ماکس فریش: «داستان ایزیدور» به ترجمۀ رضا نجفی

«داستان ایزیدور» (Geschichte von Isidor) یکی از حکایت‌های کوتاه و معروفی است که شخصیت اصلی رمان اشتیلر (Stiller، ۱۹۵۴) اثر ماکس فریش برای زندان‌بانش تعریف می‌کند. این داستان در واقع بخشی از رمان است و به‌صورت مستقل هم گاهی منتشر شده.
این حکایت، مثل بسیاری از داستان‌های درون رمان «اشتیلر»، تم‌هایی مثل هویت، فرار از خود، و ناتوانی در بازگشت به گذشته را با طنز تلخ بیان می‌کند.
داستان ایزیدور نمونه‌ای درخشان از هنر فریش در به‌کارگیری حکایت‌های کوتاه و تمثیلی برای کاوش عمیق در مسائل هویت و آزادی در ادبیات مدرن آلمانی‌زبان است و بخشی از میراثی است که فریش را در کنار دورنمات به یکی از مهم‌ترین نویسندگان سوئیسی-آلمانی‌زبان قرن بیستم تبدیل کرد.
این داستان از نظر روایت شناسی بیشتر به حکایت یا آنکدوت نزدیک است.

اجازه دهید داستان کوتاه ایزیدور را برایتان تعریف کنم. این یک داستان واقعی است. ایزیدورِ داروفروش، آدم پرمعلوماتی بود، درآمدش هم بد نبود. پدر چند بچة کوچک بود و برای خودش عاقله مردی به‌شمار می‌رفت، پرواضح است که شوهری وفادار نیز شمرده می‌شد.

تنها عیبش این بود که به‌شدت بدش می‌آمد، از او بپرسند کجا بوده است. در چنین مواردی بسیار ناراحت می‌شد، اما ناراحتی خود را هرگز آشکار نمی‌کرد و مستقیماً از آن صحبتی به میان نمی‌آورد. از آنجایی‌که چنین عیبی چندان مهم نیست می‌توان گفت که او آدمی خوشبخت بود.

یک روز تابستانی زیبا ایزیدور و همسرش تصمیم گرفتند، آن‌چنان که آن روزها مد شده بود، به مایورکا1 سفر کنند. می‌شد پیش‌بینی کرد که از آنان در بارۀ این سفر پرسش‌های فراوانی شود، پرسش‌هایی که او را دچار خشمی بروزناپذیر می‌ساخت. برای همین، مقدمات سفر خیلی آرام و بی‌سر‌و‌صدا فراهم شد. آشکار بود که ایزیدور از فرا رسیدن ایام تعطیلات خود شادمان است. همسر زیبایش آوینیون2 نیز به شور و شعف آمده بود. این را هم بگویم که همسر ایزیدور همه جا زنی دوست داشتنی شناخته می‌شد. او و ایزیدور نه سال پیش، هنگامی که او به شهر بندری مارسی سفر کرده بود، با هم ازدواج کرده بودند.

روز سفر فرارسید. دریا در زیر انوار آفتاب می­درخشید. ایزیدور همسرش را روی عرشة کشتی گذاشت و خود در آخرین لحظه پی خرید روزنامه رفت. ماجرایی که پس از این رخ داد، شاید به علت لجاجت و اعتراض ایزیدور به کنجکاوی زنش بود که دائم می‌پرسید: «کجا رفته بودی؟»

خدا می‌داند؛ ما که چیزی سردرنیاوردیم. به هر حال ایزیدور خیلی ساده، همان‌گونه که عادت مردها است، کمی ول گشت و باز همان‌گونه که گفتم، از روی لجاجت، خود را غرق خواندن یک روزنامة فرانسوی کرد؛ غافل از آن که در این مدت همسرش و کشتی به سوی مایورکای زیبا حرکت کرده­اند. او ناگهان از سوت کشتی به خود آمد و هنگامی که سرش را از روی روزنامه بلند کرد، پیش روی خود، به جای همسرش، یک کشتی کثیف دید که پر بود از مردهایی با اونیفورم‌های زردرنگ. ایزیدور کنار کشتی رفت. همان هنگام لنگر انداخته شد و ایزیدور به کشتی دیگری که از موج‌شکن دور می‌شد، خیره شد.

آیا تأثیر گرمای نفرین شده بود یا ضربة مشت یک گروهبان فرانسوی که او را بیهوش ساخت؟ این را دیگر نمی‌توانم بگویم، تنها می‌توانم با اطمینان و یقین بگویم که ایزیدور وقتی به هوش آمد، خود را میان لژیونی خارجی یافت و سال‌ها زندگی بسیار سختی را در این لژیون سپری کرد و عجیب آن که هیچ به فکر گریختن هم نبود. در آغاز، در قلعة زردرنگی در یک بیابان برهوت جا گرفته و دلش را خوش کرده بود به حدس زدن زمان غروب آفتاب و تماشای آن. بدیهی بود که گه‌گاه، وقتی خسته نبود، به همسرش فکر بکند و یا چیزی برای او بنویسد، گرچه حق ارسال نامه را نداشت.

فرانسه هنوز علیه از دست دادن مستعمرات خود می‌جنگید و برای همین ایزیدور نیز چنان در جاهای گوناگون دنیا سرگردان شد که حتی به خواب هم نمی‌دید.

او داروخانة خود را همان‌گونه که دیگران گذشتة گناه‌آلودشان را از یاد می‌برند، از یاد برد. با گذشت زمان ایزیدور حتی درد دوری از وطن را نیز فراموش کرد؛ اما سرانجام شکایت‌های کتبی او مثمر ثمر افتاد و او به وطن بازگشت. و حالا پس از گذشت سال‌ها در یک صبح زیبا با ریشی انبوه و پیکری نحیف، در حالی‌که کلاه آفتابی خود را زیر بغل زده بود، با آن راه رفتن همیشگی‌اش از در گذشت و وارد باغ خانه‌اش شد.

آن روز یک‌شنبه و روز تولد همسرش بود. همان‌گونه که قبلاً برایتان تعریف کردم، او همسرش را دوست داشت، اگرچه از سال‌ها پیش تاکنون حتی یک کارت پستال هم برایش نفرستاده بود.

ایزیدور نفس عمیقی کشید. خانه‌اش، بی‌آن‌که تغییر کرده باشد، پیش چشمانش بود. هنوز کنار در ایستاده بود. داخل باغ پنج کودک خود را دید. ظهور ناگهانی آنان وی را به شگفتی انداخت. آنان بی‌شباهت به او نبودند، اما گذشت هفت سال آنان را بزرگ‌تر کرده بود.

ایزیدور آن‌گونه که در خور مردی است که در شدیدترین نبردها حضور داشته است، به سوی آنان رفت. در تمام طول مدت غربت، همواره امیدوار بود همسر عزیزش، که در دوردست‌ها در خانه نشسته و منتظر او مانده است، به هنگام بازگشت از او نپرسد که کجا بوده است. او بی‌قیدانه از چمن‌ها عبور کرد و درست مثل این‌که مانند گذشته از داروخانه‌اش باز می‌گردد، نزد آنان رفت؛ اما او در گذشته از افریقا یا هند و چین باز نمی‌گشت.

همسرش بهت‌زده زیر یک چتر آفتابی نو نشسته بود و لباس راحتی گران‌قیمتی بر تن داشت که ایزیدور هرگز آن را ندیده بود. در همان دم دخترک خدمتکاری، که او نیز جدید شمرده می‌شد، برای این مرد ریشو که گمان می‌کرد یکی از آشنایان جدید خانم است، فنجان خالی آورد.

ایزیدور در همان حالی که آستین پیراهن کهنه‌اش را پایین می‌زد، گفت: «هوای اینجا چه‌قدر خنک است.»

بچه‌ها خوشحال بودند که می‌توانند با کلاه آفتابی پدرشان بازی کنند؛ البته تعیین این که کدام یک با این کلاه بازی کنند، بی‌داد و قال ممکن نبود.

دخترک خدمتکار بی‌درنگ قهوة تازه آورد.

صبح روز یکشنبه بود. صدای ناقوس کلیساها به گوش می‌رسید؛ ایزیدور در خانه‌اش بود و روز تولد زنش را جشن گرفته بودند و بچه‌ها آواز تولد می‌خواندند. او بیش از این دیگر چه می‌خواست؟

زنش گفت: «ایزیدور!»

میهمان ریشو برای خودش قهوه ریخت؛ چرا که قبلاً هم عادتش همین بود. او در حالی‌که فنجان خود را پر می‌کرد، با ملایمت پرسید: «چیه؟»

زنش در حالی‌که کم مانده بود گریه کند، گفت: «ایزیدور!»

سپس پرسید: «ایزیدور! آخر این همه مدت کجا بودی؟»

مرد مانند آدم‌های گیج نگاهی طولانی به او انداخت و فنجانش را روی میز گذاشت. او هنوز به اخلاق زنش عادت نکرده بود. ایزیدور دست‌هایش را توی جیب شلوارش فرو برد و به دسته گلی سرخ خیره شد.

زن پرسید: «توی این همه مدت چرا لااقل یک نامه هم نفرستادی؟»

مرد بدون هیچ حرفی کلاهش را از دست بچه‌های وروجک گرفت و با طمأنینه‌ای خاص آن را بر سر گذاشت؛ عملی که بی‌شک باید تأثیری نازدودنی بر کودکان گذاشته باشد. پدرشان با آن کلاه آفتابی و تپانچه‌اش، که به کمر بسته بود، به نوعی، کهنه و قدیمی به‌نظر می‌رسید.

وقتی همسرش گفت: «ایزیدور تو حق نداری چنین کاری بکنی» او تپانچه‌اش را (گمان می‌کنم با همان طمأنینة خاص) از غلاف درآورد و سه تیر به کیک مربایی، که با شکر و خامه آراسته شده بود، شلیک کرد. می‌شود تصور کرد که چه کثافت‌کاریی راه افتاد. زنش فریاد زد: «پس این‌طور، ایزیدور!»

سرتاسر لباس راحتی‌اش به لکه‌های خامه آلوده شده بود و بی‌شک اگر آن بچه‌های معصوم به‌عنوان شاهد، آنجا حضور نداشتند، او سراسر آن دیدار کوتاه را که ده دقیقه هم نمی‌شد، توهم و خیال‌پردازی می‌پنداشت.

یکی از پنج کودکی که گرد او حلقه زده بودند، شبیه به نیوبه3 بود و با نگاهی مانند نگاه ایزیدور مادرش را نگریست. ایزیدور با قدم‌هایی آرام در حالی‌که آن کلاه عجیب را به سر داشت و تپانچه به کمر بسته بود، از در باغ خارج شد.

پس از این شوک، زن بیچاره نتوانست به باقیماندۀ کیک نگاه کند بی‌آن که به یاد ایزیدور، وضعیت ترحم‌انگیزی که برای او پیش آمده بود و (میان خودمان بماند) پیشنهادهای فراوانی که برای ازدواج مجدد به او شده بود، بیفتد. اما این زن شجاع، زنی امیدوار بود.

مسئولیت او روشن بود. او امیدوار بود که ایزیدور پشیمان شود. او کودکان خود را، که از ایزیدور بودند، دوست داشت و به وکلای جوان گوشزد می‌کرد که هرگز یک‌سویه و بدون دیدار همسرش حاضر به طلاق گرفتن و ازدواج مجدد نخواهد شد.

یک سال گذشت. او دیگر مانند پنه‌لوپه4 شده بود. در واقع، دقیقاً دوباره روز تولدش بود که ایزیدور بازگشت و پس از آن‌که بنا به عادت خود سلام داد، آستین‌هایش را پایین زد و دوباره اجازه داد بچه‌ها با کلاه آفتابی او بازی کنند. این بار نیز لذت پدر بودن سه دقیقه بیش‌تر به درازا نکشید. همسرش پرسید: «ایزیدور تا حالا کجا بودی؟»

ایزیدور فقط برخاست؛ نه گلوله‌ای شلیک کرد و نه شکر خدا کلاه را از دست بچه‌های معصوم بیرون کشید. نه، او چنین نکرد، بلکه فقط آستین‌های خود را دوباره بالا زد و از در باغ خارج شد و دیگر هرگز بازنگشت.

زن بیچاره نتوانست بدون گریه‌و‌زاری حکم طلاق را امضا کند؛ اما این کار باید صورت می‌گرفت چرا که ایزیدور تا پایان مهلت قانونی خبری از خود نداد.

داروخانه‌اش به فروش رفت. شوهر دوم آوینیون تا پایان مهلت قانونی طلاق سرپرستی او و بچه‌هایش را به عهده گرفت و پس از ازدواج، با اجازة اداره‌های مربوطه، زمام امور را به دست گرفت؛ چیزی که البته بی‌شک برای رشد و تربیت کودکان بسیار ضروری بود.

هیچ پاسخی به این پرسش که پدر باقی عمر خاکی‌اش را کجا سپری می‌کند، داده نشد. حتی یک کارت‌پستال هم از او نرسید. مادر نیز نمی‌خواست بچه‌ها در این مورد پرسشی بکنند؛ آخر خود پدر هم هرگز اجازه نداده بود مادرشان در این مورد چیزی بپرسد.

 پی‌نوشت‌ها:

  1. Mallorca
  2. Avignon
  3. نیوبه Niobe، در اساطیر یونان دختر تانتالوس، نماد غرور کورکورانه است که از غصّة مرگ کودکانش به سنگ بدل شد.

4. پنه‌لوپه، همسر اولیس (اودیسه) بود. شوهرش پس از جنگ تروا عازم میهن بود که در راه کشتی‌اش دچار طوفان شد و او سالیان متمادی سرگردانی‌های فراوانی را متحمل شد. در غیبت اولیس، خواستگاران فراوانی از پنه‌لوپه تقاضای ازدواج کردند، اما او با تمهیدات فراوان از ازدواج با ایشان سر باز زد و منتظر بازگشت شوهر ماند.

از همین نویسنده و مترجم:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی