جواد مجابی درگذشت – داستانی از او: «حوصله‌ی راه ‏رفتن»

جواد مجابی (زادهٔ ۲۲ مهر ۱۳۱۸ در قزوین) شاعر، نویسنده، طنزپرداز، نقاش و منتقد ادبی و هنری ایران بود که فعالیت ادبی‌اش را از دههٔ چهل با شعر آغاز کرد و به‌تدریج داستان کوتاه و رمان را نیز به کارنامهٔ پربار خود افزود. او که حقوق و اقتصاد خوانده بود و سال‌ها در دادگستری و وزارت فرهنگ و هنر کار کرد، هم‌زمان روزنامه‌نگاری حرفه‌ای را در روزنامهٔ اطلاعات و مجلات ادبی پیش برد و بیش از پنجاه اثر در قالب‌های گوناگون منتشر کرد. در حوزهٔ داستان، مجموعهٔ «آقای ذوزنقه» از نخستین تجربه‌های طنزآمیز اوست که در اواخر دههٔ چهل نوشته شد؛ مجموعه‌هایی چون «از دل به کاغذ»، «دیوساران»، «قصهٔ روشن» و «کتیبه و ایوب» نیز نمونه‌هایی از داستان‌های کوتاه او هستند که غالباً واقعیت اجتماعی را با طنز، استعاره و نگاه انتقادی درهم می‌آمیزند.
رمان‌های مجابی، که شمارشان به حدود ده تا سیزده اثر می‌رسد، فضای گسترده‌تری برای همین نگاه فراهم کرده‌اند. «شهربندان»، «شب ملخ» (نوشته‌شده در شب‌های موشک‌باران تهران و بازنمایی هراس جنگ با پوشش طنز)، «مومیایی»، «بنفشه‌های سراشیب»، «باغ گمشده»، «عبور از باغ قرمز»، «ایالاتِ نیست در جهان» و «گفتن در عین نگفتن» از شناخته‌شده‌ترین آثار روایی اویند. در این رمان‌ها تاریخ و جامعهٔ معاصر ایران، مرگ، استبداد، هویت و پوچی زندگی مدرن با روایتی چندلایه، گاه فراداستانی و آمیخته به طنز تلخ بازگو می‌شود. مجابی داستان را نه صرفاً بازنمایی واقعیت، بلکه عرصه‌ای برای تأمل در سازوکار روایت، ترس جمعی و امکان بقا در جهانی نامطمئن می‌دانست و تا پایان عمر همین خط را در آثار داستانی‌اش پی گرفت.
مهم‌ترین ویژگی آثار جواد مجابی، آمیختن طنز هوشمندانه و چندلایه با نقد اجتماعی، تأمل فلسفی و تجربهٔ زیسته است؛ طنزی که در داستان‌های کوتاه و رمان‌هایش نه صرفاً ابزار خنده، بلکه پوششی برای ترس از مرگ، جنگ، استبداد و پوچی زندگی معاصر می‌شود و واقعیت تاریخی را با روایت فراداستانی، استعاره و گاه فضای سوررئال درهم می‌آمیزد. این نگاه در آثاری چون «شب ملخ»، «مومیایی»، «آقای ذوزنقه» و «ایالات نیست در جهان» به شکلی منسجم دیده می‌شود: شخصیت‌ها و موقعیت‌ها همزمان آشنا و غریب‌اند، صدای راوی میان جدیت و نیشخند نوسان می‌کند و خواننده ناگزیر می‌شود هم به سازوکار قدرت و جامعه فکر کند و هم به خودِ عمل روایت. همین تلفیق طنز، اندیشه و فرم روایی، آثار داستانی او را از صرف بازنمایی رویدادها فراتر برده و به آن‌ها عمق انتقادی و ماندگاری بخشیده است.
داستانی را که می‌خوانید نخستین بار در ۷ شهریور ۱۳۹۹ در بانگ منتشر شده بود. اکنون با گرامیداشت یاد و خاطره مجابی و تسلیت به بازماندگان او، این داستان را یک بار دیگر بازنشر می‌کنیم.

مى ‏پنداشتم – با همان یقین که دیده باشم – که بزروى اول به سمت اداره و کارگاه و کاروان‏سراهاى پدرى مى‌رود که از همین جا هیاهوى پیر و همهمه‌هاى آشنایش را مى‏‌شنیدم، صداى زنگ‌هاى عبور شتران و زنگوله بزها و تیک تاک‌هاى پایان‌ناپذیر و طنین شوخى‏‌هاى نامفهوم و ناله‌‏هاى ممتد که هر بار لحظه‏‌اى قطع مى‏‌شد تا با هوهوى دایمى باد اشتباه نشود. هم‏زمان صداى تاخت سواران و چکاچاک لفظ‌ها و شلیک‌‏ها هم در کار بود.

مسیر دیگر مرا بى‏ آنکه اراده کنم با خود برد. معمولاً در جایى از این گونه راه‌‏ها باید کسى نشسته باشد که راه را از او بپرسى، گدایى، راهزنى، مسافرى گمگشته حتا غول بیابان. و اگر سنگ‏نبشته‌اى و طلسمى از گذشتگان به جا مانده باشد که چه بهتر. یا غزالى و گور اسبى که تو را دنبال خود بکشاند که یا او به سمت چشمه مى‏‌رود یا تو هوس شکارش را داشته باشى. اگر راه به دوره‏اى جدید ساخته شده باشد دکه‏‌اى، اتاقکى شیشه ‌اى هست با آدم بى‌‏حوصله ‏اى تویش، که جواب‏‌هاى حفظ شده تکرارى در مورد راه و آب و هوا و تسهیلات ترابرى مى‌دهد و احتمالاً نقشه راهنماى جاده و اتراقگاه‌ها و تفرجگاه‌ها را مى‌‏فروشد؛ اما در این راه هنوز کسى به فکر نیفتاده بود که آن را مناسب سفرهاى آسان و تفریحى آماده کند.

به محض این که چند قدم جلو رفتم بوها مرا محاصره کرد. تمامى بوها بود که نه یکدیگر را تشدید می‌کردند و نه درهم مى‌‏شدند و نه با یکدیگر ترکیب شده و رایحه‌‏اى دیگر مى‌ساختند؛ بلکه صدها بو هر یک با ویژگى اشتباه نشدنى‌‏اش، در کنار هم موج مى‏‌زد و کنجکاوى شخص را براى استشمام خود به سویى مى‏کشید که آن بو از آنجا واضح‏تر مى‏‌دمید. هر سو بو هر جا بویه، بویه‌‏هاى بودار. بویدار. بویش.

بوهاى تندتر، زودتر و دقیق ‏تر خود را به مشامم رساندند: بوى خاک زرد و نرم که آفتاب تابستانى بر آن تابیده، بوى تراورس‏هاى کهنه روغن خورده کنار بوى فلز ساییده گرم که خروارها سنگینى با شتاب از آن گذشته باشد، بوى ترس شیطنت‌‏آمیز بعد از ظهر تابستانى در عبور پاورچین از کنار اندام‌‏هاى خفته، بوى نطفه بلوغ و تن عرق نشسته از تماشاى رنگ و حجم ممنوع، بوى خنکاى عصرى که باشتاب از درون موها به هنگام دوچرخه ‌سوارى در کوچه گذر دارد، عطر خال کنار لبى که ماتیک عنابى حدودش را دلخواه مى ‏کند.

بعد بوى محبوس تن‏هاى خسته در کلاس درس مى‌آمد، بوى ادرار به زور نگه داشته شده تا پایان زنگ، که بیش‏تر روى عصب منقبض حس مى‏‌شود، بوى این جا بودن و به هر جا رفتن هوس کودکانه در واقعیت خیالى. بوى گرم شدن تدریجى پا با انحناى پاى دیگرى و حرکت نوسانى که خود را به اتفاقى بودن مى‌‏زند، بوى عرقى که از مسامات بسته بیرون مى‏‌زند وقتى که جواب چیزى را نه حالا و نه هیچ‏وقت نمى‏دانى.

به رخوت و شرمسارى اندک از این ورطه عبور کردم و به منطقه دیگرى از بوها رسیدم که تقریباً در یک حال و هوا سیر مى ‏کرد. تأثیر مشترک آن‏ها بر یک منطقه خاص بویایى و یا حضور در بسته ‏بندى خاصى از خاطره‏‌ها، شاید آن بوها را به سنین خاصى از عمر آدمى منسوب مى ‏کرد. بوى کاهگل آخوره و شوره آجرهاى آهک‏دار مى‏ آمد و بوى حلوا و کپک ‏زدگى و بوى عمه قوزدار که یک گوشه تمرگیده بود و همان‏طور مرگیده بود و چال کردن خاطره ‏اى پوسیده در اعماق خاک تازه کنده شده. منتظر بودم که بوى گریه ‏هاى خشکیده روى گونه‏‌ها بیاید؛ اما رایحه اشک ‏هاى آن روز، حالا از این حوالى غایب بود. حالا بوى رنگ ‏هاى صنعتى مى ‏آمد. زرد و قرمز و آبى فقط و منگ مى ‏کرد سال ‏هاى گیج جوانى را زیر سقف کوتاه ندارى و دست و پایى درست وسط ترکیب‏ بندى ‏هاى جنون ‏آمیز خواب مهاجم ریتم ‏هاى مدور و شهوت‏ افروزى خطوط اسلیمى که روى بوم کنفى نقش مى ‏بست؛ اما آن نقاشى نمى‏ شد و این خیال پریشان مى‏ شد. بعد وزش دود سنگین دخانیات ارزان پیچیده در بوى تند شاهدانه بود که موج برمى ‏داشت روى رایحه ترشال کشمش تخمیرشده که با دست و شیشه هدایت مى‏ شود در امتداد دست تا دهان کشیده مى‏ شود.

حالا بوى علف مسلط بود و بوى سبز چراگاه و بوى کبود و زرد تسلیم یک‌جانشینى و شمیم انتظار دهقانى و عطر بلاهت آرام بخش زندگى بى ‏دردسر و درست در همان حال چرخش سایه‏‌اى از بوهاى ستیزه‏ خوى و عاقبت بوى چنگال‏ هاى سرخ و منقارهاى سرخ از پروازى مسلط و گرسنه که بر چراگاه کوهستانى چیره بود.

باید از بوى علف و حصار آهن‏هاى زنگ ‏زده در باران که بوى ماندن و پوسیدن از خود مى‏‌تراویدند بیرون مى‏‌آمدم، باید از بوى کاغذهاى خاک‌آلود و کتاب‌‏هاى موریانه خورده به شتاب مى‌گذشتم که خواه و ناخواه موانعى کوتاه و بلند در جاده پدید آورده بود، باید عبور مى‏‌کردم از فضاى منظومه پر از چرخش دستگاه‏ هاى الکترونیکى که نمى ‏دیدمش اما فضاى حس‌‏شدنى‌اش پر از بوى تازگى ماشین‌هاى تازه ابداع شده و عمرهاى زود هدر شده بود. عطر فلزى آخرین دستاوردهاى فن آورى با بوى سیمان و شیشه‏ هاى جداکننده، رایحه نرم و موذى نظم مدارهاى صنعتى و گرماى چیپ ‏ها و قطعات کشف‏ ناشده و تشعشع الکترون‏‌ها هنگام بازگشتن دشوار به حافظه‏‌ام، بینى ‏ام را با حساسیتى غریب به خارش انداخته بود.

مى ‏دانستم این را که برنمى ‌گردم؛ اما نمى ‏دانستم آیا این راه را تا به آخر خواهم پیمود؟ به بوى چه مى‏‌پیمودم راهى را که این همه آشنا بود و این همه با بداهتش برایم ناشناخته بود و در عین حال جادوى عبور خستگى رفتن را از تن مى‏‌گرفت. یک لحظه شک کردم که بر آن راه‏‌ها رفته‌‏ام یا تنها در بوها عبور کرده‏‌ام مانده بر یک جا. اما این جا محل تردید نبود. عبور بود و همین کافى بود و ادامه مى‏ دادم.

از دور ناگهان همهمه زنگ‏‌هاى شتران و زنگوله بزها و تیک تاک ساعت‏‌ها را شنیدم. آیا از آن راه اولین چندان دور نشده بودم یا به رغم انتخاب راه دوم در راه اول مى‏ راندم و یا این که پایان این جاده بر نقش ه‏اى دسیسه‏ آمیز به همان جا مى‏ رسید که از آن حذر کرده بودم؟

کوشیدم از منطقه مشترک دورتر بروم. از جایى گذشتم که دیگر صدایى شنیده نمى‏ شد؛ اما در آن جا بوها هم کم‏تر شنیده مى ‏شد. حالا دیگر فقط حس انتظار شنیدن صدا و حس لمس بوها در مشام بود. نمى ‏دانم در پى کدام خیال وسوسه ‏سازى، دست راستم را به سوى دهانم بردم. دهانم را مى ‏جستم و نمى‏ یافتم. دست چپم را به طرف چشمانم بردم آن‏ها را لمس نکردم. در این هوا شاید چندان منبسط شده بودم که دهان و چشمانم از من بسى دورتر رفته بود و مى‏ توانستم در پى این کنجکاوى باقى اعضاى صورتم را بجویم، اما به داشتن آن‏ها چندان یقین داشتم که در پى اثبات آن‏ها با لمسى بدوى نبودم. حتماً من همان بودم که بودم و قطعاً همان شمایل را خواهم داشت. حسى بى ‏تردید داشتم که گام ‏ها همچنان خستگى‏ نشناس فاصله را مى‏ پیماید و راه گام ‏ها را بر خود عبور مى‏ دهد تا آن جا که علف ‏ها و درختچه‏‌ها و برگ ‏ها راه بر خود و بر پاها مى ‏بستند زیر گرماى آفتابى که حس مى‏ شد حالا به نصف‏ النهار خود رسیده است.

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی