
«نگهبان شب»، شاهکار تاملبرانگیز جین آن فیلیپس، با ترجمهی خوشخوان عطیه رزاقی که از سوی نشر وزین دانوب آبی به بازار کتاب آمده است، روایت شورانگیزی از اندوه و یاس و به پاخاستن و عشق است، عشقی که از پسِ ناملایمات، جنگ و پشتهی اجساد، از میان مزرعههای سوخته، خونهای خشکیده بر زمین، از پسِ روانی که به جنون رسیده است و خاطرات تلخی که بر جان آدمی ماسیدهاند و زدوده نمیشوند، از نو میشکفد؛ روایتی که افزون بر سویههای داستانی، چندین سویهی غیرداستانی هم دارد، از آن جمله ناظر بر گفتمانهای پزشکی و طب و رواندرمانگریست و همچنین مستندوار تصاویری از جنگ و تکتیراندازان و پرستاران را هم در دل خود دارد و به این ترتیب است که روایت، خواننده را به آمریکایی میبرد در دل جنگ و پس از جنگ؛ دورانی که اگرچه طعم صلح را هم میتوان حس کرد، اما در جانِ بازماندگانِ آن، زخمی عمیق و التیامناپذیر از تجاوزها و تنهاییها بر جای مانده بوده است. فیلیپس در این رمان، با نثری که میان واقعیت سرد روزمرگی و فضای وهمآلود رویا در نوسان است، قصهی انسانهایی را روایت میکند که در تلاشاند میان ویرانههای روحی خود و دنیایی که دیگر شبیه گذشته نیست، راهی به سوی پیوند و معنا بیابند. در قلب این روایت زوجی قرار دارند که پیوندشان در سایهسار فقدان، جنون و ناگفتههای جنگ، شکلی تراژیک به خود میگیرد. جدایی و انتظار و غلطیدن در سراشیبیها و درههای این مسیر پرتلاطم. فیلیپس به جای آنکه تنها روایتی تاریخی ارائه دهد، با قرار دادن مرد در جایگاه نگهبان شب، در یک آسایشگاه روانی، استعارهای درخشان خلق میکند: تماشای شب تاریکِ روح، نه فقط برای شخصیتهایش، بلکه برای تمام نسلی که در جستوجوی نوری در دل سیاهی پساجنگ بودند و از این رهگذر باید با این نگره همداستان شد که این کتاب بیش از آنکه یک داستان باشد، کاوشی است در ستایش تابآوری انسان در برابرِ خاطراتی که نمیخواهند رهایش کنند.
از نقاشی خطوط تا نقاشی واژهها
آغاز این سفر ادبی با نقاشی باشکوه و دقیقی از دورنمای آسایشگاه «ترانس آلگینی» در ویرجینیای غربی رقم میخورد؛ تصویری که فراتر از یک تزئین ساده، به مثابهی دروازهای برای ورود به جهان رمان عمل میکند و از همان آغاز به مخاطب نوید میدهد که با اثری مستندگونه روبروست. فیلیپس با هوشمندی، این قابهای بصری را اغلب با یادداشتهای تخصصی پزشکِ رواندرمانگر روایت گره میزند؛ یادداشتهایی که اغلب دربارهی جنبههای پیچیدهی جنون و شیوهی تعامل با بیماران روایت شدهاند و گاه در حاشیهی همین تصاویر کهن از آسایشگاه جای گرفتهاند: «یکی از دردناکترین جنبههای جنون این است که بسیاری از بیماران طی روند درمان مجبور میشوند خانوادههایشان را ترک کنند؛ حقیقت تلخ دیگری هم وجود دارد: رفاه و تجملی که ثروت و محبت خالصانه فراهم میکند، غالبا بیفایده است. اصول ساده و جهانشمول انسانیت باید هر ایالت را وادار کند که امکانات کافی را برای تمامی بیماران روانی فراهم کند. به خصوص برای بیماران نیازمند.»
این سبک روایت که میان توصیفات ادبی و گزارشهای علمی سرد معلق است، مخاطب را به فضایی خاکستری میبرد، جایی که مرز میان «عقل» و «جنون» و «پزشک» و «بیمار» چنان باریک میشود که گویی در پسِ این گزارشهای بالینی، انسانیت زخمخوردهای در انتظار شنیده شدن است.

اما نقاشی آغازین از نمای آسایشگاه داستان، تنها وجه بصری روایت نیست، نویسنده در جایجایِ رمان منظرهها را چنان شیوا و شکوهمند توصیف میکند که گویی آنها را به عینه در برابر چشم خود میبینی و اساسا روایت با همین تصویرسازیها شروع میشود؛ با تصویری مسحورکننده از عبور یک گاری از دل دشتها و مزرعههای فراخ ویرجینیا. مسافران ارابه از رنجِ سالها زیستن در کوهستانهای مشرف بر میدانهای نبرد، اکنون به سوی آسایشگاهی میروند، سفری که گویی عبور از میان تاریخ است. در این گاری زنی که نماد غریزی مادرانگی به نظر میرسد – با ترشحات شیر نهفته در پستانهایش که نشان از پیوندی ناگسستنی با زندگی و زایندگی دارد – در کنار دختر متفکر و اندوهگینش که حالا دیگر مثل خواهر اوست، به سوی مقصد که همان آسایشگاه بیماران روانی باشد، حرکت میکنند؛ سفری که با هدایت مردی بیروح و سرد که تنها با نام «پاپا» شناخته میشود، جهت میگیرد. او کودکان تازه متولدشدهی زن را به همسایگان سپرده و زن را در لباسهای عاریتی نجیبزادگان در نمادینترین وضع و حال همچون مجنونی سردرگم به آسایشگاه میبرد. و در این میان، پرسشهای تکاندهندهای ذهن مخاطب را درگیر میکند: آیا این زن – این مادر دردمند- واقعا دچار رواننژندی شده است؟ و آن سکوت مطلق و فقدان تکلم در او ریشه در کدام آسیب عمیق دارد؟
و در این میان طبیعت عنصر کلیدیست، طبیعت بار استعاری روایت را گویی بر دوش میکشد، توصیف طبیعت است که مخاطب را به سرما و فضای خاکستری درون آدمهای قصه میبرد: «به نظرم میرسید که بعضی از چیزها در حال تغییرند، شفاف و فشرده و عجیب میشوند. در همان حال دیدم که دانهها در هوا برق میزنند و شاخههای درخت را مثل موج بالا میبرند، میدانستم که اینها حقیقی نیستند؛ اما میدیدمشان. زمین به رنگ طلایی درآمد، چمنها روشن و درخشان شدند. دستههای چمن هوای گرگ و میش را به پایین میکشاند و رنگهایی چون قرمز آتشین، آبی و سرخ نمایان میشد، سپس سپیدی خیرهکنندهای از دل رنگها بیرون آمد و در جانم رسوخ کرد… ما در یک تپهی لخت در حال حرکت بودیم و زمینها تا آنجا که میدیدمشان یکدست بودند و عریان شده. کسی سوزانده بودش، محصولات را هم کنده و دستههای خاشاک و پوشبرگها را رها کرده بودند. زمینهای آنجا سوخته بود و خبری از برداشت نبود. گاهی کرم یا آفتی در دانهای رسوخ میکند و مرضش را برای محصولات بعدی به ارث میگذارد. کشاورزان تمام زمین را با مشعل سوزانده بودند. به نظر میرسید چند روز پیش عملیات سوزاندن انجام شده بود، اما هنوز باران نیامده بودکه بو را با خودش ببرد. بوی پاپکورن تهگرفته و رطوبت چرک و خاکی که از مه و شبنم در جو سوخته برمیآید به مشام میرسید. جاده خالی، خاکی و به لطف نور ماه، زردفام بود… بوی زمینهای سوخته مرا به یاد جنگ انداخت. وقتی هرچه میبینی سوخته و مرده است، تنهایی عمیقی بر آدم غلبه میکند. ما هم همین کار را کردیم، همهشان را سوزاندیم…»
وقتی جنگ آدمها را ویران میکند
سفر خانوادگی روایت «نگهبان شب» آن فیلیپس، در پسزمینهی تاریخی یکی از ملتهبترین دوران آمریکا روایت میشود، جنگی میان تجزیهطلبها و الغاگرایان در جریان است. این نبرد صرفا یک کشمکش نظامی نیست، بلکه نزاعی است بنیادین بر سر تعریف انسان و آزادی، جنگی که میان سنتهای کهن استثمارگر و آرمانهای نوظهور عدالتخواهانه شعلهور شده است. فیلیپس با قرار دادن سرنوشت این خانواده در قلب این تلاطم تاریخی، پیوندی میان درد فردی و بحران جمعی برقرار میکند؛ گویی جنون این زن و سردی این مرد، استعارهای است از روحی که در میان شکاف تاریخی یک ملت، از هم پاشیده و به دنبال پناهگاهی میگردد که شاید هرگز وجود نداشته باشد. آن فیلیپس درواقع با نوشتن «نگهبان شب» یک داستان سراسر ضد جنگ نوشته تا نشان دهد که چگونه جنگ میتواند روان آدمها را ویران کند و نماد این ویرانی را در وجود اندوهگین مادر روایت میتوان بیش از هرجای دیگری به تماشا نشست، مادری که پیش از جنگ، نمادی از شکوه آموختن و خواندن بوده است، حالا فروریخته و اندوهگین تشنهی درمان است، گذشتهی شورانگیز او را در میان خاطرات دخترش، کونالی، میتوانیم پیدا کنیم: «من به هیچ مدرسهای نرفتم به جز مدرسهی مامان. شبها با هم کتاب میخواندیم، مامان برای من و من برای مامان، میایستادیم و بلندبلند کلمات را ادا میکردیم. مامان میگفت این تنها تئاتر ماست و شبهای زمستان را به درس خواندن میگذراندیم. مامان میگفت ما خود را از جنگ و مردانی که جنگ را ترک میکردند، پنهان کردهایم. ما مرغها و گاوها و ذخایر غذاییمان را هم مخفی کرده و به دور از شهر زندگی میکردیم… او در شبهای سرد، کنار آتش، قصهی کلبهی عموتام را برای من میخواند، در حالی که باد زوزه میکشید و برف رقصان میبارید. وقتی که من هنوز کودک بودم و خودم نمیتوانستم بخوانم، مامان برایم از الیزایی میگفت که به بردگی گرفته شده بود و از رودخانه عبور میکرد…تا از دست مردانی که دنبالش میکردند، نجات پیدا کند…» و اکنون این زن مادرمسلک آموزگاروش را جنگ تبدیل به مادیان فرسودهای کرده است که تیمار میخواهد و جز در یک آسایشگاه روانی به آرامش نمیرسد.
جلوتر که میرویم میفهمیم که نگهبان شب هم یکی از ویرانشدگان در اثر جنگ است، تکتیرانداز جوانی که فجیعترین منظرهها را دیده است: «وای از آن میدان وحشتناک! تکتیرانداز آنقدر سریع پیش میرفت که حتی فرصت نداشت زمین پوشیده از اجساد را ببیند. اما تصویری که حتی در آن لحظه چندان متوجهش نشد و سالها بعد ذهنش را درگیر کرد، دود رقیق و مهآلودی بود که از میان علفها تا ارتفاع زانوهایش بالا میآمد، انگار که ارواح کشتهشدگان در حال جدا شدن از بدنشان بودند…ناگهان دید که در میان آتشبارانی بیرحمانه قرار گرفته…تکتیرانداز پشت درخت باریکی پناه گرفت، درخت آنقدر باریک بود که نمیتوانست تمام بدنش را بپوشاند. او با سرعت تفنگش را پر و خالی میکرد. ناگهان درست در کنار او گلولهای به شکم سربازی خورد، سرباز به هوا پرتاب شد، دست و پاهایش باز شدند، انگار که مرد میخواست مکاشفه کند. انفجار، تکههای گوشت و روده و خون او را بر سر سربازانی که زیر پایش بودند ریخت…» نویسنده وقتی که باز به حال نزار این تکتیراندازی که از ناحیهی چشم زخمی شده و برای مداوا به پشت جبهه فرستاده میشود برمیگردد، به دنبال همان بصری و مستند کردن روایت، او را در قالب یک نقاشی نشانِ مخاطبش میدهد: نقاشی تکاندهندهای از جنگ تحت عنوان نبرد ویلدرنس، تصویر از سرباز هنرمند اثر آلفرد آر. واد.

آیا در آسایشگاه آسایشی برای گریختن از خاطرات جنگ هست؟
و آغاز روایت پایان همین سفر سوار بر گاریست، مادر و دختر به لوکیشن اصلی میرسند و پاپا آنها را رها میکند؛ آسایشگاه در برابر آنهاست، ساختمانی پهناور که در نور شیریرنگ سپیدهدم، بیش از آن که شبیه یک مرکز درمانی باشد، به هزارتویی خاموش میماند. دیوارها هنوز کاملا بیدار نشدهاند، حیاط مرطوب است و هوا بین خواب و بیداری معلق. اولین مواجههی آنها با نگهبان شب است، مردی که انگار خودش هم جزیی از معماری این بناست. زخم عمیقی روی چشمش دارد که با چیزی سخت، چیزی شبیه یک وصلهی ناهمخوان، پوشانده شده، زخمی که نه فقط چهرهاش را که نگاهش را هم دوپاره کرده است. او به مادر و دختر نان ذرتِ شیرهاندود میدهد: شیرینی نان در دل مکانی که آدمهایش مخزن رنج و بیخوابی و آشوب و روانهای آسیمهسرند. همین صحنهی نخستین، نشانی از جهان آن فیلیپس دارد، جایی که مهربانیهای کوچک، تابآوریهای کوچک، روی زمینهای از خشونت، زخم و اضطراب نقش میبندند؛ و هیچ چیز، آن طور که در نگاه اول به نظر میآید ساده و شفاف نیست.
مادر و دختر رنج فراوانی بر جان و جسمشان دارند و حالا در جانپناه یک آسایشگاه بزرگ قرار است غبار جنگ را از وجودشان بزدایند. آن فیلیپس تلاش میکند راوی همین طی طریق باشد و گاه و بیگاه در دل این «در پی تسلا گشتنها»، نقبی به گذشته میزند، وقتی که جنگ شروع شده، زنی معشوقش را در جنگ گم کرده است و از مردان متجاوزِ بازگشته از جنگ، پنهان شده و به دخترش میآموزد که جنگ را نبیند: «چرا پنهان میشویم کونالی؟ به خاطر غریبهها و جنگ. و اگر کسی از ما در مورد جنگ پرسید چه میگویی؟…میگویم هیچ چیز در مورد جنگ نمیدانم… تو از جنگ چیزی نمیدانی. در مواجهه با غریبهها اسرارمان را فقط برای خودمان نگه میداریم.» اما مادر و دختر به هر حال هم گرفتار جنگ میشوند و هم گرفتار تجاوز، مرد متجاوز با نام معنوی پاپا با آنها میماند مثل خاطرهای از تجاوزکه از ذهن زن جنگزده هرگز زدوده نخواهد شد.
اما نکتهی برجستهای که در طول زیستن در روایت ذهن مخاطب را همواره درگیر خودش میکند آن است که آیا بحران جنگ وقتی که فرو بخوابد، روح انسان جنگزده نیز آرامش و تسلایی خواهد پذیرفت؟ درمان خواهد شد؟ آن فیلیپس به این پرسش دو پاسخ تلویحی میدهد، یکی را مخاطب خود باید از دل روایت و آن وجهِ ادبیانهی قصه بازجوید و آن پاسخ دیگر در آن نقل قولهای محققانه و مستندی نهفته است که در طول رمان از دکتر توماس استوری کرکبراید نقل میشود: «برخی از کسانی که وضعیتشان بحرانی است… از خوشایندترین و دوستداشتنیترین بیماران هستند. این که ما بگوییم بهبودی آنها غیرممکن است تا حدی گستاخانه به نظر میرسد. حتی وقتی بیماران قابل درمان نیستند تا زمانی که زنده هستند، باید تحت مراقبت قرار بگیرند.» و البته نویسنده بعدتر نشان میدهد که این نگره بیپشتوانهی عملی هم نیست، دکتر استوری در جای دیگری تصریح داشته است که: «پرستاران همراهی که مهربان، گشادهرو و خونگرم باشند میتوانند بیماران را در برنامههای روزمرهشان مشایعت کنند و به پیادهرویها، سواریها یا کارهایشان بپیوندند، با آنها مکالمههای مدبرانه داشته باشند، در کنارشان و در هوای آزاد پیادهروی سریع انجام دهند، یا فقط توجه بیمار را به چیز جدیدی جلب کنند یا شاید از حملات ناگهانی اندوه یا غلیان خشمشان جلوگیری کنند… باید از هر چیز نفرتانگیز و زندانمانند با دقت پرهیز شود، مجموعهای از اشیاء جالب باید جمعآوری گردد و درختان و درختچهها و گیاهان گلدار و آلاچیقهای تابستانی در دسترس باشد، ورای تصور است که این مسائل چقدر حائز اهمیت هستند.» و جالب اینجاست که فیلیپس در جایی دیگر تصریح میدارد که دکتر استوری از کوئیکرهای فیلادلفیاست، «اعضای فرقهای از مسیحیت که معتقدند انعکاس نور خدا در همگان وجود دارد و هر انسانی قادر است نور وجود خود و حضور خدا را لمس کند.» آیا این تاکیدها از این روست که نویسنده پرتوی بر اهمیت فعالان فرقههای مسیحیت در بحرانها و مسایل تاریخی و سیاسی و اجتماعی در تاریخ جهان افکنده باشد؟ رمان «نگهبان شب» فرصتی پویا برای اندیشیدن به این پرسشها و بازجست پاسخهایی برای آنهاست.
و در نهایت آن فیلیپس مخاطبش را در میان این آسایشگاه رها نمیکند؛ او ما را سوار بر درشکهی کلماتش میکند و به ملاقات آدمهایی میبرد که هرکدام، باری از گذشته و ردی از علایق سرکوبشدهشان را با خود حمل میکنند. ما با دکتر استوری همراه میشویم؛ پزشکی که یادداشتهای علمیاش را در پاورقیها خواندهایم و در داستان، چهرهی شریف و مشفقش را میبینیم که در پسِ آن گویی نبض عشق و دردی عمیق میتپد. کتاب اگرچه با اندوه و فرسودگی گره خورده، اما در پایان، راهی به سوی نور میگشاید؛ روایتی که علیرغم تمام زخمهای جنگ، نه به ویرانی مطلق، که به ایمان دوباره به بازسازی زندگی و التیام روحهای شکسته ختم میشود و با این جملات به پایان میرسد: «-کونالی چیزی به نام همیشه وجود ندارد. ما فعلا در حال قدم زدن هستیم و امروز روز خوبیست. خیلی از خانوادهها خانه نداشتند و بعضیها هم خانههای بیشتری داشتند. این و آن، خانهها، مغازهها، راهآهن، زمینهای وسیع. بعضیها مُردند یا فرار کردند یا فراموش کردند که بودند. تابآوری، قدرت بود. شجاعت گمشدگان جان گرفت و به حرکت درآمد، نیرویی که روزها را از هم جدا میکرد و مسیر را هموار میساخت.»








