لیلی راعی: « انسانِ معلق در جهان شعری هادی ابراهیمی رودبارکی» – مجموعه شعر « در خواب‌هایم بریده‌بریده نفس می‌کشند»

هادی ابراهیمی در بسیاری از شعرهای مجموعه‌ی خواب‌هایم بریده‌بریده نفس می‌کشند جهانی می‌سازد که در آن انسان به‌تدریج از مرکزیت می‌افتد و در عناصر پیرامونش حل می‌شود. در این شعرها، «من» دیگر موجودی استوار و یکپارچه نیست؛ تنی فرسوده، حافظه‌ای لغزان و هویتی است که مدام میان آب، آینه، خاک، سنگ و مرگ پراکنده می‌شود. شاعر نه با بحران‌هایی ناگهانی، بلکه با نوعی فرسایش آرام و مداوم سروکار دارد؛ فرسایشی که گاه در تن رخ می‌دهد، گاه در حافظه، و گاه در خودِ زبان.

«من روزی با زمین
همراه همه‌ی زنده‌مردگانش
چون سرگردانِ گویِ گردون
با خاطره‌ی چندین‌هزارساله‌ی نوری
دست دوستی دراز خواهم کرد
به سوی نوظهورِ سیاره‌ای»¹

در این سطرها، فرسودگی انسان تنها امری فردی و زمینی نیست و ابعادی کیهانی پیدا می‌کند. شاعر خود را همراه «زنده‌مردگان» در حرکتی سرگردان می‌بیند؛ گویی زمین دیگر تابِ نگهداریِ حافظه و حیات را ندارد و امید، نه در بازگشت، بلکه در کوچ به جهانی دیگر جست‌وجو می‌شود. انسان در این شعرها مدام از خانه‌ی نخستین خود رانده می‌شود؛ حتی زمین نیز دیگر پناهگاه مطمئنی نیست.
یکی از مهم‌ترین عناصر تکرارشونده در شعرهای این دفتر «دریا»ست؛ اما دریا در جهان ابراهیمی، برخلاف بسیاری از سنت‌های شاعرانه، نشانه‌ی زایش و پاکی نیست. دریا در این شعرها بیشتر قلمروِ محوشدگی و دورشدن از خویش است:

«من عاشق دریایم
و دریا از من دور»
و بلافاصله:
«چقدر دور
موج می‌زند در من
و با هر موجش
من دورتر و
دورتر می‌شوم»²

دریا شاعر را در خود جذب نمی‌کند، بلکه او را از خویش دور می‌سازد. هر موج، فاصله‌ای تازه میان سوژه و هویت پیشینش ایجاد می‌کند.

«طغیان خواهد کرد دریا
با این همه بغضْ ابری
که فراز ذهنم را احاطه کرده‌اند»³

در اینجا نیز دریا صرفاً عنصری طبیعی نیست، بلکه بازتاب آشوب درونی و فشردگیِ عاطفیِ سوژه است؛ گویی طبیعت امتدادِ روانِ فرسوده‌ی انسان شده است.

حتی در جایی دیگر، آب دیگر مایه‌ی حیات نیست، بلکه به وضعیتی جنینی و پیشاانسانی بازمی‌گردد:

«و چون جنینِ ماهیان
در رودبارگی
لولمان و روان‌سر
لولمانی کردم»⁴

در اینجا انسان نه به تعالی، بلکه به نوعی بازگشت زیستی و حل‌شدن در ماده نزدیک می‌شود. استفاده از نام‌های جغرافیایی و بومی‌ای چون «لولمان» و «روانسر» نیز این تجربه را از سطحی انتزاعی فراتر می‌برد و به آن کیفیتی اقلیمی و ملموس می‌دهد؛ گویی فرسایش انسان نه در خلأ، بلکه در پیوندی عینی با خاک، آب و حافظه‌ی جغرافیاست. این بازگشت در بسیاری از شعرهای مجموعه تکرار می‌شود؛ گویی شاعر آرام‌آرام از وضعیت انسانی فاصله می‌گیرد و به بخشی از طبیعت فرساینده بدل می‌شود.
همین فرسایش را می‌توان در تصویرهای مربوط به آینه دید. آینه در شعر ابراهیمی ابزار شناخت نیست؛ فضایی است برای گم‌شدن و ازدست‌رفتن هویت:

«درست به یاد ندارم
من در آینه گم شده بودم
یا آینه مرا گم کرده بود…»⁵

رابطه‌ی انسان و تصویرش در اینجا وارونه می‌شود. آینه نه بازتاب‌دهنده‌ی «من»، بلکه نیرویی است که «من» را محو می‌کند. شاعر حتی از قطعیتِ گم‌شدگیِ خویش مطمئن نیست؛ نمی‌داند او در آینه گم شده یا آینه او را حذف کرده است. این بحران هویت در ادامه به بحران حافظه می‌رسد:

«و هیچ خاطره‌ای از ما
به جا نمی‌ماند»⁶

در جهان ابراهیمی، فراموشی صرفاً وضعیتی روانی نیست؛ بخشی از سازوکار هستی است. انسان نه‌فقط از جهان، بلکه از حافظه‌ی خود نیز پاک می‌شود.

مرگ نیز در این شعرها حضوری مداوم دارد، اما نه به شکل حادثه‌ای ناگهانی و تراژیک:

«اینک مرا
دوباره آفریده‌ام
مرگ بود
که اعلام کرد
مرا»⁷

مرگ در شعر ابراهیمی بیشتر نوعی اقلیم زیستی است؛ محیطی که شاعر سال‌ها در آن زیسته است:

«من خود را
به دل مرگ زده‌ام
چون ماهی‌های خسته‌ای
که سراسر اقیانوس را
پیموده بودند
تا به زادگاه مرگ برسند»⁸
و در پایان همان شعر می‌خوانیم:
«من به دل مرگ
دست درازی می‌کنم
و دستی به دست مرگ می‌رسانم»

اما حتی این مرگ نیز آرام و فرسایشی است، نه انفجاری. تصویر قلوه‌سنگ‌هایی که «سر و تن» ماهی‌ها را می‌سایند، یکی از دقیق‌ترین تصویرهای این فرسایش خاموش است:

«و مرگ
دشوارتر می‌شد برای
ماهی‌های
تخم‌ریزی کرده
که سر و تن
به قلوه‌سنگ‌های کم‌آب رود می‌ساییدند»
مرگ در این شعرها بیشتر شبیه ساییده‌شدن است تا سقوط.
«من در جاده‌ای تنهاتر از خود
خودم را دراز کشیده بودم
و آرام‌آرام در تنهایی‌ام
می‌میراندم
می‌پوساندم
تنِ بی‌جانم را»⁹

اینجا مرگ نه رخدادی بیرونی، بلکه فرایندی درونی و تدریجی است؛ نوعی پوسیدن آرام در تنهاییِ خویش. شاعر جهان را نه در قالب فاجعه، بلکه در قالب تحلیل‌رفتن تدریجیِ تجربه می‌کند.
با این حال، فرسودگیِ انسان در شعر ابراهیمی صرفاً حالتی انتزاعی و وجودشناسانه نیست؛ این فرسایش ریشه در تجربه‌ای تاریخی و زیسته نیز دارد. انسانِ این شعرها اغلب در وضعیت تعلیق، بیرون‌افتادگی و بی‌مرزی زندگی می‌کند:

«مدت‌هاست
خارج شده‌ام
مدت‌هاست
خارج‌ام
مرزها را خوب می‌شناسم
اما نمی‌دانم
حدم کجاست»¹⁰

در اینجا «خارج» فقط مفهومی جغرافیایی نیست؛ وضعیتی روحی و وجودی است. شاعر نه‌تنها از سرزمین، بلکه از مرزهای پیشینِ هویت خویش نیز فاصله گرفته است. او مرزها را می‌شناسد، اما دیگر نمی‌داند خود، در کدام سوی مرز ایستاده است. به همین دلیل، اندوه در شعر ابراهیمی اغلب شکلی هستی‌شناسانه پیدا می‌کند؛ اندوهی که نه فقط از فقدان، بلکه از بی‌جایی و بی‌ریشگیِ انسان سرچشمه می‌گیرد.

«من حافظه‌ام
در فضا گم شده است
و هر روز به اندازه‌ی سال نوری
دست‌نیافتنی‌تر می‌شود…»¹¹

این فرسایش اما تنها به تن و حافظه محدود نمی‌ماند؛ خودِ زبان نیز در شعر ابراهیمی دچار شکست و فروپاشی می‌شود. زبان در این شعرها صرفاً ابزار بیان نیست، بلکه موجودی زنده و کنش‌مند است که گاه پیش‌تر از شاعر حرکت می‌کند و جهانی ناآشنا و لغزان را پیش چشم مخاطب می‌گذارد:

«دردم
مرا
در
دان
ده
است»¹²

در این لحظه، واژه‌ها نیز مانند تن و حافظه انسجام عادی خود را از دست می‌دهند. کلمه دیگر فقط حامل معنا نیست؛ خودِ کلمه به صحنه‌ی بحران و فروپاشی تبدیل می‌شود. این توجه به بدنِ زبان و فرم دیداری واژه‌ها، در لحظه‌هایی شعر ابراهیمی را از سطح بیان صرفاً عاطفی فراتر می‌برد و به تجربه‌ای زبانی نزدیک می‌کند:

«بر گونه‌هایم
شبنم
می
چ
کد
تا
قط
ره
قط
ره
ره به دهان ماهی گم‌شده
بجوید…»¹³

با این حال، شعر ابراهیمی همیشه در همین سطح باقی نمی‌ماند. نقطه‌ضعف برخی شعرهای او نه در ناتوانیِ تصویری، بلکه در نیمه‌کاره‌ماندن ظرفیت بعضی تصویرهاست. شاعر گاه به تصویرهایی بسیار قوی و بدن‌مند دست پیدا می‌کند، اما شعر همیشه موفق نمی‌شود این تصاویر را به کلیتی منسجم و پیش‌رونده تبدیل کند. برای مثال، در شعری که با این سطرها آغاز می‌شود:

«بازی پایان گرفته بود
که یک‌باره خیابان
غریق آشوب شد
و طرفداران دو تیم
سرگرم زخم‌بازیِ تنِ یکدیگر»¹⁴

شاعر موفق می‌شود خشونت جمعی را به شکلی جسمانی و ملموس تصویر کند. ترکیبِ «زخم‌بازیِ تنِ یکدیگر» و بعدتر:

«تنِ خیابان با تلی از اشغال
تاول زده بود»¹⁵

از قوی‌ترین تصویرهای این مجموعه‌اند؛ زیرا خیابان را به بدنی زخمی و تب‌دار تبدیل می‌کنند. اما شعر در ادامه ناگهان به تصویر دختری با «موهای پریشان» می‌رسد، بی‌آنکه میان آشوب جمعیِ خیابان و این بدنِ فردی پیوندی ارگانیک شکل بگیرد. در نتیجه، شعر با وجودِ تصاویر درخشانش، به انسجام کامل درونی نمی‌رسد.

نمونه‌ی دیگر را می‌توان در شعری دید که می‌گوید:

«متن‌ها لب‌گزیده
سکوت کرده‌اند»¹⁶

این تصویر، به‌تنهایی، تصویری دقیق و اثرگذار است؛ زیرا هم سکوت و هم سرکوب را به بدنِ زبان منتقل می‌کند. اما ادامه‌ی شعر:

«همه‌ی صفحه‌های دفتر شعرم
به سفیدی روی آورده‌اند
به متن پشت کرده
و ورق می‌خورند»¹⁷

بیش از آنکه تصویر نخست را تعمیق کند، همان معنا را به شکلی توضیحی تکرار می‌کند. در نتیجه، شعر پس از کشف تصویری قوی، به‌جای پیشروی، تا حدی پیرامون همان مفهوم باقی می‌ماند.

همچنین در برخی شعرها، زبان از آن ریسک هستی‌شناسانه و تلخیِ تصویرهای مرکزیِ مجموعه فاصله می‌گیرد و به فضایی آشناتر و تغزلی‌تر نزدیک می‌شود:

«چه لباسی تنِ دشت کرد
باران!
در جشن نوبهاران»¹⁸

این سطرها خوش‌آهنگ و نرم‌اند، اما نسبت به تصویرهای آینه، مرگ، خیابان یا فرسودگیِ تن، کمتر غافلگیرکننده‌اند و بیشتر به فضای آشنای شعر طبیعت نزدیک می‌شوند. همین نوسان میان تصویرهای عمیق و شعرهای نسبتاً تزئینی، یکی از ویژگی‌های قابل تأمل این مجموعه است.

شعر ابراهیمی زمانی موفق‌تر است که تصویر بتواند پیش از مفهوم عمل کند؛ مانند سطر درخشان:

«چشم من غایب است
در پشت عینکِ منتظر مانده بر روی میز»

در اینجا شاعر بدون توضیح اضافی، فقدان و غیبت را به تصویری ملموس و به‌یادماندنی تبدیل می‌کند.

در مجموع، جهان شعری هادی ابراهیمی جهانی است سرشار از انسان‌های فرسوده، حافظه‌های لغزان و تن‌هایی که آرام‌آرام در عناصر پیرامون خود حل می‌شوند. شعر او بیش از آنکه درباره‌ی مرگ باشد، درباره‌ی فرسودگیِ تدریجیِ بودن است؛ جهانی که در آن انسان دیگر مرکز جهان نیست، بلکه ردّی کم‌رنگ بر آب، تصویری لرزان در آینه و حافظه‌ای است که آرام‌آرام در خاک و زمان محو می‌شود. در جهان ابراهیمی، انسان نه به رستگاری می‌رسد و نه به نابودیِ کامل؛ تنها آرام‌آرام در جهان پیرامونش حل می‌شود.
در میان شعرهای این مجموعه، «فرنگیس» و «مرگ چرخانی در پاییز» برای من از موفق‌ترین شعرهای دفتر بودند؛ شعرهایی که جهان تصویری و اقلیم ذهنی شاعر را منسجم‌تر و کامل‌تر پیش چشم مخاطب می‌گذارند.

ارجاعات:

۱. شعر شماره ۲، ص ۱۰
۲. شعر شماره ۵۸، ص ۹۸
۳. شعر شماره ۱۳، ص ۲۷
۴. شعر شماره ۶۰، ص ۱۰۱
۵. شعر شماره ۷۴، ص ۱۲۳
۶. همان
۷. شعر شماره ۲۵، ص ۱۱
۸. شعر شماره ۲۹، ص ۵۱
۹. همان
۱۰. شعر شماره ۲۵، ص ۴۶
۱۱. شعر شماره ۲۸، ص ۵۰
۱۲. شعر شماره ۶۱، ص ۱۰۴
۱۳. شعر شماره ۸، ص ۲۰
۱۴. شعر شماره ۳، ص ۱۱
۱۵. شعر شماره ۲۴، ص ۴۰
۱۶. همان
۱۷. شعر شماره ۴۰، ص ۷۲
۱۸. شعر شماره ۷۱، ص ۱۲۰

  • لیلی راعی؛ نویسنده، پژوهشگر، و معلم زبان فارسی ساکن ونکوور کاناداست. او دارای دکترای زبان و ادبیات فارسی از ایران است و سال‌ها در زمینه‌ی آموزش زبان و ادبیات فارسی، به‌ویژه برای نسل دوم مهاجران، فعالیت کرده است. در کنار تدریس و پژوهش، به داستان‌نویسی نیز می‌پردازد. نوشته‌هایش اغلب بازتاب‌دهنده‌ی تجربه‌ی زیسته‌ی زنان، مهاجرت، و تنش میان زبان و هویت‌اند. آثارش لحنی شاعرانه، نگاهی انتقادی، و فضایی تأمل‌برانگیز دارند.

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی