حلقهی دار و ماه خونآلود، عرق سرد، روی پیشانی
خندهی نیمه کارهی یک صبح وسط اینهمه پریشانی
ما به آن مارهای دیوآسا چند مغز جوان بدهکاریم؟
صبح کی میرسد به شهر ما از پی این شب زمستانی؟
عصر یک جمعه توی گندمزار من تو را دزدکی بغل کردم
چون که ما لایق غزل بودیم پس از آن زجرهای طولانی
هیچ کس مثل تو نمیدانست که تو رویای باشکوه منی
سرنوشت مرا رقم زدهای لای آن سطرهای پنهانی
سر در آغوش تو فرو بردم گمشدم در میان شببوها
ماه در آسمان کفن میدوخت! من و تو غرق در غزلخوانی
ما در آن شطِ بوسههای مدام صبح را تا ابد عقب راندیم
«شب قدری چنان عزیز و شریف» پشت نیزارهای بارانی
و خداوند خواند آیهی نور: قد خلقناک فی صدور الناس
تو پدید آمدی به زیبایی: سرو بالا و ماه پیشانی
من نوشتم تو را در آینهها: «شمع در شمع بینهایت نور
به تماشای زندگی سوگند که تو در قلب من فروزانی»
پس از آن شب، من وتو «ما» بودیم به شب ناخدا خروشیدیم:
«بوسه ممنوع و عشق بنیانکن، عاشقان در فراق و زندانی
هر سحرگاه پای چوبهی دار دو جوان خواب حجله میبینند
مارها روی شانهی ضحاک، اژدها در لباسِ روحانی»
سر فراروی مرگ دارم و تو چشمهایت هنوز بخشندهست
چوبهی دار و ماه خونآلود، عرق سرد، روی پیشانی…








