
نشر آسمانا جدیدترین رمان مهدی مرعشی با عنوان «و بعد بستم چشمهایم را…» را روانهی بازار کتاب کرد.
این رمان داستان یک عکاس ایرانی ساکن کاناداست که در مسیر بازگشت از جنگل، با حضور ناگهانی مادر در صندلی کناری ماشین مواجه میشود و ناگهان میان گذشته و حال معلق میماند. این لحظهای بسیار قدرتمند و تأثیرگذار است. آیا این صحنه از تجربهی شخصی نویسنده یا مهاجران دیگر الهام گرفته شده؟ و به طور کلی، «بستن چشمها» در عنوان کتاب برای مرعشی به چه معناست؟
مرعشی میگوید:
زندگی یعنی همین روزمرهگی یا شاید هم روزمرگی که به آن زندگی میگوییم جریان تندی دارد؛ آنقدر تند که نه تنها ما که حافظهی ما را هم با خود میبرد. حالا چه بشود، مثلاً چه بلایی چه مصیبتی نازل شود که یکدفعه قدم کند کنیم و بایستیم و ببینیم، خودمان را ببینیم، از بیرون. همین درنگ است که حاصلاش میشود آگاهی که مشرف است بر حال و گذشته و این گذشته، این مرور آنچه بودهایم و هستیم ورق زدن کتابی است که خودمان نوشتهایم؛ همانطور که با آن جریان تند در آن آبراههی هولناک میرفتهایم.
اینکه راوی یکباره چشم میبندد میتواند چشم بستن بر «حال»ی باشد که در روزمرگی گم شده، برای دیدن آنچه در پسِ پشتِ این زندگی میگذرد. میتواند گونهای چشم بستن هم باشد بعدِ دیدنِ آنچه باید میدیده.
و آیا لحظهای از تسلیم شدن به گذشته است یا برعکس، تلاش برای رهایی از آن؟
رهایی از گذشته که ممکن نیست مگر اینکه آن فراموشیِ اجباری که به آن آلزایمر میگویند عارض شود! تازه در مورد آنهم میگویند این فراموشی شامل گذشته میشود اما «حال» با تمام قاطعیتش میماند و دردِ هر لحظه هی بالا میآید، هی بالا میآید و خودش میشود «گذشته»ای که حال است و در حال جریان دارد. از طرفی تسلیم هم نیست چون لحظهی حال آنقدر قدرت دارد که سرت را بگیرد و مدام بچرخاند سمت خودش. فکر میکنم گونهای مرورِ مداوم باشد، نه تسلیمی و البته نه فتحی.

تم اصلی کتاب معلق ماندن مهاجر بین گذشته و حال است. مرعشی درباره این حس تعلیق و دوگانگی، به عنوان یک تجربهی مشترک در مهاجرت میگوید:
ما یک تجربه نداریم و تجربهها داریم. به عدد هر آدم یک تجربه داریم. در آن سیلاب هرکس طوری تجربه میکند فرورفتناش را و سربرآوردناش را و نفس گرفتناش را و ادامه دادناش را اما یک چیزهایی به عنوان یک موضوع مشترک یا شاید هم مفاهیمی ازلی برای همه هست و این شاید تنها نقطهی اشتراک ما باشد؛ چه مهاجر باشیم، چه در وطنمانده.
همهی ما درد را تجربه میکنیم اما درد به هر تن و جان که میرسد شکل خودش را و زبان خودش را پیدا میکند. من تجربههای یک نفر را نوشتهام. چه بسا این تجربهها به شکلی دیگر اما نزدیک برای کس دیگری هم رخ داده باشد. چه بسا تازه باشد این قصه و این تجربه برای کسی دیگر که تجربههای دیگری داشته. مهم همدل شدن ماست با قصههایی که هرکدام داریم و هر قصه یکه است؛ بر کاغذ آمده باشد یا در دل مانده باشد و گاهی در گپ و گفتی بیرون آمده باشد یا روزی بیرون بیاید.
«راوی عکاس است و مدام بین واقعیت و خاطره حرکت میکند. آیا انتخاب شغل عکاسی برای راوی، راهی برای صحبت دربارهی ماهیت حافظه و ثبت لحظهها بوده؟»
نمیدانم «انتخاب» بود یا اینکه یکدفعه دیدماش با یک دوربین و یک مشت خرت و پرت که ریخته تو کولهاش، دارد میرود این طرف و آن طرف و برای گذران زندگی عکس میگیرد. نمیدانم چون با اینکه نویسنده همه چیز را انتخاب میکند بیشتر وقتها قاعدهای هم هست یا شاید هم چیز دیگری که از دل نظم و منطق جهان داستان میآید و مینشیند. اما اینکه شغل راوی عکاسی است امکانی میدهد به او که ثبت کند لحظهها را، آن حالِ گریزان را و در عین حال گذشتهای ابدی را. در جهان او که زمان مخدوش است و خودش هم معلق است میان گذشته و حال، عکس گرفتن شاید تنها لنگری باشد که قایقاش را در اسکلهی این بندر توفانی کمی سر جا نگه میدارد. هرعکس را که میگیری حال بدل به گذشته میشود. به هرحال در جهان او تصویرها میروند و میآیند و این ثبت در وجود او هم ادامه پیدا میکند.
مهدی مرعشی، داستاننویس، مترجم و پژوهشگر ایرانی مقیم کانادا، پیشتر آثاری همچون مجموعهداستانهای «نفستنگ»، «کتابت بهار» و «از جاده که میگذشتیم» و رمانهای «داستان زرتشت»، «رسم این زن سکوت است» و «آنها دیگر از آن ایستگاه نگذشتهاند» را منتشر کرده است.
برای تهیه کتاب: لینک خرید در لولو
برای اطلاعات بیشتر: وبسایت نشر آسمانا








