نسیم خلیلی: «جیمز» پرسیوال اورت؛ روایتی نو از انسانیت و مبارزه برای آزادی

«جیمز» اثر پرسیوال اورت، قصه‌ای نوستالژیک، عمیقاً انسان‌شناسانه و متفاوت است که مخاطب را شورمندانه جذب خود می‌کند؛ گویی او را به سفری مکاشفه‌آمیز برای رسیدن به سرمنزل مقصود، به اتوپیا و مدینهٔ فاضلهٔ رهایی و کرامت انسانی می‌برد. روایتی است از کوشش یک بردهٔ سیاه‌پوست برای زیستن آزادانه، برای رهایی از سلطهٔ برده‌داری، رنج کار همیشگی و بهرهٔ ناچیز؛ چیزی که بازتعریف زندگی برای سیاه‌پوستان در مقطعی از تاریخ جهان — به‌ویژه آمریکا — بوده است. روایتی که هم ماجرایی پرکشش از فرار و بقا را پیش می‌برد و هم در دل همان تعقیب‌وگریزها، حقیقت زندگی در آمریکای قرن نوزدهم را پیش چشم مخاطب زنده می‌کند. از این رهگذر، در این کتاب هم داستان می‌خوانی و هم تاریخ.

اورت در این رمان، به جای تکرار دوبارهٔ قصه‌ای آشنا یا سرگرم‌کردن صرف مخاطب، به سراغ شکافی می‌رود که تاریخ و ادبیات بارها از کنارش گذشته‌اند: تجربهٔ زیستهٔ انسانی که بردگی قرار است او را به حاشیه براند، اما او در متن رنج و مقاومت، کوشش می‌کند صدای خودش را پس بگیرد، از تحمیل زندگی مشحون از بی‌عدالتی، انزوا و حاشیه‌نشینی بگریزد و به دل رودخانهٔ مواجی بزند که زورقی در دست امواجش او را به سوی احقاق حق و آزادی می‌برد. از این منظر، کتاب کوچک و خوش‌خوان «جیمز» — با ترجمهٔ سلیس و روان هاجر شکری که از سوی نشر دانوب آبی در سال ۱۴۰۴ خورشیدی منتشر شده — روایتی تعلیمی نیز به شمار می‌رود؛ روایتی سرشار از آموزه‌های معنوی با چاشنی طنز و حماسه‌ای لطیف برای مبارزه جهت رهایی و حق‌خواهی که روح هر انسان دادخواه غمگینی را به لرزه درمی‌آورد.

از هاکلبری فین تا جیم

اما «جیمز»، افزون بر رهیافت‌های تاریخ‌مند و رویکردهای جامعه‌شناختی درخور توجه، برای کسانی که از کودکی با ادبیات کلاسیک زیسته و خاطره اندوخته‌اند، تجدید خاطره‌ای است، بازگشتی نوستالژیک به روایت و قصه‌ای محبوب و شیرین؛ و همین موضوع بر جذابیت و صبغهٔ خلاقانه و تحسین‌برانگیزش می‌افزاید. این کتاب در واقع نگاهی نو به ماجراهای «هاکلبری فین» مارک تواین است که نسل‌های زیادی با آن خاطره دارند، با این تفاوت اساسی که زاویهٔ دید از هاک به جیم منتقل شده است؛ همان بردهٔ سیاه‌پوستی که در رمان اصلی اغلب در سایه می‌ماند و حالا دلیرانه به متن آمده تا در پس پرده یادآوری کند که روزی بالاخره تاریخ، روایت حاشیه‌نشستگان را نیز خواهد نوشت.

برای مخاطب مشتاق ادبیات کلاسیک، در همان صفحات آغازین زمزمه‌ای نشاط‌انگیز شنیده می‌شود: هاک به قصه‌ها بازگشته و دوباره صدای او را می‌شنویم وقتی با جیم حرف می‌زند؛ حرف‌هایی عمیق که باید چند بار خوانده شوند و ساده از کنارشان نگذریم:

«جیم! تو بلدی با قاطرها کار کنی، چرخ‌های گاری رو تعمیر کنی و الان هم داری پلهٔ لق ایوان رو درست می‌کنی؟ کی به تو این همه کار رو یاد داده؟»

دست از کار کشیدم و به چکشی که در دستم بود نگاه کردم. آن را برگرداندم. «سؤال خوبیه، هاک… ناچاری! ناچاری یعنی یا تو کاری رو انجام می‌دی یا یه چیزی می‌شه…»

«چه چیزی؟»

«دیگه یعنی تو رو به تیرک ببندن یا شلاقت بزنن یا به زور بکشندت دم رودخونه و بفروشنت…»

هاک نگاهی به آسمان انداخت. لحظاتی در آن غور کرد. «آسمون وقتی صاف و آبی باشه، خیلی قشنگه. من شنیدم که اسم‌های مختلفی رو آبی گذاشتند؛ همین‌طور برای قرمز و رنگ‌های دیگه. کنجکاوم بدونم تو به این آبی چی می‌گی؟»

گفتم: «آبی فیروزه‌ای؛ هم‌رنگ تخم سینه‌سرخ. تو تا حالا تخم سینه‌سرخ رو دیدی؟»

چنان‌که پیداست، در همین دیالوگ‌های کوتاه نوستالژیک که بشارت بازآفرینی قهرمان قصه‌ای قدیمی را می‌دهد، می‌توان هم‌نشینی تاریخ و انسان‌شناسی و فلسفه و معنویت را به تماشا نشست؛ هم‌نشینی کلماتی که رنج را در کنار شکوه آسمان و تخم سینه‌سرخ — که می‌تواند نمادی ساده، حزین و عزیز از آزادی باشد — به نمایش می‌گذارد.

بخوان و بپرس و طرحی نو درافکن

به نظر می‌رسد باید با این نگره هم‌داستان بود که پرسیوال اورت با روایت داستان از منظر جیم، راهی برای بازخوانی جامعهٔ برده‌داری و تبعیض نژادی می‌گشاید و این را در دل روایتی عمیق و ناظر بر طبیعت و شکوه کائنات جاری می‌کند. با این همه، تأکید او همواره بر واقعیت‌های زمینی و ملموس است: آزادی فقط یک مقصد جغرافیایی نیست، بلکه مبارزه‌ای مداوم برای «انسان شمرده شدن» است. هر قدمی به سوی فرار، همزمان افشای نظمی است که بر حذف و تحقیر بنا شده. به این ترتیب، آنچه در نسخهٔ تواین گاه‌به‌گاه در لابه‌لای طنز، ماجراجویی یا نگاه کودکانهٔ راوی محو می‌شود، در «جیمز» به مسئله‌ای عریان و پیگیر بدل می‌گردد: زندگی زیر سایهٔ قانونی و عرفی که سیاه‌پوست را نه فردی دارای حق، بلکه «دارایی» تعریف می‌کند. در نتیجه، رمان به جای آنکه تنها داستانی دربارهٔ فرار باشد، به خوانشی ادبی از تاریخ و مناسبات نژادی تبدیل می‌شود؛ تاریخی که در پیچ‌وخم غمبار آن، بردگان آزادی‌خواهی نظیر جیمز را به جرم‌های کوچک می‌سوزانده‌اند:

«اون مرد رها بود. مثل خودت خیلی آدم جدی‌ای نبود. تو اسکله با چند نفر دعوا راه می‌اندازن. پلیس هم میاد و دستگیرش می‌کنه. از پلیس می‌پرسه که بابت مشاجره، چه چیزی در انتظارشه. یکی از پلیس‌ها هم می‌گه، شاید دارت بزنن. حرف پلیس رو باور می‌کنه؛ چرا نکنه؟ بعد هم چاقوش رو درمیاره و هر دوشون رو زخمی می‌کنه… بعد اونو گرفتن و به درخت بلوط بستنش. زیر پاش هیزم ریختن و زنده‌زنده سوزوندنش. خودم شنیدم که داد می‌زد یک نفر با گلوله راحتش کنه. مردهایی که اونو گرفته بودن به نعره می‌گفتن که اگه کسی او رو خلاص کنه، اول اونو با گلوله خلاص می‌کنن… بدترین جای داستان این بود که قاضی به هیئت منصفه گفت چون که آدم‌های زیادی در سوزوندن مکتیناش نقش داشتن، نمی‌تونه اون همه آدم رو مجرم اعلام کنه. خب یعنی اگه چندتا آدم در یک جرم دست داشته باشن، اون عمل، دیگه جرم محسوب نمی‌شه.»

به خوبی پیداست که در این گفتگوها، در دل روایت ماجراجویانه و سرشار از امید و اندوه «جیمز» پرسیوال اورت، تأملات و تألماتی هست؛ بازاندیشی و خودشناسی و اندوه و انزجاری که از یک انسان غمگینِ مستاصلِ تحت سلطه، به تدریج انسانی یاغی و انتقام‌جو می‌سازد. در «جیمز» قهرمان داستان صرفاً برده‌ای در حال گریز نیست، بلکه انسانی آگاه و اهل اندیشه است که با تسلط بر زبان و نوشتار، شکلی دیگر از مقاومت را پیش می‌برد. جیمز پنهانی به کودکان سیاه‌پوست خواندن و نوشتن می‌آموزد؛ کنشی که در منطق برده‌داری، تهدیدی جدی تلقی می‌شود، زیرا سواد می‌تواند به خودآگاهی، مطالبه‌گری و شکستن نظم تحمیل‌شده بیانجامد — چیزی که جامعهٔ سلطه‌گر هرگز نمی‌خواهد. یاغی کتاب‌خوان با آگاهی و اراده به سمت آزادی و رهایی از قیود می‌رود، در حالی که بردهٔ ناآگاه تا آخر عمر در غفلت و بردگی درجا می‌زند.

اما نکتهٔ بدیع دیگر، پیوند آگاهی و دانش‌آموختگی جیمز با چالش اصول و مبانی عقیدتی مسیحیان سفیدپوست است. او آنجا که این اصول به ابزاری برای توجیه سلطه و تبعیض بدل شده‌اند، آن‌ها را به چالش می‌کشد و تناقض میان ادعاهای اخلاقی و رفتارهای روزمره‌شان را برملا می‌کند. بدین‌ترتیب، رمان از سطح روایت تاریخی فراتر می‌رود و به پرسشی جدی دربارهٔ دین، قدرت و امکان عدالت تبدیل می‌شود؛ رویکردی که الگویی تعلیمی تکان‌دهنده برای مخاطبی است که زیر چتر پروپاگانداهای ایدئولوژیک و دین‌مند، تاریخی پر از رنج و اجحاف را پشت سر گذاشته است:

«ریچل پرسید: «چرا خداوند این‌طور چیده؟ اونا ارباب باشن و ما برده.» «خدا وجود نداره بچه! دین‌شون هست، ولی خداشون نه. دین‌شون می‌گه این ما هستیم که در پایان پاداش به دست میاریم. اما گویا هیچ صحبتی از مجازات اونا نمی‌کنه. با این وجود وقتی کنارشون هستیم تظاهر می‌کنیم که خداشون رو باور داریم. اوه! خدای من ما به تو ایمان داریم. دین برای اونا فقط ابزاری برای کنترل ماست و بهش وفادارن، البته تا زمانی که مشکلی براشون ایجاد نکنه!»»

از فرار تا قرار در طبیعت

اما این داستان پرمعنا، نغز و آرمان‌خواهانه از کجا آغاز می‌شود؟ نقطهٔ آغازین این سفر پرمخاطره با خبری هولناک گره خورده است: تصمیم اربابان برای فروش جیمز و جدایی ابدی او از همسر و فرزندش. همین تهدید ویرانگر، جیمز را وامی‌دارد تا جسورانه به دل رودخانه بزند و در جزیره‌ای دورافتاده پناه بگیرد؛ نه فقط برای بقای خویش، که با رویای بازگشت و نجات خانواده‌اش و رساندن آن‌ها به سرزمینی که در آن رنگ پوست، دلیلی برای سلب آزادی نباشد. در همین جزیره است که مسیر او با هاک تلاقی می‌کند؛ هاکی که خود با صحنه‌سازی مرگش، مثل یک یاغی از دنیای سرکوب‌گر پیرامون گریخته است. هم‌نشینی این دو در دل طبیعت، در سکوت جزیره، فصلی درخشان از رمان را رقم می‌زند و خالق گفت‌وگوهایی عمیق می‌شود که از مرزهای نژاد و جایگاه اجتماعی فراتر می‌رود و به پرسش‌های بنیادی‌تر هستی، ماهیت انسانیت و پیوند ناگسستنی آدمیان با طبیعت می‌رسد:

«چرا فکر می‌کنی قراره فردا بارون بیاد؟» «امروز دیدم بازها تو آسمون مدام پرواز می‌کردن. دنبال شکار بودن چون می‌دونستن فردا بارونیه! بعد اون هم دیدم مورچه‌ها دارن خاک دور و بر لونه‌شون رو کپه می‌کنن.» هاک پرسید: «اونا از کجا می‌فهمن قراره بارون بیاد؟» «بازها و مورچه‌ها بخشی از طبیعت هستن و هوا هم بخشی از طبیعته و اونا با هم حرف می‌زنن.» «آدما بخشی از طبیعت نیستن؟» «اگر هم باشن، خیلی خوب نیستن. خیلی کم پیش میاد که باقی بخش‌های طبیعت با آدما حرف بزنن. شاید بعضی وقت‌ها سعی کنن با آدما حرف بزنن ولی آدما توجهی نمی‌کنن.»

بعدتر جیمز و هاک با گذر از رنج‌ها و سختی‌های فراوان، صدای حرف زدن رودخانه با خودش را نیز می‌شنوند:

«به هاک گفتم: «به این گوش کن.» «به چی؟» «گوش کن.» «چیزی نمی‌شنوم.» «همینه هاک. این صدای رودخونه‌ست که داره با خودش حرف می‌زنه.» هاک پرسید: «چی می‌گه؟» «این رو دیگه ما باید خودمون بفهمیم.» خودم به امتداد رودخانه نگاه کردم. «یه صدای دیگه هم میاد.» هاک چشمانش را بست و گوش سپرد. «صداشو نمی‌شنوم.» «صدای اوهایوئه، هاک. داره با می‌سی‌سی‌پی پیر دربارهٔ آزادی حرف می‌زنه. من یه شغلی پیدا می‌کنم و یه مقدار پول پس‌انداز می‌کنم. بعد برمی‌گردم سیدی و لیزی رو می‌خرم.» هاک پرسید: «اون وقت اونا مال تو می‌شن؟» «نه، اونا دیگه متعلق به هیچ کسی نخواهند بود. مالی هیچ کسی، اون‌ها آزاد می‌شن.»»

ملاقات با ولتر

اما در میان این زیستن‌های پر از هراس، بودن بر رود و بلم، و تعقیب‌وگریزهای قصه‌وار روایت جیمز، یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظات زمانی است که جیمز در تب و تاب بیماری و سرگشتگی، با فیلسوف بزرگ، ولتر، رودررو می‌شود؛ گویی ولتر از میان کتاب‌های کتابخانهٔ قاضی تچر بیرون آمده باشد که جیمز گاهی پنهان از نگاه سفیدها آن‌ها را می‌خواند. این مواجهه در مرز خواب و بیداری، فرصتی فراهم می‌آورد تا جیمز دربارهٔ مفاهیم بنیادین چون برابری، عدالت و تناقض‌های نهفته در پیکرهٔ تمدن بشری با یکی از پیشگامان روشنگری به گفت‌وگو بنشیند. در این دیالوگ‌های ذهنی، موضوعاتی چون ریشه‌های بردگی و آرمان‌های جنبش الغاگرایان با نگاهی نقادانه واکاوی می‌شود. حضور ولتر در جهان جیمز به متن کمک می‌کند تا با زبانی صریح‌تر، پایه‌های فکری جامعهٔ استثمارگر را نشانه بگیرد و نشان دهد که چگونه اندیشه‌های آزادی‌خواهانه سال‌ها در محاصرهٔ تعصبات نژادی و مصلحت‌های سیاسی محبوس مانده‌اند:

«می‌توانستم کتاب‌ها را جلوی خودم ببینم. آن کتاب‌ها را مخفیانه خوانده بودم اما این بار… می‌توانستم بی‌هیچ هراسی از لو رفتن، کتاب بخوانم. هر بار یواشکی به آن کتابخانه رفته بودم با خودم فکر کرده بودم سفیدپوست‌ها با برده‌ای که خواندن بلد باشد چه می‌کنند. با برده‌ای که به سایر برده‌ها خواندن آموخته باشد چه خواهند کرد…»

و در این میان ولتر را دیدم. آهی کشید و گفت: «تو نباید برده باشی.» کنارم نشست. خواست پشت دستش را روی پیشانی‌ام بکشد و بعد فکر بهتری به ذهنش رسید. «من هم مثل مونتسکیو معتقدم فارغ از رنگ پوست، زبان یا عادات رفتاری‌مان همهٔ ما با هم برابریم.»

پرسیدم: «واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟»

«اما باید بدانی که اقلیم و جغرافیا از عواملی هستند که در رشد انسان اهمیت بسزایی دارند. باید بدانی مشخصات ظاهری تو نیستند که موجبات نابرابری تو را با دیگران فراهم می‌کنند. این ظاهر متفاوت تو، تنها نشانهٔ تفاوت بیولوژیکی تو است؛ یعنی همان چیزهایی که به تو کمک کرده‌اند تا در آن سرزمین‌های داغ و دورافتاده زنده بمانی. همان فاکتورهایی که مانع می‌شوند تو هم شبیه آن انسانِ از هر جهت کاملِ اروپایی بشوی… آفریقایی‌ها را خیلی راحت می‌توان به سبکی که اروپایی‌ها زندگی می‌کنند، آموزش داد. آفریقایی‌ها می‌توانند از طبیعت خودشان فراتر بروند و آن رفتارها و مهارت‌هایی را یاد بگیرند که به آن‌ها امکان می‌دهد با دیگران برابر شوند…»

پرسیدم: «شما اعتقاد ندارید که انسان‌ها ذاتاً بد هستند؟»

«نه، ندارم. اگر انسان‌ها ذاتاً بد بودند، به محض اینکه می‌توانستند روی پاهایشان راه بروند، همدیگر را می‌کشتند.»

«پس برده‌داری را چطور تعریف می‌کنید؟ چرا ما برده شدیم و این‌چنین بی‌رحمانه با ما رفتار می‌شود؟»

آیا آزادی سراب است؟

اما این رویارویی رویاوار تنها نقطهٔ روایت نیست که قهرمان را دچار چالش مواجهه با حقایق تلخ می‌کند. جیمز بعدتر در این مسیر دشوار رسیدن به آزادی، با تجربه‌ای روبه‌رو می‌شود که تمام باورهای او را برای لحظاتی در بوتهٔ آزمایش می‌گذارد. او در ایالت ایلینوی — که قانون وقت آن را سرزمینی آزاد معرفی کرده بود — با گروهی از سیاه‌پوستان برخورد می‌کند که همچنان در چنبرهٔ اسارت گرفتارند، چرا که سفیدپوستان قدرتمند آن منطقه ادعا می‌کنند آن‌ها هنوز در خاک تنسی هستند. این گفت‌وگو لایهٔ هولناکی از واقعیت را برای جیمز آشکار می‌کند؛ اینکه آزادی در جهانی که با قواعد تبعیض و قدرت مطلق سفیدپوستان تعریف شده، گاه چیزی جز سراب نیست. وقتی قانون ابزاری در دست فاتحان برای انکار جغرافیایی حقیقت است، حتی رسیدن به ایالت آزاد هم گرهی از کار فروبستهٔ بردگان نمی‌گشاید. این برخورد جیمز را به این تأمل تلخ وامی‌دارد که شاید جست‌وجوی آزادی در ساختارهای موجود تلاشی عبث باشد، چراکه تا وقتی ذهنیت استیلا تغییر نکند، مرزهای جغرافیایی تنها نام‌هایی بی‌معنا بر نقشه‌ای هستند که همچنان بوی بردگی می‌دهد.

می‌نویسم تا داستانم با خودم دفن نشود

در ادامه و در تداوم این سرخوردگی‌ها و مواجهه با مرزهای نامرئی آزادی، جیمز به نقطه‌ای می‌رسد که تصمیم می‌گیرد سلاحی دیگر برگزیند: نوشتن. او تلاش می‌کند خاطرات خود را ثبت کند تا از دل کلمات، سنگر مقاومت بسازد؛ سنگری که نه اربابان می‌توانند آن را حراج کنند و نه جابه‌جایی مرزها آن را از اعتبار بیندازد. در جهانی که تاریخ رسمی صدای بردگان را حذف کرده است، نوشتن برای جیمز به معنای بازپس‌گیری روایت است؛ تلاشی برای آنکه رنج، تحقیر و امید سیاهان در حاشیهٔ حاشیه‌ها گم نشود. بدین‌ترتیب «جیمز» فقط داستان فرار یک برده نیست، بلکه تأملی است بر اینکه چگونه خودِ عمل روایت‌گری می‌تواند صورتی از اعتراض و پایداری در برابر فراموشی و بی‌عدالتی باشد:

«نام من جیمز است. کاش می‌توانستم قصهٔ زندگی‌ام — که به نوعی تاریخ سخت‌کوشی‌ام است — را به رشتهٔ تحریر درآورم. وقتی به دنیا آمدم فروخته شدم و بعد یک بار دیگر فروخته شدم. به من این‌طور گفته‌اند یا شاید فقط من فکر می‌کنم که مادر مادرم اهل جایی در قارهٔ آفریقا بوده است. نمی‌توانم بگویم که از آن قاره یا آن مردمان چیزی می‌دانم و خبر دارم که مردم آنجا پادشاه بوده‌اند یا تهیدست. من تحسین می‌کنم کسانی چون ونچر اسمیت را که در پنج‌سالگی می‌توانند قبیله‌شان، نام آنها و از این دست به آن دست شدن‌های پرماجرا و پرفراز و نشیب خانوادهٔ خودشان را در بین برده‌فروش‌ها به خاطر بیاورند. می‌توانم به شما بگویم که من مردی هستم که به دنیای خودش آگاه است، خانواده دارد، به خانواده‌اش عشق می‌ورزد، و حالا از خانواده‌اش جدا افتاده است. سواد خواندن و نوشتن دارد و نمی‌گذارد داستانش با خودش دفن شود، بلکه خودش داستانش را می‌نویسد تا برای دیگران نیز بماند.»

چنان‌که پیداست، جیمز از کلمات سنگر مقاومت می‌سازد تا شاید روزی حقیقت زندگی‌اش از چنبرهٔ دروغ‌های حاکم رها شود.

حلقومی که آواز می‌خواند، تاریخ‌نگار است

اما همه چیز فقط نوشتن نیست. گاهی حلقومی که فریاد می‌زند و آواز می‌خواند نیز تاریخ‌نگار است. دیری نمی‌گذرد که صدای جیمز در برخورد با گروهی از نوازندگان خیابانی مسیری دیگر می‌گشاید. آن‌ها که مجذوب طنین صدای او شده‌اند، از او می‌خواهند تا به عنوان خوانندهٔ تنور در گروهشان همراهی‌شان کند. اما این مواجهه با واقعیتی تلخ و متناقض گره می‌خورد: گروهی که صورت‌های خود را با واکس سیاه می‌پوشانند تا با برجسته‌نمایی حیات متفاوت سیاه‌پوستان، کسب‌وکار کنند. حضور جیمز در میان آن‌ها صحنه‌ای سوررئال و دردناک می‌سازد؛ جایی که او باید در کنار کسانی که کاریکاتوری از رنج و سیمای او را به نمایش می‌گذارند، آواز بخواند. با این همه، هنر باز هم روزنی به سوی رهایی باز می‌کند؛ گویی جیمز در این میان نه تنها راهی برای بقا، که فرصتی برای رویارویی مستقیم با نگاه تحریف‌شدهٔ جامعه به خودش می‌یابد. او از دل این تضاد وحشتناک راهی می‌سازد تا صدای انسانی‌اش را — فراسوی تمام نقاب‌های نژادی — به گوش جهانی برساند که او را تنها ابزاری برای نمایش یا بردگی می‌خواسته است.

به سوی آزادی با بدن و اندیشه و هنر

و در نهایت باید گفت جیمز در مسیر رهایی، راهی پرپیچ‌وخم را پشت سر می‌گذارد؛ راهی که از دل کشتی‌ها و رودها و جنگل‌ها و دشت‌ها عبور می‌کند و او را با طیف متنوعی از آدم‌ها — از سفیدپوستان حامی برده‌داری تا خود برده‌ها با امیدها و ترس‌های ناهمگون‌شان — روبه‌رو می‌سازد. در این میان، آشنایی او با نورمن، نوازندهٔ قره‌نی در گروه سیاه‌چهره‌ها، به طرح نقشه‌ای تازه برای فرار جان می‌دهد؛ نقشه‌ای که در پس‌زمینهٔ شعله‌ور شدن جنگ داخلی آمریکا شکل می‌گیرد، زمانی که عده‌ای در پی براندازی برده‌داری‌اند و عده‌ای دیگر سرسختانه به تداوم آن چنگ می‌زنند. جیمز در این تلاطم، بی‌وقفه به سوی نجات می‌دود: نجات خود، همسر و دخترش. و در این میان هاکلبری فین نیز بارها در مدار گم شدن و دوباره پیدا شدن به زندگی او بازمی‌گردد و روایت با شکوه، تاریخ‌مند، نغز و پرکشش جیمز، با پایانی نویدبخش و پرامید به پایان می‌رسد؛ تا قصه‌ای را به یاد بسپاری که ماجرای مردی است که در دل کشاکش تاریخ و خشونت نژادی، با بدن، با اندیشه و با هنر، خود را از جایگاه شخصیت فرعی یک رمان کلاسیک بیرون می‌کشد و به سوژهٔ اصلی روایت خویش بدل می‌کند.

تهیه کتاب (+)

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی