
من در این نوشته بیش از هر کس و مرجع دیگر، مدیون نویسندهگان دو مقاله، نخستین «ناتالی آشیگووا» (N. Ashigova) و دومین نوشتهی مشترک «احسن الحق ماگرای» و «انیسه فاروق» هستم که از آنها بیشتر بهره بردهام.
«ادبیات زندان» را به عنوان مجموعهای از نوشتههای زندان میتوان تعریف کرد که نویسندهگان در زندان و بازداشتگاه یا اردوگاههای کار اجباری به ویژه در مناطق دورافتاده، بد آب و هوا یا بسیار گرم و سرد و طاقتفرسا، یا در حبس خانهگی با زحمت بسیار و پنهان از چشم نگهبانان، زندانبانان و در کمال چیرهدستی نوشتهاند. منظور از «زندان» تنها جایی نیست که در میان میلههای آهنی و دیوارهای بلند یا حتی سلولهای انفرادی تنگ و تاریک محدود شده باشد؛ بلکه همچنین به معنی تحمیل محدودیت هر گونه آزادی، آزارهای تنی و روانی و زبانی، دورافتادهگی فرد از خانواده و اجتماع و حیات فرهنگی و سیاسی است. امروزه، انبوهی از آثار تولید شدهی نویسندهگانی را در اختیار داریم که به زبانهای بیشمار و در سرزمینهای بسیار دور نوشته شدهاند. «انوک دو رینگر» (Anouck de Wringer) در تعریف ادبیات زندان مینویسد:
«ادبیات زندان، ژانری است که نویسندهگان معمولاً مبارزات فردی یا جمعی خود را بر ضد یک رژیم ستمگر در آن بیان میکنند؛ ستم و مقاومتی که میتواند جنبههای خاصی از خشونت را در یک زمینهی اجتماعی و سیاسی روشن کند. به این ترتیب، ادبیات زندان را میتوان به عنوان یک «نوع ادبی» هم به شمار آورد. شخصیتهای ادبی برجسته که به اشارهی رژیمهای خودکامه و به دلایل گوناگون به زندان افتادهاند، تجربیات خود را در زندان به صورت نثر یا شعر یا در قالب رمان، نامه و زندگینامه مطرح میکنند. شکلهای اثر هرچه باشد، یک وجه مشترک دارند: ارادهی نویسنده برای تسلیم نشدن همیشگی در برابر نظام بازداشت و حبس است که بر خلاف میل خود در جایی حبس میشود که او را از کار روزمرهاش باز میدارد. گذشته از این، زندانی کردن یک نویسنده، به معنی محدود کردن آزادی، ممنوع ساختن او از بیان یک سنخ فکری خاص است» (رینگر، ۲۰۱۹، ۱).
با این همه، تاریخ این واقعیت را ثابت کرده است که زندان تنها میتواند تن شما را بفرساید و آزار دهد، اما قادر نیست همهی توان ذهن و تخیل هنرمند و کنشگر اجتماعی و سیاسی را تباه کند. البته زندان، به توان ذهنی و روانی زندانی آدمی آسیب میرساند، ولی نوشتن به یک اعتبار، به معنی شکست این هدف و براندازی ارادهی استوار او است. نویسنده از رهگذر خلق آثار ادبی و هنری و اسناد مکتوب و سپس انتشار یافتهی او، هرگز از تاریخ و حافظهی تاریخی بشر پاک نمیشود. «ریوکاه زیم» (R. Zim) در مقدمهای بر کتاب «تسلیهای نوشتن: راهبردهای ادبی مقاومت از بوئتیوس تا پریمو لوی» (Consolations of Writing: Literary Strategies of Resistance from Boethius to Primo Levi) نوشته است: «مقاومت گاهی شانس بقا را افزایش میدهد، زیرا زندانی به دلایل سیاسی میخواهد تصمیم بگیرد که از نظر اخلاقی یا معنوی زنده بماند و به همین دلیل است که زندانیان در وجه غالب، خودکشی را با آرمان والای خود در تضاد میدانند. آنان با ایستادگی در برابر وضعیت جانکاه خود، میکوشند تا با بهرهجویی از برخی تواناییهای خویش در برابر بیمزدگی، تزلزل روانی و دادههای نادرستی که زندانبانان به آنان میدهند، مقاومت کنند. یکی از کارآمدترین ایستادگیها و ماندگارترین آنها، نوشتن است. نوشتن در اسارت، ادامهی طبیعی کار نویسندهگان است. حبس و سرکوب، مخالفان را وامیدارد تا در بارهی زندانبانان و عوامل سرکوب در زندان، گزارشهایی شخصی بنویسند و تصاویر و یادبودهایی ماندگار از خود باقی بگذارند که در حکم شهادتی تاریخی است» (زیم، ۲۰۱۴، ۱).
امروزه کوهی از آثار ادبی، فلسفی، جامعهشناختی و فرهنگی در اختیار ما است که زندانیان سیاسی و مخالفان رژیمهای خودکامهی سرمایهداری، کمونیستی و استعمارگران نوشتهاند. «نگوگی وا تیونگو» (Ngugi wa Thiong’o) رمان شناختهشدهی «شیطان بر صلیب» (Devil on the Cross) را در زندان بر روی کاغذ توالت نوشت و به این وسیله، اعتراض خود را بر ضد استعمارگران و کارگزاران داخلی آنان در «کنیا» در تاریخ ثبت کرد. «وول سُوینکا» (W. Soyinka) مبارز «نیجریه»ای در ۱۹۷۲ ناداستان و یادداشتهای زندان خود را به هنگام جنگهای داخلی با عنوان «مردی که مرد» (The Man Died) در زندان و بر روی کاغذهای سیگار نوشت؛ اثری که «گاردین» (Guardian) در سال ۲۰۱۱ آن را در فهرست «صد کتاب برتر غیرداستانی» قرار داد. «یادداشتهای زندان» (Prison Notebooks) مجموعهی مقالات و نوشتههای «آنتونیو گرامشی» (A. Gramsci) اندیشهپرداز سیاسی و مارکسیست ایتالیایی در روزگار به قدرت رسیدن فاشیستها است. «ایام محبس» نوشتهی «علی دشتی» شمهای از خاطرات زندان این روزنامهنگار و نویسنده پس از ورود از عراق به ایران پس از کودتای ۱۲۹۹ در روزگار نخستوزیری «سید ضیاءالدین طباطبایی» است که در ۱۳۰۱ انتشار یافت. «داستان یک شهر» (۱۳۶۰) رمانی بر پایهی خاطرات زندان زرهی و سپس تبعید «احمد محمود» به «بندر لنگه» در فاصلهی سالهای ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۹ است. «سالهای ابری» (۱۳۷۰) در دو جلد پرحجم، حاصل خاطرات سالهای زندان و توصیفی دقیق از شکنجهها و آسیبهای تنی و روانی زندانیان سیاسی است. «مهمان این آقایان» خاطرات زندان «بهآذین» (محمود اعتمادزاده) در چند زندان از جمله «قزلقلعه» در سال ۱۳۵۰ و در پی اعتراض او به بازداشت «فریدون تنکابنی» و امضای بیانیهای در حمایت از آزادی او است. هنوز عرق زندان «بهآذین» در روزگار «شاهنشاه آریامهر» بر تنش خشک نشده بود که «برادران عزیز سپاه پاسداران» به سراغش آمدند و در اوج ناباوری با او آن کردند که با جاسوسی واقعی از کشور «اتحاد شوروی» باید کرد. او این بار، خود را «مهمان برادران» خواند و خاطراتش در ۱۳۷۰ انتشار یافت:
«نخستین ضربهای که بر کف پایم فرود آمد، دردی انبوه را به شکل خطی باریک از پشتم نفوذ داد و من – که به خود میگفتم تا آخر، بیصدا تحمل خواهم کرد – فریادم بیاختیار بلند شد: وای! ضربهی دوم به فاصلهای اندک با پای دیگرم آشنا شد و درد، آتشین بود و فریاد بلندتر: خدا!» آزار و شلاق ادامه دارد تا کی زندانی درهم بشکند: «گاه هر روز و گاه یک – دو روز در میان و بهانه، همیشه همان بود: تو جاسوس بودهای. اقرار کن! تا جایی که دو روز مانده به نوروز، کف هر دو پایم شکاف برداشته بود و خون میریخت و این زخم، تا پیش از دو ماه بهبود نیافت» (امینی نجفی، ۱۳۸۸).

با این همه، هم زندانی «متوهم» است، هم زندانبانان. یکی به راستی میپندارد که میخواهند «کوخنشینان را بر کاخنشینان» برگزیند و امر بر این متوهم دوم نیز مشتبه شده است و تا پایان هم در جهل مرکب خود باقی میماند: «انقلاب بزرگی که در زندگی کشورمان درگرفته است، به همهی مصائبی که بر ما فرود آمده است، میارزد» (برگ ۱۱۰ از نسخهی اینترنتی). «مهمان برادران» هم به کار شناخت زندانبانان کشورمان میآید، هم به درد شناخت نویسنده، مترجم و کنشگر سیاسی اما مانند همهی سران و اعضای متوهم و عقبماندهی ذهنی «حزب تودهی ایران» که «پردهی پندار» بر چشم و دل دارند. او چون زندانبانانش در «زندان ایدئولوژی» تباه خود عمر میفرساید و به خوانندگانش هم اندرز میدهد: «در مرام و کارکرد این نظام، چیزهایی هست بنیادی که من با همهی اندیشه و احساسم تأیید میکنم. . . باید بر کمبودها و نارساییها و خطاهای نظام اسلامی چشم پوشید.» این کتاب را در سایت «ایران امروز» (نشریهی خبری سیاسی الکترونیک) در ۱۲۸ برگ بزرگ میتوان خواند.
اما از تعریف و معرفی چند اثر برجسته در ادبیات زندان که بگذریم و از آنجا که موضوع رمان مورد تحلیل ما اثری در بارهی نظامی است که گویا قرار بوده «مستضعفان» را بر «مستکبران» برگزیند و حاکمیت «کارگران» را بر «سرمایهداران» یا «بورژوازی» و بزرگزمینداران (کولاک) برقرار کند و منادی عدالت اجتماعی در سراسر جهان بزرگ ما شود، به «اردوگاههای کار اجباری» اشاره باید کرد که چگونه با دستاویز برقراری «دیکتاتوری پرولتاریا» نویسندهگان، هنرمندان، افسران ارتش و روشنفکران و مخالفان عقیدتی را در کنار مجرمان جنایی گرد آورده تا ساختمان بزرگ سوسیالیسم و «انسان طراز نوین» کذایی را بیافرینند.
«گولاگ» یا نظام اردوگاه کار اجباری به معنی تازهی کلمه، نظامی برخاسته در «اتحاد شوروی» پس از ۱۹۲۹ بود که هدفش پیش از هر چیز، برقراری کنترل بر میلیونها مردم بیگنah و بدترین روایتهای تکاندهنده در قرن بیستم بوده است. تفاوت اردوگاههای کار اجباری «نازیها» با «گولاگ»های شوروی در این بود که اردوگاههای کار اجباری در «آلمان» هیتلری، در وجه غالب خاص «یهودیان» بود و تنها آنان را آماج کشتار جمعی قرار میداد؛ در حالی که در «کشور شوراها» چنین اردوگاههایی تمامی مردم و آحاد جمعیت کشور را با کار طاقتفرسا و به تدریج از میان میبرد. در سال ۱۹۲۸ «استالین» کنترل کامل قدرت را بر «حزب کمونیست» برقرار کرد و تنها به کسانی امکان زنده ماندن میداد که صد در صد به او وفادار باشند و بیچون و چرا به دستورهایش عمل کنند. در این مقطع زمانی، او تصمیم گرفت اتحاد شوروی را از مرحلهی کشاورزی ابتدایی و بر پایهی «اولین برنامهی پنجساله» به یک کشور کاملاً صنعتی ارتقا دهد؛ انتظاری که غیرقابل تحقق به نظر میرسید و از آنجا که مدیران کارخانهها و نیز کارگران نمیتوانستند چنین برنامههای متراکم، پیچیده و در سطحی کلان را به مرحلهی اجرا درآورند، به کارشکنی و خرابکاری متهم و محکوم میشدند.
وقتی کسی را بازداشت میکردند، نخست او را به اتاقی (سلولی) میبردند که پنجاه نفر در آن سکونت داشتند. سپس آنان را به اردوگاه کار اجباری میبردند که از هر طرف با سیمهای خاردار پوشیده و محدود شده بود. اگر کسی از حوزهی استحفاظی قدمی جلوتر میگذاشت، نگهبانی که در برج مراقبت کشیک میداد، بیدرنگ به او شلیک میکرد. زندانیان تنها مرد نبودند. در سالهای ۱۹۴۸-۱۹۴۹ شمار قابل توجهی از زنان باردار و نیز زنان با کودکانشان در زندان به سر میبردند. در سال ۱۹۴۹ از پانصد و سه هزار زندانی زن موجود در اردوگاه کار اجباری ۹۳۰۰ زن باردار و بیست و سه هزار و هفتصد و پنجاه تن با فرزندانشان در اردوگاه کار بودند.
اجرای برخی پروژهها گاه بسیار جاهطلبانه به نظر میرسید. از دویست سال پیش رهبران روسیه میخواستند کانالی بسازند که دو آبراه محصور در خشکی را به «دریای سفید» متصل کند تا این که سرانجام «استالین» دستور داد زندانیان باید ۱۴۱ مایل آبراه و آببند بسازند. اجرای چنین پروژهی عظیمی طبعاً به فولاد و سیمان نیاز داشت اما زندانیان به جای آنها از ابزارهایی استفاده میکردند که از شن، سنگ و چوب ساخته شده بود و «استالین» صد و هفتاد هزار نفر زندانی را مأمور اتمام آن برنامه در طی بیست ماه ساخت. ساختن چنین پروژههایی با استفاده از ارههای دستساز، بیل چوبی و چرخ دستی بسیار شاق بود و وقت زیادی میگرفت. اجرای این طرح تحقق نیافت و بیست و پنج هزار تن از زندانیان از میان رفتند. کانالی هم که ساخته شد چنان تنگ و کمعمق بود که هیچ کشتی مسافربری و زیردریایی نمیتوانست از آن عبور کند. افزون بر اینها، کار در مناطق یخبندان «سیبری» – که گاه دمای هوا به بیش از سی درجه زیر صفر هم میرسید – به لباس گرم و غذای کافی نیاز دارد که به هیچ روی، وجود نداشت و نتیجهی آن، بیماری، سستی در کار، تمارض و مرگ و پر شدن بیمارستان از بیماران و آسیبدیدگان بود» (هاسفورد و دیگران، ۲۰۰۶، ۱۰-۳).
نکتهای را که نباید از یاد برد، این است که زندانیان سیاسی به عنوان کسانی معرفی میشدند که برای «جامعهی سالم شوروی» به اصطلاح «نامقبول» (ill-fitted) معرفی میشدند یا کسانی که پس از آن همه اقدامات خیانتآمیز بر ضد دولت، دیگر نمیشد به آنان اعتماد کرد. مطابق تبصرهی هشتم از مادهی ۵۸ قانون کیفری، اینان به اتهام فعالیت تروریستی و ضد انقلابی به ده تا پانزده سال حبس محکوم میشدند و ناگزیر بودند به کارهایی شاق مانند بریدن درختان و تسطیح جنگل و حفاری در معادن یا جادهسازی بپردازند (اپلباوم، ۲۰۰۴، ۲۹۴). شمار زندانیان در «گولاگ» از همان آغازش در ۱۹۲۹ تا سال پایانی در ۱۹۵۳ هجده میلیون نفر بود و افزون بر اینان، حدود شش میلیون زندانی دیگر هم به تبعید در بیابانهای «قزاقستان» یا جنگلهای «سیبری» اعزام شدند (همان، ۱۷ مقدمه).
«سولژنیتسین» در مصاحبهای با «B.B.C.» در ۱۹۸۲ گفته: «خلق و ابداع ادبی، ابزاری برای تمرکز بر واقعیت است و من به راستی نمیتوانم جانشین دیگری برای آن بیابم و نمیتوانم تصور کنم چیزی بالاتر از این، بتواند در خدمت اظهار واقعیت باشد. تنها بازآفرینی واقعیت به شکل هنری است که به کار کشور لگدمال و تباه شدهی ما میخورد» (کلیموف، ۱۹۹۷، ۴). او این نکته را سرشت و جوهر خودزندگینامهی «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» میداند. ادبیات به عنوان بازتابی تأثیرگذار از واقعیت، حتی در نظامهای خودکامه نیز به کار میآید؛ یعنی جایی که سانسور و آوازهگری بر آن چیره است، زیرا در هر حال به افشای واقعیت در سطحی گسترده کمک میکند. همان گونه که «آنا دیگل» (Anna Diegel) در دههی ۱۹۵۰ گفته، اتحاد شوروی پس از دورهی «استالین» (۱۹۵۳) به میزان زیادی بر ابعاد «سامیزدات» (Samizdat) به معنی انتشار اثر به هزینهی خود نویسنده در محدودهی چند نسخه، اجازه داد (دیگل، ۱۹۹۰، ۷۷)؛ یعنی آثاری که مطابق قوانین سفت و سخت دولتی ممنوع و سانسور میشد؛ به ویژه آن بخش از آثاری که به نقض حقوق بشر در «کشور شوراها» میپرداخت و نخستین اثر این نویسنده، یکی از این گونه آثار بود که به دلیل نقض حقوق بشر در رژیم سرکوبگر «استالین» ممنوع شده بود اما اندکی بعد در سطحی وسیع انتشار یافت و بخش اعظم آن به خارج راه یافت (همان). همین انتشار چنین آثاری در خارج (اروپا و آمریکا) اذهان پژوهشگران را به پدیدهای به نام «گولاگ» (Gulag) یا «اردوگاههای کار اجباری» جلب کرد. دریافت «جایزهی نوبل ادبیات» در ۱۹۷۰ شاید به همین دلیل بود.

میخواهیم فراتر رفته بگوییم حتی هنگامی که آثار ادبی سانسور هم میشود، باز تا اندازهای میتواند پیامهای کلی اثر ادبی را به دیگران برساند. در سال ۱۹۶۲ و زمانی که «خروشچف» (Khrushchev) «کیش شخصیت استالین» را محکوم و افشا کرد (کلیموف، ۲۲) نسخهای از رمان کوتاه نویسنده در مجلات ادبی معروف در «مسکو» انتشار یافت. بر پایهی آنچه او در سالهای اقامت در «اردوگاههای کار اجباری» در «سیبری» و سپس در «قزاقستان» کشیده و تصویر دردناکی که از این اردوگاهها ترسیم کرده بود، «گورجن ماهاری» (Gurgen Mahari) نیز در «ارمنستان» رمانی کوتاه با عنوان «سیمهای خاردار به دور شکوفه» (Barbed Wires in Blossom) نوشت که بر پایهی تجربهی شخصی یازده سال اقامت در «گولاگ» و در «سیبری» استوار بود که در ۱۹۶۲ نوشت و در آستانهی فروپاشی «اتحاد شوروی» انتشار یافت. هر دو اثر، تصویری از سرکوب «استالین» در زمینهی نقض حقوق بشر از دههی ۱۹۳۰ تا دههی ۱۹۵۰ بوده است. اکنون با این چشمانداز کلی از «استالین»، «گولاگ» و زندانیان میتوان نمودهای نقض حقوق بشر و در همان حال منش فردی و نمونهوار کسان رمان کوتاه نویسنده را مورد بررسی قرار داد.
۱. آسیب بیهویتی:
«کومووا» (Komova) در مورد اهمیت داشتن «نام» میگوید: «برای هر که در جامعه زندگی میکند، نداشتن نام، به معنی نداشتن هویت است» (کومووا، ۲۰۰۳، ۴). در اردوگاه زندانیانی که «شوخوف» (Shokhov) شخصیت اصلی رمان زندگی میکند، هیچکس، به نام حقیقیاش شناخته نمیشود. همهگی شمارهای پشت لباس خود دارند که به آن شناخته و مورد خطاب واقع میشوند. چون «شوخوف» دیرتر از معمول از تختخواب خود بلند شده، به سه روز بازداشت با کار محکوم شده است:
«تاتار به باریکهی سفیدی – که پشت نیمتنهی شوخوف دوخته شده بود – نگاهی انداخت. شمارهاش را خواند: «اس- ۸۵۴» و گفت: سه روز بازداشت با کار. . . اعتراض، بیفایده بود. شلوارش را پوشید (بالای زانوی چپ شلوارش هم تکه پارچهی لکداری وصله شده بود که شمارهی رنگ و رو رفتهاش را نشان میداد. نیمتنهاش را پوشید (دو جای نیمتنه شماره داشت، روی سینه و پشت). چکمههایش را از میان کپهی چکمهها برداشت و کلاهش را بر سر گذاشت (شماره، بالای نقاب آن دوخته شده بود) و دنبال تاتار رفت» (سولژنیتسین، ۱۴۰۳، ۷-۶).
«شوخوف» بیش از ده سال از عمر خود را در بهترین سالهای زندگی در اردوگاهی در «سیبری» و «قزاقستان» گذرانده است و تنها با همین «شماره» شناخته و صدا میشود. وقتی یک «شماره» به تنها نمود «هویت» زندانی تبدیل میشود، همهی پیوندهای شخصی، خانوادگی و اجتماعی او با خود و دیگران، بریده و تباه میشود. احساس «آدم» بودن ندارد؛ بلکه فکر میکند از آغاز تولد تا کنون «شماره»ای بیش نبوده است. «شماره» نشانهای انتزاعی، دور از هستمندی و هویت خانوادگی، شغلی و حرفهای، شخصیتی و جایگاه اجتماعی آدمی است. با نهادن «شماره» به جای نام و نام خانوادگی، همهی خاطرات و تداعیهای ذهنی که – که با بردن نامش به یاد او مانده – تباه میشود. این تقلیل «انسان» به «شماره» اوج تهیشدگی او است. زندانی موظف است حتی همین «شماره» را مانند به عنوان بخش اصلی هویت خود از آسیب کمرنگی و ناخوانایی دور نگه دارد. طبیعی است که «شماره» بر اثر آفتابخوردگی و شستن، کمرنگ میشود. بنابراین ضروری است که پیش از محو کامل آن، پررنگ شود تا باز مورد عناب و خطاب، قرار نگیرد:
«شوخوف یاد شمارهاش افتاد که باید میداد آن را از نو مینوشتند. از میان جمعیت به آن سوی محوطه رفت. یکی – دو نفری جلو نقاش نوبت گرفته بودند. این شمارهها، چیزی جز دردسر برای زندانی نداشت. نگهبانها از دور میتوانستند شماره را یادداشت کنند و اگر ناخوانا شده بود و زندانی فراموش کرده بود آن را بازنویسی کند، حبس مجرد حتمی بود» (۲۸).
۲. آسیب گرسنگی:
گرفتن جیرهی غذایی، مدت زمان خوردن، حالت انتظار برای رسیدن به آن پس از آن اندازه کار مشقتبار و بیوقفه و زیر نظر نگهبانان خشن و ناهموار و مهمتر، ناچیز بودن کیفیت و اندازهی آن، بزرگترین دغدغهی خاطر زندانی است که باید با چنگ و دندان آن را گرفت و از تباهی و تصرف آن به دست دیگر زندانیان جلوگیری کرد. «تنازع بقا» تنها اصطلاح رسایی است که میتواند این مفهوم را توصیف کند:
«دو یا سه زندانی از هر گروه با سینیهای چوبی پر از کاسههای آش و حریره داد و فریادکنان، راه خود را از میان جمعیت باز میکردند. مثل الاغ سر راه آدم میایستادند و تنه میزدند تا سینی برگردد و آنها به نوایی برسند. باید با دست دیگرت – که آزاد بود – به پس گردن آنها میکوفتی تا از سر راهت کنار بروند. راهش تنها همین بود. . . فتیوکوف همگروه شوخوف، صبحانهی او را میپایید و وقتی او را دید، آه کشان از جا برخاست: «صبحانهات سرد شد. داشتم آن را به جات میخوردم. فکر کردم توی هلفدونی انداختنت. . . شوخوف نگاهی توی کاسه انداخت تا ببیند چی گیرش آمده است. از سر دیگ نکشیده بود و از خرت و پرتهای ته دیگ هم چیزی توی آن پیدا نمیشد. نباید کاسهی آش دست فتیوکوف میافتاد. سیبزمینیهایش را کش رفته بود. زندانی را سوای خواب، تنها ده دقیقه موقع صبحانه، پنج دقیقه برای راحتباش ظهر و پنج دقیقهی دیگر موقع شام به حال خود میگذاشتند. سال پیش تنها هویج شور میدادند و از سپتامبر تا ژوئن، چیزی جز هویج توی آش پیدا نمیشد. بهترین ماه سال، ژوئن بود که سبزیجات ته میکشید و آش بلغور میدادند. بدترین ماه، ژوئیه بود که خلال گزنه توی دیگ میریختند. . . شوخوف امروز، پساندازی هم داشت؛ جیرهی نانش را در خوابگاه نگرفته بود و حالا صبحانه را بینانی میخورد. نان را همیشه آدم میتوانست خالی خالی هم بخورد و بعد میتوانست شکمش را یا آن سیر کند. غذای دوم حریره بود که به تکه کلوخ سرد میمانست. با قاشق آن را خرد کرد. وقتی گرم بود، نه طعمی داشت، نه شکم را پر میکرد. سردش که دیگر جای خود داشت. حریرهی «ماگارا» چیزی شبیه به ارزن بود که آن را به جای گندم توی دیگ میریختند. یک کاسهی پر آن، دویست گرمی وزن داشت. خوراک آدم که نبود، اما آن را به جای حریره به زندانیان میخوراندند» (۱۶-۱۴).
وقتی «شوخوف» چند و چون غذاهای کنونی را – با آنچه پیش از اسارت و زندانش میخورده – میسنجد – بر گذشتهها حسرت میخورد:
«در اردوگاهها بارها به یاد میآورد که در آبادی زادگاهش چهقدر غذا میخوردند- تابه تابه سیبزمینی، دیگهای پر از کاشا [حریره مانند روسی] و پیشترها شقههای بزرگ گوشت بود که سر سفره میآوردند و آنقدر شیر میتوانستند بخورند که شکمهایشان بترکد. اما در اردوگاهها بود که فهمید این، راه و رسم غذا خوردن نیست. آدم باید با تمام فکر و حواسش غذا بخورد – مثل حالا که داشت نان را خردهخرده گاز میزد؛ با زبان آن را در دهانش میگرداند و میگذاشت تا خوب بخیسه و جویده شود و آن وقت این نان سیاه فطیر به دهان چه مزه میکرد! در این هشت سال و چند ماهی که از زندانی شدنش میگذشت، آیا تا به حال یک شکم سیر غذا خورده بود نه، هرگز! اما چهقدر برای این لقمه نان بخور و نمیر از گردهاش کار کشیده بودند!» (۴۸-۴۷).
۳. آسیب سرما:
به سربردن در منطقهی سردسیر و یخبندان «سیبری» بسیار دشوار و طاقتفرسا است. «شوخوف» هرچه میکند، نمیتواند خود را در تختخوابش گرم کند:
«به هر حال در این سردخانهی درندشت، چهطور میتوانست خود را گرم کند؟ با آن شیشههای یخبسته و آن تارهای نخ که بالای سر آدم – آنجا که دیوارها به سقف خوابگاه میرسید – تنیده شده بودند. در طبقه بالایی تخت در حالی که پتو و پالتو را روی سرش کشیده بود و هر دو پایش را در آستینهای نیمتنهاش چپانده و دراز کشیده بود» (۳).
وقتی «شوخوف» را به عنوان تنبیه در دیر بلند شدن از تختخواب برای نظافت اتاق نگهبانان میبرند، متوجه میشود بیرون کشیدن آب از چاه چه اندازه دشوار است:
«سطل را برداشت و با دستهای برهنه به طرف چاه رفت. با عجلهای که موقع بیرون آمدن از خوابگاه داشت، فراموش کرده بود دستکشهایش را از زیر بالش بردارد. . . سرگروهی که از تیرک بالا رفته بود، با صدای گرفتهای گفت: «بیست و هفت و نیم زیر صفر!» . . . روی چاه را لایهی کلفتی از یخ پوشانده بود؛ آنچنان که سطل به سختی از دهانهی آن پایین میرفت. طناب یخزده توی دستهایش، چوب شده بود» (۱۰).
«شوخوف» سالهایی را از یاد نمیبرد که گاه حتی در سرمای خرسکش «سیبری» کفش هم نداشته است:
«شوخوف هشت سالی را که در زندان گذرانده بود، از بابت کفش و چکمه همه جورش را دیده بود» (۱۱).
طبیعی است که برخی از زندانیان برای گرم نگاه داشتن خود، گاه بر خلاف مقررات اردوگاه، لباسی اضافی بپوشند. با این همه، همهی زندانیان باید تمام لباسهای خود را پیش چشم نگهبانان ناهموار و ناتراش، بیرون آورند و وای به حال کسی که از مقررات، تخطی کرده باشد! در این بازرسی معلوم میشود «ناخدا» و «سزار» بیپروایی کرده، ناگزیر باید مجازات شوند:
«هر زندانی تنها میتوانست یک پیراهن و یک زیرپیراهن پوشیده باشد و هر پوشش اضافی دیگر را از تن او بیرون میآوردند. هرکس پوشش اضافی داشت، باید همان جا در آن هوای یخبندان، آن را میکند. . . یک پیراهن از سزار گرفتند و ناخدا هم جلیقهای یا چیزی مثل آن زیر نیمتنهاش پوشیده بود. ناخدا داد و قال راه انداخت؛ انگار که هنوز روی کشتی بود؛ سه ماهی بیشتر از بازداشتش نمیگذشت:
«شما حق ندارید کسی را در هوای سرد لخت کنید. این کار برخلاف مادهی نه قانون جزا است.» آنها میدانستند که چه میکنند و از مادهی نه هم خبر داشتند. تنها این همبندی تازهوارد از خیلی چیزها خبر نداشت. ناخدا ادامه داد: «شما مردم شوروی نیستید. کمونیست نیستید.» ولکووی [ستوان و افسر انضباطی] صورتش از خشم سیاه شده بود و صدای غرش او شنیده شد که گفت: «ده روز حبس مجرد! از امشب شروع میشود» (۳۴-۳۳).
هدف نگهبانان و افسر انضباطی از این اندازه نظارت بر پوشاک زندانیان، نخست اذیت و آزار و عادت دادن آنان به سرمای زیر درجه صفر یخبندان «سیبری» و دوم، جلوگیری از پنهان کردن نامه برای ارسال به بیرون از اردوگاه و درز کردن اخبار اردوگاه به خارج بود. لباسهای اضافی زندانیان به محض ورود، ضبط میشد اما به آنان میگفتند که پس از پایان دورهی محکومیت، آنها را به آنان پس خواهند داد. اما هرکس خوب میدانست که از این اردوگاه، زنده بیرون نخواهد رفت (۳۳-۳۲).
۴. آسیب توقیف و حبس بیدلیل:
اگر از برخی مجرمان و بزهکاران حاضر در اردوگاه بگذریم، بیشتر زندانیان، بیگناه و بی هیچ گونه جرم و جنایتی توقیف شدهاند. هدف از به راه انداختن این اردوگاهها، بیگاری هزاران نیروی انسانی کارآمد در تأسیسات، ساختن زندان، ساختمانهای مورد نیاز برای تولید ابزار فنی مورد نیاز، کار در آبراهها و بنادر و کارگاههای درودگری، قطع درختان جنگلی و تسطیح اراضی برای تأسیس کارخانه و جز اینها بود. با بنیانگذاری اردوگاههای کار اجباری، مخالفان و دیگراندیشان اجتماعی و سیاسی، خود برای خویش و دیگران، زندان میساختند. زندانیان را به بهانههای گوناگون توقیف و به این اردوگاهها روانه میکردند. از «شوخوف» آغاز کنیم:
«در پرونده، جرم او مشخص بود. به اعتراف [اجباری] خودش، به قصد خیانت در برابر دشمن تسلیم شده بود و با دستورهایی که به او داده بودند، به میهنش بازگشته بودند. اما این که آلمانیها چه دستوری به او داده بودند، موضوعی بود که نه خودش از آن خبر داشت، نه بازجو میدانست، اما برایها همین کافی بود و او را به جرم همدستی با دشمن آنها همین کافی بود و او را به جرم «همدستی با دشمن» زندانی کردند. از نظر شوخوف، قضیه خیلی ساده بود: اگر حکم دادگاه را امضا نمیکرد، کلکش را درجا میکردند. اما اگر امضا میکرد، میتوانست باز هم مدتی زنده بماند. پس آن را امضا کرد. ماجرا از این قرار بود: در فوریهی چهل و دو در جبههی شمال غربی. ارتش آنها [شورویها] به محاصرهی دشمن درآمد. از راه هوا غذا برایشان فرستاده نمیشد. هواپیمایی در کار نبود. به چنان وضعی افتاده بودند که سم اسبهای مرده را خرد میکردند، میخیساندند و میخوردند. مهماتشان هم ته کشیده بود. دستههایی در جنگل، به چنگ آلمانها افتادند که شوخوف هم توی یکی از همین دستهها بود. یکی – دو روزی را در قفس اسیران جنگی آلمانها گذراندند. بعد با چهار نفر دیگر فرار کرد. از میان جنگل و پس از گذشتن از مردابها توانستند خودشان را به خطوط خودی برسانند. وقتی به آنجا رسیدند، مسلسلچی آنها را به رگبار بست. تنها دو نفر توانستند جان سالم به در برند. . . حقیقت را گفتند که از دست آلمانها فرار کردهاند. . . به آنها گفتند که شما حرامزادهها برای فرار با آلمانها ساخت و پاخت کردهاید» (۶۸-۶۷).
این رخداد داستانی، نقد حال «سولژنیتسین» است. «او پیشتر افسر توپخانه در ارتش شوروی بوده و به خاطر شایستگیهای نظامیاش دو بار هم مدال شجاعت و افتخار گرفته بود اما در سال ۱۹۴۵ به خاطر جدا افتادن از واحد نظامی خود، نخست به هشت سال زندان محکوم شد و دیگر بار به جرم نوشتن نامه و انتقاداتی از «استالین» به تحمل سه سال دیگر زندان محکوم گردید. او در این نامه بر «استالین» خرده گرفته بود که با اعدام افسران ارشد و لایق، به توان نظامی ارتش شوروی در جنگ با ارتش آلمانی، آسیب زیادی زده و زمینه را برای پیشروی در خاک شوروی آمادهتر ساخته است» (دو لانگ، ۱۹۷۵).
زندانی دیگر «تیورین» نام دارد که خود را ارتش سرباز ارتش سرخ و مسلسچی طراز اول با بهترین نمرات در دروس نظامی و سیاسی به فرمانده خود معرفی میکند اما فرمانده او را «حرامزاده» و «کثافت» میخواند زیرا پدرش «کولاک» و از مالکان مرفه به شمار میرفته و به این دلیل او را به اردوگاه کار اجباری آوردهاند که «کولاک» زادگی خود را پنهان کرده، گزارش نداده و گویا دو سال است دنبال او میگردند. فرمانده به او میگوید:
«تو آدم بیوجدانی هستی. به دولت کارگران و دهقانان دروغ گفتهای.» سردوشیهایش از عصبانیت تکان تکان میخورد. دستور داد مرا همان روز صبح ساعت شش از ارتش بیرون کنند. ماه نوامبر بود. لباس زمستانی را از تنم بیرون آوردند و یک پیراهن کهنه و یک کت خیلی کوتاه به من پوشاندند. یک تکه کاغذ هم دستم دادند که حکم اخراجم بود به علت داشتن پدر کولاک. چه سابقهی درخشانی برای پیدا کردن کار!» (۸۵-۸۴).

زندانی دیگر «س-۳۱۱» نام دارد و قبلاً ناخدا و کاپیتان کشتی بوده و مدتی هم در یک کشتی انگلیسی کار میکرده و برای خود منزلت اجتماعی بالایی داشته است اما جرمش گرفتن یک هدیه در ازای خدماتش در یک رزمناو انگلیسی بعد از پایان جنگ از یک دریادار قدرشناس بوده است:
«من یک ماه تمام روی یک رزمناو انگلیسی بودم. برای خودم کابین شخصی داشتم. به عنوان افسر رابط با انگلیسیها کار میکردم بعد از جنگ یک دریادار چیزفهم انگلیسی برای من هدیهی کوچکی با یک یادداشت تشکر فرستاد. این طور شد که توی هچل افتادم و حالا باید اینجا با این دار و دسته نشست و برخاست میکردم» (۱۲۰).
زندانی دیگر که به دلیل اعتقاد دینی و باور به آموزههای مسیحی به اردوگاه فرستاده شده، «آلیوشا» [در یک ترجمهی دیگر «آلیوشکا»] نام دارد که از زندانیان نزدیک به «شوخوف» است و به همین دلیل نام او را میدانیم. داشتن «کتاب مقدس» در اردوگاه، خواندن یا بحث در بارهی آنها، ممنوع است اما خواننده او را بارها در حال خواندن «انجیل» مییابد. او در باور خود استوار است و خواندن پنهان این کتاب، به او آرامش خاطر داده، وی را در برابر محیط خشن و سخت حاکم بر اردوگاه، پاس میدارد. «شوخوف» هیچ گونه باوری به آموزههای کتاب مقدس او ندارد، اما ایمان استوار و اخلاق والای او را میستاید. «آلیوشا» باپتیست و همسایهی تمیز و مرتب دفترچهای را که نیمی از «انجیل» در آن نوشته میخواند:
«آلیوشا آدم باهوشی بود. هیچکس نمیدانست کتاب دعایش را توی کدام سوراخ سنبهای پنهان میکند که تا به حال هرچه خوابگاه را تفتیش کرده بودند، نتوانسته بودند آن را پیدا کنند» (۲۵).
«نگاهی به خورشید انداخت و چهرهاش از هم گشوده شد. لبخندی بر لبهایش آمد. چهرهی تکیدهای داشت. تنها به همان جیرهاش قناعت میکرد و زیادت از آن، نمیخواست. چه چیزی او را آنچنان سر شوق آورده بود؟ روزهای یکشنبه، تمام وقت خود را با باپتیستهای دیگر زیر لب ورد میخواند. آنها زندگی در اردوگاه را به هیچ گرفته بودند و خم به ابرو نمیآوردند» (۴۳).
«آلیوشا» به «دعا» و تأثیر آن باور دارد و از «شوخوف» میخواهد با تمامی «حضور قلب» دعا کند تا مؤثر باشد. با این همه «شوخوف» به تأثیر دعا بر وضعیت فرد و جامعه باور ندارد و میگوید:
«نمیخواهد برای من موعظه کنی آلیوشا! من تا به حال ندیدهام که کوهی از جا کنده بشه. شما باپتیستها – که توی قفقاز آن همه دعا کردید – توانستید کوهی را از جا بکنید؟ . . . خب، هرچه دلت میخواهد، دعا کن اما یک روز هم از روزهایی که باید در زندان بکشی، کم نمیشود» (۱۶۷-۱۶۵).
دیدگاه «شوخوف» دیدگاهی علمی است، اما جهان ذهنی «آلیوشا» سخت شهودی است. همین ذهنیت شهودی به او کمک میکند تا بار سختیها را آسانتر به دوش بکشد؛ پیوسته لبخندی از رضایت بر لب دارد و در ساختن یک ساختمان در کنار «شوخوف» و راهنماییهایش، سخت و با ایمانی تمام کار میکند (۱۶۸). با این همه، دانسته نیست چرا «آلیوشا» به خاطر داشتن ایمانی راسخ به «مسیحیت» – که آسیبی به «ساختمان سوسیالیسم» نمیزند، باید دستگیر و تا پایان عمر در اردوگاه کار اجباری کار کند تا بمیرد؟
اما برجستهترین زندانی هنرمند روشنفکری که با «شوخوف» پیوندی نزدیک و عاطفی دارد «سزار مارکوویچ» است که لابد به دلیل اختلاف عقیدتی خود به زندان افتاده است:
«کارش فیلمسازی بود و پیش از آنکه اولین فیلم خود را تمام کند، بازداشت شده بود. سبیل پرپشت سیاهرنگی داشت» (۲۹).
او برای تکنیک و شگردهای فیلمسازی، ارزشی ویژه قائل است و اصولاً هنر را به ویژه در پهنهی کار فیلمسازی «شگرد» و تکنیک کار میداند و آن اندازه که به «فرمالیسم» باوردارد، برای محتوای اثر چندان اهمیتی قائل نیست و به این اعتبار شاید او را بتوان از جمله طرفداران «فرمالیسم» در هنر دانست که در اواخر دههی ۱۹۲۰ مورد بیمهری قدرت سیاسی قرار گرفتند که خود داستانی دراز دارد. او در گفتوگوی با «شوخوف» از دیدگاه «آیزنشتاین» سازندهی فیلم برجستهی «اعتصاب» و «ایوان مخوف» به شدت دفاع میکند
«تو اشتباه میکنی دوست عزیز! اگر واقعبینانه داوری کنیم، آیزنشتاین یک نابغه است. «ایوان مخوف» یک شاهکار نیست؟ رقص ینیچریها با نقاب؟ آن صحنهی کلیسای جامع؟». . . «ک-۱۲۳» با اوقات تلخی گفت: همهاش ادعا است. هنرنمایی زیاد، کمال بیهنری است. گندمنمایی و جوفروشی است. آن هم با آن نگرش سیاسی شرمآور که میخواهد خودکامگی یک آدم را توجیه کند. این فیلم، توهینی است به خاطرهی سه نسل روشنفکران روسیه!»
«اما اگر برخوردی غیر از این با مسئله داشت، آیا اجازهی ساختن فیلم به او میدادند؟ . . . اما گوش کن! در هنر «چی» مطرح نیست؛ «چگونه» است که اهمیت دارد:
ک-۱۲۳ از جا پرید. با مشت روی میز کوبید و گفت: «نه، [اثر هنری] اگر نتواند احساس درستی را در من زنده کند، گور پدرش با آن «چگونه»اش!» (۸۲-۸۱).
۵. آسیب با نقض حقوق انسانی: «کوزیومین» زندانی کهنهکاری است که دوازده سال از هنگام اسارتش در ۱۹۴۳ در اردوگاه میگذرد. او به راستی قانون چیره بر «گولاگ» را «قانون جنگل» میداند (۲). در چنین ساختاری، سخن گفتن از «حقوق بشر» و اعتراض به آن، ستم کردن بر خویش است. یکی از زندانیان وقتی انتقاداتی را از وضع موجود از یک زندانی میشنود، میگوید:
«فکر میکنی آن حرامزادهی سبیلو [استالین] توی مسکو دلش به حال تو میسوزه؟ او به برادرش هم رحم نمیکند، دیگر چه رسد به کرمهایی مثل تو. . . کافی بود در گوشی به کسی بگویی که بیرون، کبریت کمیاب است، تا دو سال به دورهات اضافه کنند» (۱۵۰).
در چنین وضعیتی، نوشتن در بارهی «نقض حقوق بشر» نقش، بر آب است. هر ماه گاه پنج «یکشنبه» دارد که طبعاً باید روز آسایش آنان از کار طاقتفرسای زندانیان باشد. با این همه دانسته نیست چرا آن را به سه روز در ماه کاهش دادهاند و دو روز بر «کار اجباری» افزودهاند:
«هر ماهی که پنج روز یکشنبه داشت، سه روز آن را تعطیل میکردند و دو روز دیگر زندانیان را سر کار میفرستادند. شوخوف این را میدانست، اما از شنیدن آن خبر انگار دنیا را روی سرش خراب کردند و میخواست بالا بیاورد. نمیشد از دست دادن یکشنبه را راحت پذیرفت. هرچند خبر راست بود، اگر یکشنبه را هم تعطیل میکردند، باز توی اردوگاه آدم را به کاری مثل ساختن حمام، بالا بردن یک دیوار یا تمیز کردن محوطه وامیداشتند. باد دادن تشکها و تکان دادنشان یا کشتن ساسهای تختخواب هم که برنامهی همیشگی بود؛ یا این که همه را به خط میکردند که قیافهها را با عکسهای پرونده، تطبیق کنند؛ یا برنامهی صورتبرداری از اثاثیه بود که آن وقت باید خرت و پرتهایت را از خوابگاه بیرون میبردی و نصف روز در محوطه سرگردان میماندی» (۱۳۳).
طبعاً ظهر با ساعت «دوازده» مشخص میشود. اما در اردوگاه، زمان حتی از اختیار ساعت بیرون است و به جایش ساعت «یک بعد از ظهر» نیمروز به حساب میآید. هدف از این زمانبندی، به تعویق انداختن زمان خوردن ناهار برای زندانیانی است که از ساعت شش به کار شاق بیگاری و گرسنگی آن هم با آن صبحانههای کمکالری آغاز شده و یک ساعت بر زمان کار اضافه شده است (۶۴). یکی از بلاهای آسمانی دیگر برای زندانیان، لفت و لیسها و اجحافاتی است که نگهبانان اردوگاه در راستای زندانیان روا میدارند. برای هر گروه، صندوق اماناتی در نظر گرفتهاند تا آنچه را اعضای خانواده برای زندانیان فرستادهاند، نگهداری کنند:
«آدمی که بستهای دریافت میکرد، باید به نگهبان حق و حساب میداد. سرگروه و گماشتهی خوابگاه هم بودند. بارها اتفاق میافتاد که بسته گم میشد. اگر بسته را از ترس دزدها و بازرسها به انبار میسپردی، انباردار هم سهم میخواست. اگر میخواستی مردکی که در رختشویخانه کار میکند لباس زیر خودت را به تو پس بدهد، باید سبیل او را هم چرب میکردی. سلمانی هم چند نخ سیگار میخواست. اگر میخواستی یک – دو روزی در رختخواب استراحت کنی، با دست خالی چهطور میتوانستی به بهداری بروی؟» (۱۵۲)
از همه تأثیرگذارتر، خشونت زبانی و روانی نگهبانان به زندانیان است. آنان آنچه را لازمهی تخفیف و خوارمایهسازی روان زندانیان میدانند، انجام میدهند. دشنامهای بسیار زشت، اسنادهای بیشرمانه، واژهگان و تعبیرات جانکاه، برخوردهایی سیستماتیک است که از یک ایدئولوژی تباه سرچشمه میگیرد. «شوخوف» را به خاطر دیر جنبیدن از تختخواب، برای شستشوی کف اتاقی بردهاند. نگهبان میگوید:
«چهقدر آب مصرف میکنی احمق؟ توی خوک، هیچ وقت ندیدهای زنت چهطوری زمین را میشوره؟ . . این حرامزادهها نه عرضه دارند، نه تن به کار میدهند. حیف نان! باید به جاش گه میخوردند» (۱۳-۱۲).
زندانیان در میان خود، ارشدهایی دارند که خود انتخاب نکردهاند اما اینان برای این که خود را در چشم و دل زندانبانان بیارایند، دشنامهایی به امثال خود میدهند که از زشتگوییهای نگهبانان، تأثیرگذارتر است. اینان معمولاً از شمار مجرمان سابقهداری بودهاند که به زندان افتادهاند و میخواهند دقدل خود را سر همبندان خود خالی کنند: «دلتون هوس چوب کرده آشغالهای بوگندو؟» (۱۷۰). برخی از این به اصطلاح «ارشدها» چنان قدرتی دارند که میتوانند باعث دو روز زندانی کسی شوند که دستورش را بیدرنگ اجرا نکرده است:
«این مردک هم از آن حرامزادهی ختم روزگار بود. شبها – که در خوابگاه با دیگران میخوابید – چاک دهنش را میبست، اما حالا مثل بالاییها هارت و پورت میکرد و به همه فرمان میداد. زندانیها را لو میداد یا خودش با آنها درمیافتاد. قیافهاش داد میزد که یک آدمکش است؛ پروندهی جنایی داشت اما بند چهارده، مادهی پنجاه و هشت به او هم خورده بود و روانهی این اردوگاهش کرده بودند» (۱۵۹-۱۵۸).
نگهبانان اردوگاه آنچه در توان خود دارند، از آزار و آسیب به زندانیان خودداری نمیکنند و در واقع، از آسیب زدن به آنان لذت میبرند. «شوخوف» که از بیگاری و کار بیش از اندازه خسته شده، میاندیشد اگر تمارض کند، شاید بتواند چند روزی در بیمارستان از بیگاری بیاساید اما یادش میآید که آنجا هم دست از سرش برنمیدارند. مسئول بیمارستان آدم بیچاک و دهنی است که میتواند «بیمارانی را که میتوانند سر پا بایستند، به کار بکشد: باغچهبندی، حصارکشی، آوردن خاک برای گلدان به ویژه در سرمای زمستان که همیشه برف برای پارو کردن بود و اعتقاد داشت که کار، بهترین درمان هر گونه بیماری است» (۲۱). یکی دیگر از نمودهای قوانین چیره بر اردوگاه و نقض حقوق بشر، کاستن جیرهی غذایی زندانیان از راه دزدیدن مقدار غذایی است که باید به آنان داد. این روند، باعث میشود رقابتی سخت برای به دست آوردن غذا و خشنود کردن مأموران از راههای گوناگون صورت گیرد. از آنجا که «شوخوف» زندانهای مختلف و متعددی را دیده، میتواند با سبک سنگین کردن نان، وزن تقریبی آن را محاسبه و ارزیابی کند و متوجه شود که از وزن نان، کاسته شده است. «شوخوف فکر کرد: «بیست گرم کم کردهاند». بنابراین میکوشد تا جایی که ممکن است، نیمی از آن را بخورد و نیمی را در جایی از لباسش پنهان و نگهداری کند و در فرصتی مناسب آن را با آسایش خاطر و در تختخواب بخورد (۲۴).
برخی از زندانیان بخش یا تمام چربی خوکی را که به جای کره میتوانند روی نان بمالند، جمع کرده به سرگروه خود بدهند و با خشنود کردن او، از امتیازاتی برخوردار شوند؛ مثلاً «تیورین» به عنوان سرگروه، همیشه مقداری چربی خوک از زندانیان میگیرد تا همان جیرهی غذایی خودشان را به آنان بدهد، زیرا روی حرف «سرگروه» نمیتوان حرف زد:
«سرگروه آن قدر دستش پر بود که نگذارد به شکمش بد بگذرد. او هیچ وقت چربی کم نمیآورد. همیشه سر بزنگاه، یکی از افراد گروه چربی اضافی خود را به او پیشکش میکرد. این، تنها راه زنده ماندن بود» (۲۷).
یکی دیگر از ترفندهای مأموران اردوگاه برای زیر فشار قرار دادن زندانیان، رو در رو قرار دادن آنان در برابر هم و ایجاد رقابت و حسادت و نزاع میان زندانیان بود. در این حال، با ایجاد اختلاف و خصومت میان افراد، از اتحاد، به وجود آمدن عواطف انسانی و همدلی میان زندانیان، جلوگیری میشد و مبارزهی زندانیان با مأموران، به رقابت و دشمنی میان خود زندانیان تبدیل میشد:
«در اردوگاه افراد گروه، زندانیان را رو در روی یکدیگر قرار میدادند و خیال بالاییها را راحت میکردند؛ آنچنان که کمکاری یک نفر به بهای گرسنگی کشیدن تمامی افراد گروه تمام میشد: توی کثافت سهم کارت را انجام نمیدهی و آنوقت، من باید به خاطر تو گرسنگی بکشم. پس کار کن حرامزاده!» (۵۸).
یکی از نمودهای این رو در رویی، این است که برخی از زندانیان را وامیدارند «اسرار مگو»ی همبندان خود را به نگهبانان گزارش دهند؛ مثلاً «شوخوف» و دوست دیگرش برای کار کردن در یک سالن بزرگ بسیار سرد و بی در و پنجرهی بیشیشه و حفاظ، تکههایی از نمد را به پنجره چسباندهاند تا جلو سرما را بگیرند (۵۶). یکی از این «گزارشنویسان» پنهانکار «در» نام دارد که میخواهد آنچه را دیده، به مأموران گزارش بدهد اما وقتی با تهدید به مرگ و جدی «شوخوف» و دیگری روبهرو میشود، ناگزیر میشود سکوت کند: «حالا او دیگر میدانست که او را نخواهند کشت» (۱۰۰). با این همه، «خبرچینان» گاه از دست زندانیان هم جان سالم به در نمیبرند: «یک روز صبح موقع بیدارباش، جسد دو خبرچین را با سر بریده در تختخوابهایشان پیدا کرده بودند.» (۶۹).
یکی از حقوق انسانی زندانیان در زندانها و اردوگاهها طبعاً حق آزادی ارتباط مکاتبهای با اعضای خانواده است. با این همه، زندانی همیشه از نامهنگاری هراس دارد؛ چندان که خود ترجیح میدهد از خیر این پیوند عاطفی بگذرد. اینان در هر سال تنها میتوانند دو بار به خانواده نامه بنویسند:
«نوشتن نامه حالا دیگر برای او [شوخوف] به انداختن سنگی در چاهی ویل میمانست. سنگ را میانداختی، اما هیچ صدایی در جواب نمیآمد. گفتن این که با چه گروهی کار میکنی و سرگروهت چهطور آدمی است، برای آنها [خانواده] چه فایده داشت؟» (۳۹).
«شوخوف» میداند که فرستادن بستهای از طرف خانواده، به چه بهای گزافی تمام میشود، زیرا «آنها نمیتوانند ده سال آزگار از نان خودشان بزنند و برای او بفرستند. آن خوراکیها از گلویش پایین نمیرفت» (۱۳۲). نامهها به شدت کنترل میشود و زندانی حق ندارد از کمبود، حرفی بزند و از وضع موجود، شکایت کند. «درد دل» ممنوع است و برای زندانی و خانواده، گران تمام میشود. پس همان بهتر که حرفی زده نشود تا برای زندانبانان «سوء تفاهم» و برای زندانی درد سر ایجاد نشود. زندانی حق ندارد به اتمام زمان دقیق حبس خود، اطمینان داشته باشد و به خود و خانواده بگوید که من کی برمیگردم. هر گفتار و کردار زندانی یا ارادهی زندانبانان میتواند مدت زندان را از ده، به بیست و پنج سال هم افزایش دهد (۶۶).
۶. بهشتی در دوزخ: اکنون زندانبانان، گزارشنویسان، نگهبانان ناهموار و ناتراش و آن «حرامزادهی سبیلو» را به حال خود بگذاریم و به جمع هنرمندان، فرهیختگان و دلآگاهانی بپیوندیم که از مرزهای بهیمی چیره بر محیط اردوگاه کار اجباری فراتر رفته، ذهنیتی انسانی و قلبی سرشار از عاطفه و وجدان اخلاقی دارند. از «شوخوف» آغاز میکنیم که «من دوم» روایت «سولژنیتسین» نویسنده است. از «ناخدا» و کاپیتان سابق بگوییم که روزگاری برای خود، کیا بیایی داشته و از «سزار» فیلمساز بنویسیم که در کسوت هنرمندی بر خواننده پدید آمده است.
«آلیوشا» را به این دلیل به زندان انداختهاند که باورهای مذهبی دارد و نیمی از «انجیل» را در دفتری نوشته، میخواند (۲۳) و سپس آن را در جایی از تشک پنهان میکند که تا کنون کشف نشده (۲۵). وقتی «شوخوف» برای ساختن مجتمع مسکونی اشتراکی به بیرون از زندان میرود، «آلیوشا» نیز با او است. آنچه در آن هوای یخبندان در حال کار به او توان تحمل میدهد، تنها همان اعتقاد و ایمان دینی است (۴۳). او برای بالا بردن دیوار با آجر و ملاط، با جان و دل کار میکند و هر آنچه را «شوخوف» به او میگوید، انجام میدهد:
«آلیوشا «نه» نمیگفت. هر کاری را که از دستش برمیآمد، برای آدم انجام میداد. اگر همهی آدمهای دنیا مثل او بودند، شوخوف از کمک کردن به هیچکس ابایی نداشت. این باپتیستها، راه و رسم خوبی داشتند» (۱۰۲).
«ناخدا» نیز افسری تحصیلکرده و فرهیخته است و مدتها در یک رزمناو انگلیسی کار میکرده و از این که قبلاً چه منزلت اجتماعی داشته و اکنون در چه وضعیتی عمر تباه میکند، تأسف میخورد. جرم او همه این است که یک بار یک دریادار انگلیسی در ازای خدماتش، به او هدیهی کوچکی داده و حالا به همین اتهام دستگیر و به جرم همکاری با «بیگانگان» و لابد و طبق معمول «جاسوس» زندانی شده است (۱۲۰). وقتی به خاطر پوشیدن لباس اضافی، باید به زندان فرستاده شود، به شدت به افسر انضباطی اعتراض میکند و میگوید: «شما حق ندارید کسی را در هوای سرد لخت کنید. این کار برخلاف مادهی نه قانون جزا است.» او چنین افسری را نه از شمار مردم شوروی میداند، نه به عنوان یک «کمونیست» قبول دارد (۳۴). این اعتراض با توجه به آنچه در اردوگاه کار اجباری دیده و میداند، در حکم اعتراضی مدنی است و از آگاهی او از قانون مجازات کیفری و شهامت او خبر میدهد.
«سزار» فیلمساز است و پیش از آن که نخستین تجربهی سینمایی خود را به پایان رسانده باشد، دستگیر شده است (۲۹). از گفتههایش با «شوخوف» چنین برمیآید که بر زمینهی کار خود، اشراف دارد و میگوید در هنر سینماتوگرافی و زبان فیلم آنچه اهمیت دارد «شگرد» است و در هنر بهویژه هنرهای دیداری، آنچه بیشتر اهمیت دارد و باید به «پیشزمینه» برود، «چگونه» بودن است، نه «چه» چیزی را گفتن. اما آنچه او را از دیگر همتایانش متمایز میکند، بذل و بخششهای او است. خانوادهی مرفهی داشته و از آنچه برایش میفرستند، دیگران را نیز بهرهمند میکند:
«هرچه میخواهی بخور ناخدا! تعارف نکن! یک تکه از این ماهی دودی بردار. سوسیس هم هست. . . و کره هم روی نانت بمال. این نان فرانسوی اصل است که از مسکو فرستادهاند» (۱۵۵).
او خوراکیهایی را که برایش فرستادهاند بی هیچ گونه پنهانکاری و پردهپوشی، در معرض دید همهگان مینهد. او را هم به دلیل پوشیدن یک لباس اضافی به سلول مجرد باید برد و کیسهی پر از خوراکیهایش به یغما خواهد رفت. اما شخصیت برجستهتر «شوخوف» است که هم راوی آشکار و پنهان، هم «من» دوم شخص نویسنده است. به پولی که از قبال کار ناپسند به دست آورد، اهمیت نمیدهد. هر کاری را انجام نمیدهد و آزادگی خود را پاس میدارد:
«شاید بهتر بود او هم همرنگ جماعت ده میشد. اما ایوان دنیسوویچ در ته دلش هیچ علاقهای به این کار نداشت. کار آدمهای پشت همانداز بود و آنهایی که میدانستند سبیل چه کسانی را باید چرب کرد. . . هرگز در این چهل سال نه به کسی رشوه داده، نه از کسی رشوه گرفته بود و حتی در اردوگاه هم، راه و رسم این کارها را یاد نگرفته بود» (۴۲).
او در بنیانگذاری «مجتمع مسکونی اشتراکی» نقشی بنیادین دارد (۴-۳). او هوشیاریهای ویژهی خویش دارد؛ مثلاً چون میداند که روزی به بنایی خواهد پرداخت، بهترین ماله را در جایی پنهان میکند تا خود از آن استفاده کند و به دست نااهل نیفتد (۵۴). وقتی برای گرفتن صبحانه میرود، کاسهای هم برای «ناخدا» برمیدارد تا گرسنه نماند و سرش کلاه نرود (۱۲۳). با آن که ساعت کار به پایان رسیده، وجدان اخلاقی و حرفهای، او را وامیدارد برای این که ملاط شب هنگام سنگ نشود، آن را به کار بزند و گروه خود را وامیدارد تا با کمک همدیگر، چند رج از دیوار را بالا ببرند و ملاطی در ظرف یا «زنبه» باقی نماند و وقتی هم همهگی میروند، باز او باقی میماند تا ماله را در جایی پنهان کند:
«شوخوف با دست به او اشاره کرد و گفت: «تو برو! من بهت میرسم.» و به داخل ساختمان رفت. شاید فردا کار دیگری به او میدادند و تا شش ماه دیگر به نیروگاه برنمیگشتند. آن وقت دیگر رنگ مالهاش را هم نمیدید. هوا تاریک بود و ترس برش داشته بود. ترسش از تنها ماندن در آن ساختمان بود؛ از این که نتواند به موقع خود را به دروازه برساند و نگهبانها او را با تیر بزنند» (۱۰۸)
منابع:
سولژنیتسین، الکساندر، یک روز از زندگی ایوان دنیسوویج، ترجمهی رضا فرخفال، تهران: فرهنگ نشر نو با همکاری نشر آسیم، چاپ چهارم، 1402.
امینی نجفی، علی. “مهمان برادران”: خاطرات زندان بهآذین. فارسی BBC NEWS ، 22 دی 1388 (12 ژانویه 2010).
Applebaum, A. Gulag: A History (Anchor Books, a division of Random House, Inc. 2009.
Ashigova, Natali, Literature as a Reflection of Human Rights Abuse: Solzhenitsyn’s One Day in Life of Ivan Denisovich and Mahari’s Barbed Wires in Blossom. CETRAL EUROPEAN UNIVERSITY, 20 June 2021.
Diegel, A. “Human Rights and Literature: Solzhenitsyn and Pasternak”, Theoria: A Journal of Social and Political Theory, No. 75, Human Rights (Berghahn Books, 1990).
Do Long, Fred J. One Day in the Life of Ivan Denisovich: A Response to Repression. Pro Rege, Volume 3, Number 4, June 1975.
Klimoff, A. One Day in the Life of Ivan Denisovich: A Critical Companion (Northwestern University Press, 1997.De Jong, Fred j., One Day in the Life of Ian Denisovich: A Response to Repression, Pro Rege, Volume 2, Number 4, June1975.
Komova, T. A., Concepts of language in the context of history and language. M.: MAKS Press, 2003.
Hosford, David; Pamela Kachurin and Thomas Lamont, Gulad: Soviet Prison Camps and Their Lagacy. by Harvard University’s Davis Center for Russian and Eurasian Studies, 2006.
Medvedev, Zhores, A., Ten Year After Ivan Denisovich, Trans. Hilary Stern Berg (New York: Alfred A. Knopf, 1973).
Magray, Ahsan Ul Haq; Farooq, Aneesa, A Stylistic of Prison Narratives: A Critical Approach. in: Journal of Language and Linguistic Studies, 16(2), 2020.
Wringer, Anouck de, I’jaam: An Iraqi Rhapsody Defying Violence with Words, Mei 2019.
Zim, Rivkah. The Consolation of Writing: Literary Strategies of Resistance from Boethius to Primo Levi, Princeton University, 2014.
از همین نویسنده:
- جواد اسحاقیان: گونههای انسجام در رمان «شبِ مرشدِ کامل» نوشته فرهاد کشوری
- جواد اسحاقیان: از «هنر رمان» کوندِرا تا «به سبُکی پَر، به سنگینی آه» مهدی خطیبی
- جواد اسحاقیان: «سه قطره خون» صادق هدایت و «گربهی سیاه» ادگار آلن پو
- جواد اسحاقیان: سیمای قهرمان چندلایه در «نماز میّت» رضا دانشور
- جواد اسحاقیان: دختران کوبانی
- جواد اسحاقیان: از «بالاپوشی از قطار» مهدیّه کوهیکار تا «خندهی مدوزا» هلن سیکسو
- جواد اسحاقیان: خوانش پسامدرنی رمان «هزارتوی خواب و هراس»ِ عتیق رحیمی
- جواد اسحاقیان: خوانش داستان کوتاه «بریدن سرِ گربه» نوشتهی غاده السَّمان بر پایهی شگرد ساختاری «جفتهای متقابل»
- جواد اسحاقیان:خوانش فرهنگی رمان «من مَلاله هستم» نوشتهی ملاله یوسَفزَی-کریستینا لَمب
- جواد اسحاقیان: خوانش رمان «موری» نوشتهی مهدی خطیبی با رویکرد فرا-داستان پسامدرن
- جواد اسحاقیان: رویکرد طبقاتی به رمان «غرور و تعصب» نوشته جِین آستِن
- جواد اسحاقیان: «ایشتار» نوشته ژیلا مساعد؛ سفری اسطورهای و روانشناختی در جستوجوی هویت زنانه
- جواد اسحاقیان: گفتمان “تاریخ” و “ادبیات” در رمان “زنده باد تستوسترون” نوشتهی فریبا صدیقیم
- جواد اسحاقیان: «منطق گفتمانی» باختین در نمایشنامهی «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی
- دینِش بارکو دِئور و دارباسینگ دانسینگ گیراس: «نرگس محمدی و دیوارهای سفید» به ترجمه جواد اسحاقیان
- جواد اسحاقیان: «اسپادانا و آشتیان»، خوانش اسطورهایِ دیستوپیا در رمان ۵۶ درجه








