
من پیشتر و به مناسبتی دیگر، نشان دادهام که مثلاً “بوف کور” تا چه اندازه زیر تأثیر فرهنگ ایران باستان و چه مقدار زیر نفوذ “فرهنگ هند” به ویژه باورهای “بودایی” و از سوی دیگر، مُلهَم از رمان “خشم و هیاهو” و نویسندهی آمریکاییاش” فاکنر” بوده است. از تأثیر رمان انگلیسی “قلعهی اوترانتو” نوشتهی “والپول” انگلیسی بر داستان کوتاه “گجسته دژ” نوشتهی “هدایت” نوشتهام و از الهاماتی که “هدایت” در نوشتن رمان “حاجی آقا” از “مرگ سودخور” نوشتهی “صدرالدین عینی” نویسندهی ازبکستان گرفته است. اکنون میخواهم به تأثیراتی اشاره کنم که “هدایت” در نوشتن “سه قطره خون” خود از داستان کوتاه “گربهی سیاه” نوشتهی “ادگار آلن پو” بهرهمند شده است.
به باور “آلِن” در “بینا-متنیّت” معنی “یعنی دریافت پیوند یک متن با دیگر متون که به گونهای با آن پیوند یا همانندی دارد و ما به جای داشتن یک متن مستقل، با شبکهای از مناسبات متنی دیگر، سر و کار داریم” (آلن، ۲۰۰۰، ۱۴).
واژهی Intertextuality از ریشهی لاتینی intertexto به معنی “درهمتنیدن تار و پود” گرفته شده است که تلویحاً به این معنی است که هر متنی، بافتهای از تارو پود متون دیگر است. این اصطلاح را نخستین بار، نشانهشناس بلغاریتبار فرانسوینویس “ژولیا کریستِوا” در اواخر دههی ۱۹۶۰ به کار برد. او در مانیفست ادبی خود – که مشتمل بر مقالاتی مانند “متن کرانمند” و “واژه، دیالوگ، و رمان” است – از برخی اندیشههای سنتی مانند تأثیرپذیریهای نویسنده و منابع متن، فاصله گرفت و ادعا کرد که نظامهای نشانهای از هر نوع، تابع شیوهای هستند که مطابق آن، زیر تأثیر نشانههای پیش از خود قرار میگیرند. پس یک اثر ادبی، فقط مخلوق یک نویسنده نیست؛ بلکه محصول دیگر متون (اعم از نوشتاری و گفتاری) و نیز ساختارهای خود زبان است” (کریستوا، ۱۹۸۰).
من گاه به جای این که به مناسبتی بنویسم “آن دو به هم دل بستند” بیاختیار مینویسم “آن دو بر هم مِهر افکندند” یا “دل به نزد دیگری بردند”. اما این تعبیرات را من در “دیوان حافظ” خواندهام و جالب این که “حافظ” نیز خود، این تعبیرات را از دیوان شعر شاعری به نام “کمال الدین اسماعیل” در یک قرن پیش از خود گرفته است. میبینیم که چهگونه دو تعبیری را که من به کار میبرم، با دو شاعر و دو دیوان شعر آنان، پیوند یافته است. درواقع، آچه من امروز مینویسم، از نظر “نظام نشانهها” چندان به ارادهی فردی من بستهگی ندارد؛ بلکه من نیز چون “حافظ” یک “حافظهی جمعی” و تاریخی و ادبی مشترک دارم که از آن، سیراب میشویم. شاید تعبیرات من نیز بر خواننده مؤثر افتد و او نیز به کار برَد.
شاخکهای ادبی و هنری “هدایت” به شدت حساس و هوشمند است و چون زیاد میخواند، از منابع ادبی بیشماری بهرهمند میشد. با این همه، اِسناد “سرقت ادبی” به او، ناروا است. “راجر وبستر” مینویسد “متنیّت ادبی را میتوان نوعی “بازیافت ناهمگون” دانست؛ یعنی با آن که بین گفتمانهای پیشین و گنجانده شده در متن تازه روابط تازهای بر قرار شده، باز متوجه میشویم که اثر ادبی اصلاً به سبک و سیاق متن پیشین خود نیست و هرگز به طور کامل، تکرار متن قبل نیست” (وبستر، ۱۹۹۳، ۹۷). “وبستر” از “میان متنی” گونهای “بازیافت ناهمگون” مواد پیشین درمییابد که شباهتی به مواد سازندهی خود ندارد.
“هدایت” در برخورد با “گربهی سیاه” برخی از مضامین و شگردهای روایی او را میگیرد اما چون ذهنیتی خاص خویش دارد، به گونهای آنها را میپروراند و کنار هم مینهد که کمتر خوانندهای متوجه خاستگاه و منبع الهام آن میشد و چنین است که آثارش این اندازه مباحثاتی (پُلِمیک) هستند. در بررسی بیناـ متنی یک اثر، نه تنها باید به “شبکهی مناسبات متنی” پرداخت، بلکه چهگونهگی برخورد نویسنده را با این شبکه و به تعبیر دکتر “زرین کوب” به شیوهی “تصرّف و تدبیر” نویسنده در متن یا متون پیشین نظر باید کرد (زرین کوب، ۱۳۵۴، ۱۲۶).
***
خواننده خوشبختانه تا اندازهای با “سه قطره خون” مأنوس و با روند و ترتیب و توالی رخدادها و مضامین آن آشنا است و توضیح و تحلیل کار را بر من آسانتر میکند. در نخستین نگاه و برخورد، چه بسا مشترکات آن با “گربهی سیاه” چندان آشکار نیست، به ویژه که نویسندهگان این آثار به اعتبار منش چندان همانندی به یکدیگر ندارند. با این همه، التفات “هدایت” به این داستان، بی سببی هم نیست. راوی “سه قطره خون” قطع نظر از شخصیت و روان شخص “هدایت” شباهت زیادی به راوی “گربهی سیاه” دارد که به بیماری “سایکوز” مبتلا است. مقصود من از این حکم این است که راوی “سه قطره خون” کوشیده شخصیتهایی را در داستان خود معرفی کند که به گونهای با شخصیت راوی “گربهی سیاه” مانند هستند با این تفاوت که همهی نشانه بیماری در این داستان، با نشانههای بیماری روانی در “پو” تطبیق میکند؛ در حالی که نشانههای همین بیماری در “هدایت” وجود ندارد و تنها در راوی داستان نمود مییابد.
نخستین همانندی در دو داستان، بازداشت و بستری شدن راوی “سه قطره خون” به نام “میرزا احمدخان” در تیمارستان است که هم شاعر است، هم به دوستش “سیاوش” تار تعلیم میدهد. او یک سال است که در این مرکز روانی و درمانی به سر میبرد و پیوسته از “ناظم” تیمارستان چند برگ کاغذ میخواهد تا خاطرات یا خواطر ذهنی خود را بنویسد:
“در تمام این مدت هرچه التماس میکردم کاغذ و قلم میخواستم، به من نمیدادند. همیشه پیش خودم گمان میکردم هر ساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد، چهقدر چیزها که خواهم نوشت. ولی دیروز بدون این که خواسته باشم، کاغذ و قلم را برایم آوردند. اما چه فایده؟ از دیروز تا حالا هر چه فکر میکنم، چیزی ندارم که بنویسم” (هدایت، ۱۳۳۳، ۱۰).
راوی میگوید در تمام این یک سال هیچ کس به دیدن او نیامده و تنها یک بار بهترین دوستش “سیاوش” – که همسایه و همکلاسی او در “دارالفنون” بوده – به دیدن او آمده است. این که تصادفاً به یاد دوستش افتاده، همهی آنچه را در داستان رخ داده است، به یاد میآورد (۱۵۰۱۴). این اشارهی گذرا نشان میدهد که آنچه خواننده از رخدادهای داستان میخواند، به یک سال پیش مربوط میشود. در “گربهی سیاه” نیز در اواخر داستان، راوی به خواننده میگوید که فعلاً به خاطر کشتن دو گربه و همسر خودش به زندان افتاده و خواننده درمییابد که آنچه از آغاز داستان تا آن لحظه خوانده، به گذشته مربوط میشود و درواقع آنچه از رخدادهای داستان میداند، واگویهها و نقل خاطرات یک زندانی الکلیک در زندان است که جمعی از جانیان با او همسلّول هستند:
“از تعریف کردن آن [جنایات] به شکلی دیگر هم قاصرم. از اعتراف به آن، شرم هم دارم. آری، حتی در این سلول جانیان هم شرم دارم که اعتراف کنم” (پو، ۱۳۹۴، ۲۰).
وقتی به مناسبتی “میرزا احمدخان” به خانهی دوستش “سیاوش” میرود، دوستش از گربهای به نام “نازی” میگوید که ماده و خیلی دوست داشتنی است و وقتی نشسته است، مرتب از سرو کولش بالا و پایین میرود:
“روزها که از مدرسه برمیگشتم، نازی جلوم میدوید؛ میو میو میکرد؛ خودش را به من میمالید. پوزهاش را به صورتم میزد. با زبان زبرش، پیشانیام را میلیسید و اصرار داشت که او را ببوسم” (۱۷).
راوی “گربهی سیاه” هم گربهی خود را به شدت دوست دارد. او به خواننده میگوید از همان روزگار کودکی، حیوانات را دوست داشته و پدر و مادرش هم انواع حیوانات خانهگی را برایش میآوردهاند و او بیشتر وقت خود را با آنان میگذرانده…. این گربه بسیار بزرگ و زیبا بود. یکدست سیاه و فوق العاده با هوش. “پلاتو” حیوان دست آموز و همبازی محبوبم بود. فقط از دست من غذا میخورد و هر جای خانه که میرفتم، دنبالم میآمد. به سختی میتوانستم جلوش را بگیرم تا توی خیابان دنبالم نیاید” (پو، ۱۳۹۴، ۱۴).
تا زمانی که “نازی” جفتی پیدا نکرده، همه چیز عادی است اما به محض این که بزرگتر و بالغتر میشود و غریزهی جنسیاش برانگیخته میشود و گربهی نری را به عنوان شریک جنسی خود برمیگزیند، صدای مورنو مورنوی آن دو به ویژه شب هنگام برای “سیاوش” طاقت فرسا میشود و در رفتار مهرآمیزش با “نازی” تجدید نظر میکند و خشم میشود:
“شبها از دست عشقبازی نازی خوابم تمیبرد. آخرش از جا دررفتم. یک روز جلو همین پنجره کار میکردم. عاشق و معشوق را دیدم که در باغچه میخرامیدند. من با همین ششلول که دیدی، در سه قدمیشان نشانه رفتم. ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا کمرش شکست. یک جَست بلند برداشت و بدون این که صدا بدهد یا ناله بکشد، از دالان گریخت و جلو چینهی دیوار باغ افتاد و مرد” ( ۲۰-۱۹)
دوران سرخوشی و مهربانی راوی هم با “پلاتو” چندان به طول نمیانجامد و خیلی زود آن مهربانی بیدریغ، جای خود را به دشمنی و ددمَنِشی میدهد. با این همه میان این دو گربه، تفاوتی هست. گربهی “سیاوش” شب هنگام گاه و بیگاه خواب و آرام را بر او حرام میکند، اما گربهی راوی، کاملاً آرام و مطیع است و اگر تغییری در رفتار راوی به وجود میآید به علت مصرف بی اندازهی الکل است:
“دوستی ما سالهای سال به همین منوال ادامه داشت و طی آن سالها، شخصیت و خصوصیات اخلاقی من به دلیل زیاده روی خبیثانه در میخوارهگی – با شرمندهگی اعتراف میکنم – تغییر کرد و افتضاح شد. روز به روز بدعنقتر، عصبیتر و نسبت به احساسات دیگران، بی توجهتر میشدم… بیماری در وجودم ریشه دواند – کدام بیماری بدتر از الکل است؟ – و عاقبت حتی پلاتو هم – که حالا داشت پیر و به تبع آن کمی بیحوصله میشد – از بدرفتاری من در امان نماند. یک شب که مستِ مست از یکی از پاتوقهایم در حوالی شهر به خانه برگشتم، به نظرم آمد گربه از من دوری میکند. همین که او را گرفتم، وحشتزده از خشونت من، با دندان خراش کوچکی روی دستم انداخت. بیدرنگ خشمی اهریمنی وجودم را فراگرفت… قلمتراشم را از جیب جلیقه بیرون کشیده، بازش کردم. خرخرهی حیوان بیچاره را گرفتم و یکی از چشمهایش را از کاسه درآوردم”. (۱۵-۱۴)
استحاله یا تحولات درونی آدمی امری طبیعی است اما آنچه اهمیت بیشتری دارد، شیوه مدیریت و سمت و سو دادن درست به این دگرگونیهای درونی است. حالات و خلق و خوی آدمی یا ریشهی درونی دارد یا منشأ بیرونی. “فروید” بر این است که در این تبدّلات روانی، حالات و کیفیات درونی، نقشی تعیین کننده و درجهی اول دارد اما محرّکهای بیرونی و خارجی هم میتوانند باعث تشدید و تقویت انگیزههای رفتاری درونی ما شوند و آنها را از بند آزاد کرده، فعّال مایشاء کنند” (بیتمن، ۱۹۹۵، ۲۸). با آن که راوی در نخستین صفحهی داستان وانمود میکند شخصیتی کاملاً طبیعی است و رفتاری بههنجار دارد، از فحوای کلامش چنین برمیآید که حالاتی “غیرطبیعی” داشته است اما میکوشد آنها را ناچیز نشان دهد:
“داستان بس جنونآمیز و بس زشتی را که میخواهم بنویسم، نه انتظار دارم، نه میخواهم باور کنید… عواقب این رخدادها، مرا به وحشت انداخته؛ زجر داده و نیست و نابودم کرده است. با این همه سعی در توضیح [توجیه]شان ندارم. شاید برای خیلیها عجیب به نظر بیاید، نه وحشتناک. شاید در آینده کسی پیدا شود که “توهّمات” مرا “معمولی” قلمداد کند؛ فردی با ذهنیتی آرامتر، منطقیتر و بسیار مسلطتر از من. در حالی که من آن حوادث را با ترس و وحشت بیان میکنم، ذهن آن شخص، آنها را چیزی جز یک سلسله علت و معلول طبیعی نداند.” (۱۳)

چنان که از فحوای کلام راوی برمیآید، راوی به شدت نگران داوری منفی مخاطب خویش است و بیهوده میکوشد درون آشفته و دقیقتر بگوییم “روانپریشی” یا “سایکوز” خود را پنهان نگاه دارد؛ در حالی که ناخواسته از “توهم” و “توجیه” رفتارهای خود میگوید. در حالی که تنها رفتار گربه، کنارهگیری او از راوی است، راوی از این کنارهگیری به شدت “خشمگین” میشود و چند و چون این خشم تا اندازهای است که با قلمتراش چشم او را از حدقه درمیآورد. این گونه رفتار دست کم از چیرهگی عاطفهی “خشم” بر راوی حکایت میکند. در این حال، این ادعا که گویا از روزگار کودکی حیوانات و به ویژه گربهها را دوست میداشته، بیوجه مینماید. “روانپریشی” گونهای از بیماری است که مغز گرفتارِ آن، توانایی پردازش دادهها و دانستههای خود را از دست میدهد و ارتباط او با واقعیت بیرونی به تمامی از میان میرود. نشانههای این بیماری روانی، از یک یکِ پندار، گفتار و کردار راوی پیدا است. ما سپس به این نشانهها، خواهیم پرداخت اما اکنون باید به عاملی اشاره کرد که “بیرونی” و خارجی است و سائقههای مخرب و ویرانگر غرایز درونی را تشدید میکند. این برانگیزهی نیرومند، تأثیر مصرف بیرویهی مشروبات الکلی است که خود به آن تصریح میکند.
مصرف بی اندازهی راوی از الکل و مشروب، نوعی “مکانیسم دفاعی” است؛ به این معنی که مردم تصور میکنند نوشیدن مشروبات الکلی میتواند از میزان “تنش” و “اضطراب” بکاهد (اتکینسن، ۱۹۸۳، ۴۸۷). در حالی که مطابق برخی پژوهشها، ثابت شده که مصرف الکل باعث تشدید اضطراب و تنش میشود. مطابق برخی تحقیقات، ۶۰ تا ۷۰ درصد خشونتهای خانهگی مردان پس از نوشیدن مشروبات الکلی رخ داده است (لِوینتال، ۲۰۰۸، ۲۳۵).
زیاده روی در مصرف الکل، نکتهای نیست که تنها راوی در داستانش به آن اعتراف میکند. “شارل بودلر” هم که مقالهی ستایش آمیزی از نبوغ شعری و نویسندهگی “پو” نوشته، به این اعتیاد زیانآور او اشاره میکند که باعث شد نویسنده، بیش از سی و هفت سال عمر نکند:
“به من میگویند که مشروب به افراط نمینوشید، اما بیرحمانه… مینوشید؛ انگار وظیفهی قتل عمد داشت؛ گویی چیزی در او بود که باید میکشت، کِرمی شاید که نمیمُرد” (بودلر و دیگران، ۱۳۷۹، ۳۷).
دومین باری که از شلیک به گربهی نر سخن میرود، وقتی است که راوی از کینه و نفرت “ناظم” تیمارستان از گربهای میگوید که گویا قناری او را خورده و از دستش گریخته است. دقت کنیم که در “سه قطره خون” شخصیتهایی مانند راوی و “ناظم” و “سیاوش” درواقع یک نفر بیش نیستند و “هدایت” ترجیح داده ضمن بهرهجویی از داستان “گربهی سیاه” سه بار قتل (دو گربه و همسر) را به سه نفر نسبت دهد که مصداق “شیوهی دخل و تصرف” نویسنده در آثار پیش از خویش است:
“دیروز بود دنبال یک گربهی گل باقالی کرد. همین که حیوان از درخت کاج جلو پنجرهاش بالا رفت، به قراول دمِ در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون، مال گربه است، ولی از خودش که بپرسند، میگوید: مال مرغ حق است.”(۱۳)
با این که “پلاتو” یک چشم خود را از دست داده، به راوی آسیبی نمیرساند و باز هم میکوشد دلبستهگی خود را به صاحبش بیشتر نشان دهد. با این همه راوی از آنجا که “خشونت طلب” است و طبعی “دیگر آزار ” دارد، به کور کردن چشم گربه بسنده نمیکند. او این بار به خشونت ذاتی خود در کشتن گربه آشکارا اعتراف میکند:
“مطمئن هستم که گمراهی [دُژرفتاری و خشونت] یکی از تمایلات اولیهی سرشت بشری است… آیا ما دربهترین قضاوتهایمان، تمایلی همیشهگی به نقض قانون نداریم؟ تنها به این دلیل که قانون است؟… یک روز صبح در کمال خونسردی، طنابی به گردنش انداخته از شاخهی درختی حلق آویزش کردم، چون زمانی دوستم داشت. چون میدانستم هیچ کاری نکرده که باعث رنجشم شود. به دار آویختمش، چون میدانستم که دارم مرتکب گناه میشوم.”(۱۶)
راوی “سه قطره خون” نیز بیماری “سایکوتیک” است و وقتی میخواهد از پزشک تیمارستان ایراد بگیرد، میگوید:
“یک دکتر داریم که قدرتی ِ خدا، چیزی سرش نمیشود. من اگر جای او بودم، یک شب توی شام همه، زهر میریختم میدادم بخورند. آن وقت صبح توی باغ میایستادم؛ دستم را به کمرم میزدم، مردهها را که میبردند، تماشا میکردم. اول که مرا اینجا آوردند، همین وسواس را داشتم که مبادا به من زهر بخورانند. دست به شام و ناهار نمیزدم تا این که محمدعلی از آن میچشید. آن وقت میخوردم. شبها هراسان از خواب میپریدم. به خیالم که آمدهاند مرا بکشند.”(۱۲)
راوی در این اعترافات، به چند نشانه از بیماری “روانپریشی” خود نیز تلویحاً اشاره میکند که یکی “بدگمانی” نسبت به دیگران و یکی هم “کابوس”های شبانه است. او به ناظم تیمارستان نیز سوء ظن دارد و هر اتفاقی میافتد، پای “ناظم” را به میان میآورد و این، در حالی است که “ناظم” نیز سیمای دیگری از خود او و در پی کشتن “گربه” است:
“همهی اینها، زیر سرِ ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانهها را از پشت بسته. همیشه با آن دماغ بزرگ و چشمهای کوچک به شکل وافوریها ته باغ زیر درخت کاج قدم میزند. گاهی خم میشود پایین درخت را نگاه میکند. هرکه او را ببیند، میگوید چه آدم بی آزار بیچارهای که گیر یک دسته دیوانه افتاده. اما من او را میشناسم.”(۱۳)
راوی “گربهی سیاه” بدون گربه نمیتواند زندگی کند. پس در پی یکی از گردشهای شبانهاش، گربهای دیگر مییابد و او را به خانهی خود میآورد. این گربه هم البته سیاه است اما “یک دسته موی سفید داشت که تقریباً تمام سینهاش را پوشانده بود” (۱۸) و این دسته موی سفید، چیزی شبیه همان “چوبهی دار”ی است که “پلاتو” را از آن آویخته است. به یاد آوردن “چوبهی دار” و خاطرهی جنایت قبلی، خود یکی از عواملی است که نفرت و خشم راوی را نیز بر میانگیزد. آنچه این خشم را افزون میکند، کور شدن بی دلیل گربه است که او را زشتتر از آنچه هست، مینماید. اما برای این که راوی این گربه را هم سر به نیست کند، یک دلیل دیگر اعتقادی هم ضروری است. مطابق “نظریهی پیرامونی” هیچ ارگانیسمی هرگز بازتاب نشان نمیدهد مگر این که برانگیخته شده باشد” (سارتین، ۱۹۶۷، ۶۹). چنان که گفتیم، این “انگیزش” میتواند درونی و بیرونی باشد. یکی از این انگیزشهای بیرونی “الکل” بود اما دومی “خرافات” است. مطابق نوشتهی CAMBRIDGE ADVANCED LEARNER DICTIONARY خرافه “باوری است که با عقل آدمی جور در نمیآید و بیشتر شبیه آرای کهنه و بیپایه از نوع جادو و جنبل است”. به عقیدهی “اتکینسن” این گونه عقاید و باورهای غیر عقلانی، میتواند بر بیمار “روان پریش” تأثیر گذاشته، او را به خشونت وادارد (اتکینسن، همان، ۳۲۳).
وقتی راوی “پلاتو” را با خود نزد همسرش میآورد، البته همسر نیک سرشت از این گربه خوشش میآید و از او مراقبت میکند. با این همه چون زنی خرافی است، باور دارد:
“بلافاصله به یک باور قدیم عوام اشاره میکرد که میگفتند گربههای سیاه، جادوگرانی هستند با چهرهی مبدّل.”(۱۴)
با آن که راوی به ظاهر با این عقیده موافق نیست، باطناً آن را میپذیرد و به یکی از دستاویزها و “دلیل تراشی”هایش برای توجیه رفتار ناپسند دیگرش تبدیل میشود. یک بار که به اتفاق همسر به زیرزمین خانه میرود، گربه از سر حقشناسی و مهربانی، لای دست و پای راوی میگردد و راوی که مدتی است از این گربه هم بیزار و در راستای او، حالت عداوت دارد، به خیال کشتن او میافتد اما همسر مهربان و عاطفی، مانع از کشتن گربه به دست شوهرِ تبر به دست میشود. این ممانعت، خود باعث تشدید خشم شوهر میشود و آنچه انتظارش را داریم، رخ میدهد:
“با دخالت او، خشمی اهریمنی بر وجودم چیره شد. دستم را از چنگش درآورده با تبر توی مغزش کوفتم. در دم، جان سپرد، بی هیچ نالهای.”(۲۱)
این گونه خرافهپرستی در “سه قطره خون” هم هست. در یک صحنه، راوی و “سیاوش” و نامزدش “رخساره” در خاه نشستهاند و در بارهی سه قطره خونی حرف میزنند که “سیاوش” برای سومین بار گویا به گربه شلیک کرده است اما به دروغ آن را به راوی “میرزا احمدخان” نسبت میدهد. راوی برای این که وانمود کند کشتن گربه کار او نبوده، از خرافهای میگوید که همین خود اتفاقاً باعث میشود در عقل او هم شک کنند و از او دور شوند و دیوانهاش بپندارند:
“بله امروز عصر آمدم که جزوهی مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح، مدتی به درخت کاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون، مال گربه نیست. مال مرغ حق است. میدانید که مرغ حق، سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آن قدر ناله میکشد تا سه قطره خون از گلویش بچکد، یا این که گربهای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زدهاند و از اینجا گذشته است. .”(۲۱-۲۲)
“میرزا احمدخان” پس از نقل این خرافه، تار را برداشته، تصنیفی را که خود سروده با ساز کوک کرده میخواند:
“دریغا که بار دگر شام شد؛
سرا پای گیتی، سیه فام شد
همه خلق را گاهِ آرام شد
مگر من، که رنج و غمم شد فزون.
“جهان را نباشد خوشی در مزاج
به جز مرگ، نبوَد غمم را علاج
و لیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک، سه قطره خون”
به اینجا که رسید، مادرِ رخساره با تغیّر از اتاق بیرون رفت. رخساره ابروهایش را بالا کشید و گفت: “این، دیوانه است. ” بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قهقه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را به رویم بستند.”(۲۲)
این تصنیف البته به خودی خود نه تنها هیچ عیب و ایرادی ندارد، بلکه حتی بسیار سَخته و زیبا است. با این همه راوی به “مقتضای حال و مَقام” سخن بر زبان نرانده است. سروده بسیار تراژیک و دراماتیک است اما از حد فکر و افق ذهن یک نفر دانش آموز یا کارآموز “دارالفنون” بسیار فراتر و به شدت فلسفی است و درست به همین دلیل، به مذاق خانوادهی “سیاوش” خوش نیفتاده است؛ مادر “رخساره” به خشم از اتاق بیرون میرود و دخترش او را “دیوانه” خطاب میکند. یکی دیگر از نشانههای بیماری “روانپریشی” اتفاقاً همین “رفتار آشفته” و “گفتار آشفته” و سخنان ناسنجیدهای است که ناخواسته و ناخودآگاه بر زبان بیمار روان میشود و به عنوان دلیل و حجتی بر بیماری یا جرم او گواهی میدهد. نکتهی دیگری که باعث طعن و طرد “راوی” میشود، تضاد یا تناقضی است که میان گفتهی خرافهآمیز او در مورد “مرغ” از یک سو و تصنیف فلسفی او وجود دارد. “خرافه” ذهنیتی غیرعلمی و غیرتجربی است، اما سروده و قطعهای که او مینوازد و میخواند، جنبهی عمیق فلسفی دارد. این گونه پریشاناندیشی و آشفتهگویی باعث میشود “میرزا احمدخان” را “دیوانه” تصور کنند.
چنان که اشاره کردم، یکی از “نشانههای روانپریشی” در بیمار مبتلا به آن “گفتار، پندار و کردار نسنجیده” است؛ یعنی در این حال بیمار بر ذهن خود هیچ گونه تسلطی ندارد؛ یعنی به هنگام حرف زدن یا اندیشیدن و رفتار، از شاخهای به شاخهای دیگر میپرد؛ تمرکز عاطفی و فکری ندارد؛ حرفهایش هیچ گونه ربطی به هم ندارد و در بیستر موارد قابل فهم یا توجیه نیست (بروملی و دیگران، ۲۰۱۵). نمونهی همانند آن در “سه قطره خون” وقتی است که پس از مدتها انتظار، به راوی کاغذ میدهند اما درمییابد چیزی برای نوشتن ندارد (۱۰) زیرا “روانپیش” اصلاً قادر به تمرکز فکری نیست.
راوی “گربه سیاه” نیز پس از کشتن همسر و گربه، به لطایف الحیَل، آن دو را در شکاف دیواری که خود فراهم آورده، دفن و پنهان میکند. وقتی پلیسها سر میرسند و به بازدید زیرزمینی و دیوارها میپردازند، نخست متوجه چیزی نمیشوند اما راوی که دهانش چفت و بست ندارد و پندار و گفتار و کردارش ناگهانی، نسنجیده و از سر جنون است، ناگهان چوبدست خود را محکم به دیوار میکوبد تا مراتب استواری و بهسامان بودن همه چیز را ثابت کند. اما بخشی از گچ دیوار ریخته، کنجکاوی پلیسها را برمیانگیزد. آنان با بیل و کلنگ به جان دیوار میافتند و همه چیز لو میرود و جنایتکار بازداشت و زندانی میشود:
“گفتم: آقایان! خوشحالم که سوءظن شما را برطرف کردم. برایتان آرزوی سلامتی و کمی نزاکت [ادب] میکنم. ضمناً آقایان! این، این خانه خیلی خوب ساخته شده. ” [بس که ذوقزده بودم که چیزی بگویم، اصلاً نمیفهمیدم چه به زبان آورم. ] باید بگویم خانهای قرص و محکم است. این دیوارها… دارید تشریف میبرید آقایان؟ در اینجا با اعتماد به نفس کاذبی با چوبدستی توی دستم، ضربهای محکم، درست به همان قسمت دیوار کوبیدم که جنازهی همسرم در پشت آن ایستاده بود. باشد که خداوند مرا در پناه خود از چنگ شیطان بزرگ محفوظ بدارد. هنوز طنین ضربههای من در سکوت غرق نشده بود که صدایی از درون مزار [دیوار] به من پاسخ داد. ابتدا فریادی خفه و فروشکسته مانند هق هق گریهی یک کودک، سپس به سرعت به جیغی بلند، طولانی و پیوسته تبدیل شد… بازگوییِ افکار من کاری است عبث. سرم گیج رفت و تلوتلوخوران خوردم به دیوار مقابل. برای لحظهای گروه پلیس بالای پلهکان در نهایت هول و هراس بیحرکت ماند. لحظهای بعد، یک دو جین دست و پنجهی قوی، به جان دیوار افتادند. دیوار، به کلی فروریخت. جسد… جلو چشم همه، سیخ ایستاده بود. روی سرش، جانور پلیدی با دهان گشوده و سرخ و تک چشم شرربارش نشسته بود که با نیرنگ، دستم را به خون آلوده، با صدای آگاه کنندهاش، مرا به دست جلاد سپرده بود. من آن هیولا را هم توی دیوار دفن کرده بودم. .”(۲۴-۲۳)
منابع:
بودلر، شارل؛ کورتاسار، خولیو؛ پو، ادگار آلن.. شناخت ادگار آلن پو. ترجمهی ربیعا اسکینی، مهدی غبرائی، پرویز شهدی، احمد شاملو. تهران: نشر دشتستان، ۱۳۷۹.
پو، ادگار آلن. داستانهای کوتاه ادگار آلن پو. ترجمهی زیبا گنجی، پریسا سلیمانزاده اردبیلی. تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۹۴.
زرین کوب، عبدالحسین. نقد ادبی. تهران: امیرکبیر، چاپ دوم، ۱۳۵۴.
هدایت، صادق. سه قطره خون. تهران: چاپ سروژ، چاپ سوم، ۱۳۳۳.
Allen, G. Intertextuality. London: Routledge, 2000, Cited in: The Matrix and the Alice Books. By: Voicu Mihnea, 2010, 14-18.
Atkinson, Rita L, Atkinson, Richard C., Hilgard, Ernest R. Introduction to Psychology, Eighth Edition. New York: Harcourt Brace Jovanovich, Inc., 1982, Print.
Bateman, Anthony, and Jeremy Holmes. An Introduction to Psychoanalysis. London: Routledge, 1995, Print.
Bromly, Sarah; Monica Choi, Sabina Faruqui. Printed in Canada, 1999, 2007, 2015.
Kristeva, J. Desire in Language: A Semiotic Approach to Literature and Art. Leon S. Roudiez (ed.), T. Gora et al (trans.). New York: Columbia University Press, 1980.
Levinthal, Charles F. Drugs, Behaviour, and Modern Society. Pearson Education Inc., 2008, Print.
Sartain, Aaron Quinn, Alvin John North, Roy Strange, and Harold Martin Chapman. Psychology: Understanding Human Behaviour. New York: McGraw-Hill Inc., 1967, Print.
Webster, Roger, Studying Literary Theory: An Introduction. Distributed in the USA by Routledge, Chapman and Hall Inc., 1993.
بیشتر بخوانید:
«با بوطیقای نو در آثار صادق چوبک» نوشته جواد اسحاقیان