
میتوانید بگویید نه! اما نمیگویید، نگفتید نه.
اگر همهی گزینهها و امکانهای آنروز در یادتان زنده شود، لابد انتخاب خودتان بود، نگویید نه.
-خودت میخواستی؟
-پزشک این را پرسیده و شما گنگ و گیج نگاهش کردهاید و گفتهاید:
-شد دیگه…
-پزشک خیره به کاغذ روی میزش شرح حال مینویسد، خودکار را بین دو انگشت چرخانده و تکرار میکند:
-شد دیگه…؟
و نمیفهمید که این دو کلمه که از دهانش درآمده، سؤالیست یا تأیید حرفتان.
-پس رفتی برای یک میتینگ کاری و گیرت انداخت و… زیر لب ادامه میدهد… خوابیدید.
توی دهانتان میسوزد، مثل انگشتی که همین چند لحظه پیش با سوزن لنست سوراخ شده، قطرهی خون، خونِ انگار آلوده، افتاده روی شیشهی کوچک چهارگوش. کارمند پد الکلی را داده بگذارید روی انگشتتان و گفته:
بیرون منتظر باشید، جوابِ رپید تست رو میفرستم اتاق دکتر.
توی راهرو منتظرید تا دکتر صدایتان بزند، دارید به سؤالهایی که ازتان خواهد پرسید فکر میکنید، تنتان را همان دیروز شستهاید، اما حس میکنید عرق بدن مرد هنوز روی پوستتان است و آبش توی حفرههای تاریک تنتان دلمه بسته.
چقدر گذشته؟ از چی چقدر گذشته؟ اول همین را خواهند پرسید… از وقت رابطهی جنسی چند ساعت گذشته؟
چند ساعت گذشته مگر؟ چند وقت از اولین بار دیدن او میگذرد که حالا باید پاسخ بدهید به اینکه کی تنتان با تن او درهم رفت؟ تا همین یکی دو هفته پیش او را فقط از پشت مانیتور دیدهاید. صداش را شنیدهاید که در یک کارگاه آموزشی آنلاین دربارهی برگسون و مفهوم زمان صحبت میکرده.
«دیرند مفهومی انتزاعی و دور از تجربهی واقعی انسان است در مقابل زمان زیستشناختی، …دیرند تجربهای است درونی و پیوسته که در آن لحظات همبسته و درهمتنیدهاند… هر خاطره در دیرندی از فضا-زمان شناور میماند تا وقت فراخوانی آن از حافظه…»
حالا نشستهاید در راهروی بخش عفونی بیمارستانی دولتی، در انتظار دکتری که برایش شرح دهید در چندین و چند سالگیِ خودتان، همین چند ساعت پیش با مردی خوابیدهاید که هیچ چیز در موردش نمیدانستید جز این که استادی قدیمی است و اصلاً از کجا باید بدانید که او به مرضی دچار است یا نه؟ و اگر هست چه مرضی؟
این سؤال را گیج و تبدار در بخش عفونی بیمارستان امام خمینی از خود میپرسید و خودتان نمیدانید در کدام این حفرههای معلق فضا-زمان گیر افتادهاید و این سؤال در ذهنتان میچرخد:
آنجا چه میکردم؟ اینجا چه میکنم؟
نشستهاید توی یک جمع هنری و مرد میآید. از او دعوت میکنند اندکی برای جمع حرف بزند، بعد از جلسه میآید سمت یارویی که کنارتان ایستاده احوالپرسی میکند، یارو شما را معرفی میکند به مرد، چشمهایش را تنگ و گشاد میکند به اینکه شما را کجا دیده یا فامیلیتان را کجا شنیده؟ شما که تا آن لحظه فقط نامی بودهاید در گوشهای از یک پلتفرم، حالا به شکل پرسشی بر او ظاهر میشوید، زنی میشوید که از خود میپرسد کجا ممکن است او را شناخته باشد؟ لبخند میزنید و به یادش میآورید که در همان پلتفرم صدای زنی بودید که از او سؤالی دربارهی شهود پرسیده و گفته: شهود چه مبحث جالبی است و او پشت پنجرهی دوربین دست به ریشش کشیده و به خشکی گفته: در یک گفتمان فلسفی دربارهی جالب بودن مفاهیم حرف نمیزنند…
بابت آن پاسخ خشک و سرد پوزش میخواهد و میگوید حاضر است در فرصتی مناسب، با کمال میل دربارهی کشش معرفتی شهود برایتان توضیح بدهد. بعد از رفتنش و شنیدن ماجرا، یارویی که بههم معرفیتان کرده با خنده میگوید: امان از این جلسات مجازی که شرکتکنندگان را نمیشود دید، طرف خوب به غلط کردن افتاده…
به روی خودتان نمیآورید اما شما هم آن چشمهای دودوزنِ مرموز که از پشت عینک وراندازتان میکرد را دیدهاید. همینطور آن لبخند بااحتیاطِ محو در ریش انبوه را… در راه برگشت به خانه در حالی که گونههایتان از همان نگاه و لبخند سرد گل انداخته، از خودتان پرسیدهاید که چرا همین توجه اندک مرد شما را اینهمه سرحال آورده؟ اصلاً این جریان مرموز و ناپیدا که در سر و تنتان راه افتاده از کجاست؟ از خودتان بیشتر تعجب میکنید وقتی آخر شب دارید دربارهی آثار او در اینترنت جستجو میکنید و با لیست انبوهی از مقاله و کتاب مواجه میشوید که آنها را نخواندهاید.
-خب پس رفتی به دفتر کارش و شد؛ چند بار؟
-چی چند بار؟ من فقط دو بار رفتم به اون دفتر.
-بله، اما همون روز که با هم بودین چند بار سکس کردین؟
-فقط یک بار.
-تتو داشت؟
-خیر.
-گفتی توی اون دفتر چهکار میکرد، یعنی چهکارهست؟
-مدرس، یعنی استادِ…
-چرا فکر میکنی یک نفر که عالم و استاده ممکنه اچآیوی مثبت باشه؟
و میمانید چه بگویید، استاد… نویسنده… ورزشکار… بازیگر… کارمند… اصلاً یک مرد، از چه چیز یک مرد میشود به این نتیجه رسید که او میتواند ویروسی در خود داشته باشد که خودش و تو را به مرگی حتمی محکوم میکند؟ لباسش؟ شغلش؟ یا رفتارش؟…
دکتر منتظر پاسخ مانده:
نمیدونم، راستش حس خوبی ندارم، شنیدم اهالی هنر و ادبیات زیاد رابطههای پایداری ندارند و دوروبریها میگن اون روابط متعددی داشته و چندین بار با… سرم را پایین میاندازم.
از خودتان میپرسید: کداممان آن پیامک آغازین را فرستاد؟ همان روز که شما را دیده بود گفته بود:
-مشغول تدارک جلساتِ حضوری هستم و اگر مایل به ادامه هستی…
-چه خوب، حالا که همهگیری تمام شده جلسات حضوری را ترجیح میدهم… اما کی، کِی به دیگری پیام داد؟ این حرفِ عادی را به همهی شرکتکنندههای دورههای قبل میگوید و نمیتواند به منزلهی شروع یا قدم اول در یک رابطه… اما لابد شما پاسخ دادید: لطفاً کارگاههای در حال برگزاریتان را بفرستید تا بدانم روی چه مباحثی کار میکنید… نه! نه… این هم به منزلهی این نیست که میخواهم با شما… خودتان خوب میدانید حرف باد هواست و آدمها را میکشاند به جاهایی که نباید، اصلاً چرا باید در این لحظه یادتان بیاید که در بین آن همه کلمات شناور بین زن و مرد کدامشان، چه وقت پا را فراتر میگذارد و میشود آنچه نباید بشود… پس این چیز لعنتی از کی…. دکتر میپرسد: آبش رو ریخت توت؟ یا بیرون کشید آلتشو؟ و آنقدر این حرف را عادی و بدون هیچ مکثی ادا میکند که انگار گارسونی در کافهای از شما پرسیده باشد تو قهوهتون شیر بریزم یا بدونِ… برای همان یک سؤال که انگار به زبان چینی ادا شده، زبانتان بند میآید و بعد غیظتان میگیرد که چرا دکتر نمیفهمد چنین صراحتی برایتان عادی نیست و تنفروش نیستید. بعد هم یاد خودتان میافتید که چیزی شبیه به این را، همین اواخر از یک مراجعهکننده پرسیده بودید، از دختری که همسن دخترتان است و در اتاق مشاوره ترسیده و پریشان اعتراف کرده که با مردی بدون مراقبتهای لازم خوابیده و این خود شمایید که همواره آدرس و شمارهی بخش عفونی بیمارستان را به چنین مراجعانی میدهید و تأکید میکنید که تا هفتاد و دو ساعت بعد از اولین نزدیکیِ بدون محافظت باید مراجعه کرد. و با اینکه شما کار خودتان را بلد بوده و هستید، و با حفظ تمام همدلیِ حرفهای، انگار هر بار این حرفها را ماشینوار تکرار میکنید بیآنکه به تأثیر متفاوت آنها در دیگری فکر کنید، شاید به این خاطر که همیشه تکرار حرفها آن را از معنی تهی میکند و به بیهودگی میکشاند. و حالا چهرههای همهی زنان و مردانی که روزی آشفته روبهرویتان نشسته و ماجرایشان را تعریف کردهاند جلوی چشمتان رژه میروند. چه آنها که قربانی تجاوز بودند و چه دیگرانی که از سر رغبت، مستی یا تعارف با کسی خوابیده. جواب تست سریع منفیست، اما ویروسها هنوز میتوانند از توی زخمهای یک رابطهی جنسی خودشان را برسانند توی خونتان و آن را مسموم کنند، آمار میگوید ویروسها در زخمهای تن زن بهتر و بیشتر نفوذ میکنند، چرا؟ چون زنان بیشتر و عمیقتر زخم برمیدارند؟ لابد ویروس در خونابهی زخم عمیق راحتتر خانه میکند و تکثیر میشود… اما نه… فقط تن نیست که زخم برمیدارد. همان وقت که نگاه مرد جایی دیگر را میکاود، همان وقت که دارد بدون هیچ فکری زیپ شلوارش را بالا میکشد، یا دلدل میکند که زودتر برود، نه بدتر از آن، همان پیامکی که جواب نمیدهد و بهسرعت پنهانش میکند. همان دیروزی که یادش نمیآید یا نمیخواهد به یادش بیاید. شما زخمیتر از آنید که دکتر بتواند ببیند… اصلاً چطور میشود همهی زخمهای عفنتان را نشان دکتر بدهید و به او بفهمانید که مرگ خیلی زودتر از آن که ویروسها هدیه بیاورندش درونتان رخنه کرده… آیا میشود زمان را به قبل از برداشتن زخم، نه… به قبل از وسوسهی کیف برگرداند؟ آیا این جمله زیادی کلیشهای و سینمایی نیست؟ آینده است که به سمت گذشته حرکت میکند، چون گذشته جایی نیست که بشود ایستاد. سطحی است همچون یخ که برای ایستادن بر آن باید با کفش پاتیناژ بر آن سر خورد و جلو رفت. زمان حال، آن خشِ باریک افتاده بر صفحهی یخ است، به آنی ذوب میشود. بنابراین جایی در بین همهی احتمالات بهوقوعپیوسته یا نپیوستهی آینده، ما به سمت گذشته در حرکت هستیم. روی تخت نشستهاید، به دور و بر نگاه میکنید و در حالی که دلتان میخواهد طعم فلزی دهانتان را گوشهای تف کنید، به این فکر میکنید که این حرفها که داشتید در خواب با غریبهای رد و بدل میکردید را کی و کجا در دفتری نوشتهاید، غریبه فقط یک صدا بود… پژواک گنگ و غریبی که شاید میشناختیدش… طوری زیر گوشتان نجوا میکرد که نفسش را بیخ گردنتان حس میکردید مثل حرفهای او بعد از همان یک همآغوشی. حرفهایی که در هجوم فراموشی از حافظه پاک شدند. شاید اگر از فیلسوف ویدیویی وجود داشت یا صدایی، میشد بفهمید که دانشمند در تسخیر خواب به شما چه گفته، شاید هم تأثیر داروهای پیشگیری است که جلوههای هذیان را در خوابتان پراکنده، اما دکتر فقط گفته بود که عوارضی ندارند مگر احساس طعمی فلزی و تلخ در دهان و تهوع صبحگاهی… اما شما خودتان بهتر میدانید تلخی و تلخکامی یعنی چه و تهوع را قبلتر تجربه کردهاید، درست مثل آنتوان روکانتن در رمان تهوع. صفحهی پیامها خالی است و هیجان صبحگاهی گرفتن پیامی از او جایش را داده به دیدن خبرهای پرت و پلا دربارهی هیچ، اما مگر خودش تلویحاً نگفته بود که تمام شده، مگر نخواستن را به همان شکل تحقیرآمیز با پاک کردن پیامهایتان از صفحهی چت بهتان نفهمانده بود، چطور میشده فریاد بزند که این همآغوشی برایش چیزی جز یک گاییدن یکطرفه نبوده و اصلاً مگر این چیزها را فریاد میزنند؟ همه در سکوت اتفاق میافتد. نمیشود به زنی گفت که به اندازهی کافی در تختخواب جذاب نبوده، و احتمالاً هیچکس به جز خودتان نخواهد فهمید که سکوت بیرحمانهترین نوع طرد است. روزها و شبها را با فکر اینکه کجای کار را اشتباه کردهاید میگذرانید، در یک وسواس عذابآور همهی آن صحنهها و حرفها را در ذهنتان نشخوار میکنید، در پرسههای مداوم، در خوابهای غریبه، در جابجایی بیجهت اشیای مظنون اتاق، و در انتظار فرسایشیِ جواب آزمایش دوم بعد از روز بیستوهشتم. حتی چند بار رفتهاید پایین آن ساختمان برای مرور قدمهای اول، انگار در آنروز به جای فکر کردن به ابعاد تصمیمهایتان بیشتر به ابعاد ساختمان نگاه کردهاید، چون این شما بودید که سنگ اول را به خودتان زدید. حالا آن پنجره که پردههاش او را از شما مخفی میکنند، کنار نمیروند تا آنچه بینتان گذشت را نشان بدهند، دیگر نمیشود پشت آن پنجره ایستاد و به چشمانداز آینده فکر کرد. همهی آنچه از دیرند و ادراک زمان خوانده بودید تف تلخی شده ته گلویتان، که با آخرین قرص تجویز شده در روز بیستوهشتم ریختید بیرون… راهتان را میکشید که بروید… دینگ دینگ صدای رسیدن دو پیام به خودتان میآورد…
بیمار به شمارهی پرونده ۰۷۲۱-۴۴۴ پاسخ آزمایش یکماههی شما آماده است. با تعیین وقت قبلی برای ملاقات با پزشکِ بخش عفونی بیمارستان اقدام فرمایید.
دیدمت پایین ساختمان بیا بالا حرف بزنیم.








