نه به اعدام: اسارت پیر بزوخوف – صحنه‌ای از جنگ و صلح نوشته لئو تولستوی

این فصل از رمان «جنگ و صلح»، یکی از صحنه‌های اسارت پیر بزوخوف در مسکوِست که در جریان حمله ناپلئون به روسیه سوخته و ویران شده است. فرانسوی‌ها او را همراه سیزده زندانی دیگر برای محاکمه به حضور مارشال داوو که به بی‌رحمی شهره است می‌برند.
تولستوی در آغاز فصل، با تصویری هولناک از مسکوِ سوخته و ویران، تضاد آشکار میان «آشیانهٔ ویران روسی» و «نظم سخت و منظم فرانسوی» را به نمایش می‌گذارد. اوج دراماتیک فصل، لحظهٔ رویارویی پیر و داوو در اتاق مطالعهٔ کم‌ارتفاع است. داوو او را «جاسوس روسی» می‌خواند، اما ناگهان نگاهی کوتاه و عمیق میانشان رد و بدل می‌شود؛ نگاهی که فراتر از جنگ، مقام و قانون، دو انسان – دو «فرزند بشر» – را برای لحظه‌ای به هم پیوند می‌زند.
این نگاه، پیر را از مرگ حتمی نجات می‌دهد. اما او با حیرتی عمیق درمی‌یابد که قاتل واقعی او نه داوو و نه هیچ فرد دیگری، بلکه «سیستم» بی‌رحم و ناشناخته‌ای است که تولستوی آن را «هم‌زمانی شرایط» می‌نامد.

در هشتم سپتامبر، افسری – که با توجه به احترامی که نگهبانان به او نشان می‌دادند، فردی بسیار مهم به نظر می‌رسید – وارد اصطبلی شد که زندانیان را در آن نگهداری می‌کردند. این افسر، که احتمالاً از ستاد بود، کاغذی در دست داشت. همهٔ روس‌هایی را که آنجا بودند، یکی یکی صدا زد و پی‌یر را با عنوان «مردی که نامش را نمی‌گوید» خواند. او با نگاهی بی‌حال و بی‌تفاوت به همهٔ زندانیان، به افسر نگهبان دستور داد که پیش از بردنشان به نزد مارشال، لباس‌هایشان را مرتب کنند و وضعشان را آراسته سازند.

یک ساعت بعد، دسته‌ای از سربازان آمدند و پی‌یر همراه با سیزده نفر دیگر به میدان باکره (Virgin’s Field) برده شدند. روز زیبایی بود؛ آفتابی پس از باران، و هوا به طرز غیرعادی‌ای پاک و زلال. دود، برخلاف روزی که پی‌یر را از پاسگاه زوبوفسکی برده بودند، فروکش نکرده بود، بلکه در ستون‌هایی در هوای صاف به بالا می‌رفت. هیچ شعله‌ای دیده نمی‌شد، اما از هر سو ستون‌های دود برمی‌خاست و تمام مسکو، تا جایی که پی‌یر می‌توانست ببیند، به ویرانه‌ای عظیم و سوخته تبدیل شده بود. در همه‌جا فضاهای خالی و بی‌ثمر به چشم می‌خورد. فقط اجاق‌ها و دودکش‌ها هنوز ایستاده بودند و گاه دیوارهای سیاه‌شدهٔ خانه‌های آجری. پی‌یر به ویرانه‌ها خیره شده بود. محله‌هایی را که خوب می‌شناخت، دیگر به جا نمی‌آورد. اینجا و آنجا کلیساهایی دیده می‌شد که نسوخته بودند. کرملین که ویران نشده بود، با برج‌ها و برج ناقوس ایوان بزرگ، در دوردست با رنگ سفیدش می‌درخشید. گنبدهای صومعهٔ جدید باکره هم درخشش داشتند و ناقوس‌هایش به‌خصوص شفاف و رسا به صدا درآمده بودند. این ناقوس‌ها به پی‌یر یادآوری کردند که امروز یکشنبه و عید میلاد باکره است. اما به نظر می‌رسید هیچ‌کس برای جشن گرفتن این عید آنجا نبود: همه‌جا به ویرانه‌های سیاه بدل ‌شده بود و معدود روس‌هایی که دیده می‌شدند، مردمی ژولیده و هراسان بودند که با دیدن فرانسوی‌ها سعی می‌کردند خود را پنهان کنند.

روشن بود که آشیانه روسی ویران و نابود شده است، اما به جای نظم زندگی روسی که از میان رفته بود، پی‌یر بی‌آنکه خود متوجه باشد، حس می‌کرد نظم دیگری – محکم و فرانسوی – بر این آشیانه ویران برقرار شده است. او این را در نگاه سربازانی که با ردیف‌های منظم، سرزنده و شاد، او و دیگر اسیران را اسکورت می‌کردند، حس می‌کرد؛ در نگاه یک مقام مهم فرانسوی که با کالسکه‌ای دو اسبه و راننده‌ای سرباز، در راه به آن‌ها برخورد کردند، حس می‌کرد؛ در صداهای شاد موسیقی هنگ که از سمت چپ میدان می‌آمد، حس می‌کرد و به‌ویژه از فهرست زندانیانی که افسر فرانسوی صبح همان روز خوانده بود، آن را درک می‌کرد.

پی‌یر را سربازان یک دسته گرفته و ابتدا به یک جا و سپس به جای دیگر، همراه ده‌ها نفر دیگر برده بودند و به نظر می‌رسید شاید او را فراموش کرده یا با دیگران اشتباه گرفته باشند. اما نه؛ جواب‌هایی که هنگام بازجویی داده بود، دوباره به شکل «مردی که نامش را نمی‌گوید» به او بازگشته بود و تحت همین عنوان – که برای پی‌یر وحشتناک می‌نمود – او را با اطمینان کامل و بی‌تردید به جایی می‌بردند؛ اطمینان بر چهره‌شان که او و دیگر زندانیان دقیقاً همان کسانی هستند که می‌خواهند و به جای درست برده می‌شوند. پی‌یر خود را تکه‌چوبی ناچیز می‌دید که میان چرخ‌دنده‌های ماشینی افتاده است؛ ماشینی که کارکردش را نمی‌فهمید، اما به خوبی کار می‌کرد.

او و دیگر زندانیان به سمت راست میدان باکره برده شدند، به خانه‌ای بزرگ و سفید با باغی وسیع، نه چندان دور از صومعه. این خانهٔ شاهزاده شرباتوف بود که پی‌یر در روزهای دیگر بارها به آنجا رفته بود و حالا، همان‌طور که از حرف‌های سربازان فهمید، مارشال، دوک اِکمو (داوو) در آن ساکن بود.

آن‌ها را به ورودی بردند و یکی‌یکی داخل خانه کردند. پی‌یر ششمین نفر بود. او را از ایوانی شیشه‌ای، پیش‌اتاق و تالاری که برایش آشنا بودند، عبور دادند و به اتاق مطالعه‌ای طولانی و کم‌ارتفاع بردند که درِ ورودی‌اش یک دژبان ایستاده بود.

داوو، با عینک بر چشمانش، خمیده بر روی میز در انتهای اتاق نشسته بود. پی‌یر نزدیک او رفت، اما داوو که ظاهراً مشغول مشورت با کاغذی پیش رویش بود، سر بلند نکرد. بدون آنکه چشمانش را بالا بیاورد، با صدای آهسته گفت:

«کیستی؟»

پی‌یر خاموش ماند، زیرا قادر نبود کلمه‌ای بر زبان بیاورد. برای او داوو نه فقط یک ژنرال فرانسوی، بلکه مردی بود که به خاطر بی‌رحمی‌اش شهرت داشت. با دیدن چهرهٔ سرد او که مثل معلم سختگیری نشسته بود و آماده بود منتظر جواب بماند، پی‌یر حس کرد هر لحظه تأخیر ممکن است جانش را هزینه کند؛ اما نمی‌دانست چه بگوید. جرات تکرار حرف‌هایی را که در اولین بازجویی گفته بود نداشت و فاش کردن رتبه و موقعیتش هم خطرناک بود. بنابراین سکوت کرد. اما پیش از آنکه تصمیم بگیرد چه کند، داوو سرش را بلند کرد، عینک را به پیشانی‌اش عقب زد، چشمانش را تنگ کرد و با دقت به او نگریست.

با لحنی سرد و سنجیده گفت: «من این مرد را می‌شناسم»،  لحن او آشکارا برای ترساندن پی‌یر طراحی شده بود.

سرمایي که در ستون فقرات پی‌یر دویده بود، اکنون سرش را مثل گیره‌ای محکم گرفته بود.

«نمی‌توانید مرا بشناسید، ژنرال. من هرگز شما را ندیده‌ام…»

داوو حرف او را قطع کرد و رو به ژنرال دیگری که آنجا بود اما پی‌یر متوجه‌اش نشده بود گفت: «او جاسوس روسی است.»

داوو رویش را برگرداند. پی‌یر با صدایی که ناگهان طنینی غیرمنتظره یافت، سریع شروع به حرف زدن کرد. گفت: «نه، عالی‌جناب»و ناگهان به یاد آورد که داوو دوک است. «نه، عالی‌جناب، شما نمی‌توانید مرا بشناسید. من افسر شبه‌نظامی‌ام و مسکو را ترک نکرده‌ام.»

داوو پرسید: «اسمت چیست؟» پ

«بزوخوف»

«چه مدرکی داری که دروغ نمی‌گویی؟»

پی‌یر فریاد زد؛ نه با لحنی رنجیده، بلکه التماس‌آمیز: «عالی‌جناب!»

داوو سر بلند کرد و با دقت به او خیره شد. چند ثانیه به یکدیگر نگاه کردند و همین نگاه، پی‌یر را نجات داد. فارغ از شرایط جنگ و قانون، این نگاه رابطه‌ای انسانی میان آن دو برقرار کرد. در آن لحظه، شمار بی‌شماری مسائل مختلف به صورت مبهم از ذهن هر دو گذشت و هر دو دریافتند که هر دو فرزند بشریت‌اند و برادر یکدیگر.

در نگاه اول، وقتی داوو تازه سرش را از روی کاغذهایی بلند کرده بود که امور و جان‌های انسانی با اعداد در آن‌ها نشان داده شده بود، پی‌یر فقط یک «مورد» بود و داوو می‌توانست بدون آنکه وجدانش را با کار بدی مشغول کند، او را تیرباران کند؛ اما حالا در او یک انسان را می‌دید. لحظه‌ای تأمل کرد.

داوو با سردی گفت: «چگونه می‌توانی به من نشان دهی که راست می‌گویی؟»

پی‌یر رامبال را به یاد آورد و نام او، هنگش و خیابانی را که خانه‌اش در آن بود و همه این‌ها را گفت. داوو در پاسخ گفت: «تو آن چیزی نیستی که می‌گویی».

پی‌یر با صدایی لرزان و گرفته، به آوردن دلایل برای اثبات حرف‌هایش پرداخت.

اما در همان لحظه، یک دژبان وارد شد و چیزی به داوو گزارش داد.

داوو با شنیدن خبر، چهره‌اش روشن شد و شروع کرد به بستن دکمه‌ای یونیفرمش. به نظر می‌رسید کاملاً پی‌یر را فراموش کرده است.

وقتی دژبان دوباره زندانی را به او یادآوری کرد، داوو با اخم سرش را به سمت پی‌یر چرخاند و دستور داد او را ببرند. اما به کجا؟ پی‌یر نمی‌دانست؛ به اصطبل برگردانندش یا به محل اعدامی که هم‌سلولی‌هایش هنگام عبور از میدان باکره به او نشان داده بودند.

سرش را چرخاند و دید دژبان سؤال دیگری از داوو می‌پرسد.

 داوو جواب داد: «بله، البته!»

 اما پی‌یر نفهمید این «بله» به چه معناست.

پی‌یر بعداً به یاد نمی‌آورد چگونه رفت، آیا راه دور بود یا به کدام جهت. حواسش کاملاً کرخت شده بود، مبهوت بود و هیچ‌چیز اطرافش را نمی‌دید؛ فقط مثل دیگران پاهایش را تکان می‌داد تا همه ایستادند و او هم ایستاد. تنها فکری که در آن لحظه در ذهنش بود این بود: واقعاً چه کسی او را به مرگ محکوم کرده است؟ مردان کمیسیون که ابتدا او را بازجویی کرده بودند؟ نه، هیچ‌کدام نه می‌خواستند و نه ظاهراً می‌توانستند چنین کاری کنند. داوو هم نبود که با چنان نگاه انسانی به او نگریسته بود. لحظه‌ای دیگر داوو می‌فهمید که کار اشتباهی می‌کند، اما درست در همان لحظه دژبان وارد شد و حرفش را قطع کرد. دژبان هم هرچند ممکن بود نیاید، اما آشکارا قصد بدی نداشت. پس چه کسی او را اعدام می‌کرد، می‌کشت، از زندگی محروم می‌کرد – او، پی‌یر، با همهٔ خاطرات، آرزوها، امیدها و افکارش؟ چه کسی این کار را می‌کرد؟ و پی‌یر حس کرد که هیچ‌کس. این یک سیستم بود — هم‌زمانی شرایط. نوعی سیستم بود که او – پی‌یر – را می‌کشت، او را از زندگی، از همه‌چیز محروم می‌کرد، او را نابود می‌کند.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی