
ادبیات غرب
ماکس فریش: «داستان ایزیدور» به ترجمۀ رضا نجفی
در یک روز تابستانی درخشان، ایزیدورِ داروفروش وفادار و محتاط، همسر زیبایش را روی عرشة کشتی به مقصد مایورکا گذاشت و فقط برای خرید یک روزنامه پیاده شد… اما وقتی سرش را از روی روزنامه بلند کرد، کشتی رفته بود و او خود را روی یک کشتی کثیف لژیون خارجی یافت. هفت سال بعد با ریش انبوه و تپانچه به کمر به خانهاش بازگشت؛ اما همان پرسش سادهٔ همسرش دوباره همهچیز را به هم ریخت.
