دیدگاه – شهریار مندنی‌پور: اسیر جنگی داریم، اعدامی داریم…

در ستون دیدگاه، بانگ میزبان نظرهای متفاوت و گاه متعارض است. انتشار هر متن در این ستون، لزوماً به معنای تأیید تمامیِ گزاره‌های آن از سوی بانگ نیست. ما باور داریم که گفت‌وگوی انتقادی، تنها در سایه‌ی شنیدنِ صداهای متفاوت ممکن می‌شود.
ملاک‌های ما برای انتشار در این ستون عبارت‌اند از:
جنسیت‌زده یا نژادپرستانه نباشد.
انسان‌ها را تحقیر نکند.
نفرت‌پراکنی نکند.
حریم خصوصی اشخاص را خدشه‌دار نکند.
تهمت نزند و شایعه نپراکند.

از نویسندگان، صاحب‌نظران و خوانندگان دعوت می‌کنیم که در این گفت‌وگو مشارکت کنند و پاسخ‌ها، نقدها و دیدگاه‌های خود را برای انتشار در شماره‌های بعدی برای ما بفرستند.

اسیر جنگی داریم، اعدامی داریم…

اما کنار اینان، نابینا هم داریم. تعدادشان را نمی‌دانیم…

سوگوار است شعر «شکسپیر» وقتی که سروده‌است:

       “آن‌ مرواریدها چشمانش بودند”

“Those are pearls that were his eyes”

 William Shakespeare- The Tempest

و برای خوانندۀ آمریکایی آشناتر، «الیوت»:

I remember

 “Those are pearls that were his eyes.   ”   

T.S. Eliot – Waste Land

ایران ما هزاران نابینای تازه دارد، جانشان صدف‌های خلیج فارس، چشمانشان مرواریدهای بینا:

 با شات گان به چشم‌های معترضان شلیک کرده‌اند: هزاران نفر…  نمی دانیم چند نفرند؟ تعدادی از زخمیان یا اصلن به بیمارستان نرفته‌اند یا از بیمارستان‌ها گریخته‌اند چرا که خبر خیلی زود پیچیده‌است: زخمی‌ها را از بخش‌های اتفاقات بیرون‌می‌کشند و تیر خلاص ‌می‌زنند. بعلاوه، پرستاران و پزشکان درمانگران آن‌ها را  هم دستگیرمی‌کنند.

نابینا داریم:

در فصل اول رمان «خوزه ساراماگو» ( Jose Saramago, Blindness)که آغاز کوری در شهر است، پس از سبز شدن چراغ راهنما، ماشینی متوقف می‌ماند. راننده‌های  پشت سر، عصبی بوق می‌زنند، و وقتی حرکتی نمی‌بینند تعدادی پیاده‌می‌شوند و به پنجره‌های ماشین می‌کوبند. شیشۀ پنجره بسته است و راننده حرفی را تکرار می‌کند… وقتی یکی بالاخره در ماشین را بازمی‌کند، شنیده می‌شود که : من کورم…

while the cars behind him frantically sound their horns. Some drivers have already got out of their cars, prepared to push the stranded vehicle to a spot where it will not hold up the traffic, they beat furiously on the closed windows, the man inside turns his head in their direction, first to one side then the other, he is clearly shouting something, to judge by the movements of his mouth he appears to be repeating some words, not one word but three, as turns out to be the case when someone finally manages to open the door, I am blind.

کوری در آن شهر ناگهانی شروع می‌شود.

کوری‌هایِ آزادیخواهی هم در ایران، ناگهانی شروع‌شده‌اند: شلیک‌های عمدی با
شات‌گان‌ به صورت تظاهرکنندگان. خیلی نمادین است: به چشم‌هایتان شلیک می‌کنیم چرا که بینا هستید بر ستم ما. کورتان می‌کنیم چرا که بینا هستید بر فساد ما. کورتان می‌کنیم چرا که بینا هستید بر زیبایی‌های ممنوع‌شدۀ زندگی…

و…

اسیر جنگی داریم، اعدامی داریم:

روایت آن درست باشد یا غلط، افتخار یکی از بهترین‌های کوتاهترین‌ داستان جهان به «همینگوی» رسیده است با این داستان:

” فروشی: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده”

“For sale: baby shoes, never worn”

یا:

“وقتی بیدارشد، دایناسور هنوز آن‌جا بود”

“When s/he awoke, the dinosaur was still there”

    Augusto Monterroso

بسیارند از این داستانک‌ها و فلاش فیکش‌ها…

در ایران، اما داستان و ماجرا خیلی متفاوت‌است: واقعی، تلخ‌ و فجیع. مانند این داستان چند کلمه‌ای که از واقعیت ایران، به کابوس ادبیات اضافه‌شده است: زندانی سیاسی در ملاقات به پدرش می‌گوید:

“بابا! به مامان نگو، حکمم اعدامه”

هنوز طعم تلخ و سیاه خاکی این گویه-داستان در ذهنمان بود که کشتار دی(ژانویه) ماه سیاه ایران، در تاریخ نوشته‌شد.

در رمان «صد سال تنهایی» ارتش، سه هزار نفر از اعتصابیون «کمپانی موز» را قتل‌عام می‌کند. جنازه‌ها را با قطارهای باری می‌برند و به دریا می‌ریزند. روز بعد، دولت همۀ مدرک‌های کشتار را محو می‌کند و مردمان را وامی‌دارد که آن را انکارکنند.

اما حکومت اسلامی ** در ایران، با این کشتار دو روزه  رفتاری دو گانه داشته است. تعداد کشته شدگان را از ده‌ها هزار نفر  به چند هزار نفر تقلیل داده‌است. و جنازه‌هایی را حتا با ماشین‌‌های حمل بستنی، به سوله‌هایی منتقل کرده تا خانواده‌ها فرزندان خود را بیابند. با وجود قطع اینترنت در ایران، ویدیوهایی از شب‌های کشتار و سوله‌های پر از جنازه پخش‌می‌شدند و می‌شوند. قصابی و توحش علیه مردم چنان بوده است که شاید هر انسانی را از معنا و امید به انسانیت ناامیدکند.

پدر لابلای جنازه‌های گلوله و قمه خورده می‌گردد تا پسرش را  شناسایی کند و می‌نالد: 

“سپهر! کجایی بابا؟”

این دیگر یک داستان شش کلمه‌ای برای یک مسابقه نیست. سه کلمه است. اندوهنالۀ یک پدر است که در ایران زبانزد (وایرال) شده‌است  و تاریخ نه تحمل آن و نه جایی برای آن دارد…

اما قتل عام به همین جا پایان نیافته. قتل عام دیگری شروع شده که تدریجی است و نتیجه‌اش کمتر از بیجان کردن ده‌ها هزار نفر نخواهدبود.

پس از کشتار دو شبۀ دی ماه/ژانویه سیاه‌،حکومت اسلامی، هزاران  نفر از معترضین را
(احتمالن با فن‌آوری چینی) شناسایی و دستگیر کرده‌است. هفته‌ای نیست که خبر اعدام چندین تن آنان را اعلام نکند. 

اسیر جنگی داریم، اعدامی داریم…

ویکتور هوگو در مخالفت تند با اعدام، فریاد کشیده است که : اعدام، نشانۀ توحش (بربریت) است.

“The death penalty is the peculiar and appropriate sign of barbarism.”

این اعتراض در قرن نوزدهم بر مبنای این منطق صورت گرفته که فقط خدا که بخشندۀ جان است حق دارد که آن را بگیرد. هوگو و اروپای رمانتیکش هرگز نمی‌توانستند باور کنند که حدود دویست سال بعد، حکومتی  از بدو تصرف اسلامی قدرت، به نام خدا اعدام را روزمره کند: طیف وسیعی از معترضان و مخالفان سیاسی و حتا دگراندیشان، زنان، معترضان به گرانی‌های کالاهای اساسی، همجنسگرایان، قاچاقچیانی که با باندهای حکومتی رقابت کرده‌اند، و … اعدام شده‌ و می‌شوند.

اسیر جنگی داریم، اعدامی داریم:

همینگوی در داستانی از مجموعۀ «در زمانۀ ما» In Our Time  نوشته است:

“Two soldiers carried him downstairs and out into the rain. They tried to hold him up against the wall but he sat down in a puddle of water… When they fired the first volley he was sitting down in the water with his head on his knees”.

حالا به این عکس از یک اعدام واقعی در کردستان ایران نگاه کنید:

یا این عکس که از تصور همینگوی هم وحشتناک‌تر است:

***

پس از کشتار دی ماه/ ژانویه حکومت اسلامی با شناسایی تظاهرکنندگان، هزاران نفر را دستگیر کرده‌است. حکم آن‌ها زندان و اعدام خواهدبود.

این قتل عام تدریجی، ادامۀ همان سیاست اسلامیِ «النصر بالرعب» است. اصطلاح اسلامی النصر بالرعب  یعنی: پیروزی با ایجاد وحشت/ترور.

تجاوز به زندانیان سیاسی، مخصوصن دختران،کار عادی زندانبانان است.

«جورج اورل» در داستان حلق آویز (تجربه شخصی‌اش در «برمه ») مراسم اعدام یک هندو را با دقت تصویر کرده است:

«… با دست‌های بسته، راه رفتنش کمی دست و پا چلفتی به نظر می‌رسید، اما کاملاً ثابت‌قدم بود؛ با آن قدم‌های جهشی خاص هندی‌ها که هرگز زانوهایشان را کامل صاف نمی‌کنند. در هر قدم، عضلاتش به آرامی در جای خود می‌نشستند، قفل موی روی سرش بالا و پایین می‌پرید و پاهایش روی سنگ‌ریزه‌های خیس رد پا به جای می‌گذاشتند. یک بار هم با وجود دو مردی که شانه‌هایش را محکم گرفته بودند، کمی کنار رفت تا از یک گودال آب اجتناب کند. عجیب است، اما تا آن لحظه هرگز به درستی درک نکرده بودم که نابود کردن یک انسان سالم و هوشیار چه معنایی دارد. وقتی دیدم زندانی برای اجتناب از گودال آب کنار می‌رود، راز و خطای ناگفتنی قطع کردن زندگی‌ای را که هنوز در اوج جریان بود، حس کردم. این مرد در حال مردن نبود؛ او زنده بود…» از نشریۀ بانگ : ترجمۀ میترا داوودی

He walked clumsily with his bound arms, but quite steadily, with

that bobbing gait of the Indian who never straightens his knees. At each step his muscles slid neatly into place, the lock of hair on his scalp danced up and down, his feet printed

themselves on the wet gravel. And once, in spite of the men who gripped him by each

shoulder, he stepped slightly aside to avoid a puddle on the path.

It is curious, but till that moment I had never realized what it means to destroy a healthy, conscious man. When I saw the prisoner step aside to avoid the puddle, I saw the mystery, the unspeakable wrongness, of cutting a life short when it is in full tide. This man was not dying,

اعدامیان ایران، شانس این را ندارند که به سمت جوخۀ اعدام بروند تا با پرهیز از پا گذاشتن در یک گودال آب یا روی یک مورچه، ماهیت شیئ وارگیِ اعدامی را به وجود اعدامی تبدیل کنند. اعدامیان ایران با کیسه‌ای بر سر، به دارآویخته می‌شوند. و گاه برای درس عبرت دیگران، در ملاء عام، با جرثقال بالاکشیده ‌می‌شوند که دردناک‌ترین شکل مرگ است زیرا ضربۀ شکنندۀ گردن را ندارد…

ویدیویی هست که دو مرد و یک زن را پیچیده در کیسه‌ای سیاه، با جرثقال بالامی‌کشند. بجز دژخیمان، تماشاگرانی هم هستند:  مردم بیمارِ ساد-مازوخیستی که در دوران نیم قرنۀ حکومت اسلام پرورانده‌ شده‌اند… تقلا و لرزش پاهای محکومان را می‌توانید تصورکنید. اما بعد، ادرار آن‌ها از آن بالا سرازیرشد بر زمین. 

بر اعدام‌گران و تماشاچیان و دنیایشان…

اسیر جنگی داریم، اعدامی داریم.

روایت شده که در کمپ آدمسوزان «مات هاوزن» بر دیوار سلولی حک شده بوده که:

“اگر خدایی وجود داشته باشد، باید به من التماس کند که او را ببخشم”

“If there is a god, he will have to beg for my forgiveness.”
– Anonymously carved into the wall of Cell Block 20, Mauthausen-Gusen Concentration Camp

همۀ اعدام‌های سیاسی و کشتار مردم ایران به نام خدای اسلام انجام‌ شده‌است… به رسم این خدا، خانواده‌های آنان اگر جنازه‌ای بهشان تحویل‌شود، پس از پرداخت پول تیر، باید مراسم تدفین بسیار محدودی بگیرند.

و  دیدیم مادران و همسران و مردانی که در تدفین‌ها، گریان رقصیدند و دست بر دست کوفتند…

در  سوله‌ها، میان جنازه‌هایی که ردیف به ردیف خوابانده‌شدند افرادی هستند که «چسب لید نوار قلب» بر سینه دارند. این‌ها را، زخمی از بیمارستان‌ها بیرون‌کشیده‌اند و تیر خلاص…

در آن دوشب، کشتن بیشتر تشویق مالی داشت: نوالۀ مختصری که جلاد اعظم جلو مزدورانش انداخته‌بود…

اسیر جنگی داریم، اعدامی داریم:

داستایوسکی در نامه به برادرش ،صحنۀ اعدامی را که از آن جان دربرد چنین تصویرمی‌کند:

” امروز ۲۲ دسامبر مدت بیست دقیقه ما را در سرمای ۲۱ درجه زیر صفر در دو گروه سه نفره به جرم قصد راه اندازی یک چاپخانه مخفی زیرزمینی، در مرکز شهر در میان ازدحام مردم کنجکاو تماشاچی برای اعدام به پای چوبه دار نگه داشتند. در حالی‌که گوش‌ها و انگشتان پایمان از سرما یخ زده بودند، بیش از ۱۰ کیلو زنجیرآهنین نیز به پاهایمان بسته شده بود. ابتدا حکم اعدام مارا قرائت کردند، سپس کشیشی از کلیسای شهر صلیبی برای زدودن گناهان و بوسیدن جلومان آورد و برای خاکسپاری بعد ازاعدام، لباس سفید کفن مانندی تنمان کردند. یک دقیقه مانده به اعدام گروه اول، من با هم سرنوشتم، رفیق پلاشچو و برادر دورح، که در دوطرف ام در زنجیربودند، روبوسی کردم. در این حین پیام جدیدی از طرف دربار تزاری رسید و حکم اعدام را تبدیل به حبس ابد در سیبریه، به این شکل اعلام کردند –  اعلیحضرت والامقام تزار آلکساندر دوم فرزند تزلر پطر کبیر سوم و نوه نیکلای چهارم، به شما زندگی دوباره ای می بخشد.

“Brother, dear friend of mine! All is decided! I am sentenced to four years at hard labor in the fortress (I believe in Orenburg) and then in the ranks of the common exiles. To- day, Dec. 22, we were taken to the Semenov drill ground.. There they read to all of us the death sentence. they gave us the crucifix to kiss. they broke the swords over our heads and arranged our toilet before death (white shirts). Then three were stationed at the post to be ex- ecuted. 1 was the sixth in line. They called three at a time, conse- quently I was in the second group. and I had but one minute more to live. I recalled you, brother, and yours; during the last minute you. you alone, were in my mind; only there I learned how I love you, my dear brother! I managed to embrace Plescheyev and Durov. who stood near me, and to bid them farewell. Finally they beat the drum, they brought back the three who had been bound to the post, and they read to us an order from his Imperial Majesty granting us our life. Then followed the real sentences. Only Palm was pardoned, and he was restored to his rank in the army.

The New York Times

شاید کسانی باشند که بگویند این جنایت‌ها، جهان سومی است، خاورمیانه‌ای است، یا یک موضوع حقوق بشری است و باید اعلامیه بدهیم و محکوم کنیم. 

صبر می‌کنیم این‌ها فنجان قهوه‌شان را تمام کنند تا بگوییم این موضوع اما مسئلۀ امنیت زندگی انسان بر زمین است. چرا؟

ایران یک «قلب منطقه»ای   -Heart Land-است. یک ایران دموکرات و لیبرال (اگر  سیاست قدرت‌های جهانی اجازت دهد) بهاری از دموکراسی در خاورمیانه فرامی‌آورد: دموکراسی در بلاخیزترین نقطۀ جهان، صلح و آرامش به جهان خواهدآورد. هزاران کشته‌شده و هزاران زندانی سیاسیِ زیر اعدام، انسان‌های شجاعی بودند و هستند که برای آزادی و دموکراسی جنگیده‌اند. حذف اینان، یعنی زمینه‌ای مهیا برای تولید هندسیِ حزب‌اللهی‌ها، چاقوکشان و بمب‌گذاران در غرب.

 باقیماندن چوبه‌های دار و حکومت اسلامی در ایران، یعنی ادامۀ «حزب‌الله» و «حماس» در لبنان،«حوثی»ها در یمن و گروه‌های ترورریست دیگر که از آفریقا و دیگر جاهای جهان، قوی‌تر از قبل برمی‌آیند…

نسل من به یاددارد که در دهۀ شصت میلادی، آرمان آزادی و استقلال فلسطین در ذهن بعضی،  یک اندیشۀ روشنفکرانه بود. آن زمان هنوز فاجعۀ حملۀ وحشیانه و گروگانگیری ورزشکاران اسراییلی در المپیک مونیخ رخ‌ نداده‌بود. حمله‌ای ‌ با سرانجام کشتار، در بازی‌هایی که نماد صلح و برابری انسان‌هاست. بعدها حمله-کشتار و گروگانگیری ۷ اکتبر پیش‌آمد. مردم ایران، که البته یادشان به المپیک مونیخ نبود، اما قبل از هفت اکتبر در شعارهایشان فریادکشیدند: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران…

این شعار هوشمندانه و ملی، نشان از همان بلوغ بهاری است در یک ملت. در مخالفت از حکومتی که پشتیبان حماس و حزب‌الله است. نان از سفرۀ مردم و نفت از سفره‌های زیرزمینی ایران می‌‌دزدد که سهمی از آن را به تروریسم جهانی برساند تا خود را حفظ‌‌کند.

انسان غربی که ممکن است برای کشته شدن یک جوان سیاهپوست غیر مسلح ده‌ها تضاهرات انجام‌دهد و اعتراض نامه‌های زیادی را امضاکند، اما در برابر کشتار دی ماه سیاه در ایران واکنش چندانی نشان‌نداده است. چرا؟

“عقب‌مانده، جهان سومی هستند؟”

  یا

“مسئلۀ داخلی خودشان است.”

من دربارۀ همین واکنش آخری بحث دارم. برخلاف تصور، آن کشتار فقط یک موضوع جهان سومی / خاورمیانه‌ای نبوده و نیست. جدال فرهنگ سرکوب شدۀ ایرانی است با یک حکومت ایدئولوژیک اسلامی. نبرد نمادها و نشانه ها و زبان ایرانی است با فرهنگ مهاجم صحرانشینی… 

مردمان زندگیخواه ایران اگر این جدال را ببازند، جهان غرب، بمب‌گذاری‌های بیشتر، قمه و چاقوهای بیشتری بر تن رهگذران  و انفجار «بمب کثیف» را هم خواهد دید…

کشته‌های زمستان ما ایرانیان، عاشق‌ترین‌های زندگانی بوده‌اند. یک زندگی معمولی و آزادی‌های معمولی می‌طلبیدند، همان که انسان غربی در آن به کسالت «الیوت»ی می‌رسد که:

«…من با چندِ قاشق های قهوه‌ام زندگی‌ام را اندازه می‌گیرم…»

“I have measured out my life with coffee spoons,”

 T.S. Eliot, The Love Song of J. Alfred Prufrock

احمد شاملو، شاعر بزرگ و معاصر ایران سروده است:

«…در خلوت روشن با تو گریسته ام

 برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

 عاشق‌ترین زندگان بودند…»

                                            ++++

پانوشت‌‌ها :

  *عمدن در این متن، به جای زندنی سیاسی، ترکیب اسیر جنگی POW را به کار برده ام. ۴۷ سال بیشتر است که ما ایرانی ها داریم با این حکومت اشغالگر می جنگیم.

**  ترکیب «جمهوری اسلامی ایران» عنوانی جعلی و ریاکارانه است. اسلام و نظام خلیفه‌گری آن، هرگز با نظام جمهوری و دموکراسی همخوانی ندارد.

*** این عکس ها را آقای جهانگیر رزمی عکاس ایرانی گرفته. او در ۱۹۸۰ برنده «جایزهٔ پولیتزر» شد اما از ترس جان جرئت نکرد نامش را فاش کند تا ۲۶ سال بعد.

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی