از تجربه تا تخیل – فریبا حاج‌دایی: تا اطلاع ثانوی

صدای انفجار خوابیده، پنجره‌ها دیگر نمی‌لرزند، خبرها هم کم‌کم از صفحهٔ اول پایین آمده‌اند، اما یک چیزی از همهٔ این‌ها توی خانه مانده است. چیزی شبیه بوی غذایی که ساعت‌ها پیش پخته شده و هنوز توی پرده‌ها و گوشه‌های خانه جا خوش کرده. دیده نمی‌شود، اما هست. هر بار که خیال می‌کنی رفته، دوباره خودش را یادآوری می‌کند.

چند هفته است زندگی‌ام شده یک مشت کار نیمه‌کاره.

کتابی را باز می‌کنم. چند صفحه می‌خوانم. چیزی یادم نمی‌ماند. چشم‌ها فقط روی کلمه‌ها سر خورده‌اند. گاهی به آخر صفحه می‌رسم و تازه می‌فهمم اصلاً نفهمیده‌ام چه خوانده‌ام. برمی‌گردم از اول. دوباره همان اتفاق می‌افتد.

می‌نشینم پشت میز که چیزی بنویسم. به صفحهٔ سفید نگاه می‌کنم. یک جمله می‌آید. بعد یکی دیگر. اما هیچ‌کدام تایپ نمی‌شوند. انگار جایی بین ذهن و انگشت‌هایم گیر می‌کنند. کلمه‌ها سرکش شده‌اند. نمی‌آیند.

بلند می‌شوم. چای می‌ریزم. به گلدان‌ها آب می‌دهم. کمی این طرف و آن طرف می‌چرخم. دوباره برمی‌گردم. صفحه هنوز سفید است.

صبح‌ها قبل از هر کاری موبایل را برمی‌دارم. نه برای خواندن خبر، نه حتی برای اینکه بدانم چه اتفاقی افتاده. بیشتر می‌خواهم مطمئن شوم هنوز همه‌چیز سر جایش مانده است. شهر هنوز همان شهری است که دیشب بود؟ خیابان‌ها همان خیابان‌ها هستند؟ کشور چه؟

بعد روز شروع می‌شود. ساعت‌ها می‌گذرند و من توی خانه راه می‌روم. کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کنم. یخچال را باز می‌کنم. می‌بندم. چند دقیقه بعد دوباره بازش می‌کنم. کنار پنجره می‌ایستم.

زنی با کیسهٔ خرید از خیابان رد می‌شود. مردی از زیر درخت‌ها می‌گذرد. پسری با توپ پلاستیکی آبی‌اش بازی می‌کند.

همه‌چیز انگار عادی است. دنیا انگار کار خودش را می‌کند. چراغ مغازه‌ها روشن می‌شوند. نانوا نان می‌پزد. کسی برای شام خرید می‌کند. کسی عجله دارد که به خانه برسد.

ذهن من اما هنوز یک جای دیگر گیر کرده است. انگار بخشی از وجودم هنوز منتظر شنیدن خبری است که نیامده. هنوز در حالت آماده‌باش مانده. هنوز نتوانسته به خودش بقبولاند که فعلاً باید به زندگی معمولی برگردد.

دلم بیشتر از هر چیزی برای آدم‌ها تنگ شده. برای عصرهایی که یکی زنگ می‌زد و می‌گفت: «کجایی؟ بیا ببینمت.» برای دور یک میز نشستن. برای چای خوردن‌های طولانی. برای حرف‌هایی که هی از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند. برای خنده‌هایی که بعداً یادمان نمی‌آمد از کدام جمله شروع شدند. برای همان حس ساده و امنِ کنار هم بودن.

این روزها قرار گذاشتن هم عجیب شده. چند روز پیش به دوستی زنگ زدم که مدت‌ها بود ندیده بودمش. همین که صدایش را شنیدم، فهمیدم چقدر دلم برایش تنگ شده.

گفتم: «باید همدیگه رو ببینیم.» گفت: «آره، حتماً.»

بعد هر دو ساکت شدیم. انگار منتظر بودیم یکی‌مان ادامه بدهد. بپرسد: «کی؟» یا بگوید: «فردا؟» «پس‌فردا؟» «آخر هفته؟»

اما هیچ‌کدام چیزی نگفتیم. جمله‌ها تا دم دهان می‌آمدند و همان‌جا می‌ایستادند. انگار هیچ‌کدام نمی‌خواستیم برای روزهای آینده قولی بدهیم. انگار آینده، حتی اگر فقط چند روز بعد باشد، کمی مبهم‌تر از همیشه شده بود.

مکالمه تمام شد. موبایلم را می‌گذارم روی میز. می‌روم کنار پنجره.

تو ساختمان روبه‌رویی زنی روی بالکن ملحفه‌ای را روی بند پهن می‌کند. باد ملحفه را روی صورتش می‌اندازد. زن می‌خندد. ملحفه را کنار می‌زند.

دلم می‌گیرد.

زندگی هنوز ادامه دارد. آرام. معمولی. مثل همیشه.

و ما انگار پشت یک شیشه ایستاده‌ایم و فقط نگاهش می‌کنیم.

عصر همان روز به گلدان‌ها آب دادم. خاک‌شان خشکِ خشک بود. آب را فوری کشید پایین. کنارشان نشستم. به دوست‌هایی فکر کردم که دلم می‌خواست ببینمشان. به دورهمی‌هایی که عقب افتادند. به میزهایی که دورشان ننشستیم. به بغل کردن‌هایی که مدام گذاشتیم برای بعد. به همهٔ «بعداً»هایی که فکر می‌کردیم وقتشان می‌رسد.

آب آرام‌آرام توی خاک فرو رفت. نور عصر روی برگ‌ها جابه‌جا شد. نشسته بودم و نگاهشان می‌کردم.

بعد با خودم فکر کردم بعضی روزها بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد، بدون صدای آژیر، بدون خبر فوری، یک مهر نامرئی رویشان می‌خورد. مُهری که آدم اول متوجهش نمی‌شود، اما روی همهٔ تصمیم‌ها و برنامه‌ها و قرارهایش سایه می‌اندازد. مُهری که نوشته: تا اطلاع ثانوی.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی