
«بدری» از آثار بهروز بدخشان که پس از مرگ وی منتشر شده، کوششی است در معرفی نوعی از هویت مردانه که راز بقایش در زندگی وابسته به دروغهایی است که در رابطه با زنان مسنتر از خود به هم میبافد. روایت داستان همراه است با رگههایی از نگاه خیامی، نهیلیسم بوف کوری، و ابسوردیم کامویی. زبان ساده و دور از تکلف بدخشان، توصیف پیچیدگیاش از روان انسان، گوشهای است از نگاه هستیشناسانه او به فلسفه وجودی (اگزیستانسیالیسم).
راوی (بهزاد) در داستان بلند (نوولا) «بدری»، مردی است سی ساله، دچار بحران هویت، سرگردان در معنای زندگی و عاجز از ملال آن، پس برای فرار از این ملال تلاش دارد تا دم را غنیمت بشمرد. همان ابتدای داستان میگوید «چیزهایی است که ما را از کسالت زندگی روزمره دور میکند. کارهایی که بیحوصلگی را پس میزند تا آشوبی در وجودمان بیندازد و به زندگیمان هیجان بدهد»، یا «لااقل فهمیده بود باقی عمر را پولی خرج کند و با جوانی بزند به عیش[۱]». این دو نمونه شاهد مثالی هستند از نزدیکی نگاه راوی به فلسفه خیامی و غنیمت شمردن لحظه، «پر کن قدح باده که معلومم نیست/ کاین دم که فرو برم برآرم یا نه[۲]». اما تلاش بهزاد برای هیجان دادن به زندگی از روی صداقت، شناخت و معرفت زندگی نیست، بلکه با ایجاد رابطههای ابزاری و دروغمحور میخواهد به حیاتش معنا بخشد. او نه فقط به زنان حتی به خودش هم دروغ میگوید. برایش دشوار است باور کند که مجذوب زنی شده با بیست سال اختلاف سنی. خواننده در صفحات پایانی اثر است که متوجه مکنونات او میشود. در صفحه ۱۱۰ میخوانیم: «نور کمرنگ پردهها به خط بازو و انحنای کمر و باسناش هالهای مسیرنگ داده بود. از اینجا که بودم مجسمهی مسیرنگ خوشتراشی را میدیدم.»
جذابیت بدری برای راوی محدود به تن و تنانگی نیست. کشش او به این زن پنجاه ساله «متشخص» برمیگردد به خوی و طبیعت وحشی زن. «شاید صبح زیر دوش هم همین طبیعت وحشی و دستنخوردهاش من را برانگیخته بود و آن میل به یکی شدن با او از سر عشق … نبود، کشش من بود به این خوی وحشی»، ص ۱۰۶. بنابراین مرد که همواره در روابط نامتعارفش با زنان برای بهرهبرداری، یا به قول خودش تلکه، از آنان دروغهای عاشقانه میگوید، این بار در رابطه با بدری دروغ نمیگوید بلکه با مکر و حیله به بدری میقبولاند که خوابگرد است. میخواهد از او کس دیگری بسازد تا تحت کنترلش بگیرد. در عمل ولو اینکه موفق به انجام نیات خود میشود، ولی خود نیز به دریافت و شناختش از زن تردید میکند. به بیان دیگر، راوی در جریان روایت، فرایندی از دگرگونی درونی را تجربه میکند، به گونهای که در پایان داستان دیگر همان فرد آغازین نیست، از هویت اولیه خود فاصله گرفته و به فرد دیگری تبدیل شده.

بهزاد در «بدری»، به دنبال معنایی برای زندگی است تا از ملال بکاهد، اما فرومیماند. با این حال، او نه به ابسوردیسم و بیتفاوتی نسبت به جهان رسیده مانند راوی بیگانه (مورسو) که حتی مرگ مادرش و قتل انسانی بیگناه حس گناه به او بدهد، و نه چون راوی بوف کور نهیلیست شده که جهان را به تمامی تاریک و بیمعنی ببیند و معشوقه را مثله کند. او بیشتر در فضای پوچی اخلاقی و سرگشتگی سیر میکند، گو اینکه شباهتهایی با آن دو راوی دیگر دارد.
در مقایسهای کلی میان بوف کور و بدری میتوان دریافت که در هر دو راوی مرد هستند، هر دو مردِ مسئلهدار هستند. هر دو گرفتار بحران هویت فردی هستند. هر دو به زن و رابطه نگاه امن و رمانتیک ندارند. هر دو جهانی بدبینانه و ناپایدار را نمایش میدهند. هر دو، زن را از یک «واقعیت اجتماعی و انسانی» به «تصویری ذهنی/روایی» تقلیل میدهند، و هر دو رابطه خود با زنان را از زاویه اضطراب روایت میکنند. اضطراب در بوف کور به فروپاشی روانی، توهم، کابوس خود راوی، و حتی به تکه تکه کردن بدن زن و لکاته نامیدنش میرسد ولی اضطراب در بدری منجر به ایجاد بستری در بروز روانپریشی و توهم در وجود زن. با این حال نمیتوان این دو راوی را به طور قطعی زنستیز برشمرد ولی هر دو میتوانند چنین حس یا خوانشی را بیافرینند زیرا داستان از نگاه مردانی روایت میشود که نگاهشان به زن سالم، متعادل یا خنثی نیست. از وجه دیگر، بوف کور همچون بیشتر خویشاوندان نهیلیست خود هیچ روزنی از معنا، امید، یا نقد اجتماعی به دست نمیدهد، اما در بدری با وجود تمام پوچی اخلاقی و بیاعتمادی ما بیشتر شاهد نقد روابط انسانی، اجتماعی هستیم. بدری بیشتر بدبینانه است تا پوچگرایی مطلق. در این معنا میتوان گفت گرچه «بدری» دارای رگههای نهیلیستی است، از جمله نگاه بدبینانه به روابط انسانی (زن)، بیاعتمادی به ارزشها (اخلاق، عشق، حقیقت)، سرگردانی، نداشتن هدف و معنایی پایدار در زندگی، اما به دلیل پایانبندی و بروز تغییر شخصیت، یک اثر کاملاً نهیلیستیِ محض در نظر گرفته نمیشود.
در بیگانه اثر آلبر کامو نیز با مورسو آشنا میشویم، مردی که به پوچی رسیده، ولی پوچی او از جنس راوی بوف کور یا بهزاد در بدری نیست. او میگوید جهان به من بیاعتنا است پس من هم بیتفاوت میشوم ولی نه مثل بوف کور گرفتار فروپاشی روانی و کابوس میشود و نه مثل بهزاد در جستجوی معنا. پوچیاش از سر آگاهی و شناخت است.
در این سهگانه با سه نوع گوناگون از مواجهه با پوچی روبهرو هستیم: بیگانه، پوچی فلسفی (ابسوردیم)، بوف کور، پوچی روانی، ذهنی، کابوسوار، و بدری، پوچی اخلاقی. در اولی جهان خالی از معنی است، با این حال میشود آگاهانه زندگی کرد. در دومی جهان بیرون و درون در هم میریزد، معنا نه فقط گم شده بلکه راوی زندانی ذهن خود است. در سومی معنای زندگی گم نشده ولی در روابط انسانی فرسوده شده. مورسو بیتفاوتی وجودی به جهان و زندگی دارد، آگاهی سرد فلسفی. راوی بوف کور گرفتار فروپاشی کامل ذهن و روان. در مقابل، بهزاد در بدری در مسیر نوعی استحاله شخصیت قرار میگیرد، مسیری که او را به مواجهههای تازه با هویت خویش و بازنگری در تلقیاش از دیگری رهنمون میکند.
از این منظر، بدری روایتی است از بحران معنای زندگی در جهان معاصر؛ روایتی گرچه در پارهای موارد بهرهمند و شبیه به برخی مؤلفههای نهیلیستی و ابسورد، ولی با فاصله از بوف کور و بیگانه. اگر راوی بوف کور در زندان ذهن خویش فرومیپاشد و مورسو در بیگانه به آگاهی از بیمعنایی جهان میرسد، بهزاد در بدری از خلال تجربهای عاطفی و اخلاقی به بازاندیشی در هویت خویش سوق داده میشود. از همین رو، اثر بدخشان را نمیتوان نمونهای از نهیلیسم و ابسوردیسم محض دانست، بلکه باید آن را بازنمایی بحرانی وجودی دانست که با غنیمت شمردن دم، امکان تحول را همچنان منتفی نمیکند.







