
گزارش اشپیگل تصویری از زندگی روزمره در تهران زیر بمبارانهای اسرائیل و آمریکا به دست میدهد: مردم بیپناه و بدون هیچ سیستم هشدار یا پناهگاهی، میان ترس دائمی از آسمان و تلاش برای عادیسازی وحشت گیر افتادهاند. در این فضای آخرالزمانی که با قطع اینترنت، باران سیاه سمی، و بوی بنزین سوخته در خیابانها همراه شده، شهروندان با دو بحران روبهرو هستند: از یک سو بمباران دشمن خارجی و از سوی دیگر سرکوب بیرحمانه داخلی. در آستانه نوروز، امید و شوق جای خود را به بیحسی و پرسشهای بیپایان داده و مردم در حالی که آیندهای نامعلوم را پیش رو میبینند، میان آرزوی صلح، تغییر رژیم، یا حتی بازگشت ثبات تحت هر شرایطی سرگردانند.
ترجمه این گزارش میدانی را میخوانید:
لیلا میگوید از آسمان میترسد. در حالی که تا همین چند وقت پیش عاشق تماشای آسمان بود. وقتی هوا صاف بود، مثل روزهایی درست قبل از شروع جنگ. آن موقع هوا در تهران عالی بود. این هنرمند ایرانی سی و چند ساله است. (اسمش مثل همه اسمهای این گزارش به دلایل امنیتی تغییر کرده.) از وقتی اسرائیل و آمریکا ۲۸ فوریه حملات هوایی به ایران را شروع کردند، لیلا میگوید مدام میترسد:
«هر وقت سرم رو بالا میکنم، فکر میکنم: اگه یه چیزی بیفته رو سرم چی؟»
میگوید: «از آسمون متنفر شدهم.»
نزدیک دو هفته است که جنگ در ایران ادامه دارد و هیچ پایانی در افق دیده نمیشود. دونالد ترامپ این هفته گفته بود «دیگه عملاً چیزی نمونده که بشه زد» و هر وقت بخواهد جنگ تمام میشود (به نقل از آکسیوس). اما اسرائیل امید به پایان زودهنگام جنگ را رد کرد و وزارت جنگش اعلام کرد عملیات «تا هر وقت لازم باشد» ادامه خواهد داشت.
شب چهارشنبه یکی از شدیدترین موجهای حمله به تهران اتفاق افتاد.
مردم تقریباً هیچ پناهی ندارند. در ایران نه پناهگاه عمومی وجود دارد، نه سیستم هشدار زودهنگام برای حملات هوایی. اینترنت هم تقریباً کامل قطع است و تقریباً نمیشود آنلاین خبر گرفت یا با کسی حرف زد. حملات سنگین به پایتخت مرتب تکرار میشود. تهران حدود نه میلیون نفر جمعیت دارد. چند نفر از ساکنان به اشپیگل گفتهاند شهر این روزها غیرعادی ساکت و خالی به نظر میرسد.
لیلا میگوید هفته اول جنگ خیلی از مغازهها بسته بودند، ولی این هفته میبیند مردم کمکم دوباره پا به خیابان میگذارند:
«انگار زندگی داره یواشیواش راه میافته، قدم به قدم. مغازههای بیشتری باز شدهن، حتی بعضی جاها گل هم میفروشن. فکر کنم مردم دارن کمکم به صداهای جنگ عادت میکنن.»
در مراسم عزاداری برای فرماندهان کشتهشده، جمعیت عظیمی را دیده بود:
«با اینکه نزدیک اونجا انفجار میشد، هیچکس عصبی یا ترسیده به نظر نمیرسید.»
آرش، نویسندهٔ ۵۰ ساله، چیز مشابهی میگوید:
«ما دیگه بیحس شدهییم. حملات خیلی شدیدتر شدهاند. صدای جنگندهها را میشنوی، ولی انگار ترس از انفجار کمتر شده. وقتی صدای جتهای جنگی بالای سرت میآید، نمیدونی بمب روی خانه خودت میافتد یا خانه همسایه – و هیچ کاری هم از دستت برنمیآید.»
آرش دوست ندارد شبها تنها باشد. اغلب میرود خانه یک دوست. آنجا با هم مشروب میخورند، سعی میکنند بخندند و اتفاقات روز را فراموش کنند. ولی بعضی خاطرات او را رها نمیکنند، مثل ان است که به تنش چسبیدهاند.
تصاویر شنبهشب هنوز جلوی چشمش است؛ وقتی اسرائیل یک انبار نفت در تهران را بمباران کرد. در شبکههای اجتماعی فیلمهایی پخش شد که گوی آتشین عظیمی و دود سیاه غلیظ را نشان میداد.
آرش میگوید: «آن شب بوی گاز خیلی تند بود. وقتی رسیدم خونه، کل آپارتمان بوی گاز میداد. توی کوچهها و خیابانها صحنه عجیبی بود: بنزین توی جویها راه افتاده بود و آتیش گرفته بود.»
نیما، مدیر ۴۸ ساله، هم میگوید:
«آسمان واقعاً ترسناک بود، کاملاً سیاه شده بود. همچین چیزی تا حالا ندیده بودم.»
افسانه، زن خانهدار ۳۰ ساله میگوید:
«آن روز کل شهر انگار آخرالزمان شده بود. شعلهها از جویهای آب کوچهها بالا میزد. روز بعد هر ماشینی که میدیدی پر از دوده سیاه بود.»
بعد از حمله به انبار نفت و چند مرکز دیگر، در تهران باران سیاه بارید. سازمان جهانی بهداشت هشدار داد که این باران میتواند برای سلامتی خطرناک باشد.
نیما میگوید: «روی ماشینها و پیادهروها میشد رسوبات سیاه رو دید.» او فکر نمیکند باران سمی باشد؛ به نظرش مردم تهران به این خبرها عادت کردهاند.
شیرین، نقاش ۴۰ ساله، شنیده که این رسوبات نفتی شاید سرطانزا باشند:
«شاید خیلی سال بعد بفهمیم چه بلایی سرمون اومده.»
افسانه، شیرین و نیما همه نگران بچههایشان هستند. افسانه سه تا بچه دارد:
«دختر کوچکم عصبیتر شده. مدام میترسه و خیلی گریه میکنه. سعی میکنم تلویزیون زیاد روشن نکنم و ترس رو نیارم توی خونه، ولی بچهها خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنیم میفهمن.»
میگوید بچهها را زود میخواباند به امید اینکه آنقدر عمیق بخوابند که صدای انفجارها را نشنوند.
در ایران، روزهای قبل از بهار همیشه حال و هوای خاصی دارد. یکم فروردین نوروز است؛ جشن خانواده و شروع دوباره طبیعت، پیروزی نور بر تاریکی. هفتهها قبل از آن خانهها را تمیز میکنند. خیلی از خانوادهها احتمالاً قبل از شروع جنگ شروع کرده بودند به خانهتکانی حسابی. حالا دود روی تهران نشسته و گفته میشود هزاران خانه در کشور ویران شده.
شیرین میگوید:
«معمولاً درست قبل نوروز حالوهوای تهران خیلی مثبت است. توی چشم مردم شوق سال نو پیداست. متأسفانه امسال این حس رو توی صورت کسی نمیبینم. دلم برای حالوهوای پارسال تنگ شده. دلم برای آن شوق آماده شدن برای عید تنگ شده. حالا هر روز خیلی طولانی به نظر میرسه.»
مردم ایران به آیندهای نامعلوم نگاه میکنند. بین بمبهای آمریکا و اسرائیل از یک طرف و رژیمی بیرحم از طرف دیگر گیر افتادهاند. اعتراضهای اخیر در دیماه با بیسابقهترین خشونت سرکوب شد. بعضی برآوردها از دهها هزار کشته صحبت میکنند.
با این حال به نظر میرسد ترامپ و نتانیاهو حساب باز کردهاند که مردم ایران رژیم را از داخل تحت فشار بگذارند و دوباره به خیابان بیایند. نتانیاهو اخیراً دوباره ایرانیها را به اعتراض دعوت کرد.
نیما میگوید این دعوتها فقط کار مردم را سختتر میکند:
«حتی اگر خودم بخوام، حالا که نتانیاهو این رو گفته دیگه اعتراض نمیکنم. این چیزیه که خودمون باید حلش کنیم.»
بهروز، فروشنده ۴۰ ساله میگوید:
«لعنت به آمریکا. چون دنیا را به هم ریختهن، چون این وضعیت را برای کشور ما درست کردهن.»
رویا، استاد دانشگاه حدوداً ۳۵ ساله، در محلهشان کارهای کوچک اعتراضی دیده:
بعد از انتخاب مجتبی خامنهای به عنوان رهبر جدید، نیروهای رژیم با بلندگو شعار میدادند. مردم فوری از پنجرهها شعارهای مخالف دادند. رویا میگوید خیلی شجاعانه بود. او امیدوار است جنگ باعث تغییر رژیم شود:
«نمیدونم چطور میشه با این حرومزادهها زندگی کرد. مردم منتظرن یکییکی غیبشون بزنه.»
به نظرش مدت جنگ برای مردم مهم نیست؛ مهم این است که به نتیجه برسد – بعد از این همه تلفات.
بعضیها هم میگویند بزرگترین ترسشان جنگ بیپایان است.
لیلا میپرسد:
«ترس و سردرگمی همهجا هست. نمیدونیم آخرش چی میشه. آیا همینطور ادامه پیدا میکنه؟ آیا ایران مثل لبنان میشه – جایی که زندگی ظاهراً ادامه دارد ولی جنگ همیشه در پسزمینه هست؟»
نیما میترسد جنگ طولانی و عادی شود، مثل اوکراین یا لبنان.
بهروز فکر میکند حملات ممکن است کشور را تقریباً کامل نابود کند.
آرش میترسد کشور در هرجومرج غرق شود.
تقریباً همه کسانی که با اشپیگل حرف زدهاند باور دارند جمهوری اسلامی از این جنگ جان سالم به در میبرد – ولی تغییر خواهد کرد. شاید با اصلاحات (نظر نیما). شاید هم مجتبی خامنهای به نوعی کیم جونگاون ایرانی تبدیل شود. خود نیما دولت دموکراتیک و سکولار میخواهد.
شیرین فقط امنیت میخواهد.
بهروز میگوید: «برای آینده دوست دارم دولتمون قوی باشد ولی دنبال صلح – دولتی که رابطه سازندهیی با بقیه کشورها داشته باشه.»
افسانه امیدوار است مجتبی خامنهای تغییراتی با خود بیاورد: «امیدوارم با رهبری او آرامش و ثبات برگرده، کمی اصلاحات انجام بشه و صلح و سکون به کشورم بیاد.»
رویا حرف آخر را اینطور تمام کرد:
«تمام غم دنیا روی قلبم سنگینی میکنه.»
و بعد با خواهشی سخنش را به پایان رساند:
«میشه لطفاً من رو در جریان بذارید چه خبره؟ ما از دنیا بیخبریم. اینترنت هی قطع میشه.»
ترجمه: نشریه ادبی بانگ








