
باران اول
یک روز گرم زمستانی در سال ۱۹۹۱، در جریان جنگ اول خلیج فارس، کنار پنجره کلاس نشسته بودم و آسمان صاف و آبی بر فراز اهواز را نگاه میکردم؛ شهری در جنوب غربی ایران که در آن بزرگ شدم. معلم در حال حل مسئله فیزیک روی تخته سیاه بود که در افق، ابرهای تیره را دیدم که با سرعتی تهدیدآمیز به سمت شهر میآمدند.
در عرض چند دقیقه، آسمان آبی به سیاهی فلزی تبدیل شد. معلم نوشتن را متوقف کرد و بیرون رفت. ما هم دنبالش رفتیم. دور و بر مدرسه همه بیرون آمده بودند و از زیر سایبان جلوی هر کلاس به آسمان نگاه میکردند.
من در آن زمان کودکی بسیار مذهبی بودم، شیفته داستانهای آخرالزمانی و روایتهای روز قیامت در ادبیات شیعه و قرآن. سوره تکویر که تصویری زنده از روز نهایی ترسیم میکند، اینگونه آغاز میشود: «وقتی خورشید خاموش شود / و وقتی ستارگان فرو ریزند». همانطور که میدیدم شب در ظهر فرامیرسد، شروع کردم به شمردن گناهان و اعمال نیکم، و سعی میکردم تصمیم بگیرم اگر دنیا به پایان برسد، به بهشت میروم یا جهنم.
بعد باران بارید. ابتدا قطرهها پراکنده بودند، بعد پیوسته، و سپس سیلآسا از سقف بالای سرمان میریخت. طوفان بوی عجیب فلزی داشت. مدیر مدرسه با میکروفون فریاد زد: «زیر سقف بمانید! این باران نیست!» نفت بود، که در پردههای ضخیم میبارید و ما را از جهان پنهان میکرد.
بعدها فهمیدیم چند ساعت پیشتر نیروهای عراقی دریاچههای عظیم نفت در کویت را بمباران کرده بودند؛ برخی از بزرگترین ذخایر نفتی جهان. ابرهای سیاه برخاسته بودند و هنگام عبور از خلیج فارس، نفت میباریدند. وقتی به آسمان اهواز رسیدند، آشوب به جا گذاشتند: ماشینهای تصادفی، درختان مرده، بدنهای خشکیده گربههای ولگرد، پرندگانی که از آسمان به زمین افتاده بودند.
آتش اول
دو سال بعد، حدود چهل کیلومتر بیرون اهواز، بمبی در محل تقاطع دو خط لوله استراتژیک ایران منفجر شد؛ خطوطی که نفت را از میدانهای جنوبی به شمال میبردند. انفجار تا کیلومترها دورتر شنیده شد و ستونی از شعله به آسمان پرتاب شد. این خرابکاری بود، ظاهراً توسط سازمان مجاهدین خلق انجام شده بود تا جریان نفت در سراسر کشور مختل شود.
روزها بعد، آسمان غروب در شرق اهواز به رنگ قرمز درخشیدن گرفت. اگر غروبها روی پشتبامها میرفتی، میتوانستی زبانههای تیره آتش را ببینی که افق را میلیسند و هالهای عظیم نارنجی ایجاد میکنند. شبها، یکی پس از دیگری روی پشتبام مینشستم و به آتش نگاه میکردم که بالای پشتبام خانههای تو سری خورذه و برگهای درختان نخل خشمگینانه میسوزد.
هنوز غرق در ادبیات آخرالزمانی شیعه بودم که چنین آتشهای غیرقابلفهمی اغلب ظاهر میشوند. چند روز پیش از انفجار، کتاب «منتها الآمال» نوشته شیخ عباس قمی، الهیدان شناختهشده را میخواندم. او نوشته بود: «یکی از نشانههای بازگشت مسیح، ظهور آتشی در شرق است که سه یا هفت روز بین زمین و آسمان خواهد سوخت و آشوب و وحشت عظیمی به بار خواهد آورد.»
پدرم هیچ صبری برای جهانبینی من نداشت. او مهندس بود. در جهان او هر مشکلی منشأ مادی داشت و راهحل مادی، که با کاربرد درست قوانین ریاضی و فیزیک پیدا میشد. مشکلات ذهنی ممکن بود وجود داشته باشند، اما ارزش وسواس به خرج دادن نداشتند.
در حالی که من روی پشتبام در خیالات آخرالزمانی غرق بودم، او و همکارانش در شرکت ملی نفت در تلاش بودند تا بفهمند چگونه آن آتش را خاموش کنند. جزئیات فنی را به یاد نمیآورم و به خاطر قطع اینترنت نمیتوانم به او زنگ بزنم و بپرسم. از آنچه به یاد دارم، آتش تمام اکسیژن اطرافش را مصرف میکرد و نوعی خلأ ایجاد میکرد که نزدیک شدن آتشنشانها را غیرممکن میساخت. از هوا هم نمیشد خاموشش کرد. در نهایت لوله عظیمی با لایه عایق صوتی آوردند و آن را روی نقطهای که بمب، خط لوله را پاره کرده بود پایین آوردند، تا تکنسین بتواند نزدیک شود و تعمیرات را انجام دهد.
سالها پدرم به مشارکت در آن عملیات افتخار میکرد. مشکل مهندسی بسیار دشواری بود و هیچ چیز بیشتر از حل چنین مشکلی او را راضی نمیکرد. او هنوز در دهه چهل زندگیاش بود، هنوز به جنبههای سوسیالیستی انقلاب اسلامی باور داشت، حامی سرسخت استقلال صنعت نفت بود که انقلاب به ارمغان آورده بود. او پر از انرژی و خوشبین به آینده بود.
آتش دوم
حدود سی سال بین اولین و دومین آتش فاصله است. دیگر هیچکس از خانوادهام در اهواز زندگی نمیکند. خواهرانم و من در گوشه و کنار جهان پراکنده شدهایم، در کانادا و آلمان. من اینجا در ایتاکا، در شمال ایالت نیویورک هستم، تا جایی که ممکن است از زندگیام در اهواز دورم، ازدواج کردهام با زنی آمریکایی، در حال بزرگ کردن بچههای آمریکایی، کار کردن در شغلهای آمریکایی، و نوشتن به زبانیام که آن زمان بلد نبودم.
برادرم و پدر و مادرم در تهران هستند. در یک برج مسکونی در شمال غربی شهر زندگی میکنند، در دامنه کوههای البرز. درست پشت سرشان تپهای بلند بالا میرود و در بالای آن انبار نفت شهران قرار دارد که اسرائیل شب ۱۴ ژوئن ۲۰۲۵، یعنی روز دوم آنچه بعدها به «جنگ دوازدهروزه» معروف شد، آن را بمباران کرد. مردم روی زمین صدای انفجار کرکنندهای شنیدند، سپس شعلهها برخاستند و شب را روشن کردند.
پدر و مادرم خواب بودند؛ با لرزش زمین و تکان پنجرهها از خواب پریدند. وقتی زنگ زدم، در اتاق نشیمن ایستاده بودند و از پنجره به شعلهها نگاه میکردند. اصرار کردم که بروند، اما میخواستند همانجا بمانند. مدتی طول کشید تا راضیشان کنم که بگذارند برادرم آنها را به جای امنی ببرد.
رفتم بیرون و در محله آرام و سرسبزم قدم زدم، پر از درختان بلوط و افرا. به رابطهام با ایران فکر کردم، کشوری که ده سال بود ندیده بودمش و پانزده سال بود در آن زندگی نکرده بودم. روزی که برای رفتن به آمریکا ترک کردم، قسم خورده بودم دیگر هرگز به ایران پا نگذارم. آنچه قرار بود میهن مادری و پدریام باشد، جز سانسور، سرکوب، آلودگی و فقر چیزی به من نداده بود. آنها به عهدشان وفادار نمانده بودند، پس من هم عهد خودم را شکستم.
حالا که کشور مورد حمله قرار گرفته بود، رابطه برعکس شده بود. ناگهان همان احساسی را نسبت به ایران پیدا کردم که نسبت به فرزندانم دارم. از دور، شکننده و بیدفاع به نظر میرسید، محاصرهشده توسط جنگندههای پیشرفته که کسی هزاران کیلومتر دورتر کنترلشان میکرد، یا شاید هم به همان محله پدر و مادرم نفوذ کزده بودند. کشوری با نود میلیون نفر جمعیت، تمدنی که حدود سه هزار سال قدمت دارد، ناگهان مثل کودکی نحیف به نظر آمد که توسط اراذل کتک میخورد و تقلا میکند تا ضربات را دفع کند.
بعد کشتار دی ۴۰۴ آمد که به ما نشان داد دشمن خشن و قاتلی هم در داخل داریم، اینکه دولت خودمان به ماشین کشتار تبدیل شده است. و حالا جنگ دیگری.
آتش سوم
پس از جنگ دوازدهروزه، مدام از پدر و مادرم درباره مخازن نفت بالای تپه میپرسیدم. میگفتند فعالیت مداوم اطرافشان هست، تانکرها بالا و پایین میروند، آدمها کار میکنند. چند مخزن در انبار بود و حمله پهپادی فقط دو تا را نابود کرده بود. پدرم حدس میزد دارند نفت را از آنها خالی میکنند. به هر حال، مدتها بود که این محل به عنوان خطر زلزله شناخته میشد و شهر در حال بحث برای تعطیلیاش بود. جنگ حتماً انگیزهشان را بیشتر کرده بود.
جنگ دوم با اسرائیل از ۲۸ فوریه آغاز شد، این بار آمریکا از همان ابتدا همراه بود. این بار کسی تعجب نکرد، هرچند هیچکس انتظار نداشت رهبر و این همه فرمانده ارشد نظامی در نیمساعت اول بمباران کشته شوند. دولت فوراً اینترنت را قطع کرد و کشور را در تاریکی دیجیتال فعلی فرو برد. از آن زمان جنگ روزبهروز شدیدتر شده است. مثل میلیونها ایرانی دیگر، به گوشیام چسبیدهام، کانالهای تلگرام و حسابهای توییتر را در پی اخبار میگردم، مدام VPNهای جدید امتحان میکنم و مستقیم زنگ میزنم به امید اینکه به خانوادهام برسم.
یک هفته پس از شروع جنگ، چند روزی به نیویورک سیتی رفتم. یک بعدازظهر با دوستی که برای یک سازمان حقوق بشر کار میکند ملاقات کردم. او دو ماه طاقتفرسا را صرف مستندسازی کشتارهای جمعی حکومت در دیماه کرده بود. بعضی جزئیاتی که گفت برایم جدید بود، هرچند از ابتدا داستان را دقیق دنبال کرده بودم. هنوز کاملاً عمق و وحشیگری جنایات در شهرهای کوچک و فقیرتر را درک نکرده بودم، نه سرکوب بیرحمانه خانوادههای قربانیان در پی آن، و نه موفقیت رژیم در استفاده از قطع ارتباطات برای پخش روایت خودش به جهان.
هر نیم ساعت یک بار خبرها را چک میکردیم، مثل معتادهایی که به مواد مخدر برمیگردند. بعدازظهر بود که آتش را دیدم. اسرائیل انبارهای نفت اطراف تهران را بمباران کرده بود.
اولین تصاویری که به من رسید، مربوط به پالایشگاه نفت شهرری، جنوب شهر بود. آخرالزمانی بودند: آتش و دود که تا آسمان بالا میرفتند، پردهای چنان تیره و وسیع که بیشتر افق را میبلعید و حریصانه به چپ و راست برای آنچه از آبی باقی مانده بود کشیده میشد.
انبار نفت شهران هم در امان نماند. تمام اطمینانهای پدرم که مخازن را خالی کردهاند، اشتباه از آب درآمد. شاید آرزویی بود یا داستانی که برای آرام کردنم گفته بود. در مقایسه با جهنمی که روی صفحهام میدیدم، آتش جنگ دوازدهروزه شوخی بود. این بار به نظر میرسید همه مخازن پر بودهاند و با هدفی مشخص برای نابودی تکتکشان بمباران شده بودند. آتش سریع گسترش یافت. به زودی نفت از تپه سرازیر شد و به خیابانهای محله پدر و مادرم رسید و ردهای آتش نارنجی تیرهای بر جای گذاشت که آرامآرام روی آسفالت میسوخت.
شبی بیخواب روی کاناپه دوست در بروکلین گذراندم، هر بار نیمساعتی به خواب میرفتم، بعد با وحشت بیدار میشدم تا به پدر و مادرم و برادرم زنگ بزنم یا در اپهای پیامرسان پیام بدهم، به سکوت آنطرف خط گوش میدادم و دوباره میخوابیدم. فقط صبح زود بود که از خواهرم در کانادا خبری شد؛ او هم تمام شب همین کار را میکرد. بالاخره موفق شده بود تماس بگیرد: سالم بودند. در زمان بمباران داخل خانه مانده بودند، درها و پنجرهها را بسته بودند. پدری که در دهه ۹۰ با آتش جنگیده و پارسال از آن گریخته بود، این بار فقط میتوانست نگاه کند و منتظر بماند.
باران دوم
روز پس از بمباران، در تهران باران بارید. ابرها بالای شهری جمع شدند که دههها خشکسالی شدید را تحمل کرده و مدتها التماس باران داشت؛ شاید تنها روز تمام سال بود که هیچکس نمیخواست باران ببارد. قطرهها در راه پایین آمدن از میان دود غلیظ دوده و مونوکسید کربن عبور کردند و چرب و سیاه به زمین رسیدند. برخلاف جنگ خلیج فارس، حالا همه گوشی داشتند و با وجود قطع اینترنت، بسیاری از ویدئوها هنوز راهشان را به بیرون پیدا میکردند. از هزاران کیلومتر دورتر، نشسته در زیرزمین خانهام، یکییکی آنها را تماشا کردم و در جستوجوی پژواکهایی بین بارانی که روی صفحه میدیدم و آن بارانی که به یاد داشتم.
مترجم: میترا داوودی








