
سگ سیاه زایشگاه روایت قهقرای جامعهای است که بوی مرگ از همه جایش به مشام میرسد.
این رمان از همان شروع، تکلیف واقعیت را به هم میزند. داستان از گورستان آغاز میشود، با سگی سیاه که برای فرار از سرما به گوری خالی پناه برده و اندکی بعد، در پی کتکی که از گورخوابان میخورد، از دیواری میپرد و سر از حیاط خلوت یک زایشگاه درمیآورد. در واقع راوی از فضای مرگ وارد فضای تولد میشود و از این پس تقریباً همهچیز میان همین دو قطب حرکت میکند؛ زایش و مرگ، تن و روح، بودن و نبودن.
ناهید شمس برای روایتگری این جهان، سگ سیاهی را انتخاب کرده که پشت پنجره ایستاده و مراقب آدمهاست. این انتخاب یکی از تمهیدات فرمی داستان است. سگ، هم در جهان داستان حضور دارد و هم بیرون از آن ایستاده است. میبیند، بو میکشد، گوش میدهد، خیال میکند و از تکههای دیده و شنیدهشده برای آدمها داستان میسازد. داستانهایی که دیگر نمیتوان با اطمینان گفت چه مقدار از آن اتفاق افتاده و چه مقدار محصول ذهن اوست. این ایهام در روند داستان حتی بیشتر می شود.
به این ترتیب پنجرهی زایشگاه فقط بخشی از مکان داستان نیست؛ مرزی است میان راوی و جهانی که روایت میکند.
زایشگاهی که مرگ در آن پرسه میزند
انتظار طبیعی این است که زایشگاه قلمرو تولد باشد، اما در این داستان، مرگ تقریباً به اندازهی تولد در آن حضور دارد. نوزادی به دنیا میآید و میمیرد، نوزادی ناپدید میشود، خون و جفت و بند ناف و ترشحات بدن همهجا هستند و حتی سگ، زایشگاه را با این بوست که کشف می کند. در عین حال یک تولد هم دارد در گور و توسط گورخواب ها شکل می گیرد: در هم گره خوردن مرگ و زندگی.
زایشگاه در این رمان فقط تصویر یک محیط درمانی آشفته نیست؛ تصویری فشرده از جامعهای است که زندگی در آن مدام زیر سایهی مرگ و مراقبت جریان دارد؛ جایی که در آن مناسبات اداری ناکارآمد، بیکفایتی، ترس، اعتقاد و خرافه و زندگی نکبت بار کارکنان را میبینیم. پشت این آشفتگی، حذف و ترس ایستاده.
ونوس؛ زنی میان مردگان و زندگان
اگر سگ را مرکز روایت بدانیم، ونوس مرکز عاطفی داستان است. تقریباً همهی خطوط مهم داستان به شکلی به او میرسند:
ونوس هر روز به تولد کمک میکند، اما ذهنش به شکل عجیبی درگیر مردگان است. او بخشی از وجودش را بخاطر برادرهایش در جهان مردگان جا گذاشته است.
اما این تنها نقش ونوس نیست. در جامعهای که ترس و پنهانکاری بخشی از سازوکار زندگی شده، او شخصیتی است که حرف میزند و عمل میکند و همین او را از دیگران متمایز میسازد. او عواقب کارش را میداند و بهای آن را با ترجیع بند «من قرار است بمیرم» پذیرفته است، اما باز هم دست از کنش نمیکشد.
زندگی خانوادگی ونوس نیز وجه دیگری از این شخصیت را آشکار میکند. او همسر قانونی مهران است اما اعتماد در این رابطه آسیب دیده و کنترل تا خصوصیترین لایههای آن، حتی رابطهی جنسی، نفوذ کرده است؛ در مقابل مهران، نورا وجه دیگری از زندگی ونوس را نمایندگی میکند: کودکی و شوق، بازی و ادامهی زندگی. و رابطه با فراز را داریم که جسم ندارد اما بخشی از ذهن و میل ونوس را اشغال کرده است.

از اینجا بازی جسم و روح شکل میگیرد و با میل، فقدان و مرگ پیوند میخورد و به یکی از الگوهای تکرارشوندهی رمان تبدیل می شود: جسم کنار روح، تولد کنار مرگ، تقدس کنار ابتذال، عشق کنار شهوت و ایمان کنار خرافه.
حتی خود «سگ سیاه» نیز موجودی دوگانه است. حیوانی ولگرد و گرسنه است که دنبال جفت و گوشت و غذا میگردد و در همان حال خودش را «سگ مقدس» مینامد. این ادعای تقدس هم مضحک است و هم در منطق داستان چندان بیمعنا نیست.
طنز سیاه و جهان گروتسک
با وجود حضور دائمی مرگ، بیماری و خشونت، «سگ سیاه زایشگاه» داستان عبوسی نیست. بخش بزرگی از نیروی آن از طنزی میآید که اغلب درست در نامناسبترین لحظه ظاهر میشود.
طنز از ناهمخوانی موقعیتها شکل میگیرد؛ موقعیتهای مضحک در برابر موقعیتهای هولناک. امر هولناک آنقدر تکرار شده که دیگر بخشی از زندگی عادی آنهاست. همین همنشینی مضحک و هولناک، جهان داستان را به سمت گروتسک میبرد.
زبان و نقش سگ سیاه
زبان سگ یکی از تمهیدهای اصلی رمان است. او جهان را نه با معیارهای اخلاقی آدمها، بلکه از راه بدن و غریزه میفهمد؛ برای همین چیزی که برای انسان، مقدس، شرمآور یا هولناک است، برای او میتواند صرفاً بو، خون، گوشت یا میل باشد. این فاصله قضاوت اخلاقی معمول را مختل می کند و به نویسنده امکان می دهد جهان متعفن و خشن داستان را بی پرده تر از آنچه از زبان یک راوی انسانی ممکن بود، نشان دهد. اما کارکرد سگ به همین زاویهی دید محدود نمیماند. میتوان او را روی دیگر انسان نیز دید؛ وجه غریزی و مهارنشدهای که میل، حسادت و خشونت را در خود دارد؛ غرایزی که در انسان زیر لایههای اخلاق و تمدن پنهان میمانند، اما در جامعهای که خشونت را نهتنها مهار نمیکند بلکه نهادینه میکند، مجال بیشتری برای سربرآوردن پیدا میکنند.
خود سگ هم بهتدریج به یکی از معماهای رمان تبدیل میشود. پرسش او که آیا «لاشهی مردهی ته رودخانه» است یا سگ زندهای که از آب مینوشد، ابهام واقعیت و خیال را به هویت خود راوی میکشاند.
تکرار و ریتم
با این همه، همین ویژگیهایی که بخش مهمی از جذابیت و تازگی رمان را میسازند، در جاهایی نیز به نقطهی آسیب آن نزدیک میشوند. به نظرم زبان و شیوهی روایت، با همهی تازگیاش، گاهی از تکرار ضربه میخورد. واژهها، دشنامها و تعبیرهای حیوانی که در ابتدا، صدای سگ و شخصیتهای فرعی را میسازند، کمکم قابل پیشبینی و دچار تکرار می شوند. این تکرار در موقعیتها هم دیده میشود؛ هرچند بخشی از آن با چرخهی روزمرهی زایشگاه تناسب دارد، اما بعضی تکرارها چیز تازهای به شخصیت یا داستان اضافه نمیکنند و مقداری باعث چرخشی شدن داستان می شوند. از طرف دیگر، قطع و وصل مکرر خردهروایتها گاه اجازه نمیدهد موقعیتها از نظر عاطفی جا بیفتند؛ بهخصوص در مورد ونوس، به عنوان یک مخاطب ترجیح میدادم روایت ها از انسجام و امتداد بیشتری برخوردار باشند و قطع و وصلها کمتر اتفاق بیفتند. در آن صورت به نظرم موقعیت ها فرصت بیشتری برای حس آفرینی پیدا می کردند و شخصیتها هم عمق بیشتری میگرفتند و مهم تر از آن ما با توانایی روایت گویی نویسنده، که آن را نشان داده، بیشتر لذت می بردیم.
آنچه اما در پایان رمان همچنان با خواننده میماند، جهان غریب و پر تناقصی که ناهید شمس ساخته؛ و شاید همین ماندگاری یکی از مهمترین موفقیتهای اثر باشد.








