
«جواد مجابی» (متولد ۱۳۱۸) در پشت جلد رمان خود با عنوان «شهربندان» (۱۳۹۲) و در معرفی فشردهی آن مینویسد:
«رمان شهربندان (محاصره و زندان) بازگوی سرنوشت مردمی است که به اجبار نیروهای اشغالگر، از هویت و مدنیّت خود محروم شدهاند. کتاب، به هنگام اشغال افغانستان در اوایل دههی شصت نوشته شده اما شهربندان، میتواند در هر جای جهان اتفاق افتاده باشد.
وضعیت محاصرهشدگان، همیشگی نیست؛ از گوشه و کنار، نشانههای آزادی و مقاومت ظاهر میشود؛ رمان به روند این گشایش و رهایی میپردازد.»
و به این گونه، نویسنده با انتخاب یک استعارهی تاریخی به ترسیم جهتدار جامعهای دربندِ نیروهای تاریکاندیشی میپردازد که خود، فرآوردهی وضعیت تاریخی، اجتماعی و فرهنگی خاصی در تاریخ معاصر ما است. پیدایش و به قدرت رسیدن جنبش اسلامگرای افراطی «طالبان» در دههی ۱۹۸۰ تنها یک رخداد تاریخی و سیاسی نیست؛ بلکه محصول ذهنیتی تاریخی، فرهنگی و واپسگرا است که در مردابی عفن از باورهای شبهدینی سطحینگرانه از دیانت اسلام ریشه دارد و در همان حال، ساختارهای تاریخی و اجتماعی همان اندازه در پیدایش آن نقش دارد که سیاستگذاریهای کلان جهانی و منطقهای که این ایدهئولوژی بنیادگرا زاییدهی آن هم هست و تا هنگامی که همهی این ریشهها و عوامل تقویتکنندهی آن تغییر نیابد، این مرداب با نامها و اَشکال دیگر آن (مانند «القاعده»، «داعش») از میان نخواهد رفت. مقالهی کنونی، کوششی برای ترسیم و توضیح علل پیدایش، گسترش و نمودهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی این جریان در اسلامگرایی کاذب و افراطی و در این رمان برجسته در ادبیات داستانی ما است.
۱. ریشههای تاریخی و اجتماعی پیدایش طالبان:
نظریهپردازانی که اکنون دربارهی مبانی «رویکرد مارکسیستی» چیز مینویسند، به پیوند نزدیک میان وضعیت تاریخی ـ اجتماعی با رخدادها و فرآوردههای ذهنی انسان و از جمله ادبیات و هنر اشاره میکنند. «لوئیز تیسن» (L. Tyson) مینویسد:
«به باور منتقد مارکسیست، درک رخدادهای انسانی (گسترهی سیاسی یا شخصی)، فرآوردههای انسانی (از زیردریایی اتمی گرفته تا «شو» تلویزیونی) بدون درک مقتضیات مشخص مادّی و تاریخی ـ که این مقتضیات، نتیجه و محصول آن است ـ ممکن نیست. معنی این حکم این است که همهی رخدادها و تولیدات، معلول علل مشخص مادّی ـ تاریخی است. تصویر دقیق امور انسانی، با پژوهش بر پایهی ماهیت و اصول زمان و به گونهای مجرّد، ممکن نیست؛ بلکه تنها از طریق درک اوضاع مشخص جهان میسر میشود» (تیسن، ۲۰۰۶، ۵۴).
پیدایش «طالبان» بهعنوان یک جریان تاریخی ـ اجتماعی و فرهنگی، معلول یک رشته عوامل خارجی و داخلی در کشور «افغانستان» است. خواننده باید چشمانداز روشنی از این رخداد تاریخی داشته باشد تا بتواند ساختارهای اثری ادبی را ـ که فرآوردهی طبیعی و ناگزیر آن است ـ دریابد. من با بهرهجویی از سه منبع، نخست «اقتصاد سیاسی طالبان» (۲۰۱۰) نوشتهی «عمر رحمان» از انتشارات «دانشگاه بینالمللی فلوریدا» و دوم، مقالهی «ظهور طالبان به قدرت» در «ویکیپدیا» (سپتامبر ۲۰۱۷) و نیز مقالهی «گاسپِر» ۶ با عنوان «افغانستان، سیا، بن لادن و طالبان» انتشار یافته در «مجلهی سوسیالیستی بینالمللی» (نوامبر ـ دسامبر ۲۰۰۱) میکوشم تصویری تاریخی، اجتماعی و فرهنگی از این جریان سیاسی و فرهنگی ترسیم کنم تا به درک بهتر و علمیتر رمان کمک کند.
پیدایش «طالبان» بهعنوان یک گروه مذهبی و بنیادگرای افراطی و رسیدنش به قدرت سیاسی در سال ۱۹۹۶ و نیز کمکهای نظامی ایالات متحد آمریکا و «ناتو» نتیجهی وضعیتی تاریخی بود که زمینههایش در دههی ۱۹۸۰ فراهم گردید. این وضعیت، از یک سو نتیجهی ناهمپیوندی اقتصاد و حیات روستایی افغانستان و از سوی دیگر، ساختارهای سیاسی بومی این کشور بود که این جریان را به قدرت سیاسی رساند. افزون بر این، یورش ارتش اتحاد شوروی به این کشور، تحرکات گستردهی ایالات متحد آمریکا و حمایت پاکستان از گروههای مذهبی افراطی، باعث ایجاد جریان «طالبان» شد. اشغال کشور بهوسیلهی اتحاد شوروی و دخالت نیروهای بیگانه، غیرت ملی و تعصب مذهبی «طالبان» را نیز برمیانگیخت. این اشغال و دخالتها، خلأ اقتصادی، سیاسی و ایدهئولوژیک موجود در کشور را پر میکرد. ورود و دخالت قدرتهای متجاوز، تمام منابع لازم را برای ادامهی حیات در کشور از میان میبرد. شیرازهی اقتصاد روستایی ـ که هشتاد درصد جمعیت بیست و هشت میلیونی کشور را تشکیل میداد ـ از هم گسست و اصرار نیروهای اشغالگر برای تقویت قدرت مرکزی در شهرهای بزرگتر و پایتخت ـ که تنها بیست درصد جمعیت شهرنشین را تشکیل میداد و ارتباط چندانی با جمعیت روستایی و نهادهای سیاسی و فرهنگی آنان هم نداشتند ـ رشد ناموزون و فاصلهی فرهنگی میان روستا و شهر را تشدید میکرد. نخستین هدف نیروهای اشغالگر شوروی، از میان بردن ساخت اقتصاد روستایی و نهادهای فرهنگی آنان بود که مقاومت تشکیلات و سازمانهای قدرتمند مذهبی آنان را ـ که بر سنتگرایی و محافظهکاری شدید استوار بود ـ از هم بپاشند و در برابر، قدرت دولت مرکزی را ـ که هیچ سلطهای بر هشتاد درصد بقیهی مناطق روستایی کشور نداشت ـ تقویت کنند» (رحمان، ۲۰۱۰، ۲۰).
قراینی نشان میدهد که تاکتیک شورویها در از میان بردن محصولات و ساختار کشاورزی در مناطق روستایی ـ که «مجاهدین» در آنجا قدرت یافته بودند ـ یکی از دلایل ناخشنودی و دشمنی روستایی مجاهد میشد. هدف شوروی از این تاکتیک خطا، از میان بردن منابع درآمد و تغذیهی عمومی و مبانی فرهنگ سنتی مجاهدان بود. نتیجهی طبیعی این رهیافت جنایتآمیز، «کمبود مواد غذایی و تشدید زمینههای شورش و قیام مسلحانه بر ضد ارتش اتحاد شوروی بود» (لیبر، ۱۹۸۸، ۵۸). اینان سیستم آبیاری و قناتهای روستایی را از کار میانداختند تا جمعیت روستایی را وادار به مهاجرت و توان نظامی مجاهدان را ناچیز کنند (گریفیتس، ۱۹۸۸، ۶۰). این گونه سیاستگذاری سیاسی ـ نظامی نشان داد که ورود نَوَد و سپس صد و چهار هزار سرباز شوروی به افغانستان، برای بهبود وضع اجتماعی ـ اقتصادی مردم افغانستان نبود. اشغال نظامی کشور و تباهی نیروی انسانی و ارضی یک کشور همسایه و مستقل، هیچ ربطی به «انترناسیونالیسم پرولتری» ندارد و تنها در پی، پیشبرد اهداف پلید توسعهطلبی است.
از سوی دیگر، ایالات متحد آمریکا و همپیمانان پلیدش برای جلوگیری از پیشبرد اهداف استراتژیک اتحاد شوروی در پی یافتن و تقویت نیروهای مبارز افغانی در داخل و خارج این کشور افتاد. از اینجا است که نوشتهی ما، سمت و سویی فرهنگی به خود میگیرد.
۲. ریشههای فرهنگی پیدایش طالبان:
پیش از آغاز جنگ، پاکستان تنها نهصد مدرسهی طلّاب علوم دینی در کشور خود داشت اما در زمان حکومت ژنرال «ضیاء الحق» ـ که به یاری کمکهای غرب بهویژه آمریکا و از طریق کودتا بر ضد حکومت قانونی و مردمی «ذوالفقار علی بوتو» به قدرت رسیده بود ـ شمار این گونه مدارس به هشت هزار و تعداد طلاب علوم دینی به بیش از نیم میلیون نفر رسید (رشید، ۲۰۰۰، ۸۹). طلاب علوم دینی اساساً از میان خانوادههای تهیدست برمیخاستند و اصرار بر آموزش دینی، نیز خود نتیجهی نظامی آموزشی بود که دولت پاکستان آن را برنامهریزی میکرد (همان). ارتش و سازمان امنیت پاکستان (آی. اس. آی) چنین تشخیص میداد که آموزههای مذهبی و افزایش شمار طلاب علوم دینی در این کشور، بهترین گزینه برای مقابله با تهاجم شوروی، آموزههای کمونیستی و سکولار، نیروهای دموکراتیک، احزاب ملّیگرا و بهویژه «مدرنیته» است. وظیفهی این گونه مدارس و حوزههای علمیه، تربیت «مجاهدین» و کودکان آنان از رهگذر ایدهئولوژی رادیکال و تقویت حکومت مرکزی خود در برابر کمونیستها و مردمگرایان در کشور خویش و سپس در افغانستان بود. با این همه، صِرف تربیت طلاب علوم دینی آن هم با برداشتی سطحینگرانه کافی نیست. هم باید آنان را مسلح، هم زیر فرماندهی رهبران مذهبی (ملایان) سازماندهی کرد.

دو حزب اصلی که میتوانست با اتحاد میان خود، به مقابله با نیروهای مهاجم اتحاد شوروی در طی ده سال و رهبری مجاهدان کمک کند، یکی «جماعت اسلامی» به رهبری «قاضی حسین احمد» و دومی «جماعت علمای اسلامی» به رهبری «فیض الرحمان» بود (شفقت، ۱۹۹۷). به این دلیل، تأسیس مدارس طلاب علوم دینی تنها تربیت و آموزش نظامی آنان در پادگانهای نظامی خود نبود؛ بلکه هدفش به راه انداختن جنگی مقدس («جهاد») بر ضد کمونیستها (حسین، ۲۰۰۷، ۸۰) از یک سو و مبارزهی عقیدتی بر ضد «مدرنیته» بهعنوان یک جریان غربگرا در کشوری بود که قدرت نظامی در دست نظامیان و سلطهی فرهنگی در اختیار «ملایان» و احزاب اسلامی بود. هدف درازمدت پاکستان، جانشینی «هویت دینی» به جای «هویت ملی» بود (اسپوزیتو، ۱۹۹۶، ۱۰۹) و در تعقیب همین هدف بود که به دستور «ضیاء الحق» برای نخستین بار در تاریخ این کشور، رهبر «جماعت اسلامی» به وزارت آموزش و پرورش و «وزارت اطلاعات» رسید (علی، ۲۰۰۸، ۴) و یک حزب اسلامی، مشروعیت یافته در حکومت انباز شد. نخستین اقدام «جماعت اسلامی» در به راه انداختن «جهاد» معرفی «حزب اسلامی» به رهبری «گلبدین حکمتیار» بود. «جماعت اسلامی» تسلیحات لازم را برای جهاد با اشغالگران اتحاد شوروی مستقیماً از «وزارت اطلاعات پاکستان» دریافت میکرد و همین حزب بود که به «طالبان» آموزش میداد و نیروی انسانی در اختیارش مینهاد اما خود هیچ نقشی در امر مبارزهی عملی با سربازان اتحاد شوروی نداشت و تنها به ایجاد اردوگاههایی برای مهاجرین آوارهی افغانی اکتفا میکرد، اما از دشمنی و به راه انداختن توطئه و سمپاشی بر ضد «بینظیر بوتو» دختر «ذوالفقار علی بوتو» و رهبر «حزب مردم پاکستان» در سال ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۳ دمی نیاسود که سرشت ضدملی، سنتگرا، «مدرنیتهستیز» و گرایش ضددموکراتیک او را نشان میداد.
در سال ۱۹۹۶ پس از دیداری پنهانی میان شاهزاده «ترکی الفیصل سعود» رهبر سازمان اطلاعات «عربستان سعودی» با «طالبان» سیل کمکهای مالی برای تقویت این جریان جهادی آغاز شد (مالی، ۱۹۹۸، ۷۶) و چنان که میدانیم، عربستان و پاکستان تنها کشورهایی بودند که حکومت «طالبان» را در «افغانستان» به رسمیت شناخت و سرشت ارتجاعی خود را در عرصهی جهانی دیگر بار نشان دادند.
وظیفهی مبرم ایالات متحد آمریکا، شناسایی طوایف افغانی و گروههای مذهبی برای تشکیل یک جبههی یگانه جهت مقابله به نیروی اشغالگر بود (سالنامهی قانون بشردوستانهی بینالمللی، ۲۰۰۱، ۷). «گاسپِر» استاد فلسفه در دانشگاه «نوتردام دو نامور» در مقالهی افشاگرانهی خود با عنوان افغانستان، سیا، بن لادن و طالبان به نقش تعیینکنندهی ایالات متحد آمریکا در سازماندهی، تسلیح و استفادهی ابزاری از این سازمانهای بهاصطلاح جهادی به تفصیل سخن گفته و در پایان افزوده است:
«دعاوی گولزنندهی ایالات متحد آمریکا دربارهی ماهیت سرکوبگرانهی رژیم «طالبان» و نیز تاریخ مداخلهی این کشور در منطقه هرچه میخواهد باشد، اما آنچه در این ادعاها واقعاً مطرح نیست، علاقه به دموکراسی و حقوق بشر است. برعکس، آنچه در درجهی اول اهمیت قرار دارد، منافع حقیر اقتصادی و سیاسی طبقات حاکم ایالات متحد است. هدف همهی این تمهیدات، پشتیبانی از منحطترین گروهها و کسانی است که ممکن است به ذهن کسی خطور کند، مشروط به این که به نتیجهای مطلوب بینجامد. اکنون «واشنگتن» بر پایهی این برنامهی استراتژیک ـ که «طالبان» دیگر نمیتواند بهعنوان متحدی وفادار به منافع درازمدت ایالات متحد خدمت کند ـ جنگی تمامعیار را بر ضد همین جریان به راه انداخته است. نتیجهی این جنگ هم مهم نیست. آنچه اهمیت دارد، چشماندازی است که این جنگ برای تأمین منافع آیندهی ایالات متحد فراهم میکند» (گاسپر، ۲۰۰۱، ۱۱).
با این همه، آنچه را خواننده نباید هیچگاه از یاد ببرد، نقش مثبتی بود که «حزب دموکراتیک خلق» به رهبری «تَرَکی» و «حزب پرچم» به رهبری «ببرک کارمل» در ترویج مدرنیته، اصلاحات اجتماعی و دموکراتیسم در ده سال تأسیس و فعالیت خود، در کشور انجام دادند. به مصداق «عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو» استقرار نیمبند نمودهای سوسیالیسم در افغانستان، یک رشته تغییرات و اصلاحاتی برای تمام مردم «افغانستان» بهویژه زنان، کارگران، دهقانان وابسته به زمین بزرگمالکان، از میان بردن محدودیتهای ازدواج برای جوانان و تأسیس نهادهای مدنی، آموزش رایگان و همگانی، تأسیس و تجهیز دانشگاهها برای تربیت نسل نو و گسترش «مدرنیته» در تمام سطوح فرهنگی، علمی، ادبی، هنری و حقوقی از عمدهترین دستاوردهای نظام شورایی بود. در رمان «خالد حسینی» با عنوان «هزار خورشید درخشان» ۳ (۲۰۰۷) عبارتی هست که نشان میدهد شورویها با وجود اشغال «افغانستان» و توسعهطلبی خود، برای از میان بردن نابرابری حقوقی و اجتماعی میان زنان و مردان از هر جنسیت و قومیتی، کوشیدند:
«یکی از دلایلی که مردم اونجا اسلحه به دست گرفته میجنگیدند، اعتراض به این نوع آزادیه. منظورِ بابا، نواحیای بود که اغلب قوانین ایلات در آنجا حکمفرما بود و همانها بودند که علیه کمونیستها و اعلام آزادی زنان و منسوخ کردن ازدواج اجباری و افزایش حداقل سن ازدواج به شانزده سال، دست به شورش زدند. در آن مناطق، مردان این قوانین را توهینی به سنتهای کهن خود میدانستند و این که دخترانشان میبایست طبق این قانون، خانه را ترک کرده به مدرسه بروند و در کنار مردان کار کنند» (حسینی، ۱۳۸۶، ۱۵۱ـ۱۵۰).
با این همه، کارنامهی ننگین اسلامگرایان افراطی را از هر نوعش، باید پس از رسیدن آنان به قدرت سیاسی و تصرف «کابل» شناخت. «خالد حسینی» در رمان معروف «بادبادکباز» (۲۰۰۴) به رفتار خشن «ائتلاف شمال» به رهبری «گلبدین حکمتیار» و «احمد شاه مسعود» پس از تصرف بر «کابل» و خشونت نسبت به مردم بیگناه اشاره میکند که وقتی گروه خشنتر «طالبان» با تصرف پایتخت «قدرت را در این شهر به دست میگیرند، مردم به آنان خوشامد میگویند» (حسینی، ۱۳۸۴، ۲۲۷). همین جریان افراطی و متعصب در نسلکشی قوم شیعهمذهب «هزاره» در «مزار شریف» در اوت ۱۹۹۸ بر هیچکس ابقا نمیکنند. نویسنده از قول یک شخصیت «طالبان»ی میگوید وقتی داری شیعهکشی میکنی «باید بدانی که داری به دستور خدا عمل میکنی» (۳۱۲). و با چنین شناختی از پیشینهی تباه این جریان اسلامگرای افراطی به سراغ رمان مورد خوانش خود میرویم.
۳. هژمونی طالبان:
«هژمونی» به معنی «سُلطه» و هر گونه چیرگی قدرت سیاسی با بهرهجویی از ابزار سرکوب، ارعاب، ایجاد فشار و محدودیت، تبعید و زندان برای از میان بردن هویت جنسی، قومی، فرهنگی، ملّی و زندگی اجتماعی و خانوادگی و فردی است. نخستین نمود «هژمونی» در این رمان، ایجاد بیم و ناامنی برای به زانو درآوردن مردم زیر سُلطه است. راوی رمان، برای تحصیل حقوق در کشور «سویس» به مدت ده سال از افغانستان دور بوده و اکنون که با دانشنامهی دکترا در حقوق قضایی با هواپیما دارد به کشور و خانوادهی خود پیش همسر و دختر و پسرش بازمیگردد، در فرودگاه متوجه میشود هیچکس به استقبالش نیامده و شگفتزده میشود (مجابی، ۱۳۹۱، ۲۲). نخستین مشکلی که مسافر خارجی با آن روبهرو میشود، بازرسی جامهدان و وسایل سفر او است. نظام اداری، امنیتی و بازرسی «طالبان» چنان نیست که با یک بار بازرسی، تکلیف مسافر مشخص شود. هر طالبانی ناتراشی به خود اجازه میدهد جامهدان مسافر را خود بازرسی کند؛ همهچیز را به هم بریزد و عیب و ایرادهای بنیاسرائیلی بگیرد. جامهدان او قبلاً و به دقت در گمرک فرودگاه بازرسی شده اما پلیسهای قهوهایپوش ناهموار و مسلسل به دست، بارها او و وسایلش را مورد بازجویی و بازرسی مجدد قرار میدهند زیرا هیچکس، مافوق خود را هم قبول ندارد. راوی میگوید: «در گمرک دیدهاند» اما نگهبان شب و مسلسل به دست قهوهایپوش میگوید: «ما ندیدهایم» (۱۷). وقتی در میان جامهدان آقای دکتر «رسالهی دکترا»یش را مییابند، میگویند:
«رساله؟ این را بعداً به شما میدهیم. باید دیده شود. مواد مخدّر، مطبوعات قاچاق، چیزی دارید؟» (۱۸)
وقتی آقای دکتر به رانندهی تاکسی شبکار میگوید: «حق ندارند چمدانهای مردم را توی جادهها بگردند» راننده به او اطمینان میدهد که نگهبانان طالبانی حق دارند حتی خانه، شورت و جورابها را هم بگردند. مگر تو از کرهی مریخ آمدهای؟ (۱۹) رانندهی تاکسی هم در چنین نظام بینظمی، احساس امنیت نمیکند و پیوسته نگران نگهبان شب، چراغقوه و بازپرسیهای او است. پس ترجیح میدهد از راههای فرعی، اما دور و پر از دستانداز برود، زیرا به هر حال «دستانداز بهتر از گلولهانداز است» (۲۱) و سپس میافزاید:
«دلت میخواهد یک جا بایستی؟ گلاب به رویتان مثل جن حاضر میشوند. با چراغقوه ادرارت را کنترل میکنند؛ مبادا که از مقررات تجاوز کرده باشی. بعد با تفنگ میایستند بالای سرت. نطق میکنند. حالا همهچیز، ویژه شده» (۲۳).
اما فاجعه زمانی آغاز میشود که آقای دکتر میخواهد به خانهی خود برود؛ خانهای پیش از رسیدن «طالبان» به قدرت، به او تعلق داشته اما اکنون در اختیار یکی از فرماندهان «طالبان» و در اشغال او و نگهبانان او است. همسر به خدمتکاری و ارضای نیازهای جنسی فرمانده و کودکان، به نوکران بیاجر و مواجب آنان تبدیل شدهاند و از ماندهی غذای ایشان، زندگی را میگذرانند. تصاحب خانه و سلب مالکیت از شهروند آزاد، دومین شکل «سلطه» و قدرت بر او و
خانوادهی وی است. وقتی راوی به در خانهی خود بر بالای تپهای میرسد و زنگ را میزند، یکی از نگهبانان فرمانده اشغالگر حریم خانه، در را به ناچار باز میکند، صاحبخانه میپرسد:
ـ شما کی هستید؟ این خانهی من است. من وکیلم. دکتر، خانم خانه کجاست؟
نگهبان، مسلسل را به سویش نشانه گرفت: برو گم شو وگرنه . . . برو. . . برای همیشه برو.
آواری از خشم و جنون بر مرد فرو افتاد. زانوانش طاقت نیاورد. روی زمین نشست. شیرینی از دلش رفت … است. تاسهای [بیتابی، تشویش] عظیم او را میفشرد. چمدانها را با خود کشاند تا پای چنار نزدیک پیچ جاده و به کناری نهاد. به سوی خانهی چشمپزشکی ـ که دورادور سلام و علیکی داشتند ـ راه افتاد. زنگ زد:
ـ معذرت میخواهم که مزاحمتون میشوم. من همسایهی شما هستم. میخواستم چند دقیقهای بیایم تو. مشکلی دارم.
صدا پاسخ داد: فردا. . . مطب. توی رختخواب بودم. مریضم. میبخشید. گوشی را گذاشت» (۲۹ـ۲۸).

مسأله از این قرار است که خانه و باغ آقای چشمپزشک نیز مانند خانهی آقای وکیل، محل مسکونی یک فرمانده دیگر «طالبان» است. همهی خانههای مِلکی بزرگ شهر، در اختیار نیروهای اشغالگر و بهاصطلاح «خانهی عمومی» است و دیگر به صاحبان آنان تعلق ندارد. همهجا، اشغال شده است. چشمپزشک جرأت ندارد کسی را به خانهی خود راه دهد یا میهمان کند. فضای ترس و ارعاب چنان بر مردم شهر چیره شده که هیچکس به دیگری اطمینان ندارد و سلامت را در کنار میبیند. به این دلیل، جناب وکیل، شهر را «مُرده» توصیف میکند که تنها سگها و مردان قهوهایپوش مسلسل به دست طالبان در خیابانها، ولگردی میکنند:
«درختان در کار نفی خویش بودند. نه همهمهای، نه صدای پرندهای، نه افتادن برگی» (۲۰).
وکیل بختبرگشته ناگزیر میکوشد به رستورانی برود و ساعتی بیاساید. اما رستوران طبق دستور تا نیم ساعت دیگر باید بسته شود و جز نوشابه و ساندویچ چیزی برای عرضه و جایی برای خواب ندارد (۲۲). صبح وقتی وکیل دوباره به خانهی خود بازمیگرد تا از اشغال و تصرف خانهاش بپرسد، پاسخش را با شلیک مسلسل میدهند:
«تو صاحب این خانه، شوهر آن زن، پدر آن بچه، اهل اینجا بودی. برو. دیگر برنگرد. پنجرهی اتاق باز شد. شلیک گلولهها، سرِشاخههای درختان را سوراخ کرد. رگبار به سوی پایین میل کرد. به او مجال داده بودند تا بر زمین بغلتد و دور شود» (۳۷).
صاحب رستوران طبق وظیفه و در غیاب آقای وکیل، جامهدان و وسایل او را به «ادارهی اماکن» برده تا مورد تفتیش جدیتر و جزئیتر قرار گیرد. آقای دکتر هیچ مدرکی برای اظهار هویت خود ندارد و دستخالی به جایی میرود که ما ناگزیر به آن «عدالتخانه» میگوییم. سومین نمود «هژمونی» سلب «هویت» از شهروند است. او باید باور کند که واقعاً وجود خارجی ندارد. آخر کسی که ده سال در خارج بوده، خانهای ندارد، زن و بچهای ندارد، کاری ندارد و نامش در هیچ پرونده و نهادی ثبتنشده و مدارکی هم با خود ندارد، چگونه میتواند هویت خود را ثابت کند؟ اگر آقای وکیل به خود اجازه دهد بگوید که آنچه تا کنون دیده «جنونآمیز» بوده است، آقای «عدالت» میگوید شما اینجا را با تیمارستان عوضی گرفتهاید. اگر بگوید چند نفر «قلدر» مسلسل به دست خانهاش را «تصرف عدوانی» کردهاند، «عدالت» میگوید:
«تو داری به نیروهای مسلح هم توهین میکنی. ادب واجبتر از آن مزخرفاتی است که خواندهای. من این بالا نشستهام که آدمهایی مثل تو دیگر نتوانند توهین کنند. زبانت را از حلقوم میکشم بیرون. خیال کردی… خفه شو! خائن! مزدور! حقّهباز! . . . بروید آقا. هوچیگری کافی است. اسمم این است. خانهام این است. مدرک علمی دارم. تو مدرک نداری اسمت را ثابت کنی تا چه رسد به این که بگویی خانه داری و آن خانه خداینکرده غصب شده. آقا بروید بیرون. مزاحم وقت دادگاه نشوید. آقا! بیا این حضرت را بینداز بیرون» (۴۵ـ۴۲).
از نظر رئیس «عدلیه» طبیعی است آنکه مدرک شناسایی ندارد ـ زیرا این مدارک و همهی وسایل او در اختیار همان فرمانده اشغالگر خانهی وکیل است ـ اصلاً هویت ندارد و آنکه هویت ندارد، نمیتواند از دست کسی مثل همان فرمانده شکایت کند. پس او باید از همهی دعاوی و شکایت خود صرفنظر کند و به «قدرت سیاسی حاکم» ثابت کند که لیاقت «احراز هویت» دارد. او سیصد و شصتمین نفری است که نامش در دفتر «عدلیه» بهعنوان مراجعهکننده ثبت شده است. همین شماره از اکنون به بعد، همان «هویت» تازه احرازشدهی او است. از این پس، او تنها با همین شماره شناخته خواهد شد بیهیچ نام و شغل و نشانهی شناسایی دیگر. رئیس «عدلیه» میگوید:
شما از نظر ما وجود ندارید. اگر همین حالا کشته شوید، جایی ثبت نمیشود. حتی قبر هم به شما تعلق نمیگیرد. از کفن هم محروم هستید. چه هستید؟ مثل علف، مثل کلاغ بیابان… کثافتها! مزدورها! از همهچیز این مملکت، آب، خیابان، از هوا، از نعمات رایگان و همگانی کشور سوءاستفاده کرده و خواهید کرد. آن وقت موقع پر کردن یک فرم دولتی ناز میکنید. میدهم اعدامتان کنند. بدون شماره، بدون گور. شما لیاقت آن را هم ندارید. آدمهایی مثل شما طاعون هستند بلکه بدتر. مزاحم همه در خانهها میشوید. ما را چه فرض کردهاید؟ ما اینجا ایستادهایم که بزنیم توی سر شما فقط …بگذار ببینم پروندهات چه شمارهای خورده. سیصد و شصت. همان خوب است. جلو نام خانوادگی خط بزن. شغل را هم بنویس گروگان… ما اینجا جز خودمان، دو دسته داریم: یکی آدمهایی که کار دولتی دارند، دیگر گروگان … شما چه میباشید جز سربار جامعه؟ سهمیهی شما باید از کجا تعیین شود؟ بفرمایید از یک خانوادهی زحمتکش. شما روی کارت جیرهبندی آنها میخورید» (۷۵ـ۷۱).
شیوهی دیگر «طالبان» برای برقراری سلطهی اجتماعی خود بر مردم، فراهم آوردن وضعیتی است که در آن، شهروندان نسبت به همدیگر بدگمان و افزون بر این، محتاط و منزوی شوند. این گونه «هژمونی» زمینه را برای بیگانگی، انزواجویی و انفعال اجتماعی و سیاسی فراهم میکند. از آنجا که جناب وکیل، دکترای حقوق خود را در سویس گرفته است، به نظر حاکمیت «طالبان» صلاحیت لازم را برای تدوین قانون اساسی جدید دارد. پس میکوشند او را جذب کنند. آقای دکترِ حقوق خوب میداند که «طالبان» هیچگونه باوری به قانون اساسی و نظام حقوقی ندارند، اما احتمال میدهد که شاید بتواند در این زمینه، مؤثر واقع شود و از تصویب لوایح و مواد قانونی ـ که عرصه را بر فضای دموکراتیک جامعه تنگتر میسازد ـ جلوگیری کند. یکی دیگر از کسانی را که حاکمیت ارتجاعی میخواهد به این گروه بکشاند، یک دانشجوی رشتهی ارتباطات در «دانشکدهی ارتباطات» است که البته همکاری نمیکند. روزی به راوی داستان خبر میرسد که این جوان را اعدام کردهاند:
«وقتی سه روز دیگر وکیل خبر اعدام یک از آنها را به جرم «شرکت در توطئهای ضدملّی» در روزنامهی صبح خواند، قلبش تیر کشید. جوان را [در رؤیا] دید با لبان بههمفشرده، دستهای محکم روبهروی او ایستاده، خونفشان و اندوهگین به او میگوید: تو مرا لو دادی. از مردگان چیزی را پنهان مکن. ما تا ابد بر فراز خانهات پرواز خواهیم کرد …
دختربچهای گفته بود: میخواهم با قاتل پدرم صحبت کنم. من دختر کسی هستم که شوهر شما او را لو داده. زن جیغ کشیده بود. گوشی در دستش بود که از حال رفته بود. مردان و زنانی تلفن میکردند: یکی برادر جوان مقتول بود. آن دیگری، دوستش. زنی پیر که مادر جوان بود، با خود دکتر صحبت کرده بود. پیرزن دشنامگویان او را زیر سؤال گرفته بود. دکتر گفته بود: مادر! نفرین نکنید. پسر شما و من، دشمنان زیادی داریم. آنها این شایعات کثیف را رواج میدهند. من گناهی ندارم …
ـ خانم! پسرت همکار حکومت بود. همانها کشتندش.
ـ پس چرا تو را نمیکشند؟ او را به همکاری مجبور کرده بودند. مثل تو نبود که . . . چوبش را خواهی خورد آدمفروش قاتل!» (۱۵۹ـ۱۵۷).

پاندکی بعد آشکار میشود نه آن جوان اعدام شده، نه داوریها و بدگمانیها و اتهامات، پایهای هدایت داشته است و همگی جزئی از یک سناریوی ساختگی برای بدنام کردن شخصیتی اجتماعی و مردمی بوده که ممکن بوده بعدها، موی دماغ حاکمیت شود. پس باید چنین افراد مستقل و ملی را پیشاپیش در ذهن و داوری مردم آلود و منفور ساخت. این شایعات، حتی به محیط گرم خانواده راه مییابد و همسر را نگران میکند:
«زن گفت: این دیدار هرروزهات با مرگ [فرمانده جدید در خانهی اشغالشدهاش] ما را خواهد کشت. تو ما را کشتهای. تو همهچیز را از بین بردی: خانه، شوکت، آرامش و اعتبار ما را» (۱۶۰).
دامنهی این شایعات و خلق بدگمانی و تهدید و ارعاب نسبت به وکیل تا آنجا پیش میرود که عرصه بر او تنگ میشود؛ بهگونهای که فرمانده ـ که اکنون رابطهای دوستانه و پیوسته با او برقرار کرده است ـ پیشنهاد میکند شبها نگهبانی برای محافظت از او در نزدیک خانه بگذارد (۱۶۸) که البته این پیشنهاد هم از پیش اندیشیدهشده است. وجود یک نگهبان برای شخصیتی مانند وکیل معروف، خود به بدگمانیها خواهد افزود و او را در شمار یکی از گماردگان وابسته به «طالبان» در انظار عمومی معرفی خواهد کرد. در ادامهی همین جوّ غالب بدگمانی و جنگ روانی بر ضد وکیل، پسربچهی او نیز زخمی و گم میشود و چنان وانمود میشود که گویا همان بدگمانان و خویشان و همسایگان دانشجوی جوان اعدامشده، مسبب آن بودهاند (۱۷۱). در اواخر رمان، آشکار میشود که دانشجوی جوانی که حاضر نشده با «قدرت» همکاری کند، اعدام نشده بلکه زندانی است:
«زندانی آزادشدهای این خبر را آورده بود. برادر کنجکاو شده بود؛ پرسوجو کرده بود. کسان مقتول به او گفته بودند که هیچگاه به کسی تلفن نکردهاند؛ کسی را تهدید نکردهاند. آن پیغامها، ربودن بچه و مضروب کردنش، هیاهوی شبانه، نشر شایعات در سطح شهرک، همه بخشی از یک نقشه بود تا آخرین مقاومت او را درهم بشکنند و او را در مقابل مردم قرار دهند» (۱۹۳).
شگرد دیگر «قدرت» برای تحکیم و تثبیت خود در جامعه، حمایت از شخصیتهایی است که به جای مخالفت با حاکمیت و «هژمونی»، به کجراهه میروند و نیروهایی را آماج انتقاد و تهدید خود قرار میدهند که ربطی به طیف قدرت اقتصادی ـ سیاسی ندارند. در ضیافتی که آقای دکتر در خانهی خود به خاطر سالگرد تولد دخترش ترتیب داده است، شخصیتهایی مؤثر حضور دارند که نمود عینی این روند فکریاند. ژنرالی که علاقهی شیدامآبانه به «جغرافیا» دارد، میگوید:
«فقط جغرافی، چرا؟ چون جغرافی، همهچیز است. مملکت من چیست؟ نقشهی جغرافی. جنگ چیست؟ گسترش نقشهی جغرافی. دولت چیست؟ ضبط و ربط همین نقشه. ما نظامیها چیستیم؟ حافظ آن جغرافی. برای همین است که من از اول کودکی داد زدهام: زندهباد جغرافی! یعنی زندهباد تاریخ، مردان بزرگ، دانشمندان هم همینطور…
زن دندانطلا [از همکاران حقوقدان دکتر] میگفت: دیگر اینجا، جای زندگی نیست. نه این که از حضرات گله داشته باشیم. آن طفلکها کار خودشان را انجام میدهند. خیلی هم زحمت میکشند. . . این مردم بازار [بازاریان] را ببینید چهقدر سودجو شدهاند. این کاسبکارهای محل، این دستفروشها. انگار ما آدم نیستیم. گران میفروشند. بد میفروشند. کم میفروشند. نمیگذارند انتخاب کنیم. خودشان هر چیزی را به ما میاندازند. این کسبهی دندانگِرد. زن ژنرال گفت: باید پدرشان را درآورد. به زور، آدمشان کرد. . . دندانطلا گفت: حال این قانون جدید اگر تدوین شود، تنظیم و اجرا بشود، جلو این بند و بستها، این دزدیها، این کارهایی را که فرصتطلبها میکنند، خواهد گرفت» (۱۷۹ـ۱۷۸).
جریان فکری انحرافی دیگر ـ که بهگونهای رندانه و شبهعلمی آب به آسیاب «هژمونی» در «قدرت» میریزد ـ تفکری است که به «دَوَرانی بودن حرکت تاریخ» باور دارد. مرد میانسالی که از این نظر حمایت میکند ـ مانند «ابن خلدون» در «المقدمه» و «ویکو» در «دانش نو» (۱۷۲۵) ـ که باور داشتند «ادوار تاریخی» پیوسته تکرار میشود و روند تاریخ، حرکتی بالنده و پیشرو ندارد ـ اعتقاد دارد «الحق لِمَن غَلبَ»:
«من واقعاً نظر خودم را میگویم. اینجا که غریبهای نیست. من حق را به جانب آنها [«طالبان»] میدهم، چون قویترند؛ باهوشترند. توانستند بر ما چیره شوند؛ ما را اسیر خود کنند؛ از گُردهمان کار بکشند. مگر نه این که روزی ما هم با دیگران چنین رفتاری داشتهایم؟ خود را بر دیگران تحمیل کردیم، چون فاتح بودیم. حال که وضع عوض شده، چرا باید گلهمند باشیم؟ چرا ترس خود را به حساب ستم آنها میگذاریم؟ چرا ریاکاری خود را نقابی موقت میپنداریم؟ فرصتطلبی خود را سیاست صبر و انتظار نام میدهیم؟ این خودخواهی است. آمدهاند در خانهتان نشستهاند؛ شما را از خانه راندهاند؛ زن و فرزندانتان گروگان آنها است؛ همهجا در دست آنها است. از ترس آنها نمیتوانید بلند حرف بزنید. به من بگویید تسلیم بیشتر از این چیست؟ شما غرغر کردن را مقاومت میگیرید. پس آن همه کسان را که با آنها کار میکنند، در رکاب آنها هستند، در ادارههای آنها، کارخانههایشان، در مزارع و دانشگاهشان کار میکنند، علیه شما، حتی خویشان خود عمل میکنند…ما همگی برای آنها کار میکنیم؛ گیرم تو با وجدان ناراحت و من با وجدان راحت. چه فرقی میکند؟» (۹۷ـ۹۶)
روند فکری دیگری که میتواند غیرمستقیم به «هژمونی» کمک کند، انفعال سیاسی است. «چشمپزشک» و همسایهی حقوقدان ما، نمودی از این گونه طرز تلقّی است. او همکاری حقوقدان را با «فرمانده» برای تدوین قانون اساسی برنمیتابد و تصور میکند که این همکاری، باعث تحکیم همان سلطه میشود. البته این تصور وکیل که گویا میتواند در تدوین نظامنامهی جدید قضایی کشور، تأثیرگذار باشد، اندیشهی کاملاً خطایی نیست و نمیتوان او را نکوهید اما همانگونه که تجربه نشان داد، هدف «طالبان» از کشاندن پای روشنفکران و اندیشمندان به اصلاح قانون اساسی، دادن مشروعیت به همان قوانین از کانال «نخبگان» جامعه بود که در جامعه، وجههای مردمی و علمی داشتند. باری «چشمپزشک» باور دارد که «طالبان» مخلوق قدرتهای بیگانهاند و مبارزهی امثال دکتر حقوقدان حتی با کشتن فرمانده، به جایی نمیرسد:
«گفتم: این کِرمی است که از خودِ سیب به ضد آن در میوه رشد کرده است. . . اگر جامعه پذیرای این روابط نبود، تو فکر میکنی یک لحظه هم این اوضاع برقرار میماند؟ چرا در جاهای دیگر این حوادث محیّرالعقول رخ نمیدهد؟ چشمپزشک با لحنی فیلسوفانه گفت: کِرم درون سیب، فقط زادهی سیب نیست. عوامل خارجی حاکم بر باغ را فراموش نکن. گفتم: نابودش میکنیم. گفت: حماقت نکنی. گفتم: میکشمش. گفت: فایدهای ندارد. این، چیزی را تغییر نمیدهد» (۱۰۱).
باور به این که کشتن فرمانده دشمن و تباهی کارگزاران قدرت سیاسی حاکم «فایدهای ندارد» و این که «طالبان» پیشکردههای بیگانه (ایالات متحد آمریکا) هستند، مایهی انفعال نیروهای مردمی میشود. این که در ارزیابی «هژمونی»، زمینههای مساعد درونی و داخلی را کم ارزیابی کنیم، نیز اشتباهی بزرگتر است. این گونه ارزیابیها و تلقیات روشنفکری در درازمدت، زیانهایی جبرانناپذیر به بار میآورد. ما سپس در توضیح شیوههای «مقاومت» و «مبارزه» با «هژمونی» به این نکته خواهیم پرداخت که روند مبارزه با اشغالگران تا چه اندازه مؤثر بوده است اما پرداختن به زمینههای مناسب و مساعد برای شکلگیری «طالبان» نیز تا چه حد، تعیینکننده بوده است.
ظهور «طالبان» در مناطق روستایینشین افغانستان، زاییدهی ساختار همان جامعهی روستایی و عشیرهای بوده است. کمکهای تسلیحاتی ایالات متحد آمریکا، البته میتواند توان نظامی این گروه اسلامگرای افراطی را ارتقا دهد، اما نقشی فرعی و ثانوی ایفا میکند. نمودار ساختار یک واحد روستایی را در افغانستان میتوان با مثلثی نشان داد که «روستای افغانستان» در مرکز این مثلث قرار دارد اما «ملا» یا رهبر مذهبی در رأس این مثلث و «جِرگه» (شورای محلی) و «لشکر» یا گروههای نظامی محلی (میلیشیا) در دو ضلع چپ و راست این مثلث قرار دارند. «ملا» بهعنوان کسی که در بالای این مثلث قرار دارد، ایدهئولوژی خاص مذهبی خود را به روستاییان القا میکند؛ برداشتی سطحی و مبتنی بر احادیث جعلی. «جرگه» مرکب از ریشسفیدانی از قوم غالب یعنی «پشتون»ها هستند که ۴۲٪ جمعیت افغانستان را تشکیل میدهند و مورد اطمینان واحد اجتماعیاند (رابین، ۲۰۰۲، ۴۲) و احکام صادرشده از جانب «جرگه» مورد «اِجماع» قرار میگیرد (سودارو، ۲۰۰۴، ۲۲۳). «لشکر» از افراد معتقد و متعصب و جوانی تشکیل میشود که گوش به فرمان «ملا» و «جِرگه» دارند. به این ترتیب، ساختار روستای افغانی، ساختاری همپیوند و بر اساس پیروی بیچونوچرا و درست در برابر ساختار و نظام دولتی قرار دارد که فاقد همگونی فکری، عقیدتی و اطاعت کورکورانه است. ارتش شوروی میتوانست با بمب ساختارهای ارضی و کشاورزی و نیروی انسانی را در روستاها (هشتاد درصد جمعیت کشور) از میان ببرد اما قادر نبود آنچه را ستون فقرات مناسبات ارضی ـ اجتماعی است، یکسره تباه کند. ساختار شهرکها و شهرهای کوچکتر نیز به اعتبار اجتماعی، چندان تفاوتی با ساختار روستایی نداشت و به تعبیر بهتر، نظام شهری، مدنی و مدرنیته در اکثر قریب به اتفاق نقاط کشور، چندان تفاوت محسوسی نداشتند. ساختار و ترکیب جمعیت دیگر اقوام مانند «تاجیک»ها (۲۷٪)، «اوزبک»ها (۹٪)، «هزاره»ایها (۹٪)، «ایمک»ها (۴٪)، «ترکمن»ها (۳٪) و «بلوچ»ها (۲٪) که در اقلیت قرار داشتند (CIA، ۲۰۰۹) هنوز هم تفاوتی نکرده است.
شیوهی موذیانهتر «هژمونی» برای نظارت بر گفتار و کردار مردم زیر سلطه، تربیت، جذب و پراکندن «چشم و گوش» در میان مردم و گزارشِ دیدهها، شنیدهها و دریافتهای آنان است:
«وکیل وقتی از باغ بیرون میآمد که هوا تاریک بود. مواظب بود که کسی مراقبش نباشد و بودند. سایه به سایه تعقیبش میکردند. گزارشش صبحها روی میز ادارهی شناسایی بود. همین گزارشها، مراتب قانونی شناسایی او را به تعویق میانداخت. مهم، نگرش دقیق امواجی بود که کوچه و خیابان، مزارع و کارخانهها را در اهتزاز پنهانی به جنبش درآورده بود. وکیل میدانست که تعقیبش میکنند اما نمیتوان به همهی خلق بدبین بود. به آن گدای سرِ کوچه که کور مینماید و نیست. به زنی چادرکبود که روی خود را بسته و از لای برقع، دو چشم ناخوش از او پیدا است. هر روز با قفس کرّک بر سر به هر سو میرود و پرندهی محبوس میفروشد و خود پرندهی محبوسی است که کسی خریدارش نیست. به مسفروشِ شاعرمسلکی که با وکیل سلام و علیکی دارد و گهگاهی برایش رباعی و قطعهای هجوآمیز میخواند. به آن سلمانی دورهگرد بیشتر گمان بد میبرد که آینهی جیوهریختهاش در تلالؤ خونین غروب، بازتابی سرخ بر دیوار کاهگلی باغ داشت» (۸۲).
«وکیل» هنگام آمدن به خانهی خود برای نخستین بار، درمییابد که در غیابش همهی نامههای ارسال و دریافتشده کنترل میشده است:
«نمیگذاشتند نامه و پیغامی بفرستیم. نامههایت را باز نکرده پاره میکردند. جواب را خودشان دیکته میکردند. تمامی رسانهها را کنترل میکردند. خبر، درز نمیکرد» (۱۴۷).
اما جالبتر از همه، اعتراف «رئیس عدلیه» به وجود جاسوسان و مخبرین در همهجا و تعقیب «وکیل» در حضور او است:
«فکر میکنید ما برگ چغندریم؟ مأموران ما از همان شب که آمدید، شما را زیر نظر گرفتند؛ از همان رستوران تا امروز» (۷۵).
ابزار دیگر برقراری «هژمونی» حاکمیت، روشی روانشناختی و پنهان است. «طالبان» کاری میکنند که تودهی مردم «تقیه» کنند؛ یعنی نتوانند عقاید و موضع خود را در قبال حاکمیت ابراز کنند. نتیجهی طبیعی این تاکتیک روانی، نوعی دوگانگی شخصیتی است؛ یعنی بیشتر مردم وانمود میکنند که «هژمونی» را پذیرفتهاند یا به آن، تظاهر میکنند. به این پدیدهی روانی اصطلاحاً «پرسونا» یا «صورتک» میگویند. «پرسونا» دو گونه است: گونهای از آن، تنها برای ایمنی خود از آسیب اجتماعی به کار گرفته میشود اما شخص خود به آن باور ندارد و اجازه نمیدهد این «دورویی تحمیلی» درونی و ذاتی او شود. تنها در محل کار و رویارویی با افراد خاص به کار میرود. اما گاه این «نقاب» درونی و ذاتی شخص میشود؛ یعنی چنان با منش شخص میآمیزد که تمیز واقعیت از تظاهر، دشوار میشود. برادرِ «وکیل» به این نکته واقف است و به او میگوید:
«نقاب گاهی کار خود را میکند. چهرهی پنهانشده در زیرش را به شکل خویش درمیآورد. کماند آنان که چهرهی واقعی خود را از آسیب فرسایندهی نقاب، حفظ میکنند. نقاب، در آفتاب و باران و برف، سختتر میشود؛ به پوست چهره میچسبد؛ پوست را میدراند و به عصب و خون و استخوان متصل میشود» (۶۱).
آنچه «وکیل» در جامعه میبیند، قبول همین شخصیت کاذب و مصلحتی در میان مردم است:
«وکیل در دیدارهای محتاطانهای که با هم [برادرش] داشتند، متوجه تپشهایی شده بود که در زیر پوست وقایع روزمره جریان داشت. آنان کمابیش هنگام کار، دیدار در خیابان، رویارویی با یکدیگر یا با مأموران، نقاب یک شهروند مطیع را به چهره داشتند. نقابها در شهر لبخند میزدند؛ مهربان بودند؛ مماشات میکردند: در کارخانه کارگری متعهد، در اداره کارمندی صدیق، در مدرسه معلمی کوشا، در روزهای جشن، شهروندی خندان و در سوگها، سیاهپوشی سربهزیر بودند» (۶۰).
تاکتیک دیگر «هژمونی» برای ایجاد تفرقه میان افراد و گروههای مردم، کوشش برای جلب روشنفکران و کارشناسان به سود بسط و وجاهت قدرت خویش است. فرماندهی که پیوسته با جناب وکیل جلساتی دارد، به او میگوید:
ما حرفهایی داریم و ایدههایی که باید به آن، جنبهی قانونی داد. این، کار شما لفاظها و کلمهبافها است. مگر پیش از این چه میکردید که از ادامهی آن شرم میکنید؟ میفهمم. بسیاری از کارهای ما غیرقانونی است. قبول، شما به آن جنبهی قانونی بدهید. شما تنها نیستید. مجمع اقتصاددانان، از ماهها پیش شروع به کار کرده. مجمع شعرا، روزنامهنگاران، مجمع ورزشکاران، پزشکان و باربران و ریاضیدانان برای تعیین هیأت رئیسهی خود انتخابات دارند. شما در رأس آنها هستید: راهنمای مجلسیان، مشاور ما و قانونگذار جامعهی نوین» (۱۵۳).
آنچه «طالبان» از آقای وکیل میخواهند، همان است که «گرامشی» از آن به «رضایت اختیاری» تعبیر میکند:
«هژمونی، همان توانایی بورژوازی در مطیع کردن تودههای وسیع از رهگذر «رضایت اختیاری» در تحمیل نوع حیات اجتماعی بهوسیلهی گروههای غالب و مسلط اجتماعی بهمنظور کسب وجاهت و حیثیت اجتماعی است. این اطاعت رضایتمندانه نیز میتواند با ابزارهای دیگر قدرت دولت مانند پلیس و ارتش نیز تکمیل شود» (گرامشی، ۱۹۷۱، ۱۲).
گفتوشنودهای وکیل با فرمانده و «هژمونی» غالب برای تدوین و اصلاح قانون اساسی برخلاف آنچه انتظار میرفت، نتیجهای به سود مردم نداشت و نشان داد که این پروژه، هدفی جز کسب مشروعیت و وجههی اجتماعی برای «طالبان» نداشته است. در نشستی که برای بررسی چند و چون این پروژهی مردمفریبانه برگزار شد، آشکار شد که «طالبان» میخواهند به دشواریهای اقتصادی خود در جلب حمایت «تجار» و «بازار» و تقسیم «قدرت» بپردازند. ژنرال پیر و طاسی که ریاست جلسه را به عهده دارد، سخنانی میگوید که نهایتاً به این نتیجه پایان مییابد:
«بالاخره به پیشنهاد نمایندگان قبایل براهوتی، درّانی، غلزایی و سلطانخیل، سرکوبی موضعی مخالفان بهعنوان نخستین گام اصلاحات اجتماعی به رأی نهاده شد و به اتفاق آرا تصویب شد با ذکر این تبصره که بازار از حالت انحصاری خارج شود و سهم نظامیان سختکوش کما هو حقّه داده شود. نتیجهی نهایی در ساعت سوم، کسب امتیاز انحصار واردات کشور به سود نظامیان و افزایش صادرات به میزان دو برابر به سود اصحاب بازار بود. … وقتی شرکتکنندگان مجمع ملی «شورای دولتی نوسازی قوانین و بنیادها» به ناهار فراخوانده شدند، بر سر آن سفرهی پرتنعّم و رنگارنگ . . . کارد تجار و چنگال نظامیان در ربودن، بریدن، تکهکردن، تقسیم، تلاشی اجزای برّههای نیمسوخته، تیهو، درّاج و هوبرهی کبابی، آهوهای آبپز چنان کارآمد بود که در ساعت دو بعد از ظهر، جز تلی استخوان، مشتی گوشت نیمجویده و مقداری تفاله، مقداری پیه و پوست و پشم و یک دندان مصنوعی چسبیده به فیله و دو عینک ذرهبینی مانده در سوپ، چیزی از آن مشتهیّات نفسانی پدیدار نبود» (۱۷۶ـ۱۷۵).
۴. مقاومت و مبارزه با هژمونی:
در خوانش جامعهشناختی یک اثر ادبی هرجا از «هژمونی» طبقهی اجتماعی و حاکم سخن میرود، از «مقاومت» و «مبارزه»ی نیروهای طبقاتی، ملی، ضدامپریالیستی و طبقات زیر ستم در برابر «هژمونی» دشمن نیز گفته میشود. گونهای از «مقاومت» همکاری نکردن با کارگزاران «هژمونی» است. رفتار «چشمپزشک» یک نمونهی گویا از این گونه شیوهی مبارزاتی یا «مقاومت منفی» است. او خود مستقیماً با «فرمانده» در این زمینه اصلاً سخن نمیگوید هرچند خانه و باغ او را به اشغال خود درآورده است (۸۵) اما به جناب وکیل اندرز میدهد اگر بتواند احساسات فردی، عاطفی و ملّی او را برانگیزد، شاید بهتر بتواند بر او تأثیر بگذارد. او «وکیل» را به مقاومت برمیانگیزد:
«سعی کن بر او چیره شوی. چنین رابطهای، امکانی را برای تو پیش آورده. خودت را نباز! تا وقتی نمردهای، مغلوب نیستی. حمله کن. او نیز آدمی چون تو است. به ضعفهایش، به حس و عاطفهاش حمله کن. به جای این که از پا درافتی، او را از پای درآر. در گناه خود، در مصیبت همگانی سهیمش کن. نگذار از چنبر این رابطه بگریزد. این، بختی است که روی به ما آورده. یکی از فاتحان، خود را وارد بازی تازهای کرده. با ما همدلی کرده. این خود در نظر همدستانش، گناهی است. نگذار از زیر بار این گناه رها شود» (۱۱۷).
نوع دیگر «مقاومت»، «نافرمانی مدنی» است. مطابق نوشتهی «ویکیپدیا»، «طالبان» برابر «قانون شریعت» با موسیقی و ابزار و گونههای تفریح (ورزش زنان، دیدن فیلم، تلویزیون، ویدئو، رقص، آویختن عکس بر دیوار، کفزدن در بازیهای ورزشی در استادیوم، بادبادکبازی و مانند آن) به شدت مخالفند. با این همه جناب وکیل یک بار از دور، صدای کمانچه میشنود:
«مدتها بود در آن فضای مذلّت، صدایی چنین لطیف و به دور از بیهودگیهای روزمره به گوشش نرسیده بود. موسیقی، غبار از سر و صورتش میشست. از راه گوشش، در سرش، در خونش راه مییافت. سالهای دور و دستنیافتنی ـ که پاک و زلال و کودکانه بود ـ با موسیقی میآمد. با پیرمرد کمانچهزن در باغ آشنا شده بود. نیازی به معرفی یکدیگر ندیدهبودند. ساز، آنها را به هم شناساندهبود. نوشیده بودند. بدان نغمهها و نواها دل سپرده بودند و از پسِ طربی مانوی، با هم سخن گفتهبودند به صراحت. فراموش میکرد که بیرون از این باغ، فراسوی این چهاردیواری، هیچی است از پوچ آکنده؛ شمارهای زندانی تشریفات. در این خانه از قفس عددیاش بیرون میآمد؛ از حصار ناشکیبایی و ترس و غربتش» (۷۹ـ۷۸).
نمود دیگری از «مقاومت» در برابر «هژمونی»، تن زدن از همکاری با «فرمانده»ی است که در خارج درس خوانده و فارغالتحصیل «مدرسهی السنهی شرقی» است (۱۰۳) و از روشنفکران خودفروختهای که تواناییهای خود را به خدمت «قدرت» گرفتهاند. او از جمله تاریخستیزانی است که میخواهد «تاریخ»، فرهنگ، اساطیر و حافظهی ملی و تاریخی مردم افغانستان را از ذهن آنان پاکسازی و خالی کند:
«نمیخواهم این لفظ «تاریخ» و «سابق» را بشنوم. سابقی وجود ندارد: نه در اینجا و نه در جای دیگر. ما آن را از صفحهی تاریخ و روزگار زدودهایم» (۱۰۲).
و «وکیل» برعکس میخواهد خاطرات و گذشتهی فردی و جمعی ملتش را حفظ کند:
«شما هستیام را به دم تیغ دادهاید. گذشتهام را نابود کردهاید. آنچه برایم مانده است، مالیخولیای آینده است. آن را نمیتوانید از من بگیرید. جز آن، چیزی نیستم که بمانم. آنچه را از کف دادهام، حق دارم بازپس بگیرم. از حق خود نمیگذرم. این، به معنای تثبیت گذشته نیست؛ حفظ هویت است. با این تعلقات و با این هویت، از درِ آینده به درون خواهم رفت. . . نفی روابط، نفی گذشته، ایجاد رابطهی تازه نمیکند. ما در خلأ زندگی نمیکنیم» (۱۱۳).
بخشی از نمودهای «مقاومت» در ذهن «وکیل» رخ میدهد و همین اندیشه و ذهنیت مقاومت، سرانجام جنبهی عملی و تجربی به خود میگیرد. او پیوسته در ذهنش، دشمن را میکشد:
«یک کلنگ دیگر کافی بود که کف خاک شکافه شود. دینامیت را کار گذاشته بود. کلنگ را زد. بالا آمد… شعله [فتیله؟] را روشن کرد. خانه به هوا رفت؛ کرکسها هزارپاره شدند. از آسمان، شیشه و سنگ و پر و منقار میریخت. خود را دید ایستاده، آسیب ندیده. در صحرایی ـ که یک لحظه پیش خانهای بود ـ آواز دخترکی میآمد که روی ابرها میرفت. پسرش در شب تولدش به او نزدیک میشد» (۶۶).
و چنین است که راوی رمان پس از مدتها کشاکش ذهنی و گفتوگوی درونی، سرانجام از «فرمانده» دور میشود و از رفتن به باغ و همنشینی با وی، خودداری میکند؛ رفتاری دلالتگر که به معنی آغاز مبارزهی آشکار با «هژمونی» است:
«فرمانده دیگر بار او را خواسته بود و او نرفته بود. زنش از قول او گفته بود: گفته است بیایند به زور ببرندم. فرمانده پیغام داده بود. تلفن کرده بود. تهدید کرده بود که: به صلاحش نیست خود را به دیوانگی بزند» (۱۹۳).
او پس از این قطع رابطه با «فرمانده» به پسرش نیز درس مقاومت میدهد. وقتی در پی آن اندازه شایعهپراکنی «قدرت» در مورد پدر ـ که گویا مسبب اعدام دانشجوی جوان بوده و بیزاری شاگردان را نسبت به پسر وکیل در مدرسه در پی داشته است ـ میکوشد به پسرش اندرز دهد که تسلیم این شایعات و خشم و انزجار دانشآموزان نشود، زیرا نرفتن به مدرسه، تلویحاً به معنی قبول این اتهامات است:
«نه، باید بروی پسرم! شجاع باش. جلو آنها بایست، همانطور که من ایستادهام. جلو زور، جلو حرف ناحق، در برابر شایعات کثیف. آدم وقتی فکر کند کارش درست است، نباید از کسی بترسد. آنها همهشان بعد ملتفت میشوند چه کسی خادم بوده است و چه کسی خائن. ما برای این مملکت زحمت میکشیم، آن وقت این طور مزدمان را کف دستمان میگذارند» (۱۶۷).
نوع دیگر «مقاومت» منفجر کردن کارخانهی اسلحهسازی یا مهمات و خرابکاری در ادارات و تأسیسات اقتصادی اشغالگران است که رئیس «عدالتخانه» خود به آن اعتراف میکند و از این که نتوانسته عاملین را شناسایی و دستگیر کند، کلافه است و بدش نمیآید چند بیگناه از جمله خود «وکیل» را به این بهانه، اعدام کند. این گونه خرابکاری کنشگران مخالف «هژمونی» را باید عالیترین شکل مقاومت برای تباهی ابزارهای «قدرت» دانست:
«مرد احساس کرد که انفجار اسلحهسازی، باید هنوز برای رئیس حادثهای جانگداز باشد از ترس این که مبادا به جرم انهدام مهمات دولتی بگیرندش، ورقهها را به شتاب «نه» و «آری» زد. صدای رئیس میآمد:
«شما مخرّبها، انهدام نمودید. آتش در مردم، ادارات، در ترهبار، در ارزاق عمومی زدهاید. شما را باید کشت؛ دار زد. برای یک ضربدر زدن ناز میکنید اما مثل آب خوردن آدم میکشید» (۷۴ـ۷۳).
با این همه، آنکه بزرگترین ضربه را به «هژمونی» وارد میکند، همسر «وکیل» است. او با زهری که جوانکی مخالف دولت در اختیارش نهاده، به تدریج «فرمانده» اشغالگر را در خانهی خودش مسموم و روانهی گورستان کرده است:
«خبر رسید که فرمانده دشمن از فساد خون، مرده است. وکیل سعی کرد با شنیدن این خبر، خونسردی خود را حفظ کند؛ خود را متأسف نشان دهد اما اندرونهاش از ترس و خشم لرزید. از سویی خوشحال بود که آن دُژخیم هلاک شده است. از سوی دیگر میترسید مبادا در کالبدشکافی، اثر سمّی را که زن در غذای او میکرده است، معلوم کنند. این کار، دودمان او را به باد میداد …
وقتی در صف عزاداران به راه افتاد، آرام شده بود. دانسته بود که هنوز بویی نبردهاند. پیش خود فکر کرد آنها مغرورترند از آنند که شک ببرند بردگان نیز میتوانند فرمانده فاتح را سر به نیست کنند. به رغم روحیهی قهّار پلیسیشان، از کالبد فرمانده بواسیری، قطع امید کرده بودند، چرا که آن بیچاره چندان بدحال بود که فساد خون و در پی آن مرگی فجیع، طبیعیترین سرنوشت او به شمار میآمد» (۸۶).
در همین مراسم عزاداری ـ که تشییعکنندگان و عزاداران به مراتب تأسف ظاهری خود وانمود میکنند ـ «وکیل» متوجه نگاههای قدرشناسانهی عزاداران و همدلی آنان با خود و خانوادهاش میشود. جوانی که این سم را به همسرش میرسانده است، دستی بر شانهی «وکیل» مینهد تا مراتب سپاسگزاری خود را از همسر وی، نشان دهد:
«پنجهی جوان، شانهی «سیصد و شصت» را فشرد. گرمای دست او از پیراهن رد میشد و از پوست، از گوشت و عصب به قلب میرسید. وکیل لبخند زد. عدد نبود. اسیر نبود؛ دو انسان در جمع دیگران بودند. جوان، دست خود را پس کشید. برگشت و رفت. پزشک گفت: آنها از همین لبخندها، از این پیوند بیکلام هراسانند. اگر دستشان میرسید، لبخندها را به گلوله میبستند» (۸۹ـ۸۸).
با این همه این بار، دیگر نوبت «وکیل» است. او باید به تخیلات مبارزهجویانهی خود با «فرمانده» ـ که نمودی از «قدرت» و «هژمونی» شاخص در رمان است ـ جنبهی عملی بدهد، حتی اگر به بهای جانش بینجامد. او در واپسین دیدار با «فرمانده» مسلح است اما خیال کشتن او را ندارد، زیرا نیک میداند اگر چنین کند، جان همسر و دو پسر و دخترش در خطر خواهد افتاد. او میخواهد «فرمانده» را خوار و سرافکنده ببیند؛ غرور کاذبش را ـ که تنها با حضور نگهبانان متعددش نمود مییابد ـ بشکند و نشان دهد که پیروزی راستین بر دشمن اشغالگر، شکست روانی و ذهنی او است:
«میخواهم تصویر تو را ترسیده، شکستخورده، به زانو درآمده با خود ببرم. آنجا که دستهای کثیف تو، نرسد. فریاد زد: ببینید! زانو زد مثل یک حیوان. اصلش همین است. اینها ـ که دیگران را به فریاد درآوردهاند ـ ذلیلند. بیاسلحه چیزی نیستند؛ گندیدهاند، حشرهاند، حتی حشره هم نیستند، مردهاند. نمیکشمش. بگذار زنده بماند و به یاد داشته باشد که برای زندهماندنش التماس کرد؛ زانو زد. قدرتش، تفنگ بود. بدون تفنگ، انبانِ باد بود. گفت: این تفنگ بود. روزی با تو، روزی با من. این اقتدار نیست؛ سایهی یک دروغ است. با بیزاری اسلحه را به میان گلبوتهها پرتاب کرده بود.
در فاصلهی فریاد او و فریاد مسلسلها، چند قدم دیگر راه رفته بود: سه، پنج یا هفت گام دیگر. آرامشی عظیم در خود حس کرده بود؛ آرامشی به پهنای عمر بیقرارش. . . در آخرین گام، پسرش را دید که قد برمیافرازد؛ بزرگ میشود به حجم باغ؛ زیر آسمان ترَکخورده میخندد. وطنش را دید گسترده زیر آفتاب شادی چمنزارها، رمهها، رودخانهها، ولایات، آدمها، آدمها» (۱۹۷ـ۱۹۶).
منابع:
حسینی، خالد. باربارک باز. ترجمهی زیبا گنجی؛ پریسا سلیمان زاده. تهران: انتشارات مروارید، چاپ سوم، ۱۳۸۴.
هزار خورشید درخشان. ترجمهی بیتا کاظمی. تهران: نشر باغ نو، ۱۳۸۶.
مجابی، جواد. شهربندان. تهران: نشر افراز، ۱۳۹۲.
Ali, Tariq. Pakistan in the Flight path of American Power. New York: Scribner, 2008. Print
“CIA. The World Factbook- Afghanistan.“ Washington DC: CIA, 2009. Web. 30 Dec. 2000.
Espozito, John L., and John Obert Voll. Islam and Democracy. New York: Oxford University Press, 1996. Print.
Gasper, Phil. Afghanistan, the CIA, Binladen and the Taliban. International Socialist Review. November- December 2000.
Gramsci, Antonio. Selections from the Prison Notebooks. Ed. Quintin Hoare and Geoffrey Nowell Smith. New York: International Publishers, 1971.
Griffith, John Charles. Afghanistan: A History of Conflict. London: Andre Deutsch, 2001, 178-179. Print.
Hussain, Zahid. Frontline Pakistan: The Struggle with Militant Islam. New York: Columbia University Press, 2007. Print.
Laber, Jeri, and Barnett R. Rubin. “A Nation Is Dying”: Afghanistan Under the Soviets, 1979-87. Evanston. II, Northwestern University Press, 1988, Print.
Maley, William. Fundamentalism Reborn: Afghanistan and the Talinan. New York: New York University Press, 1998.
Rahman, Umer. Political Economy of the Taliban. Florida International University. FIU Digital Commons, Honors College, 2010.
Rashid, Ahmed. Taliban: Militant Islam. Oil, and Fundamentalism in Central Asia. New York: Yale University Press, 2000. Print.
Rubin, Barnett R. The Fragmentation of Afghanistan : state formation and collapse in the international system. Illustrated. Vol. 2. Connecticut: Yale UP, 2002. Print.
Shafqat, Saeed. Civil-Military Relations: From Zulfikar Ali Bhutto to Benazir Bhutto. Boulder, Col: Westview Press, 1997. Print.
Sodaro, Michael L., and Dean Walter Collinwood. Comparative Politics: A Global Introduction. Boston: McGraw- Hill, 2004. Print.
Tyson. Lois. Critical Theory Today: A User-Friendly Guide. Second Edition, Routledge, Taylor & Francis Group, New York, London, 2006.
Wikipedia: the free encyclopedia, Taliban’s rise to power. 2017.
Yearbook of International Humanitarian Law. 2001 ed. Vol. 4. New York: Asser, 2004. 7. Print.
از همین نویسنده:
- جواد اسحاقیان: گونههای انسجام در رمان «شبِ مرشدِ کامل» نوشته فرهاد کشوری
- جواد اسحاقیان: از «هنر رمان» کوندِرا تا «به سبُکی پَر، به سنگینی آه» مهدی خطیبی
- جواد اسحاقیان: «سه قطره خون» صادق هدایت و «گربهی سیاه» ادگار آلن پو
- جواد اسحاقیان: سیمای قهرمان چندلایه در «نماز میّت» رضا دانشور
- جواد اسحاقیان: دختران کوبانی
- جواد اسحاقیان: از «بالاپوشی از قطار» مهدیّه کوهیکار تا «خندهی مدوزا» هلن سیکسو
- جواد اسحاقیان: خوانش پسامدرنی رمان «هزارتوی خواب و هراس»ِ عتیق رحیمی
- جواد اسحاقیان: خوانش داستان کوتاه «بریدن سرِ گربه» نوشتهی غاده السَّمان بر پایهی شگرد ساختاری «جفتهای متقابل»
- جواد اسحاقیان:خوانش فرهنگی رمان «من مَلاله هستم» نوشتهی ملاله یوسَفزَی-کریستینا لَمب
- جواد اسحاقیان: خوانش رمان «موری» نوشتهی مهدی خطیبی با رویکرد فرا-داستان پسامدرن
- جواد اسحاقیان: رویکرد طبقاتی به رمان «غرور و تعصب» نوشته جِین آستِن
- جواد اسحاقیان: «ایشتار» نوشته ژیلا مساعد؛ سفری اسطورهای و روانشناختی در جستوجوی هویت زنانه
- جواد اسحاقیان: گفتمان “تاریخ” و “ادبیات” در رمان “زنده باد تستوسترون” نوشتهی فریبا صدیقیم
- جواد اسحاقیان: «منطق گفتمانی» باختین در نمایشنامهی «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی
- دینِش بارکو دِئور و دارباسینگ دانسینگ گیراس: «نرگس محمدی و دیوارهای سفید» به ترجمه جواد اسحاقیان
- جواد اسحاقیان: «اسپادانا و آشتیان»، خوانش اسطورهایِ دیستوپیا در رمان ۵۶ درجه
- جواد اسحاقیان: سلطهی کامخواهی – نانا به عنوان ابزار واژگونی طبقاتی در ناتورالیسم زولا








