نغمه نیک‌پور: جنینی از عسل

از وقتی داستان را خواندم پشت کمرم تیر می‌کشد. درد پخش می‌شود بالای شکمم. جنینی که نیست درونش غوطه می‌خورد. هیچ راه و منفذی برای پیدا کردن نویسنده نیست، انگار یک روح یا یک موجود ناشناخته از دنیایی نفرین‌زده داستان را نوشته و بعد ناپدید شده، کی از ماجرا این‌قدر دقیق خبر داشته؟

فقط یک نفر، ولی امکان ندارد. آن یک نفر ۲۷ سال پیش مرده، وقتی داستان را در سایت راوی شما دیدم و اسم خودم را اول صفحه که داستان به من تقدیم شده می‌خکوب شدم، نویسنده از کجا ماجرای ۲۷ سال پیش من را با این جزئیات می‌دانسته، حتما که عمدی در این ماجرا هست، قطعا قصدش این است من پیگیرش باشم ولی چرا ردی از خودش بجا نگذاشته، هزار بار تمام این‌ها را با خودم مرور کردم ولی هر بار می‌خورم به بن‌بست، داستان را از آن روز بارانی شروع کرده که سکه‌های من توی باجه تلفن تمام شد و با مشت کوبیدم روی تلفن سکه‌ای و آرش دستش را از شیشه شکسته آورد داخل و یک مشت سکه ریخت کف دستم، یادآور شده که از فردایش ما هر روز همدیگر را می‌دیدیم، اسم نویسنده را صد بار مرور کردم: «آرش تاجیکی»

همه جا سرچ کردم ولی دریغ از یک صفحه‌ای، کانالی، سایتی، دچار وسواس ذهنی شدم به هیچ چیز جز این اسم نمی‌توانم فکر کنم، یک ایمیل به راوی شما می‌زنم و در مورد نویسنده می‌پرسم، دقیقه به دقیقه صندوق ایمیلم را چک می‌کنم بالاخره چند روز بعد یک ایمیل دریافت می‌کنم که اطلاعاتی درخوری هم درش نیست، جز اینکه نویسنده‌ها داستان‌هایشان را از طریق ایمیل می‌فرستند و آن‌جا چاپ می‌شود و سالی یک بار مسابقه‌ای هم برگزار می‌شود بین داستان‌های ارسال شده. این اطلاعات هیچ کمکی به من نمی‌کند، هر لحظه موضوع پیچیده‌تر و تاریک‌تر می‌شود، به پدر و مادر آرش فکر می‌کنم ولی آن‌ها اگر زنده باشند الان بالای ۸۰ سن دارند، آرش خواهر و برادری هم نداشت تک فرزند بود، فرصتی هم نداشت که ماجرای من و خودش را این طور با جزئیات برای کسی تعریف کند مرگ و آزادی آرش یکی شد، پس چه کسی می‌تواند این‌قدر خوب از ماجرای ما بنویسد، فکر اینکه آرش زنده باشد و من این همه سال فریب خورده باشم بد جوری کلافه و خشمگینم می‌کند، هر چند این احتمال خیلی ضعیف است ولی بارها به ذهنم خطور می‌کند، سال‌های اول زیاد به این موضوع فکر می‌کردم که آرش زنده باشد و روزی برگردد، ولی چند سال که گذشت دیدم چیزی نیست جز یک رویای شیرین که فقط می‌تواند یکی از مراحل سوگواری باشد. من سال‌های زیادی در مرحله انکار ماندم، هر چند ناامیدانه ولی انتظار کشیدن به من هدف می‌داد تا بتوانم تاب بیاورم و بعد کم‌کم از این امید عذاب‌آور دست کشیدم، حالا این داستان بدجوری معادلات ذهنی من را بهم ریخته و من برگشتم به نقطه‌ای که برای فرار از آن ۲۷ سال رنج کشیدم، مرگ خودخواسته آرش چیزی بود که بیشتر از فقدانش من را عذاب داد، اینکه آن لحظه که تصمیم گرفت خودش را خلاص کند به منِ بعد از خودش فکر کرد؟ اینکه چرا آرش خودکشی کرد معمای تمام عمر من شد.

سرو ته کلاس را هم می‌آورم. دانشجوها را می‌فرستم پی کارشان، به کافه نوستالژی که می‌رسم آفتاب ظهر از وسط پنجره‌های بلندش رد شده و افتاده روی دیوارها، خودم را پشت میز قدیمی کنار پنجره جا می‌دهم، امیل موهای فرفری نارنجیش را بسته پشت سرش و مشغول دستمال کشیدن روی میزی است که مشتری‌هاش چند دقیقه قبل از کافه رفتن، لیوان‌های روی میز را جمع می‌کند بلند می‌گوید: «قهوتو آماده می‌کنم»، و پشت پیشخان ناپدید می‌شود، به قاب‌های قدیمی روی دیوار نگاه می‌کنم، عکس‌های زیادی از پدر و پدربزرگ امیل و عکس‌هایی از مشتریان قدیمی کافه که پای ثابت اینجا بودند. خودم را می‌بینم که کنار آرش با هیبت مردانه‌اش یک دختر بچه لاغر و رنگ‌پریده بیشتر به نظر نمی‌آیم، این کافه شاهد تولدها و قرارهای عاشقانه و حزبی زیادی بود، صداها در سرم جان می‌گیرند آدم‌ها مثل اشباح توی کافه این طرف آن طرف‌تر می‌روند، در کافه باز می‌شود و آرش خیس و ژولیده به سمتم می‌آید. چند تا کتاب می‌گذارد کف دستم و می‌گوید: «زود یه جوری اینا رو خشک کن.» دستم را به موهای روشن و بلندش می‌کشم. می‌گویم: «اول اینا رو باید خشک کنم سرما می‌خوری خره!» پشت دستم را می‌بوسد می‌گوید: «بچه‌هامون مهم‌ترن» و با ابرو به کتاب‌ها اشاره می‌کند. می‌رود سمت بخاری، چهره‌ی آرش در بخار قهوه که امیل روی میز می‌گذارد محو می‌شود. صدای بازجو از میان خطوط داستان اوج می‌گیرد. من در میانه‌ی شوک و بی‌خبری هیچ پاسخی برای سوالاتش ندارم با چشمان بسته تنم از برخورد دستش با بدنم می‌لرزد. فقط مرگ است که از فلز سرد و سخت تخت آهنی اتاق نمور بازجویی زبانه می‌کشد.

هر چه بیشتر می‌گویم و توضیح می‌دهم بیشتر تحت فشار قرار می‌گیرم. نمی‌دانم به چه زبانی باید ثابت کنم که از هیچ چیز خبر ندارم. می‌دانستم که آرش افکار چپ دارد ولی هرگز نفهمیدم و ندیدم که عضو گروه یا حزبی باشد. آرش آن‌قدر نازپرورده‌ی پدرش دکتر ملکان بود که به فکر هیچ کس نمی‌رسید دنبال این حرف‌ها باشد. آرش برای من دقیقاً یک دانشجوی سال چهارم پزشکی بود که کتاب زیاد می‌خواند و گیتار می‌زد. بحث‌های داغ سیاسی و فلسفی می‌کرد و من عاشق تمام این‌ها بودم. عاشق آرش و هر چه که اطرافش بود. شعرهایی که از بر می‌خواند و آن چشم‌های عسلیش، افکار چپی و شور بی‌پایانش. همین‌ها کافی بود تا آخر دنیا همراهش بروم. توی تختم از این پهلو به آن پهلو می‌شوم. صدای فنر تخت.

تخت بازداشتگاه هم همچین صدایی داشت. بوی تند عرق در شامه‌ام می‌پیچد. صدای بم و زنگ‌دار مردانه با نفس‌هایی که بوی نا می‌دهد از سرم به دلم می‌ریزد. تا قفسه سینه‌ام بالا می‌آید. جنینی قبل از آنکه آدم شود درونم سقط می‌شود. برای همیشه در برهوت رها می‌شوم. عشق و نفرت هر لحظه جایشان را با هم عوض می‌کنند و من شیخ صنعان‌وار بیست و هفت سال سرگردان می‌شوم. ترس‌های خودم را پیدا نمی‌کنم، و این بو، این بوی لعنتی ۲۷ سال است که بر هر رایحه‌ای غالب است. مشامم را می‌آزارد. آرش را نفرین می‌کنم و در دلم آرزوی یک‌بار دیگر دیدنش را مثل شعله‌ی آتشکده زنده نگه می‌دارم. اما انزجار که محصول خاطراتی‌ست که چنان ذهنت را فریب می‌دهد که دیگر فراموش می‌کنی خواب بوده‌اند یا واقعیت، این تردید درونِت رشد می‌کند. وجودت را مسموم می‌کند. هستیت را به لجن می‌کشد. در فضایی سیال رها می‌شوی، بیزار از تعلق و در جهنمی عمیق سقوط می‌کنی و تا می‌آیی به خودت بیایی می‌بینی چقدر همه چیز حیف شده است. مثل سایه‌ی آتش روی دیوار دودگرفته‌ی آتشکده‌های منقرض‌شده.

سایه مادر آرش روی سقف اتاق افتاده با هیبتی مهیب و چهره‌ای که یک‌شبه صد چین افتاده و کمری که تا شده. چشمانش را از من می‌دزدد. می‌گوید فراموش کن! برو زندگیت را بکن! قامت سوگوارش که در صندلی ماشین با پنجره‌هایی دودی گم می‌شود. دود سیگار دکتر ملکان از شیشه بیرون می‌زند. در پیچ خیابان ناپدید می‌شوند. من که به صندوق زرد پست تکیه داده‌ام تا نیفتم می‌بینم که شورلت آبی و صندوق پست و آسفالت خیابان و آرش و گیتارش یکهو آب می‌شوند، کج و معوج می‌شوند. گونه‌ام به قیر ذوب‌شده‌ی خیابان می‌چسبد در آن مرداد ماه نحس و برای ابد دست و پایم میان کاموای شکافته شال گردن سورمه‌ای مردانه که برای پاییز می‌بافتم گیر می‌کند. هر چه می‌بافم آزاد نمی‌شوم. کلاف ته نمی‌کشد. شال مردانه آن‌قدر دراز شده که می‌توانم تمام مردان چشم‌عسلی دنیا را با آن دار بزنم. که دیگر در جستجوی آن کندوی عسل، آن شهد گوارا نباشم. صدای خانم دکتر ظریف با آن عینک پنسی‌اش خسته و ضعیف می‌گوید برو زندگیت را بکن. یکهو فضای اتاق روشن می‌شود. چهره‌ی زن ناپدید می‌شود. صفحه گوشی روشن می‌شود. صدای لرزش گوشی لبه‌ی پاتختی از فکر و خیال می‌پراندم، باور نمی‌کنم. چشمانم را گرد می‌کنم، ابرو بالا می‌برم تا بتوانم به چشمانم اعتماد کنم: یک ایمیل از آرش تاجیکی. زل می‌زنم به گوشی. جرات باز کردن ایمیل را ندارم. نمی‌دانم با خواندن این پیغام به چه دنیایی پرتاب می‌شوم. چند بار دستم را پیش می‌برم برای باز کردنش. با وحشت دستم را پس می‌کشم. دکمه‌ی کناری گوشی را فشار می‌دهم. همه چیز سیاه می‌شود. راوی دانای کل می‌گوید که آرش از جلسات بازجویی من با تمام جزئیات خبر دارد، آن صدای بم و زنگ‌دار از هیچ ترفندی برای شکنجه فروگذار نکرده است. اگر تمام داستان راست باشد و هیچ تخیلی وارد داستان نشده باشد… آرش….

تاب نمی‌آورم. ایمیل را باز می‌کنم.

-وقت بخیر خانم شیدا برکات اگر سوالی دارید در خدمت هستم.

با عجله در پاسخ می‌نویسم:

-وقت شما بخیر آقای آرش تاجیکی! شما داستان زندگی مرا نوشته‌اید. اولاً چرا؟ دوم اینکه از کجا و چطور ماجرای مرا به این خوبی می‌دانستید؟

گزینه ارسال را می‌زنم و زل می‌زنم به صفحه گوشی. هر بار صفحه سیاه می‌شود و قفل می‌شود. باز دکمه را می‌زنم و نگاه می‌کنم و منتظر زنگ دریافت پیام تا صبح می‌نشینم ولی خبری نمی‌شود.

کلاس و بحث روایی نا مطمئن را نیمه‌کاره رها می‌کنم. تمرکز ندارم. پای راستم مرتب می‌پرد. پلک راستم بی‌دلیل می‌افتد. نمی‌توانم بدون لکنت صحبت کنم. یک قرص پروپرانول می‌خورم تا تپش قلبم کمی آرام شود و یک بنزودیازپین هم پشت بندش. با صدای نوتیفی گوشی به خودم می‌آیم. بدون اینکه پلک بزنم ایمیل را باز می‌کنم.

-سلام، داستان شما را کسی برای من تعریف کرد و با اصرار تمام خواست که بنویسمش. من گمان می‌کردم که شما… چطور بگویم… شما مرده‌اید.

تنم داغ می‌شود. انگشتانم می‌لرزد. نمی‌توانم تایپ کنم. با هر زحمتی هست می‌نویسم: چه کسی؟

-به درستی نمی‌دانم. در ازای مبلغی که به آن نیاز داشتم قبول کردم داستان را بنویسم.

-می‌توانید آدرسی، شماره‌ای، اسمی، نشانی به من بدهید.

-هر چه می‌دانستم به شما گفتم. وقتتان بخیر خانم برکات!

شماره تماسم را می‌گذارم. اصرار می‌کنم که تماس بگیرد.

غروب است و خانه در تاریکی فرو رفته. پایه‌های مبل در زمین فرو رفته است و مبل‌ها و صندلی‌ها دفرمه شده‌اند. همه جا را گرد و خاک گرفته و اشباح غریبه در خانه می‌چرخند. آیینه زنگاربسته زن جوانی را در پستوی زمان‌های دور نشانم می‌دهد. نمی‌شناسمش. در اتاق با صدای قیژ کش‌داری باز می‌شود. مدام روی پاشنه می‌چرخد. زن درون آیینه به بیرون می‌گریزد و به قاب نقاشی رنگ و روغن پناه می‌برد. زن درون قاب بی‌حرکت می‌شود. چشمانش رو به مرد با چشمانی از عسل ثابت می‌ماند. جعبه قرص‌ها را در تاریک‌روشن خانه پیدا می‌کنم. چند تا می‌خورم. صدای تخت فلزی در سرم می‌پیچد. دهانم بوی نا می‌دهد.

صدای زنگ‌دار مرتب تکرار می‌کند: «بگو هر چی می‌دونی بگو.» تمام تنم از شدت ضربه‌هایش تکان می‌خورد. قرص‌ها اثر می‌کند. میان گیجی و بی‌هوشی زیر لب می‌گویم: «من هیچ نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم!» با صدای تلفن از خواب می‌پرم. گیج و منگ شماره را نگاه می‌کنم. تماس از دانشگاه است. باور نمی‌کنم. چهل و هشت ساعت بی‌وقفه خواب بوده‌ام. تماس دانشگاه را پاسخ نمی‌دهم. ایمیل‌ها را چک می‌کنم. آرش تاجیکی یک شماره فرستاده بی هیچ توضیحی. بی هیچ فکری شماره را می‌گیرم. زنگ سوم تماس برقرار می‌شود. با لکنت خودم را معرفی می‌کنم. تا می‌خواهم توضیح بیشتری بدهم زن میان حرفم می‌پرد. می‌گوید بهتر است حضوری در مورد این موضوع صحبت کنیم. آدرس را یادداشت می‌کنم. زن اضافه می‌کند: «فردا رأس ساعت سه» و تماس قطع می‌شود.

زودتر از ساعت مقرر می‌رسم. یک خانه ویلایی دو طبقه با نمای مرمر سفید قدیمی. شاخه‌های انبوه یاس به شانه دیوار حیاط یله داده و قسمتی از پیاده‌رو را گرفته است. محله ساکت و دنجی است. مثل همه محلات بالای شهر. دستم را روی قفسه سینه‌ام فشار می‌دهم تا مطمئن شوم سینه‌ام از این همه فشار نشکافته است. نفس عمیق می‌کشم و بوی یاس را فرو می‌دهم تا حالت تهوع را خنثی کند. از جلوی درب خانه عبور می‌کنم. تا انتهای کوچه می‌روم و برمی‌گردم. سه دقیقه به سه، ضربان قلبم اوج می‌گیرد. فکرم را نمی‌توانم متمرکز کنم. از درب خانه تا سر کوچه می‌روم و برمی‌گردم. رأس ساعت سه صدای زنگ با فشار انگشتم بلند می‌شود و با صدای تقی در باز می‌شود. دیگر پی همه چیز را به تنم مالیده‌ام. صدای پاشنه کفش‌ها از برخورد با سنگ‌فرش کف حیاط پر دار و درخت خانه با صدای تپش قلبم در هم می‌آمیزد. برگ‌ها زیر کفش‌هایم صدا می‌دهند. دالان طولانی را طی می‌کنم. از در چوبی بزرگ که تا انتها گشوده شده رد می‌شوم. یک عمارت قدیمی با فرش‌ها و تابلوهای عتیقه، مبل‌های لهستانی، یک شومینه بزرگ با عکس‌های خانوادگی. به سمت عکس‌ها کشیده می‌شوم. هیچ‌کدام آشنا نیست. صدای کشیده شدن فلز بر سطح زمین به گوشم می‌رسد. به سمت صدا برمی‌گردم. مرد سالخورده‌ای روی ویلچر رها شده وسط سالن. به سمتش می‌روم. روبه‌رویش می‌ایستم و سلام می‌کنم. هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهد. فقط مستقیم با چشمان سیاه و درشت و نافذش نگاهم می‌کند. ابروهای پرپشتش یکی در میان سیاه و سفید است. خیره نگاهم می‌کند. قلبم آرام گرفته و کمتر می‌ترسم. ولی از نگاه خاموش و خیره مرد دست‌پاچه می‌شوم. زنی از پله‌های مارپیچ وسط سالن پایین می‌آید. زنی سالخورده که هنوز آثار زیبایی در چهره‌اش نمایان است. پشت ویلچر مرد قرار می‌گیرد و هر دو به سمتم می‌آیند.

-خوش آمدید خانم برکات. با پیرمرد آشنا شدید؟

با لکنت تشکر می‌کنم و در جواب فقط به سمت پیرمرد لبخند می‌زنم.

نمی‌دانم امروز چه روزیست. چندشنبه است یا چندم ماه. باران یکریز می‌بارد. ساعت سه باید کافه باشم. پاشنه چکمه‌ام کنده شده. خیابان‌ها را آب گرفته. در راهرو صدای فریاد می‌آید. گوش‌هایم را می‌گیرم. بارانی سبزِم را پیدا نمی‌کنم. کتاب موبی دیک را نباید فراموش کنم. قرار است با آرش نقدی در مورد کتاب بنویسم. صدای جیغ بلندتر می‌شود. سیمون با چشم‌های سبزش می‌خندد. پسرک مو نارنجی دور کافه می‌چرخد و مشتری‌ها را می‌خنداند. سیمون می‌گوید آرام‌تر امیل! باران یکریز می‌بارد. پشت میز کنار پنجره نشسته‌ام. چشمم به در خشک شده. چهل دقیقه از سه گذشته. او هیچ‌وقت دیر نمی‌کرد. مرا منتظر نمی‌گذاشت. زن از پله‌های مارپیچ پایین می‌آید. موهایش مثل مار آماده حمله بالای سرش جمع شده است. با خنده کم‌رنگی می‌گوید: «با پیرمرد آشنا شدید؟» پیرمرد اخم کرده. چشم‌هایش سیاهند. خیره نگاهم می‌کند. در راهرو صدای جیغ می‌آید. گوش‌هایم را محکم می‌گیرم. زن رو می‌کند به پیرمرد می‌گوید: «به خانم برکات سلام کن. بی‌ادب نباش!» صدایی خسته و زنگ‌دار چیزهایی می‌گوید و باز صدای جیغ در راهرو می‌پیچد. ساعت از شش هم گذشته. باران کم شده.

کتاب موبی دیک را می‌بندم. به سمت خانه راه می‌افتم. با چشمان بسته عقب خودرو ناشناس نشسته‌ام. چشم‌بند کج شده و نیم‌رخ مرد غریبه‌ای را می‌بینم. صدا در گوشم زنگ می‌زند و مدام سوالاتی را تکرار می‌کند. دو مار از روی سر زن به طرفم خیز برمی‌دارند. صدای جیغ در راهرو قطع می‌شود. پرستار سوزن را درون بازوی دختر جوان فرو می‌کند. دختر آرام می‌شود. گوشه‌ای کز می‌کند. با گوشه‌ی لباسش ور می‌رود. مارهای سیاه به سمتم حمله می‌کنند. زن با صدای نازکش می‌گوید: «تو زندگی ما را به گند کشیدی. می‌دونستم اون داستان رو بخونی سرو کلت پیدا می‌شه. ببین روزگارشو دلت خنک شد؟» مارها دور گردن زن می‌پیچند. پیرمرد فقط نگاه می‌کند. همه جا بوی نا می‌دهد. صدای فنر تخت بازداشتگاه در اتاق می‌پیچد. مرد دائم تکرار می‌کند: «نمی‌گی نه؟ که نمی‌دونی که خبر نداری؟» فصل آخر داستان می‌گوید صدای زنگ‌دار در گوش آرش تکرار می‌کرده: «سلیقه خوبی داری، نگم برات که چه مرمری!»

مارهای سیاه از آستین زن بیرون زده‌اند و مدام نیش نشان می‌دهند. فریاد می‌زند: «این احمق هیچ‌وقت فراموشت نکرد. تو زندگی ما رو به گند کشیدی.» باز در راهرو صدای جیغ می‌آید. مادر آرش می‌گوید آرش در زندان خودکشی کرده است. به صندوق پست تکیه می‌دهم. صندوق خم می‌شود. من خم می‌شوم. مادر آرش خمیده درون ماشین می‌نشیند. زن یک‌شبه پیر می‌شود. پرستار قرص را در دهانم می‌گذارد. می‌گوید: «زبانت را نشان بده!» مطمئن می‌شود که قرص را خورده‌ام. چراغ را خاموش می‌کند. دختر جوان هر شب تا صبح جیغ می‌کشد. گوش‌هایم را می‌گیرم. جنینی قبل از آنکه آدم شود درونم سقوط می‌کند. نیست می‌شود.

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی