تله‌نوِلا (Telenovela) یک نوع مجموعه‌تلویزیونی دراماتیک و پرطرفدار است که عمدتاً در کشورهای آمریکای لاتین، مانند مکزیک، کلمبیا، برزیل و آرژانتین تولید می‌شود. تله‌نوِلاها معمولاً داستان‌هایی عاشقانه، خانوادگی یا اجتماعی را با ترکیبی از احساسات شدید، تعلیق و گاهی اوقات عناصر مبالغه‌آمیز روایت می‌کنند. این سریال‌ها معمولاً تعداد محدودی قسمت دارند (برخلاف سریال‌های روزانه که ممکن است سال‌ها ادامه پیدا کنند) و با پایان مشخصی به اتمام می‌رسند.

[2] مجله‌های «آلارما!» (¡Alarma!) نوعی مجله‌ی زرد (مجله‌های عامه‌پسند و حاشیه‌ساز) بودند که در مکزیک و برخی کشورهای دیگر آمریکای لاتین منتشر می‌شدند. این مجله‌ها به دلیل محتوای جنجالی و اغلب شوکه‌کننده‌شان معروف بودند. محتوای آن‌ها معمولاً شامل اخبار جنایی، تصادفات، حوادث خشونت‌آمیز و داستان‌های عاشقانه‌ی پر از درام و هیجان بود.

[3] سگوئین شهری است که در داستان «جویبار زنی که فریاد می‌زند» به عنوان مکانی که کلئوفیلاس و شوهرش خوان پدرو به آن نقل مکان می‌کنند، آمده است. این شهر در واقعیت نیز وجود دارد و در نزدیکی سن آنتونیو قرار گرفته. در داستان، سگوئین به عنوان مکانی جدید و ناشناخته برای کلئوفیلاس توصیف می‌شود. او از شهری کوچک در مکزیک به این شهر می‌آید و با چالش‌های زندگی در یک محیط جدید و متفاوت مواجه می‌شود. این شهر نمادی از تغییر و تحول در زندگی اوست، جایی که رویاها و واقعیت‌هایش به هم گره می‌خورند.

[4] این بخش از داستان نشان‌دهنده‌ی تفاوت بین رویاها و واقعیت‌های زندگی کلئوفیلاس است. او به دنبال فرار از زندگی قدیمی‌اش و رسیدن به چیزی بهتر و زیباتر است. نام سگوئین برای او نماد این آرزوهاست، در حالی که مونکلووا و کواهیلا یادآور گذشته‌ای هستند که می‌خواهد از آن فاصله بگیرد.

[5]«لا گریتونا» (La Gritona) به معنای «زن فریادزن» است و به جویباری اشاره دارد که در داستان نمادی از رنج و مقاومت زنان است. این نام احتمالاً از افسانه‌های محلی مانند «لا لورونا» (زن گریان) الهام گرفته شده است، که درباره زنی صحبت می‌کند که به دلیل از دست دادن فرزندانش، شب‌ها کنار رودخانه‌ها فریاد می‌زند و گریه می‌کند. در داستان، جویبار «لا گریتونا» نه تنها بخشی از طبیعت است، بلکه نشان‌دهنده‌ی فریادهای خاموش زنان و رنج‌هایی است که در سکوت تحمل می‌کنند.

[6] کلمه‌ی «گروسرا» (Grosera) در زبان اسپانیایی به معنای «بی‌ادب»، «زشت‌گو» یا «ناخوشایند» است. در اینجا، کلئوفیلاس با گفتن این کلمه، رفتار یا حرف‌های زننده‌ی ماکسیمیلیانو را توصیف می‌کند و نشان می‌دهد که از این رفتار ناخوشایند خسته شده است. او با گفتن این کلمه و ادامه‌دادن به شستن ظرف‌ها، بی‌اعتنایی خود را به حرف‌های او نشان می‌دهد.

[7] سواری فقط برای رساندن کلئوفیلاس به ایستگاه اتوبوس است، نه برای بردن او به مکزیک. او خودش پول دارد و می‌خواهد با اتوبوس گریه‌هاوند به مقصدش برود. این سواری کمک می‌کند تا او به موقع و بدون خطر به ایستگاه برسد.

[8] کش‌ان‌کری (Cash N Carry) یک فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ در آمریکاست که محصولات عمده‌فروشی را به مشتریان ارائه می‌دهد. این فروشگاه‌ها معمولاً اقلامی مانند مواد غذایی، لوازم خانگی، و محصولات تجاری را با قیمت‌های مناسب و به صورت عمده می‌فروشند.

[9] ماریاچی (Mariachi) به گروه‌های موسیقی سنتی مکزیکی گفته می‌شود که معمولاً با لباس‌های فاخر و رنگارنگ  (شامل کت‌های تزئین‌شده، شلوارهای تنگ و کلاه‌های بزرگ) ظاهر می‌شوند و با سازهایی مانند گیتار، ترومپت، ویولن و گویترون (یک نوع گیتار باس بزرگ) موسیقی می‌نوازند. موسیقی ماریاچی بخشی مهم از فرهنگ مکزیک است و معمولاً در مراسم‌های شاد مانند عروسی‌ها، جشن‌ها و مهمانی‌ها اجرا می‌شود.

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی