
نگاهی بر قطعه شعر فوق از “هادی ابراهیمی” در گزیده شعر جدیدش: “خوابهایم بریده بریده نفس میکشند”
این گزیده شعرِ جدیدِ ابراهیمی عرصهی نمایش تنهایی است. تنهایی بدان حد که شاعر پیراهن خیسش را برروی صندلیِ روبرو آویز میکند تا شمایل ظاهریِ فردی دیگر در مقابل شاید تنهائیش را چارهای باشد. یا
آن قدر دست
انتظار کشید
تا روی شاخه
بغضش ترکید
دانههای حوصله
در یلدای انتظار
سرخِ سرخ
امید را
در رگِ سحر ریخت
تنهائی، انتظار، امیدِ پادرهوا “هیچ”ی است که “درفضا چرخ میزند”.
حافظهام در فضا
از بی حافظ گی
خود را گم کرده است
و فقط هیچ را
به خاطر میآورد.
من خاطرههایم
در فضا
سرگردانند
به هرزبانی سراغ میگیرند
ازهیچ مرا
مراهیچ را
نمییابند هیچ
من اما این جا فقط یک قطعه از این برگزیده را برگزیدهام برای نگاهم. قطعهای که هم اکنون درهم تنیده است با آن چه که در تن ما تنیده شده: وطن که ابراهیمی آن را “وتن ” مینویسد. در آغاز به مباحثی در بارهی بدن یا تن میپردازم و سپس ارتباطش با وطن (وتن). چگونه است که تن، تنم، تنم، و هزاران تنم اکنون با وطن (وتن) گرهای ناگشادنی است هم چون فضامندی تن من و دنیا و هم چون زبانی که من در آن اسکان دارم در میان شعلههای جنگی که این هزاران تن و این “وتن” را میسوزاند. وطنم (وتنم) درد میکند. و با این نگاه فقط مینگرم به قطعه شعرپنجم از این برگزیده که گزارهای از آن میگوید:
بگذار دوباره کودکی کنم
با “تا”ی دونقطه
بر تنات بپیچم و تو را
“وتن”!
با تن بنویسم.
تن فقط یک بخش از همگان نیست، هم چنین همگان چیزی بیرون از آن تن نیستند. رومنها و یونانیان مطیع قوانینی بودند که خودشان وضع میکردند، تابع کسانی میشدند که خودشان برسر کار میگذاشتند و به جنگ هایی رو میآوردند که خودشان عزم میکردند.
برای هرکس هدف نهائی میهن بود. برای او فردگرائی گم میشد. یعنی که آنها از خودشان متابعت میکردند. و “همه” خودش خودمختار است. بدین معنا که از هیچ قانونی که از خودش بالاتر باشد تن نمیدهد. شهر (وتن) همه چیز و هدف نهائی است. یک تن زنده چیست؟ تنی است دینامیک، فعال که بخشهای متفاوت را به هم وصل میکند و در عین حال همواره همچنان به تنوع و تمایز خود ادامه میدهد. کل ارگانیک درون ماندگار است برای اجزای خود، به این معنا که رابطه ای که با آنها برقرار میکند در بیرون از آن قرار ندارد و به اجزایی که قبلاً وجود داشتهاند، اضافه نمیشود. همانطور که او بدون آنها هیچ نیست، خود آنها نیز اگر در درون توسط او جان نمیگرفتند، آن چیزی نمیشدند که هستند. هرتن یک جزء است و در عین حال کل هم هست. یونانیان در شهرشان مانند یک ارگان در درون یک ارگانیسم زندگی میکردند. شهرِ یونانی از آن رو یک کلیّتِ ارگانیک را تشکیل میداد که شکاف میان امرِ کلی و امرِ جزئی را نمیشناخت. امرِ کلی با سرکوبِ گرایشها بر آن ها سلطه نمییافت، و گرایشها نیز به وسیلهی قانونی که از بیرون تحمیل شود محدود نمیشدند. هگل میگوید: “هر کس خود خُلق و خو و آیینِ زیسته است، بیواسطهی یکی با امرِ کلی” {… } “هماهنگیِ قانون و امیال، هماهنگیای بی واسطه و نا تأملی بود، میانِ یک کلیِ تصادفی و یک جزئیِ تصادفی”.
بی تو
شعر در کدام تن
آرام گیرد
شاعر!
و…
تن
“وتن”

این جا “تن یک جزء است” و “وتن” در عین حال که کل است آن جزء “تن” هم هست و برعکس. و آنقدر در هم تنیده که “وطن”، “وتن” میشود. که یکی بدون آن دیگری هم جزء و هم کل را از دست میدهد. نه تن شاعر آرام توان گیرد و نه “وتن” بدون این تن و تن من و تن تو و تن هزاران میتواند “وتن” شود.
کارلو پونتی میگوید تن (بدن) با من است و نه هیچ گاه روبروی من. فضای تنانه، فضایی از کنشهاست و تنِ زیسته سرچشمهی خود را در کنش مییابد. تجربه در یک فضای عینی سربرمی آورد، و تن در آن جای میگیرد. یک فضا مندی اولیه، فضای عینی که فقط نقش یک تن پوش را بازی میکند که با تن ادغام میشود. “تن” بودن، یعنی گره خوردن با یک دنیای مشخص. بدن عرصهی مجموعهای از دالهای زیسته است بنابراین یک بدن ایدئولوژیک نیست. یک بدن زیسته است. شِمایی که ما از بدن داریم واحد تن، واحد حس و واحد ابژه را در بر میگیرد. یعنی یک شِمای مرکب است. یک موزائیکِ تنانهی فیزیوشیمیائی که بخشهای ناهمگون را با یکدیگر یکی میکند. نمیتوان به ساختار دنیا اندیشید بدون ارجاع به ساختار تن آدم، به عنوان تنی که کل حسها را یک جا دارد و ساختاریست که خود دنیا را میسازد و نقش توزیع کننده دارد. از نظر مارلو پونتی، تن، تن سوژه مند و نه تن مادی، اصل فضامندی است. اصل ادراک است. تن حس و درک میکند اما پیشاپیش میدان ادراکش را میتواند بسازد. نباید بگوئیم که بدن ما درفضا یا در زمان است. تن در فضا و زمان زندگی میکند. این در واقع همان مبحث دازاین هایدگر است. و مانند این است که بگوئیم زبان در ما خانه دارد. و اما این بدن زیسته از نظر مارلوپونتی ” فقط در ارتباط وجود دارد، در شراکت. من و دیگری همواره به هم ارتباط داشتهایم، ما از یک منبع و از یک “تن هستی” هستیم”. او میگوید “تن” ما خودش را به بقیهی چیزها ضمیمه میکند، و برای گشایش تن ما به دنیای تکثر کمک مینماید. به اعتقاد او ” آدم بین دو نظم رفت و آمد دارد، نظم حیوانی در ارتباط با نیازهای حیاتی، و نظم انسان که محل کارکرد نمادین است، مجموعه هایی از سمبلهای مرکب از یونیورس، فرهنگ یا ساختههای دست انسان (اسطورهها، مذاهب، ادبیات، آثار هنری) “. “وجود یک “برو-بیا” است بین زندگی بیولوژیک و زندگی روابط وآگاهی و وجدان”. به اعتقاد او تنِ انسانی تنی معمولی است، تنی که با دیگران یکی میشود و درکنش و در بیان دگرگونی ایجاد میکند، و سرانجام تنِ شخصی که در تاریخ درگیر میشود. فلورانس کِیمِکس مینویسد: “مرلو-پونتی تصویری درخشان از “بازتاب-ادراک” را از خلال تجربهی خاصی که به نام تجربهی لمس کننده – لمس شده شناخته میشود ارائه کرده است. دستِ چپِ من دستِ راستِ مرا لمس میکند. شیوهای است برای این که من خودم را احساس کنم، از خودم احساس داشته باشم. اما چه رخ میدهد؟ دستِ چپِ من، آن دستی که عمل میکند، یک سوژهی محض نیست، تن است. و آن دستِ دیگری که لمس میشود نیز برایش یک شیء محض یا یک چیز نیست، آن همزادِ اوست”. پاسکال دوپون در این زمینه مینویسد: “تنِ زنده هنگامی به تن حساس تبدیل میشود که تواناییِ لمسِ خود را به دست آورد (یا خود را از طریق همتای خویش ببیند)، یعنی بتواند با پیوستن به خود از خود جدا شود و با جدا شدن از خود به خود بپیوندد به گونه ای که لمس کننده و لمس شده، بیننده و دیده شده، هم زمان هم هماناند و هم دیگری {… } “درهم آمیزیِ سوژه و ابژه به خودِ جهان نسبت داده میشود”. این در هم آمیزی به شکلی بحث “من، منِ” شلینگ است: “سوژه و ابژه هرکدام سوژه – ابژه هستند” {… } “هر دو را در خود دربرمیگیرد، هر دو را میزاید و خود نیز از آنها زاده میشود”. هگل میگوید: ” اگر افراد خودمختارند و اگر اجتماع، همچون «بدنی که خود را نگاه میدارد» آنان را در یک کل ادغام میکند، از آن روست که افرادِ خودمختار جز این نمیتوانند بخواهند که به یک کلیت تعلق داشته باشند”. و این تعلق و ادغام در خود برای “تن” و “وتن”ی که باید خود را نگاه دارد آنقدر قوی است که وقتی خللی در آن وارد میشود دست راست درد دست چپ را خوب حس میکند. چرا که هم زمان هماناند و هم دیگری. چرا که سوژه و ابژهی در هم آمیخته نمیتواند با درد دیگری درد نکند.
چه برسرت آمده؟
لبهای شاعرت
نیمی در خواب
نیمی در شعر
سرخ
“وتن” را
کودکانه مینویسد.
این “تن” و این “وتن” نوستالژی دوران کودکی است در چند دهه مهاجرت. ولی آن چنان در هم تنیده و درهم آمیخته که به گمانم زیر خاک بعد ازمرگ نیز دردش به درد میآورد. کودکانه “وتن” مینویسد. دوباره مینویسد. و این دوباره نوشتنها در تمام دوران مهاجرت بارها نوشته شده است. و شاید چون {“طای” معرب ات/نشانِ ناسوری است}. حال با “یک رنگی” مینویسد و “بی پیرایه”. و بیشتر معنا و مفهومِ پنهان در درونش را مینویسد. چنددهه درد تبعید اجباری و سرکوب و تبعیض و حقارت “هم وتن” در “وتن” را مینویسد. و اکنون که بمبها “وتن” را به آتش کشیدهاند مینویسد.

حال ببینیم این در هم آمیزی سوژه و ابژه، در هم آمیزی تن و جهان را اسپینوزا چگونه در عشق به وطن (وتن) بازمی نماید. اسپینوزا میگوید عشق به وطن مانند عشق به خدا میماند و این بالاترین عشق است و معتقد است که ارتباط بین این عشق و تعلق خاطر یا پرستیدن جمهوریت یکی از اساسی ترین بنیادهای صلح و تفاهم در یک حکومتی است که به خوبی اداره میشود. وطن فقط به معنای سرزمین آبا و اجدادی نیست. شامل مردم آن سرزمین هم میشود. عشق به وطن یک عشق معمولی نیست. ترکیبی است از عشق و ستایش. عشق به وطن با خود “هراس از تنبیه” و “خواست منافع” را نیز با خود دارد و به همین دلیل است که افراد سرسپردهی اوامر حکومت میشوند. ملت یک موجودیت فرهنگی است با نشانههای مشترک که نسل به نسل توسط تحصیلات، تاریخ و ارث منتقل میشود. و یک ملت را میتوان از طریق زبان، سنت و آدابش تشخیص داد. ملتی که دولت رابطهی درونی “اطاعت از قوانین” با آن دارد. وطن موجودیتی جغرافیائی و حقوقی است یعنی که متعلق به موجوداتی حقوقی – سیاسی وابسته است. بنا بر این عشق به وطن شامل عشق به قوانین، حقوق عمومی، زندگی جمعی و آن چه در آن میگذرد میشود. بنیادهای دولتی در وطن چنان عشق بی همتایی در قلب شهروندان میکارند که به سختی بتوان به آن خیانت کرد یا از آن دست کشید. وطن به یک سرزمین تقلیل داده نمیشود. وطن پرستی یکی از بنیادی ترین عواطف ترکیب است. این عشق به وطن قدرت عمل برای وطن را میافزاید و خود نیز عاملی برای افزایش قدرت وطن است. شادمانی و شعف موجود در عشق به فرد کمک میکند برای حفظ موجودیت خود. با این شادمانی مانعی نمیبیند، برخلاف ترس، جهت کوشش برای بقا. این عشق به چیزیست که فکر میکند بسیاری مانند او به آن عاشقند و تلاش او را تقویت میکند. عشق دست جمعی، عشقی که قدرت میدهد به مردم که پایههای دینامیک در زندگی و در سودمندی عشق مردم را از خطر حفظ کند. عشق جمعی به یک چیز قدرتی غریب دارد برای تسخیر، برای گیج و منگ کردن، وآنگاه یک نوع تبعیت. هیچ جامعهای نمیتواند بدون قدرت تداوم یابد. قدرتی که بتواند مردم را کمتر در هراس و ناامنی نگاه دارد و بیشتر به آنها امید چیزهایی را بدهد که با اشتیاق خواهانش هستند. هیچ چیز روح را بیش از شادیای که از سرِ ایثار و فداکاری برمیخیزد، در بر نمیگیرد. روح انسان را بیش از هرچیز پرستش وطن شعله ور میسازد. دو اصل عقلانی سودمندی و عشق به شادمانی توانمندی و تداوم متبین عشق وطن هستند. اسپینوزا میگوید: وحدت سیاسی کوششی است در جهت جستجوی آن چیز سودمندی برای خود که برای دیگران نیز سودمند باشد و آدمها را به سوی یک تکامل بزرگتر هدایت کند. عشق به وطن بالاترین درجهی عشقی است که میتوان تجربه کرد. زیرا اگر دولت از بین برود هیچ چیزی نمیتواند سرجایش بماند. و بالاترین عشق برای صلح و برای راحتی مردم عمل میکند. کشوری در بهترین حالت زندگی میکند که مردمش در تفاهم با یکدیگر باشند. و با عقلانیت، تقوای روح و زندگی واقعی عمل کنند. جماعت آزادی که نه در هراس بلکه با امید زندگی میکنند. یعنی که پایهی کشت زندگی گذاشته میشود تا اجتناب از مرگ. زندگی که در آن شادمانی و نه غم را ترویج میکند. فرمی از وطن پرستی که در آن نفرت و غبطه غوطه بخورد نمیتواند اتحادی محکم و مداوم ایجاد کند. توافق و سودمندی جامعه خطوط کلی وطن دوستی است. تأمین منافع جمع پایهی منافع فردی نیز هست.
اندوه بزرگات
در تبسمِ ایستادگیات
پنهان شده
و شادی را از لبهای شاعر و از قلب شاعر و از زیست شاعر ربوده است. وطنی که میبایست شادی و امنیت و زندگی به ارمغان آورد سکندری میرود. سکتههای ناقص پشت هم به دردش میآورد. ایستاده است اما. و “تن” و “تن ها” که در تفاهم با یکدیگر نیستند، که باید با عقلانیت تقوای روح و زندگی یک دیگر باشند و همزاد با “وتن” نه در هراس که با امید زندگی کنند در اندوهی جانکاه به سر میبرند.

از نظر امانوئل لویناس نیز بدن چیزی است که امکان میدهد “ایدئال به صورت امرِ عینی و محسوس حاضر شود” یعنی اندیشه ای ناب را به حضوری ملموس تبدیل میکند. بدن واسطهای است که از طریق آن ارزشها، به ویژه مسئولیت در برابر دیگری، تجسّم مییابند. از خلال آسیب پذیریِ گوشت و مادیّتِ اگزیستانس است که سوژه به فراخوان اخلاقی پاسخ میدهد. این تجسّمِ بدنمند به سوژه امکان میدهد در یک جمع انسانی ریشه بدواند و در عرصهی سیاسی عمل کند. تعلق به جهانی مشترک از طریق بدن عینیت مییابد و حساسیت انسانی نقطهی آغاز هر عدالت اجتماعی میشود. در فلسفهی لویناس، در مواجههی رو در رو است که بی نهایت و اخلاق آشکار میشوند. چهرهی دیگری، در عریانی و شکنندگی جسمانیاش، همان چیزی است که مسئولیت نخستین انسان را بر او تحمیل میکند. و هگل معتقد است خوردن و آشامیدن با کسی، یک عملِ وحدت بخش و حتی یگانگیِ احساس شده است. حتی وقتی دو دشمن با یکدیگر یک گیلاس شراب میخورند نسبت به یکدیگر تضادهایشان کاهش مییابد. در زندگی واقعی وحدت یک وحدت حسی است و نه یک وحدت اندیشیده مانند آن چه که نسبت بین دال و مدلول میبینیم. غذا خوردن با هم نشانهی مادیِ یک توافق یا دوستی نیست بلکه توافقِ مادی شده است. یک عمل دوستی. بدین صورت نیست که روحِ دوستی از یک سو و عملِ غذا خوردن از سوی دیگر، چنان که گویی مستقل از یکدیگرند و تنها به طور قراردادی به هم پیوند یافتهاند. مسیح نیز میگوید عشق به همه چیز را تمرین کنید بدون هیچ قید و شرطی: “آیندهات را مانند خودت دوست بدار”. و “آینده” یعنی مجموعهای از انسانیت. حال اگر وحدت با عشق بی نهایت باشد آیا مرزی وجود خواهد داشت؟ این وطن گسترده که میتواند به وسعت تمام زمین باشد. اگر آدمها نیروهایشان را یکی کنند، با هم قدرت بیشتری دارند و بنابراین حق بیشتری بر روی طبیعت تا یک نفره. و هراندازه تعدادشان بیشتر شود در این شراکت حقوق بیشتری با هم خواهند داشت. “بالاترین عشق آن است که هدفش صلح و رفاه کشور باشد”. بنابراین عشق به مفهوم گشایش برای تفاهم خواهد بود هم در میان شهروندان و هم با دیگر شهرها و لذا کسی که برای وطن آماده به جنگ میشود خودش را فدای صلح و زندگی میکند. و این چنین یک قرن و اندی سال است و بخصوص در ۴۷ سال اخیر مردم ایران همواره برای عشق به وطن و یک پارچگی وطن، با همهی بالا و پائینهایش خود را فدای صلح و زندگی کردهاند. گاه راههای غلط در پیش گرفتهاند. گاه با نیروهای اجنبی جنگیدهاند. گاه با دشمنان داخلی در افتادهاند. گاه فریب خوردهاند. همواره بسیار از دست دادهاند. اما یک چیز را هیچ گاه از تنشان جدا نکردهاند. “تن” را از “وتن”. این یک وحدتِ نامتناهی و متناهی است. کلی و جزئی، کل و اجزای آن بی واسطه است. به این معناست که این وحدت همان قدر طبیعی است که وحدتِ یک بدنِ زیستی با اندامهایش.








