از تجربه تا تخیل – زهرا باقری: «آن صندلی برای هیچکس نیست» – یادداشتی درباره کار

در ستون «از تجربه تا تخیل»، تجربه روزمره به ماده‌ای برای اندیشیدن بدل می‌شود؛ نه گزارش صرف، بلکه تاملی که از جزئیات آشنا عبور می‌کند و به پرسشی بزرگ‌تر می‌رسد. متن زهرا باقری، «آن صندلی برای هیچ‌کس نیست»، از همین نقطه آغاز می‌شود: ساعت‌های طولانی کار، انتظار برای پایان روز، خاطرات کم‌رمق محیط اداری و تنهایی‌ای که گاهی در میان همکاران هم رخ می‌دهد.
باقری از کارمندی می‌گوید، از تکرار یک روال هر روزه و از صندلی‌ای که هرگز مال کسی نمی‌شود، و هم‌زمان این تجربه را به تخیل می‌کشاند: زمان چگونه در دفتر کار از حرکت بازمی‌ایستد یا ناگهان شتاب می‌گیرد، و زندگی چگونه در فاصله خانه تا میز کار تکه‌تکه می‌شود. این یادداشت دعوتی است به دیدن همان چیزهایی که هر روز از کنارشان می‌گذریم و کمتر درباره‌شان می‌نویسیم.
شما هم می‌توانید تجربه‌هایتان را با ما در میان بگذارید.

آدم‌ها وقتی از چیزی در محیط کار به ستوه می‌آیند و یا یکهو می‌رنجند، فوراً به این فکر می‌کنند که ساعت‌های زیادی از عمرشان را دارند در این محیط می‌گذرانند و این را به شکلی به زبان می‌آورند که ما بیش از آنکه در خانه و بین خانواده‌مان باشیم، در دفتر کار و کنار همکارانمان هستیم، پس …

جمله بعد از «پس» نوعی مطالبه یا گلایه به همراه خواهد داشت. اما موضوع این است که تقریباً همه به این مسئله که زمان زیادی برای کار می‌گذارند فکر می‌کنند. اما این همه که می‌گویم کارمندان هستند. سال‌ها برایم سؤال بود که آیا یک کشاورز هم از اینکه زمان زیادی را در زمین کشاورزی‌اش می‌گذراند شاکی می‌شود و یا یک نفر که کسب‌وکار شخصی‌اش را دارد یا کسی که شغلی بدون جا و مکان خاص دارد. آیا این افراد هم به این فکر می‌کنند که بخش بزرگی از عمرشان را صرف کار کردن می‌کنند؟ حالا که در کسب‌وکار شخصی و کوچکی که تازه راه افتاده کار می‌کنم، گلایه یا مطالبه‌ای ندارم و مدام سعی می‌کنم ساعت‌های زیادی که برای کار صرف می‌شود را با یک چیز دیگری پر کنم.

کارمندی، نشستن در یک نقطه خاص و مشخص، خود را مشغول کردن یا مشغول نشان دادن، صبر کردن برای رسیدن به ساعت ۴ یا ۵ یا ۶ که ساعت خروج است و باز فردا و همین تناوب کسالت‌بار که می‌تواند سال‌ها تکرار شود، برای بسیاری از شاغلین دستاورد آنچنانی ندارد، الا درآمدی مختصر و یک تأیید اجتماعی بابت شاغل بودن. اما همین دستاورد در جزئیات زندگی روزمره اثرات عجیبی می‌گذارد. روزهای زیادی در دوران کار کردنم، فارغ از آنکه آن شغل و محیط و وظایف را دوست داشتم یا نه، با عجله دویده‌ام که به‌موقع برسم. اگر یکی از آن روزها نمی‌دویدم و با یک ربع یا بیست دقیقه تأخیر شروع به کار می‌کردم، چه می‌شد؟ این یک نمونه کوچک است. یادم است اوائل کار کردن، دفتری را که برای یادداشت گرفته بودم گم کردم و بعد مدام منتظر بودم یک روز مدیرم بپرسد: «آن دفتر کو؟»

از آخرین باری که در خانه بودم و زمان نمی‌گذشت چیزی یادم نمی‌آید، اما روزهای زیادی در دوران کاری‌ام زمان گیر کرده است. «چرا امروز نمی‌گذرد؟» سؤال مشترک بسیاری از کارمندان است. متوسل شدن به انواع خوراکی‌ها، چرخ زدن در شبکه‌های اجتماعی، تلفن کردن به یک دوست قدیمی و مدام چای یا قهوه خوردن هم کاری برای تمام شدن روز نمی‌کنند. اما همه آن روزهایی که نمی‌گذشت هم تمام شدند.

بعضی روزها هم چنان تند گذشتند که وقتی ساعت را نگاه کردم، باورم نشده ظهر است یا نزدیک غروب. به نظرم این نوعی خوشگذرانی در دنیای کار حساب می‌شود و چقدر حیف آدمیزاد خوشی‌ها را زود فراموش می‌کند. روزهای خوشگذرانی به‌راستی همین است که سرت شلوغ باشد و بدون اینکه برای گذشتن زمان و رسیدن به ساعت خروج انتظار کشیده باشی، ناگهان سوت پایان زده شده باشد و با کلی کار که باقی مانده برای فردا، میزت را ترک کنی. چه نویدی بهتر از این که فردا هم تلی از کار منتظر توست و زمان به سرعت خواهد گذشت.

این را تنها کسانی درک می‌کنند که روزها را نمی‌دانند چطور شب کنند و اسیر آن فضای کوچک و تکراری هستند و برای اینکه وقت بگذرد، دنبال بهانه‌ای برای حرف زدن یا چیزهای دیگر می‌گردند. چیزهای بی‌فایده و به خاطر نسپردنی. چه چیزی بدتر از اینکه ساعت‌های زیادی از عمر بگذرند، بی‌آنکه حتی خاطره‌ای هم باقی نگذاشته باشند.

خاطرات محل کار بسیار بی‌مزه و بی‌مصرف است. یک خاطره باید خیلی شاخص باشد و ویژگی‌های خاصی داشته باشد که بتوانی آن را برای فرد دیگری، غیر از همکارانت که در جریان قضیه بودند، تعریف کنی یا به عبارتی یادآوری کنی. بیشتر خاطرات فقط برای همکارانت در همان دوره زمانی قابل فهم است و در مواردی هم یک هم‌صنف خودت می‌تواند بفهمد چه می‌گویی. گاهی خاطره‌ها آنقدر تعریف نمی‌شوند که ویژگی خاطره بودنشان را از دست می‌دهند. آیا آدم آن همه ماجرا و تنش و اسرار کاری و هیجانات را روزی به خاطر خواهد آورد؟

یکی از خوشی‌های محیط کار این است که بتوانی یک یا چند نفر را پیدا کنی و با آنها در مورد چیزهای مختلف حرف بزنی یا به عبارتی وقت بگذرانی. هرچند این حرف زدن ممکن است بخشی از کارها را به تعویق بیندازد، اما خوشایند است؛ چون مجبور نبودی تمام روز با دهان دوخته به مانیتور زل بزنی یا جواب ارباب‌رجوع را بدهی یا کارهای دیگر. کسی که در محل کار احوال‌پرس آدم باشد، حال و روزمره آدم را خوب می‌کند. کافی است جایی کار کنی که بود و نبودت فرقی نکند، کسی به فکرت نباشد، اگر با تلفن ناگهانی و یک خبر بد گریه بیفتی یا بی‌قرار بشوی، حتی به چشم نیاید! یا حتی خوشحال بشوی و کسی نباشد که بعد از کار به یک چای و کیک مهمانش کنی. یک چنین تنهایی در محیط کار چنان غم‌انگیز است که می‌تواند کل زندگی را غم‌آلود کند.

محیط کار کارمندی جزئیات بسیار کمی دارد. از آن بدتر که ایده‌های مینیمالیستی مدام این محیط‌ها را ساده‌تر و بی‌رنگ‌ولعاب‌تر می‌کنند. تکرار، ملال را افزایش می‌دهد و اگر همکارانت آدم‌های خوش‌مشربی نباشند، روزگار زهرمار خواهد شد. یکبار جایی کار می‌کردم که در یک دوره‌ی ده روزه هر شب می‌رفتم بیمارستان، همراه بیمار بودم. آدم‌های یخ و بی‌احساس آن دفتر کار حتی نمی‌پرسیدند که چرا هر روز با صورت رنگ پریده می‌آیی و با این عجله می‌روی. مگر میشد! در تمام دوران کاری‌ام چنین نادیده گرفتنی را به خاطر نمی‎آورم. همان بی‌توجهی آدم‌ها هر روز آن مسیر معین، راه‌پله‌ها، ناهارخوری، میز کار، دیوارها و چیزهایی از این قرار را به چشمم آورد و تلخ کرد. هیچ‌کدام تغییر نمی‌کردند و شادی‌بخش هم نبودند.

محیط کار ویژگی‌ای در خودش دارد که در زمانی کوتاه برای آدم تکراری و خسته‌کننده شود. حقیقت آن است که اسباب و وسایل خانه و زندگی آدم هم ثابت و یک‌جور است و اگر صاحبخانه‌ها بگذارند یا خودت خوش‌شانس و صاحبخانه باشی، چندین سال همه چیز همان است که بود. اما چیزی که باعث ملال است فقط تکرار نیست، ملال حاصل از تکراری است که در تغییرش اختیاری نداریم. گلدانی که اجازه نداری به میز اضافه کنی یا میزی که اجازه نداری یک جور دیگر بچرخانی‌اش، ساعاتی که نمی‌شود جای دیگری نشست یا لم داد یا دراز کشید، ناهاری که همیشه باید ساعت یک و نیم خورده شود، یک استکان چای که هر روز ساعت ده می‌آورند، همین‌ها کار را تمام می‌کند.

شاید برای همین است که در سال‌های اخیر در محیط‌های کاری آدم‌ها اجازه آوردن اشیاء را پیدا کرده‌اند، چسباندن برچسب‌های رنگارنگ و اضافه کردن کاکتوس‌های بانمک و دورهمی‌های کاری وسط روز و قهوه‌ساز و چای و چای و چای. ساعت‌های کار طولانی و علاوه شدن ساعت‌های رسیدن به کار و آن گلایه‌های ناتمام به کارفرما، محیط‌های کاری را کمی منعطف کرده است، اما هنوز هم آنجا، آن میز، آن دفتر کار، آن اتاق، آن صندلی برای هیچ‌کس نیست.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی