
هر یک از جنگهای اخیر ایران سریعاً نامی برای خود دست و پا کرده است. در همان روزی که اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ بمباران ایران را متوقف کرد، دونالد ترامپ در Truth Social ظاهر شد و اعلام کرد که درگیری تمام شده و بی هیچ تعجبی برای کسی، خود را در مرکز داستان قرار داد. او گفت: «میخواهم به هر دو کشور، اسرائیل و ایران، تبریک بگویم که استقامت، شجاعت و هوش به خرج دادند و آنچه باید نامش را گذاشت «جنگ دوازدهروزه» را به پایان رساندند.»
نه ماه بعد، در ۲۸ فوریه، اسرائیل و ایالات متحده دوباره ایران را بمباران کردند. تا پایان هفته اول درگیری، رسانههای دولتی ایران آن را «جنگ رمضان» مینامیدند. بمباران درست در میانه ماه مقدس آغاز شده بود و این نام قرار بود دفاع ایران را در نوری مقدس نشان دهد. این درگیری چهل روز طول کشید. امروز، اینکه آن را «جنگ چهلروزه» بنامید یا «جنگ رمضان»، موضع سیاسیتان را بسیار افشا میکند.
در ۸ ژوئیه، آتشبس شکننده فروپاشید. طی چند روز گذشته، ایالات متحده بمباران سنگین را از سر گرفته است؛ تقریباً تمام آن متمرکز بر لبه سواحل جنوبی ایران، آن هزار مایل ساحل که از آبادان تا چابهار کشیده شده، با هدف ظاهری اعمال کنترل بر تنگه هرمز. ماشینهای نامگذاری اکنون فعال شدهاند: در رسانههای فارسیزبان، برچسبی که بیشترین مواجهه را با آن داشتهام «جنگ جنوب» است.
در این نام هیچ بدخواهیای وجود ندارد و درست است که تاکنون جنوب هدف اصلی آمریکا بوده. اما بمباران تهران هرگز به عنوان حمله به شمال توصیف نشد، و بمبارانهای اصفهان و یزد هم حمله به مرکز نامیده نشدند. اگر تیترها در این مورد خاص بر جغرافیا تأکید دارند، بخشی از آن به خاطر این است که جنوب از دیرباز مجموعه خاصی از تداعیها را در فرهنگ ایرانی داشته است.
در کتاب «به شرق برو، مرد جوان» (Go East, Young Man) مورخ ریچارد وی. فرانکاویلیا نشان میدهد که چگونه طی دو قرن گذشته، آمریکاییها شرق خود را در غرب ساختند و بیابانها و نخلهای آن منطقه را از دریچه همان خیالپردازیهای رمانتیک و زیباییشناختی دیدند که اروپاییها مدتها بر شرق فرافکنی کرده بودند.
تا اواخر قرن نوزدهم این ارجاعات همهجا بود. جوامع آرمانشهری خود را مکه مینامیدند. مارک تواین در «بیگناهان در خارج» تأمل میکرد که مردان عرب سوری «خیلی مرا به یاد سرخپوستها میاندازند» و زمینهای روستایی یونان را «ناهموارتر از هر جای دیگری خارج از ایالت نوادا» مینامید. آهنگهای محبوب درباره سفرهای غربی پر بودند از تصاویری مثل مرکز آهنگ «نیمهشب در واحه» که ماریا مولداور میخواند: «من رقاصه شکم، پرنده رقصانت خواهم بود و تو میتوانی شیخ من باشی.»
خواندن کتاب فرانکاویلیا مرا به یاد سردرگمی خودم انداخت وقتی در شمال ایران، و به خصوص تهران، مردم درباره جنوب صحبت میکردند. طی سالهای زندگی در پایتخت، تصویر غالب جنوب در ذهن شمالیها، تصویری از فراوانی و حسگرایی بود: نخلستانهای بیپایان، سواحل وسیع و بکر، غذاهای تند و آتشین، مردان شهوانی. جنوب همچنین مترادف با اقتصاد نفتی ایران است که آن را هم در نقش مادر مهربانِ تغذیهکننده بقیه کشور قرار میدهد و هم پدر مهماننوازی که همیشه صورتحساب را میپردازد. در مقابل، شمالیها تمایل دارند اعمال رایج در جنوب به ویژه آیینهای زار مرتبط با تسخیر روح را اگزوتیک جلوه دهند؛ آیینهایی که به دلیل تاریخ طولانی تجارت دریایی و تجارت برده در خلیج عدن و خلیج فارس ردی از تأثیرات آفریقایی دارند. جنوب سرزمین شور و زیبایی است در برابر کلانشهرهای کسلکننده، عقلانی و سردتر شمال؛ منطقهای که جادو و واقعیت در آن از هم جداییناپذیر میشوند.
من یک جنوبی تمامعیار هستم. در اهواز بزرگ شدم و والدینم در آبادان بزرگ شده بودند. هر دو مادربزرگم از بوشهر بودند و هر دو پدربزرگم از خوزستان. خانواده پدرم از بندر دیلم، شمال بوشهر، شهر خویشان پدرم که تمام عمرشان را به عنوان ماهیگیر گذراندهاند.
اهواز در قلب سرزمینی قرار داشت که صدام حسین در جنگ ایران و عراق تلاش میکرد آن را ضمیمه کند. در طول جنگ، شهر بیوقفه بمباران میشد. هر تابستان، به محض تعطیلی مدارس، خانوادهام برای فرار از حملات هوایی به دیلم میرفتند. عموزادههای پدرم، که احساس وظیفه میکردند کودک جنگزده را سرگرم کنند، اغلب مرا با خود به سفرهای ماهیگیری در خلیج فارس میبردند.
ما سحرگاه حرکت میکردیم، درست وقتی خورشید از افق سر برمیآورد. در دو ساعت اول، دریا آرام بود، نسیم خنک، و آب صاف و برنجیرنگ. سپس خورشید بالاتر میرفت و بیرحمانه میتابید تا اینکه منظره دریا به جهنمی مرطوب تبدیل میشد. رطوبت چنان طاقتفرسا میشد که حتی یک قطره عرق هم تبخیر نمیشد. من در قایق مینشستم، برای هوا نفسنفس میزدم و دقیقهها را میشمردم تا به ساحل برگردیم.

اما با عبدالحسین، کوچکترین عموزاده پدرم، دریا چیز دیگری میشد. برخلاف ماهیگیران ساکت و باوقار اطرافش، عبدالحسین لاغر و بیقرار بود و دائماً با جهان در گفتوگو. در روزهای بد، دریا را به خاطر بخلش سرزنش میکرد و التماس میکرد که فردا بخشندهتر باشد. هر بادی را مثل این میخواند که انگار پیامی محرمانه درباره صید آن روز دارد؛ به یک نسیم اخم میکرد و دیگری را خوشآمد میگفت.
در حالی که منتظر تورها بودیم، عبدالحسین داستان تعریف میکرد. او غریزه ذاتی یک قصهگو برای تعلیق و درام را داشت و از عشق یک پیرمرد به فولکلور محلی نصیب برده بود. داستانهای زیادی برایم گفت درباره زنان پیر زیرک، دختران جوان در جستجوی عشق، و مردان جوان بیپول که بر گنج نفرینشدهای دست مییافتند. دیگر سوژهها را به یاد ندارم، اما الگو را به خاطر دارم: مردم عادی در روستایی جنوبی زندگی آرامشان را میگذراندند که ناگهان یک دیو ظاهر میشد و جهان را به آشوب میکشاند.
در اساطیر کلاسیک فارسی، دیو موجودی ماوراء طبیعی و شرور است که معمولاً به شکل هیولایی انسانمانند با شاخ تصور میشود. در فولکلور جنوب، دیو ممکن است خرچنگ غولپیکر، ماهی عظیم، اژدهای دریایی، یا مسافری معمولی اما فریبکار باشد. آنچه که در این تجسمها مشترک است این است که همگی دیوها غریبهاند. چه از دریا در جنوب بیرون بیاند و چه از خشکی از شمال، دیو همیشه یک غریبه است و آمدنش همیشه از دردسر خبر میدهد.
بررسی اجمالی تاریخ گذشته جنوب، کمی روشن میکند که چرا فولکلور محلی پر است از خارجیهای ناخواستهای که بدبختی به بار میآورند. بخش عمدهای از تاریخ مدرن جنوب ایران، تحت سلطه دو نوع استعمار بوده: یکی داخلی از سمت خشکی و دیگری خارجی از سمت دریا.
دیو خشکی در طول قرنها به اشکال گوناگونی ظاهر شده، اما برای جنوبیها همیشه یک کار انجام داده: منابع زیر پایشان را استخراج کرده، به شمال منتقل کرده و هیچ سودی به جامعه محلی نرسانده. کشف نفت در خوزستان در سال ۱۹۰۸، مسابقهای برای غارت منطقه به راه انداخت که پس از کشف ذخایر فراساحلی در آبهای ایرانی خلیج فارس در دهه ۱۹۶۰، به سراسر جنوب گسترش یافت. تمام دوران کودکی و نوجوانیام احاطهشده با کارگران نفت و همیشه یک حرف را از زبانشان میشنیدم: فرقی نمیکرد رئیس بریتیش پترزولیوم باشد، شرکت ملی نفت ایران یا وزارت نفت؛ واقعیت این بود که کارگران محلی در شرایط غیرقابل تحمل کار میکردند تا نفت تولید کنند، در حالی که یک بوروکراسی پیچیده و مرموز ثمره زحماتشان را میبرد، به جای دیگری منتقل میکرد، دستمزد ناچیزی به آنها میداد و سودهای هنگفت میبرد.
دیو دیگر، مهاجم از دریا، استعارهای از استعمار غربی است. پرتغالیها اول آمدند، در قرن شانزدهم، در عصر واسکو دا گاما و کاوشهای جهانی. آنها جزیره هرمز را گرفتند که موقعیتی راهبردی در تنگه داشت و آنها را بر مسیر تجاری اصلی بین هند و اروپا مسلط میکرد. حدود یک قرن بعد، شاه عباس صفوی با ارتش بریتانیا متحد شد و آنها را بیرون راند. اگر امروز، چهار قرن بعد، به آن جزایر بروید، هنوز ویرانههای دژ پرتغالی و توپهای متروکهاش را خواهید دید.
سپس نوبت بریتانیاییها رسید. شرکت هند شرقی بریتانیا از قرن هفدهم حضور طولانی در جنوب ایران داشت و برای حفاظت از تجارتشان، گاه به زور نظامی متوسل میشد. بدترین مورد در جنگ جهانی اول رخ داد، وقتی آلمانیها هم چشمشان به جنوب، بهویژه به بندر بوشهر افتاد. در تابستان ۱۹۱۵، ارتش هند بریتانیا آنجا رسید؛ هم برای مبارزه با نفوذ آلمان و هم برای بهرهبرداری از ضعف سلسله قاجار پس از انقلاب مشروطه. شهر را بدون دردسر زیادی گرفتند. اما اشغال کوتاهشان با کمینها و حملات غافلگیرانه منظم شبکههای مقاومت محلی، بهویژه از تنگستان – پایگاه رهبر نظامی ایرانی، رئیسعلی دلواری – همراه بود. در نهایت بریتانیاییها تصمیم گرفتند که اشغال بوشهر ارزش هزینهاش را ندارد. برای جنوبیها، حضور نظامی آمریکا در جنوب چیز جدیدی نیست: دیو دیگری که تهدید میکند منطقه را از دریا فتح کند.
داستاننویسی جنوب ایران از گوتیک جنوبی الهام گرفته. یکی از پیشگامانش غلامحسین ساعدی بود؛ کسی که اهل جنوب نبود اما آن را بهتر از اکثر مردم درک میکرد. هر یک از داستانهای بههمپیوستهای که شاهکار او، مجموعه لاغر «ترس و لرز» (۱۹۶۸) را تشکیل میدهند، در روستای ساحلی کوچکی رخ میدهد که پر از ماهیگیران مهربان و سادهدل است. سپس یک مهاجم، یک دیو مدرن، ظاهر میشود و همهچیز را به هم میریزد.
مهاجمان داستان دوم با وانت از راه میرسند؛ یکی کلاه نظامی به سر دارد و دیگری ریش گذاشته که نشان میدهد یک روحانی است. از شهر آمدهاند و این ملا از روستایی به روستایی در جنوب میرود و فقط در جاهایی میماند که «زنهای خوب، خرمای خوب، آب خوب» داشته باشد. معلوم میشود که در هر روستا با یکی از زنان ازدواج میکند، او را باردار میکند و سپس ناپدید میشود.
در روستای مرکز داستان، ملا با حرص غذا میخورد و تکههای حکمت و لفاظیهای الهیاتی پخش میکند تا محلیها را تحت تأثیر قرار دهد. با زنی جوان ازدواج میکند و کمی بعد از باردار شدن او، میرود. نزدیک پایان داستان، زن زایمان میکند و موجودی هیولاوار به دنیا میآورد: نوزادی «با سر غولپیکر و پاهای ریز و خال بزرگ روی پشتش که از آن موهای بلند سیاه بیرون زده بود. زیر خال، برآمدگی نرم به شکل چشم گاو، جهان را نظاره میکرد.»
انقلاب ۱۹۷۹ و جنگ بعدی ایران و عراق این داستان را به شکلی دردناک پیشگویانه کرد. روحانیت فاسد و افراطی و سپاه پاسداران ائتلاف فاجعهباری تشکیل دادند، جنگ با عراق را طولانی کردند، هر راه اصلاح را بستند، ماجراجوییهای نظامی در منطقه راه انداختند و معترضان مسالمتجو را قتلعام کردند. در هفتههای گذشته، این دو نیرو سهم خود را در تضعیف آتشبس شکنندهای که ایران را از حملات بیشتر آمریکا و اسرائیل حفظ کرده بود و امیدی برای توافق دائمیتر ایجاد کرده بود، ادا کردند. به جای تلاش برای صلح پایدار، آنها انتقامجویی کردند و حامیانشان را به خیابانهای تهران فرستادند تا تجمعات پر سر و صدا برگزار کنند. سرانجام، تحت شرایط نامعلوم، به نظر میرسد سپاه پاسداران به نفتکشها در آبهای عمان حمله کرده و به دولت ترامپ بهانهای برای تشدید تنش داده است. وقتی خصومتها از سر گرفته شد، آن جنگطلبان به خانههای دارای تهویه خوبشان در تهران عقبنشینی کردند و جنوبیها را با گرمای غیرقابل تحمل، قطعی برق و بمبهای آمریکایی رها کردند. دیو شمال دوباره کار خودش را کرده بود.
دیو دیگر، غریبه از دریا، در داستان چهارم «ترس و لرز» ظاهر میشود. در آغاز روایت، دو روستایی روی ساحل ایستادهاند و حرف میزنند. یکی میگوید: «دریا هیچوقت صادق نیست. دو چهره دارد. یک روز خالی است، یک روز پر. انگار دارد با تو بازی میکند.» در همان لحظه میبینند کودکی روی آب به سمتشان راه میرود و به ساحل قدم میگذارد. کودک پیراهن نازک دورنگ پوشیده، موهای مجعد دارد. پوست روشنش در آفتاب میدرخشد. حتی چشمهایش رنگهای متفاوتی دارند. وقتی از او میپرسند والدینش کیستند و چطور آنجا آمده، فقط میخندد یا چهرهاش درهم میرود.
کودک را به روستا میبرند، غذا و لباس به او میدهند و فکر میکنند با او چه کنند. شبها در کوچههای روستا پرسه میزند، درها را به هم میکوبد و همه را بیدار میکند، اما هیچکس نمیتواند او را بگیرد. روستاییان که از اشتهای کودک و بیقراریاش به هم ریختهاند، تصمیم میگیرند از شر او خلاص شوند: او را از روستا بیرون میبرند و در جاده رها میکنند. این کار را انجام میدهند و به خانه برمیگردند، اما او را میبینند که دوباره به سمت روستا میآید.
اشارهها واضح است. کودک پوستروشن و معصومنما که مثل عیسی روی آب راه میرود، از دریا میآید، از مهماننوازی محلی سوءاستفاده میکند و سرانجام روستاییان را پر از نوعی وحشت ماوراء طبیعی میکند، انسان را به یاد پرتغالیها، بریتانیاییها و حالا آمریکاییها میاندازد؛ کسانی که هنوز ادعا میکنند که تودههای ستمدیده جهان را – از ویتنام گرفته تا عراق و ایران – آزاد میکنند، در حالی که ویرانی به بار میآورند. ساعدی داستان چهارم را اینطور تمام میکند: «هوا صاف بود و چیزی با نشاطی توی دریا میخندید. مردها مضطرب و وحشتزده دور هم جمع شده بودند و با بیچارگی چشم به قریه دوخته بودند.»
ترجمه: میترا داوودی به درخواست بانگ
با تشکر از آقای امیر احمدی آریان به خاطر اجازه ترجمه و انتشار این جستار در بانگ








