
هق هقهای شبانه، شیون و مرگ و ویرانی. شاعر در این شعر میخواهد نگهبان حافظه باشد: شاید واکنشی به «صلح منفی»؛ صلحی که جنگ را متوقف میکند اما ساختارهای خشونتبار را به جای میگذارد. حال که آتشبس، «ویرانی» را به امری عادی بدل خواهد کرد؛ شاعر نمیخواهد «نام زندگی از یاد محو شود». میشنوید با صدا و اجرای شاعر.
من این هق هق شبانه را
زمین نخواهم گذاشت
این شیون را نه، نمیگذارم بیرنگ شود
نمیگذارم “مرگ “در رگِ ویرانی بچرخد
و نامِ «زندگی» از یاد، از خاطره محو شود
این ظلم را با دستِ دل به «بندِ» شعر میکشم
گره بر گره بر گره، تا آن کودکان، دور، دیر، پس قرنها
که از رحمِ این خاکِ زخمی،
از این سینهی تحقیرشده، سر بر آوردند
بخوانند: درد ستم، بیعدالتی…
و رنج این دوران، آخ،
که با ما و بر ما چه کرد!








