
قتلگاه
هر بامداد
پیش از اذانِ صبح
در سرزمین زندانی
میان خنجر و فتوا
با حکم ِ قاضیانِ شریعت
چندین سرِ محارب و باغی
بر دارِ شرع
آونگ میشود
و خواجه تا شان
خیل ِ سپاهیان
همدوش حاجبان و مریدان
پشت خلیفهی مُنجی
بر فرش خون
نماز میخوانند
و در ضیافت قاضی
کباب سوخته بر سفره میخورند ،
از قلب ِ مادران
و چشم عاشقان
پاریس،
6 نوامبر 2013
سرزمین زندانی
باد،
روی چینهای چشمه
مینشیند
و چشمه
به ستارهای که بردامن ِآبی ِآسمان
نشسته است
چشمک میزند!
درختها
ـ تمام درختهاـ
میان ِ کابلهای ِعریان ِ فشارقوی
گیرکردهاند
و قرار است
در یک ساعت سعد
همهی بادکنکهای جهان
ناخواسته
بترکند!
ومن
برای تو زارگریه کنم
ای
سرزمین ِ زندانی

نوید افکاری
نوید گفت:
بهر طناب دار
دنبال گردن میگردند
اسماعیل گفت:
گردن معمولی نبود!
طناب،
نفسش بریده شد،
تا نفسش را گرفت!
گردن ِ پهلوان،
برای طنابشان
رمقی نگذاشته بود!
طناب گفت:
مرا بافتهاند اسماعیل
پیش ازاذان صبح
با نام قاصم الجبارین
پس از طهارت و بعد از وضو.
مادربهیه اما
غرقه در جنون عاشقی،
در خود میپیچید:
«همهی جونوم نویده
همهی عمروم نویده…»
شعلهی دادخواه
با دلی سوخته پیام فرستاد:
اشکت را نهان کن
بهیه!
چهره دربالش فروکن
مبادا ضجهات بشنوند،!
شادمان میشوند
دشمنان!
اشکها را نهان کن
بهیه
بگذار در ترسشان کلافه شوند
برخیز و هماواز ِما شو بهیه جان!
مردمان ِاعماق اما،
با تلخی ِنگاهشان گفتند:
مادرا!
خوش سَرِشتی او را
از آب ِ چشم
و خون ِ دل، رعنا پسری گردن فراز!
صدای ما بود پهلوان!
طناب سر افکنده گفت:
طعنه میزنیدچرا
بافتند مرا
بافتند
بادستانِ سربازان ِ امام زمان
از الیاف آیات الهی
آنگاه مرگ
پیروز و مست،
هماواز ِ طناب،
میدان گرفت:
وروح ِ مرا در طناب تنیدند
تا پهلوان کُش شود
اسماعیل گفت:
گردن ِپهلوان بود آخر!
وبهیهی مادر
اسپندی بود در آتشی گداخته:
«همهی جونوم نویده
همهی عمروم نویده…»
طناب
سرافکنده،
با خود به نجواگفت:
حق با تواست اسماعیل!
گچ کار،
پهلوان بود!
نفسم بریده شد،
تا نفساش را گرفتم!
*
پس آنگاه
در سحر گاه ِ نمناک
قاضی القضات
در «عادل آباد»،
به سجده در افتاد
و پیشانی بر مُهر نهاد…
پاریس ۲۰۲۰/۰۹/
پانویس:
نقل قولها از:
پیام صوتی ـ تصویریِ نوید افکاری
صفحه شخصی اسماعیل بخشی کارگر پیشگام
پیام صوتی ـ تصویری ِبهیه، مادر نوید
پیام صوتی ـ تصویری ِشعله پاکروان مادر ِریحانه که به حکم دینمداران به دار آویخته شد
از مجموعه شعر: سرودههای خیابانس
انتشارات مهرب ـ لندن
روایت
طاعون؛
روح خداوندگار بود
نشسته در ماه
به روزگاری تاریک!
پس به ناگهان؛
در تلاطمی توفان زا
به هیئت انسان درآمد
و بر زمینِ زخمیِ ایران، هبوط کرد
با هزاران هزار، عمامه
سیاه، سفید
سیاه، سفید
سیاه، سفید
سیاه، سفید…..
***
تشنگانِ خون و جنون
تا رمق داشتند ،
در ضیافت کشتار
مستانه، نوش کردند
از خون ِ بی شماران
در جنگ
جوخه ی آتش
طنابِ دار
و؛
اوراد ِهزارساله
قی کردند!
***
چهل چِلّه ی کامل،
کهکشانی از هَزاران
بی صدا شدند
و هِزاران هِزار جسد ،
در ماتمِ مادران ِسیاه پوش،
پوسیدند
***
طاعونزاد،
تا کار را تمام کند،
یله بر اریکه ی خون
به مرگ فرمان داد
همزادی بزاید،
انسانخوار
ومرگ؛
پیچیده در رِدای ِمَرَض،
میدان گرفت ،
دست افشان!
کوبه ی درها چنان کوفت،
که خانه ها یکسر
به ماتم نشستند
چندان که گورو کفن
نایاب شد
در حکمرانی طاعونیان
اندردیاراسیران!
30/08/2021 پاریس
ــــــــــــــــــ
هَزاران = بلبلان
جلاد ِ خیرخواه !
پیش از انکه آونگ شوی ،
تنت را خیرات کن اعدامی !
دستت را بده
گوشت ر ا بده
چشمت را بده
پایت را بده
کلیه ، کبد و اندکی خونت را
ازبرای خدمت به خلق خدا
مغزوقلبت اما از آن قاضیست
در ضیافت قصاص مقدس
به حکم قاصم الجبارین
این جا ؛
در سرزمین آیات
و عدل الهی
زندگان اعدام می شوند
نه مردگان
طناب دار
به دست و پاو چشم و کلیه
نیاز ندارد
گلوگاهت کافی است
بخشنده باش اعدامی
تا رستگار شوی
در پناه شریعت
به حکم قاضی
07/07/2019 پاریس








