علی صبوری: در ایستگاه


در باران و مه
در شامگاه پاییزی
در انبوه منتظران
بر نیمکت انتظار
بادل بی‌قرارم گوشه گرفته‌‌‌‌ام
چیزی در من شکسته می‌شود
صدای خرد شدن استخوان هایم را می شنوم
با بار اندوه   دلم  ، که بر شانه‌هایم سنگینی می‌‌کند
و بارانی که زخم‌های دل عریانم را به تماشا می‌گذارد

در ایستگاه
زنی میان‌سال با چهره‌ی استخوانی
بر سکوی انتظار نشسته
و با حسرت خیره مانده است
به کوپه های قطار که از چشم انداز دور می‌ شود
وبه دنبال گم‌شده‌اش
چشم می گرداند در قلمرو نگاه
و بر سکویی دیگر
پیر مردی تکیده وتنها
سر به زانو سیگاری می‌گیراند
ودر هیاهوی منتظران
اندوه شامگاه را بر دوش می‌کشد
.                        
سربازان بی مقصد
تابوت های ناتمام
از کوپه های یخ زده‌ بیرون می‌ریزند
و قطار با درنگی  کوتاه
با شتابی بی پایان
از پای گمشدگان جا مانده می‌گریزد
و رد مرگ را بر جای می‌گذارد

باد از شرق ایستگاه می‌‌وزد
و چتر و کلاه منتظران را به بازی  می‌‌گیرد
شبنامه هایی در هوا پراکنده می‌شود
پرندگان ترس خورده ازمیان شاخ و برگ درختان هراسان‌به پرواز درمی‌آیند
و کلمات سر گردان با دهان عابران‌ ‌بی‌سرانجام
با هجای بلند
سرانجام ناتمامی را رقم می‌زنند
جنگ تمام شده است
فرماندهان به خانه های شان برگشته اند
‌و جام های شان بالا می‌برند
چراغ گورستان ها روشن است
با خاکسترم
بر نیمکت گورستان گوشه گرفته‌ام
با بار اندوه  دلم که بر شانه هایم سنگینی می‌کند
و باغباری  بر چهره 
‌در بی‌پناهی انسان تکرار می‌شوم
با پرندگانی که از شاخ وپرگ‌ام  می‌گریزند
و تابوت های که همچنان پر و خالی می‌شوند

آزادی چه متاع گران بهایی ست
وانسان چه جان بی‌مقداری دارد.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی