
دَمدمایِ صبح، هنوز میانِ بیداری و آن حالتِ سنگینِ بیوزنیِ پساز خواب بودم که در رختخواب نشستم. چیزی در ذهنم گیر کرده بود؛ نه تصویرِ کامل، نه خاطرهی روشن. فقط تصویرِ یک الاغ. بیدلیل آمده بود و همانجا مانده بود، انگار وسطِ خیالاتم جایی برای خودش پیدا کرده باشد و حالا هم قصد رفتن نداشت.
چند لحظه به آن فکر کردم، یا شاید بهتر است بگویم سعی کردم بفهمم چرا باید یک الاغ، بدونِ هیچ مقدمهای، خودش را به ذهنِ من تحمیل کند.
یادِ تنها عکسی که سوارِ الاغی کنارِ دریاچهیِ رضایه – یا به قولِ پدرهایِ ما، اُرومیه – داشتم، جلوِ چشمم آمد؛ آن را هم چندین سال بود ندیده بودم. الاغ را نمیگویم! که البته باید دارفانی را بعداز شاید حدودِ چهلپنجاهسالی به لقایش واگذارده باشد؛ جز آنکه مثلن یک خَرِ نظرکرده بوده باشد و روزی روزگاری سیدی مثلًا واقعی سوارش شده و او را به جدّش سپرده باشد؟ پس شاید هنوز هم زنده باشد؟ یا عجب! این چه فکرهایی بود به کلهیِ من خطور میکرد؟
عکس با زمینهیِ رنگِ قهوهای تویِ یکی از دو تا آلبومِ قطورِ قدیمی بود که پس از فوتِ پدرم به من ارث رسیده بود. توی جعبههایی که چند بار با بارکشی – همان جعبههای کتابهای تلنبارشده یکورِ اتاقِ خوابم – از این گوشهیِ این دنیایِ جدیدالولدهیِ دویستسالهیِ گردنکلفت، به آن اینور و آنور رفته و برگشته بود. خیلی دلم میخواست بلند شوم، جعبهها را بهم بریزم، و عکس را پیدا کنم. گفتم که عکس را چندین سالی بود ندیده بودم و تصویرِ مبهمی از سهرُخِ آن الاغ با آن قیافهیِ نجیب، چشمهایِ مغموم که انگار به دوربین خیره مانده بود، در ذهنم نقش بسته بود. آهان! یادم آمد: سالکی هم یکورِ صورتش بود که در همان پنجششسالگی که من هم بالاخره سوارِ الاغی یادگاری شده بودم، در ذهنم نقش بسته بود.
نشسته بودم چایم را مزهمزه میکردم که یادم آمد چند روزِ پیش داشتم آماده میشدم بروم راهِ طولانیِ کالج به کلاسِ درس و مشقِ فارسیِ ملغمهیِ بچههایِ ایرانی و فرنگیم برسم که همکارم، تلفن کرد و خواهش کرد چون آن روز دیر میرسد، ممکن است اول سرِ کلاسِ او بروم و فیلمی ایرانی برای کلاسِ دانشجویانش بگذارم و سپس به کلاسِ خودم بروم. گفتم حتماً این کار را میکنم. اما یکدفعه یادم آمد ماشینم پریروز، شب که از کالج برمیگشتم، یکبار سرِ چهارراهی خاموش کرد. نگران شدم و گفتم: اگر در راه ماندم چه؟ به خنده گفت: هر دو تا کلاسمان آشوب میشود که آهان هر دوتا معلمهایمان غیبشان زده است!
یکباره مانندِ این که الهامی به من رسیده باشد، گفتم: روحِ آن الاغِ دورانِ بچگی را میطلبم بیاید مرا برساند تا جلویِ آشوبِ دانشجویان را بگیرد تا فکر و خیالی هم به سرشان نزند. با انعکاسِ خندهای در صدایش گفت: ای بابا اگر با الاغ بخواهی اینهمه راه را بیایی، هفتهیِ دیگر میرسی! گفتم: آن الاغی که من یادم است مانندِ اسب تاخت میزند و مرا میرساند! گفت: خب! حالا اگر ماشین گذاشتت، الاغت را احضار کن تا برساندت! حتماً به این طریق مشهور هم میشوی و عکست را در روزنامهها چاپ میکنند که یک استادِ ایرانی در لسآنجلس چون ماشینش خراب شده بود، روحِ الاغِ دورانِ کودکیاش را احضار کرده و با پالانی بر پشتِ زبانبسته، هیهیکنان و نُچنُچکنان، بیخیال، راهیِ مدرسه شده بود!
و از همانجا بود که همهچیز شروع شد. آن حیوانِ حتماً نظرکردهیِ باوفا با آن سالکِ یکورِ صورت که در عمرش فریوی ندیده بود، بعد از گذر از چند خیابان و نگاههایِ حیرتزده و گاه پر از مَضحکهیِ مردم، نمیخواست واردِ شاهراه شود. هرچه با نُکِ مدادم سیخش میزدم، چموشی درمیآورد و سرش را برمیگرداند به عقب. داشت کمکم ترافیک همان اولِ فریوی به هم میریخت که پایین پریدم و در گوشش زمزمه کردم: جنابِ نظرکرده! حالا که پس از این همه سال یکبار به تو احتیاج پیدا کردیم، چموشیاَت گرفته؟ بیا و آبرویِ ما را پیش این فرنگیان نَبَر! به مدرسه دیر میرسم ها؟ آن وقت یک عالمه حرف پشتِ سرمان درمیآورند…
با آن چشمانِ خُمارِ مظلومنما نگاهی به من کرد و یک خُرناسهمانندی کشید که نفهمیدم معنیاش چیست، اما راه افتاد. من هم اولش افسارش دستم بود. بعد یک ایرانی از پنجرهیِ بازِ ماشینش داد کشید: جناب! مگه مُلا نصرالدین شدهای؟! حداقل سوارش بشو! به غیرتم برخورد و الاغ را کشیدم کنارِ ریلهایِ آهنیِ فریوی و از رویِ آن سوارش شدم و گفتم: هی حیوان، برو که رفتیم.
پس از مدتی حیوان هم گویی از سروصدایِ فریوی به هیجان آمده باشد، یا هوسِ مسابقه با ماشینها را کرده باشد، شروع کرد مانندِ قاطری چموش یورتمه رفتن. من که تویِ عمرم با هیچ الاغی یورتمه نرفته بودم، هی بالا و پایین میپریدم و ماتحتَم داشت از برخورد با پالان یکوری – چه عرض کنم – حتماً کبود میشد. ولی مسئلهیِ آبرو در میان بود؛ باید به این فرنگیان خودی نشان میدادیم.
کمکم متوجه شدم فریوی پشتِ سرمان بسته شده و همه دارند ما را به هم نشان میدهند. من هم که دیدم یکهتازه میدان شدهایم، سرِ افراشته با دردِ در نشیمنگاه، در فکرِ این که دیر نرسیم، به الاغِ بهغیرتآمده بارکالله بارکالله میگفتم. اول شنیدم، بعد دیدم یک هلیکوپتر بالایِ سرمان میچرخد و یکی در بلندگو چیزهایی میگوید. خب وسطِ فریوی وقتی داشتیم از آن همه ماشین میبردیم، نمیشد که ایستاد. تازه کجا؟ خروجیای نبود. باید پیش میتاختیم.
تا این که هلیکوپتر – که شاید مالِ پلیس یا ضدِ خرابکاری چیزی بود – خیلی پایین آمد. سرم را یکوری بالا کردم و دیدم یکی در لباسِ یونیفرمِ آبیِ تیره، لولهیِ تفنگی چیزی را از دری بازِ هلیکوپتر به طرفِ ما نشانه رفته است. کم مانده بود از ترس در همان حینِ یورتمهرفتنِ الاغِ رشید خیس کنم. ناگهان الاغِ یادگاری گویی از دستِ هلیکوپتر عصبانی شده باشد، شروع کرد به اعتراض با عَرعَرهایِ بلندی. بَه که چه نمایشی! و حالا جنابِ نظرکرده زد وسطِ ماشینها. گاهی هم لگدی از پشت میپراند و ماشینها را زخم و زیلی میکرد. دیگر اختیار بنده در دستِ الاغِ چموش افتاده بود و خودم را به کَرامَ الکاتبین سپرده بودم که…
شنیدم چند تا دختر و پسر از داخلِ ماشینی فریاد میزنند: استاد! استاد! دستت را بده ما بپر پایین!… با ماشینِ ما یه جوری درمیریم…
لحظهای سر برگرداندم، دیدم مثلِ اینکه چندتا از دانشجویانِ با شهامتِ کلاسِ خودم هستند. عجب! اما دیدم نمیتوان این الاغِ با غیرت را تنها در این فریوی، دستِ این اَجنبیهایِ الاغِ اصیلندیده وِل کرد. پسفردا عکسش را در روزنامهها میاندازند و میگویند یک فروند الاغِ تروریست در وسطِ فریویِ چهارصدوپنج، بعد از ساعتها تعقیب در میانِ ماشینها، با تیری که بالاخره به کپلش خورد و سخت به اعتراض عَرعَر میکرد، نیمهجان به اسارت درآمد. در حالی که رهبرِ این الاغِ تروریست به کمک چند دختر و پسر که به زبانی خارجی فریادکنان به دنبالِ آنها بودند، متواری گشت.
نه! این دور از مُروَّت بود که الاغِ احضاریه را آنهم از پسِ چند دهه، بیکس، در این ینگهیِ دنیایی، وسطِ اینهمه آدم، رها کنم. سرم را برگرداندم که به دخترها و پسرهایِهیجان زده بگویم: نه والله نمیتوانم… که در خیالاتم با کله پرت شدم پایین لایِ ماشینها…
چایم هنوز کنار دستم بود، سردتر از قبل. نگاهم به دیوار مانده بود، یا شاید به چیزی پشت دیوار. اما گویی صدایِ عرعرِ الاغ در خیالم انعکاسی داشت…
تقدیم به کلاسِ فارسیِ ادبیاتِ داستانیِ معاصر و همکارِ الهامبخش این رویایِ صادقانه، خانم ترانه جفرودی
دانشجویان سالِ سوم و چهارم به ترتیبِ نامها:
دریا ناز بهادری، الهه پیرزاد، شهناز تفرشی، پروشا توکلی، نسیم تهامی، حمید دانشگر، سیمین رئیسی، غزال زاهدانی، افسانه شجری، امید صفاپور، افشار عاطفی، هدیه لطفیپور، نرگس کامبیز و خانم اقدس کرباسی.
دانشجویان سالِ اول فارسی:
بهتاش آذر، ثمین احمدنیا، ایمل (محمد) پوپال، کیتلین برنز، جاستین رشیدی، زینب شاه، شادی عبدی، مریم غفارنیا، کیتلین کیت، لیلا گرامیان، ایمان لیونگ (جفرودی)، منیژه محمودزاده، مارسی مفید، آدم مککین، جسیکا وس.
ترم زمستانه ۱۳۸۶ و بهارهیِ ۱۳۸۷
کالجِ سدلبک، کالیفرنیا
شایان افشار
پانزدهم فروردین ۱۳۸۷
لسآنجلس (شهر [بی]فرشتگان








