هور: حتی قیمت نفس کشیدن هم چند برابر شده

این نوشته را نباید صرفاً به عنوان یک «متن شخصی» یا «یادداشت روزانه» خواند. این یک سندِ زنده از «ادبیات اقلیت‌ها در جنگ» است – روایتی از زنی معلول که در تهران زیر بمباران، با وابستگی به دستگاه تنفسی، با امیدی کهنه به «آزادی»، و با پرسشی که هیچ‌وقت بی‌پاسخ نمی‌ماند: «اگر بمیرم، مرا هم مثل جان‌های بی‌جان کهریزک، “جاوید نام” خطاب می‌کنند؟» نویسنده در این متن، «جنگ» را از لنز «بدنِ ناتوان» و «خوابِ لرزان» روایت می‌کند؛ جنگی که در آن «معلول بودن» فقط ضعف نیست، بلکه آسیب‌پذیری مطلق در برابر هر قطعی برق، هر لرزش دیوار، هر «نفس نکشیدن» است.
بانگ از خانم باهار مومنی تشکر می‌کند که این متن را برای دوسیه ضد جنگ ما از ایران تهیه کردند. نام نویسنده: مستعار.

دیگر قرار نیست خانه‌ام بلرزد. آتش‌بس شده و نمی‌دانم این خوب است یا بد. فیلم Life is Beautiful را با پارتنرم بهادر دیدیم. یکدیگر‌ را بغل کردیم. دستش را گذاشت زیر سرم. و من با خودم خیال کردم که اگر زیر آوار ماندم، دوست‌ دارم بهادر زنده بماند و ایران آزاد را ببیند.

مثل نوزدهم دی‌ماه پارسال. آن شب هم منتظر بودیم که حتی به قیمت شلیک به چشم‌‌هایمان، به قیمت بریدن نفس‌هایمان، جمهوری‌اسلامی نابود شود. همه آماده در خیابان بودیم. با آن جمعیت بی‌سابقه می‌خواستیم آزادی را بغل کنیم. خبر نداشتیم تیر جنگی و دوشکا نصیب تن‌ها و دست‌های خالی‌مان می‌شود. جنگی نابرابر بود. جواب گلوله را با سنگ می‌دادیم. و باز هم حاضر بودیم بمیریم ولی دیگر جمهوری‌اسلامی نباشد.

درست مانند نوزدهم فروردین هزار و چهارصد و پنج. از روز قبل دلشوره‌ای در دل‌هایمان بود. در ابتدا حرف از زدن زیرساخت‌ها بود. اگر برق قطع می‌شد، بیشتر از هر کس این بیماران بودند که در خطر بودند. بیمارهایی چون من، که به دستگاه تنفسی وابسته‌ایم. بیست و چهارساعت شبانه‌روز برق می‌خواهیم. مریض‌هایی که روز بدون جنگش، در آلودگی کلان‌شهرها به زور جان به در برده‌اند. حالا که جنگ بود و آسمان هر چیزی را در خودش می‌دید، دنبال موتور برق و پنل خورشیدی برای خودم و دوستان بیمارم می‌گشتم. ولی امان از جنگ که یک شبه همه‌چیز را پنج برابر گران‌تر می‌کند. ترسی از مرگ نداشتم. ولی آرزویش را هم نه. هفت-هشت سال پیش، وقتی بیست و دوبار احیا شدم، به این فکر می‌کردم که چرا نمی‌میرم. همه می‌گفتند عزرائیل کنار تختم دارد التماس می‌کند که تسلیم شوم. بچه‌ها به شوخی نمیرالمومنین صدایم می‌کردند و من به این فکر می‌کردم که شاید رسالتی دارم که هنوز زنده‌ام. حالا در چهلمین روز از جنگ به این می‌اندیشیدم که آیا معنایم را زندگی پیدا کرده‌ام؟ اگر الان بمیرم، بازماندگان مرا هم مانند جان‌های بی‌جان کهریزک، همان‌ها که بیستم دی‌ماه دنبال‌شان می‌گشتند، «جاوید نام» خطاب می‌کنند؟

ترامپ گفته بود که امشب یک «تمدن» را خواهد کشت. آن‌شب یک ایران زنده‌تر از همیشه بیدار بود. نه تنها ایران، شنیدم ایرانی‌های کل دنیا خواب به چشم‌هایشان نمی‌آمد. با هرکس که می‌شناختمش و شماره‌اش را داشتم خداحافظی کردم. تعدادشان زیاد نبود. آخر اینترنتی ندارم که به دوستان مجازی‌ام دسترسی داشته باشم. خط‌هایم را هم چند ماهی هست که مسدود کرده‌اند و به گوشی‌ام دسترسی ندارم که شماره‌ای داشته باشم. رفیق صمیمی‌ام می‌گفت که حاضر است روی ویرانه‌های ایران زندگی کند ولی فردا این نظام سقوط کرده باشد. نمی‌دانستم چه حسی باید داشته باشم. بیشتر از همه نگران «نقش‌جهان» بودم. میدانی که برای من صحنه‌ی زندگی‌ است. آن روزهایی که امید داشتم. چیزی که امروز پیدایش نمی‌کنم. امید داشتم که اگر جمهوری‌اسلامی نباشد، باز هم میهن‌پرستانی پیدا می‌شوند که نقش جهانم را بازسازی کنند و نجات دهند. اگر این نظام نباشد، آنوقت اگر من هم نباشم که آزادی را ببینم، اشکالی ندارد. نسل‌های بعد که هستند و ایران نو را می‌بینند. نفس می‌کشند در هوایی بدون آلودگی و فساد و اختلاس و دزدی و ریا و جنگ. دلم می‌خواست آن‌شب بروم بالای عالی ‌قاپو، بروم و زل بزنم به گنبد مسجد شیخ لطف‌الله، بروم داخل مسجد شاه و بزنم زیر آواز. شاید برای آخرین‌بار. ولی دلم نیامد. نمی‌خواستم با آن میدان خداحافظی کنم. حمام کردم. خانه را مرتب کردم. ته حسابمان یک میلیون بود، تصمیم گرفتیم همه‌اش را خرج کنیم. با بهادر از بیرون غذا سفارش دادیم. هات‌چیپس! پولمان به چیز دیگری نمی‌رسید. قبلش هم چند تا تن‌ماهی و نودل و کنسرو لوبیا و نان خشک و آب معدنی خریده بودم و کنار گذاشته بودم. انگار که در این چهل روز قیمت نفس کشیدن هم چندبرابر شده بود. این‌جا، مردن هم دیگر ارزان نیست. و ما مرده‌هایی هستیم که بارها شجاعت نشان دادیم و از جایمان برخواستیم. بارها در خیابان‌ها فریاد زدیم و جلوی اسلحه قد علم کردیم‌. آزادی می‌خواستیم و چیزی که نصیبمان شد گلوله بود، زندان، آوارگی، مهاجرت، فقر، بیکاری و باز هم مرگ.. همین شد که  گروگان‌هایی شدیم، که جنگ خارجی و امید مبهم آزادی‌اش، را به جنگ نابرابر داخلی ترجیح دادیم.

روز اول جنگ خواب بودم که خانه‌ لرزید. حس می‌کردم الان است که قاب آهنی و شیشه‌ای در و پنجره روی سرم بیفتد. من که معلولم و توان جابجایی از روی تخت را نداشتم. بهادر با بدنش تنم را پوشاند، تا آسیبی نبینم. از این فداکاری‌ها در ایران زیاد می‌بینیم. ما جنگ‌طلب نبودیم. حتی در جنگ دوازده‌روزه فریاد زدیم «نه به جنگ!». اما ببین با ما چه کردند. حالا هر صبحی که خانه‌ام نمی‌لرزد، لرز به تنم می‌افتد. در این روزهای ترسناک، با وجود آتش‌بس، هر لرزشی را بمب می‌خوانم و هر صدایی را جنگنده. و پذیرش بی‌سرانجام پوچی این همه رنج و خرابی،  شبیه پایان رویای نزدیک آزادیست.

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی